سقاخانه
پدرم از اصفهان آمده بود و مهمان ما بود. عصر که از سر کار آمدم همسرم مأموريت خريد داد. ديدم بابا حوصله اش سر رفته, پيشنهاد کردم با من بيايد خريد. در يک مجتمع تجاری نزديک خانه مان داشتيم باتفاق پدر مغازه ها را تماشا می کرديم. پدرم ديد ده بيست متر جلوتر چند نفری کپ کرده اند دم يک پنجره کوچک دارند يک چيزی را تماشا می کنند. برايش پديده جديدی بود. پيرمرد پرسيد: "اونجا چه خبره بابا, مردم دم سقاخانه جمع شدن؟"
می دانيد چه بود؟ يکی از اين خودپردازهای بانک بود که يک نفر داشت پول می گرفت و چند نفر هم دورش داشتند کار او را تماشا می کردند و احتمالاً در مورد نحوه استفاده از دستگاه رهنمود می دادند. از دور منظره آدمها و خم شدنشان در کنار يک پنجره کوچک که ارتفاع آن تا حدود سينه آنها بود درست مثل سقاخانه های قديم بود که مردم عصرها هنگام آمدن به خانه يک شمعی در آنها روشن می کردند, جرعه آبی می نوشيدند و "يا حسينی" (ع) می گفتند.
عجب روزگاری است. جای سقاخانه های سر گذر, خودپرداز بانک روييده است. بعد از آن هر بار از محل رد شوم و کماکان چند نفری را دور صندوق آهنی می بينم, فکر می کنم بابام حق داشت اشتباه کند. منظره آنها از دور عين کسانی است که قديم کنار سقاخانه سرگذر جمع می شوند. اونهايي که از زمان بچگی چنين منظره ای را به ياد می آورند, يک بار دقت کنند, ببينند اينطور نيست.