« February 2006 | Main | April 2006 »

March 16, 2006

مصادره شهيدان

بی نام: من احترام زيادي براي شهيدان قائلم اما بيشتر از ان فكر ميكنم اينان فداي ...و قدرت طلبي حاكماني شدند كه انديشه اي جز صدور انقلاب و تشكيل حكومت صاحب الزمان نداشتند.

بسياري از جوانان را به اجبار و گروهي را با وعده بهشت راهي جبهه ها كردند و جان پاك ستاندندو اكنون از نامشان سو استفاده ميكنند. بسياري از كساني كه جان سالم بدر بردند از زندانهاي حكومت جان سالم بدر نبردند. اگر هاشم اقاجري كمي شديدتر زخمي ميشد و جان ميباخت انوقت اين حكومت براي دفنش در دانشگاه گريبان ميدريد اما الان مرتدش ميدانند. اوضاع برايشان از وضع اقاجري بهتر نميبود اگر زنده ميماندند.

شيرزاد:
اين رسم درستی نيست که با ايثلر و از خود گذشتگی پيشينيان خود چنين برخوردی داشته باشيد. مقاومت ملت ايران در برابر تجاوزگری صدام حسين يکی از زيباترين فرازهای تاريخ اين سرزمين است. انکار از خودگذشتگی بچه های آن روز انکار هويت و شخصيت خودمان است. هرگز خطاهای بخشهايی از حاکميت ما را به افراط و ناديده گرفتن فصلهای پر افتخار تاريخ ميهن مان واندارد. اين کار به نفع هيچکس نيست. ضمنا نگذاريد انحصار طلبان شهيدان اين آب و خاک را هم به نفع خود مصادره کنند.

March 15, 2006

بخشکی شانس!

مسعود: اما آيا بايد همه تقصير را به گردن احمدي‌نژاد و دارو دسته‌اش انداخت. روز سوم خرداد هر كدام از ما كجا بوديم و چه ‌مي‌كرديم. 8 سال قبل از آن چه؟
مادرم هميشه مي‌گويد: خلايق هر چه لايق. لياقت عراقيها صدام و لياقت ما احمدي‌نژاد است. دنيا بطور بي‌رحمي عادل است.
گزنده نوشتم اما حقيقت تلخ است.

شيرزاد:
بعضی وقتها هم آدم بد شانسی می آورد و بر اثر يک لغزش کوچک دچار کسانی می شود که به اين سادگی دست بردار نيستند. به عنوان نقض اين قاعده که مادر شما فرموده اند، عرض کنم مثلا فکر می کنيد مالزيايی ها خيلی هوشمند بودند که مهاتير محمد طی يکی دو دهه کشورشان را متحول کرد؟

نه باباجان خوش شانس بودند که يک آدم خوش فکر، عاقل و در عين حال مقتدر و مدير نصيب شان شد. اما قربان برم اين شانس ما را که مقتدرهاش تدبير حالی شان نيست و عاقل هاش هم چندان قدرتی ندارند! ای بخشکی شانس!

March 06, 2006

مرد شده ماشالا

همتی: سوال من اين است که اگر ما به هيچ کجا نرسيده ايم پس اين همه جار و جنجار کشورهای ديگر برای چيست؟ سر آژانس را هم کلاه گذاشته ايم. لابد آنهايي که از تاسيسات ما بازرسي کرده اند مشتی کارگر در آژانس بوده اند و از آنجايي که مثل احمد آقاي ما دانشمند هسته اي!! نيستند با ديدن هيچی!! هول ورشون داشته که محمدآقاي البرادعی چه نشسته اي که ايران دستگاههايي دارد پيشرفته تر از جاروبرقی های ما!!!

بوش و بلر و امثالهام هم که گول تبليغات نظام ما را خورده اند از بس که تلوزيون ايران را تماشا می کنند. اصلاً بهتر است در مذاکرات تهديد کنيم که اگر حقوق ما را به رسميت نشناسند ما هم نامه احمد شيرزاد را به کشورهای ديگر می دهيم تا بفهمند که ساختن هيچی چقدر راحت است. اما چقدر ما ايرانی ها بدبختيم که هنوز نمی توانيم يک آفتابه گلی بسازيم!! دانشمند به دادمان برس!!

شيرزاد:
اگر حرف آنها ملاک است، آنها می گويند شما بمب ساخته ايد. تکليفتان را مشخص کنيد که آيا جنجال های آنها را از روی اهداف سياسی می دانيد يا معتقديد که يک واقعيت هايی را بيان می کنند. اگر مواضع آنها را از روی غرض سياسی می دانيد پس بپذيريد که آنها بيش از آن که دنبال رو کردن واقعيت ها باشند دنبال مدرک سازی برای ايجاد يک اجماع جهانی عليه ما هستند.
صحبت شما نظير کسی است که يک بچه شر و شيطان و معروف به آزار و اذيت ديگران دارد که همسايه ها جمع شده اند تا يک باره از شرش خلاص شوند و او را برای هميشه سر جايش بنشانند. بعد رفته اند و با استفاده از گنده گويی ها و لاف زنی های خودش يک مقداری مدارک از شيطنتهای کرده يا ناکرده او جمع کرده اند صدتا هم گذاشته اند روش و آمده اند شکايت. حالا در اين اوضاع و احوال در عوض آنکه پدر و مادر بيايند بگويند باباجان اصلا اين گنده کاری ها که می گوييد به بچه ما نمی خورد و در قد و قواره او نيست، دارند ذوق می کنند که: به به ببين بچه مان چه بزرگ شده، الهی قربونش برم، ببين چه جور همه همسايه ها را ذله کرده. مرد شده ماشالا، تا پريروز شکايت می کردند که با تير وکمون سنگ می زنه حالا می گن بازوکا دست گرفته. ای کور بشه اون چشم حسود که نمی تونه ببينه!

March 05, 2006

زير شلواري راه راه

امير خاوری: احمد آقا يادت مياد چقدر دگم بودي؟ درست مثل اينهايي كه الان باهاشون مشكل داريد.يادته به بچه هايي كه مثل شما فكر نمي كردند به چشم دشمن نگاه مي كردي؟ و باهاشون سلام عليك نمي كردي؟

اگر هم براي گرفتن كتاب به كتابخانه نمازخانه مي اومدن طوري برخورد مي كردين كه ديگه اونطرفا پيداشون نشه؟ يادته با اون زير شلواري راه راه سفيد آبي و با اون دمپاييها كه برات كوچيك بود چه تند از اين طبقه به اون طبقه مي رفتي؟ الان هم مثل اونوقتا تند وتيز راه ميري؟
خوشحالم كه واقع بين مردعلم و مثبت انديش هستي. واقعيت هاي روزگار چقدر آدمها را به هم نزديك مي كند! اي روزگار......

شيرزاد:
من خيلی چيزها يادمه و خيلی چيزها هم يادم نيست. من يادمه که مثل همه آدمهای اين سرزمين دوران بچگی داشتم، و نوجوانی و جوانی. مثل همه آنها کارهای بد کردم و کارهای خوب. مثل شما، مثل همه آدمهای بزرگ و کوچک اين سرزمين، آره درسته من هم شايد در بچگی شلوارم را خيس کرده باشم، با همکلاسی هايم دعوا کرده باشم، زنگ خانه مردم را زده باشم، شايد ضمن بازی شيشه همسايه را شکسته باشم و... شما از اين کارها نکرده ايد؟
بعدش هم که جوان دانشجو بودم، شعار دادم، داد زدم، اعتصاب کردم، همرا ه 40 مليون آدم ديگه مثل خودم انقلاب کردم، دوست داشتم زمين و زمان آن طور که من می خواهم باشد، برای خودم ايده آل ساختم، با کسانی موافق و با کسانی مخالف بودم، مثل همه آدمها از موافقان نظرم بيشتر از مخالفان نظرم خوشم می آمد. راستی کدام دانشجوی سياسی غير از اين است؟ ببينم شما خودتان يکهويی 50 ساله متولد شديد؟ من که چنين شانسی نداشتم.
به گذشته خودم با همه تلخی ها و شيرينی هايش افتخار می کنم. کارهای خوب زيادی کردم، کارهايی هم کردم که شايد امروز آنها را نکنم. اما چندان ياد ندارم حقوق کسی را پايمال کرده باشم. آری من مواقعی زير شلواری هم پا می کردم، دمپايی هم به پا داشتم. مثل همه بچه خوابگاهی های آن زمان رفتار می کردم. اما آدمی نبودم که تصويرم از افراد بعد از سالها زير شلواری، دمپايی و تند راه رفتن شان باشد. من هنوز هم افتخار می کنم که با اغلب بچه های غير هم فکر دوران دانشجويی ام (مثل بچه های مارکسيست آن زمان) رفيق بودم و در عين حال رقابت و. مبارزه سياسی مان سرجايش بود. آن زمان بچه های با معرفت کم نبودند. اما هر چه فکر می کنم اين کدام دانشجوی گوشه گيری بوده که نتوانسته با آدمی که همه سنخی راحت با او ارتباط بر قرار می کردند تماس بگيرد تا غير از مدل زير شلواری و سايز دمپايی چيز ديگری در مورد او به خاطرش بماند، چيزی به ياد نمی آورم! اما خيلی ها هنوز شيرزاد سالهای دهه 50 را به خاطر می آورند و از او تصوير ديگری دارند. ای روزگار!
نمی شود در محيط اينترنت همه شخصيت ها را جدی تلقی کرد. شايد دوست عزيزی که اين را نوشته بيشتر علاقه مند به کشيدن يک نقاشی از کسانی است که نمی داند چه احساسی نسبت به حرفهای آنها بايد داشته باشد. شايد اصلا سنش به دوران گذشته کفاف ندهد، شايد يک شيطنت معمول اينترنتی کرده، شايد هم يک کسی از گذشته دور از قيافه ما خوشش نمی آمده. هر چه هست، لازم ديدم به ذهنيت های اينچنينی توضيحی داده باشم. می بخشيد اگر اين توضيح خودستايانه به نظر برسد.

March 02, 2006

سوخت يا خاک

امير: با سلام، این درست است که ما حتی با داشتن سانتریفیوژ وتکنولوژی غنی سازی بازهم نیازمند خاک اورانیوم هستیم و وابستگی ما قطع نمی شود(به نظر من قطع وابستگی صنعتی بیشتر شبیه یک شوخی است). اما نوع این وابستگی تغییر می کند(ازخریدسوخت به خریدخاک) و ما این امکان را خواهیم داشت که در عرصه تولید سوخت وارد معادلات جهانی شویم. هرچند گرفتن خاک مشکلتر از سوخت است ولی ممکن است وقتی پای منافع پیش بیاید امثال روسیه و چینی پیدا شوند.
شيرزاد: هميشه اين طور نيست که خريد مواد اوليه يک صنعت و تبديل آن در داخل کشور ارزان تر از خريد محصولات ثانوی تمام شود.

امروزه هزاران شرکت در دنيا ادوات الکترونيک توليد می کنند اما برای هيچکدام از آنها صرف نمی کند که خودشان از ب بسم الله شروع کنند به ديود و ترانزيستور توليد کردن. ضمنا فکر می کنيد چقدر بايد به روسها يا چينی ها پول داد تا حاضر شوند اخم امريکا و اروپا را تحمل کنند و به ما خاک اورانيم بفروشند و بر فرض چنين چيزی آيا قيمت اين خاک اورانيم چند برابر سوخت آماده نخواهد بود؟ و بالاخره با معيار اقتصادی هم که نگاه کنيم آيا آنها مغزشان عيب کرده که برای خودشان رقيب در تهيه سوخت ايجاد کنند؟ به هر حال تا کنون چنين چيزی تحقق پيدا نکرده است.