<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>سپيداران :: احمد شيرزاد</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://shirzad.ir/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://shirzad.ir/atom.xml" />
   <id>tag:shirzad.ir,2010://1</id>
    <link rel="service.post" type="application/atom+xml" href="http://shirzad.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1" title="سپيداران :: احمد شيرزاد" />
    <updated>2010-10-14T06:54:08Z</updated>
    
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.2</generator>
 
<entry>
    <title>پاييز اما مي‌گذرد</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://shirzad.ir/2010/10/post_1.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://shirzad.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=358" title="پاييز اما مي‌گذرد" />
    <id>tag:shirzad.ir,2010://1.358</id>
    
    <published>2010-10-14T06:27:18Z</published>
    <updated>2010-10-14T06:54:08Z</updated>
    
    <summary>این مصاحبه هفته پیش با خبرنگار روزنامه شرق انجام شد و در شماره شنبه 17/7/89 به چاپ رسید. امیدوارم حال و هوای احتیاط آمیز صحبتها به ضرورت فشارها بر مطبوعات قابل درک باشد....</summary>
    <author>
        <name>احمد شيرزاد</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://shirzad.ir/">
        <![CDATA[<p>این مصاحبه هفته پیش با خبرنگار روزنامه شرق انجام شد و در شماره شنبه 17/7/89 به چاپ رسید. امیدوارم حال و هوای احتیاط آمیز صحبتها به ضرورت فشارها بر مطبوعات قابل درک باشد. </p>]]>
        <![CDATA[<p><em>اين روزهاپاييز است اما مي‌گذرد. </em></p>

<p>* <strong>آقاي شيرزاد اجازه دهيد از يك پرسش خودماني شروع كنم. اين روزها چه مي‌كنيد؟</strong> </p>

<p>به ياد مي‌آورم زماني كه براي مجلس ششم كانديدا شده بودم، دوستان مي‌گفتند اين زندگينامه‌اي را كه منتشر كردي، وقتي مي‌خوانيم يك خلاء‌هاي چند‌ساله در آن هست به اين معني كه در مقطعي فعاليت كردي و بعد خبري نيست يا باز در يك دوره‌اي فعاليت داشتي و در دوره‌اي ديگر هيچ چيز درباره خود ننوشته‌اي! خب اين خلأ‌ها به شرايط خارجي و شرايط روز جامعه بر‌مي‌گردد؛ از سال 76 تا 84 و حتي پس از آن شرايط براي انجام فعاليت‌هاي سياسي مهيا بود؛ دو جناح سياسي ايران همديگر را‌ پذيرفته بودند و با يكديگر رقابت مي‌كردند، هرچند ممكن بود رخدادهاي تلخ و شيريني نيز اتفاق بيفتد اما فضا و شرايط براي فعاليت‌هاي سياسي امكان‌‌پذير بود اما متاسفانه در اين چند وقت اخير اين فضا از بين رفته و متفاوت شده است. اين تفاوت را به شكل‌هاي مختلف مي‌توان تعبير كرد اما در مجموع كساني كه در اين سال‌ها فعاليت سياسي انجام مي‌دادند يا بايد كارهاي جديد و ابتكارات نويني را در مجموع فعاليت‌هاي سياسي جاي مي‌دادند يا هيچ كاري انجام نمي‌دادند. در حال حاضر نيز بيشتر فعالان سياسي امكان مانور و تحرك ندارند و فضاي كار برايشان مناسب نيست. در واقع در يك پاييز سياسي به سر مي‌بريم، نه يك بهار سياسي. همه منتظر هستند ببينند در آينده چه خواهد شد. البته اين به آن معنا نيست كه فعالان سياسي منفعل نشسته‌اند و اتفاقاً به دنبال ايفاي نقش فعال نيز هستند اما به هرحال شرايط مهيا نيست. در‌باره خود من نيز، خوشبختانه شغل و كار اصلي من تدريس در دانشگاه و فيزيك است و در اين كار نيز موفق بوده‌ام و آن را بلدم و مانند بعضي‌ها نيستم كه اگر از ميز رياست كنار بروند كاري بلد نباشند انجام دهند. عده‌اي در اين كشور هميشه از مقامات هستند و اگر مقام و موقعيت‌شان را از آنها بگيريم جايگاهي ندارند. بالاخره كار معلمي را بلد هستم و در كنارش تحقيق مي‌كنم و از سال گذشته فرصتي دست داده تا بتوانم به دانشجويان و امور علمي‌ام بيشتر بپردازم كه بسيار براي من لذت‌بخش است، چراكه عمده وقت خود را صرف تدريس و كارهاي مورد علاقه‌ام مي‌كنم. </p>

<p>* <strong>اين دوري از فعاليت‌هاي سياسي و پرداختن به امور ديگر سبب نشده دل‌تان براي سياست و ‌هاي و هوهايش تنگ شود؟ </strong></p>

<p>راستش نه. خيلي جواب استدلالي‌اي براي اين سوال ندارم. اگر حمل بر اين مثل معروف نشود كه مي‌گويند «گربه دستش به گوشت نمي‌رسد مي‌گويد بو ميده»، واقعيت اين است كه براي من به عنوان يك معلم بيشتر حضور در كلاس و سمينارهاي علمي مهم لذت‌بخش است تا در جلسه‌اي كه سياسيون و شخصيت‌هاي مهم كشور نشسته‌اند و بحث مي‌كنند. بعضي مواقع وقتي كه جلسات سياسي را به ياد مي‌آورم كه بي‌هيچ نتيجه‌اي به پايان مي‌رسيد افسوس نمي‌خورم كه چرا در آن فضا نيستم. البته فضاي كار حزبي و سياسي كه با دوستان داشتيم بسيار مطبوع و لذت‌بخش بود و هميشه از قرارگرفتن در كنار همفكران سياسي خيلي چيزها ياد مي‌گرفتم و ذهنم فعال‌تر مي‌شد. براي آن فضا دلم تنگ شده اما براي بخش اجرايي و نمايندگي خيلي احساس دلتنگي نمي‌كنم. </p>

<p><strong>* يعني ديگر علاقه چنداني به سياست نداريد، آيا سعي كرديد اين عدم‌علاقه را در خانه نيز تسري دهيد؟</strong> </p>

<p>من درباره آنها نمي‌توانم تصميم‌گيري كنم اما به نظر من يك دانشجو نمي‌تواند نسبت به محيط اطرافش بي‌توجه باشد و من اين توجه را چه براي فرزندانم و چه براي ديگر جوانان مي‌پسندم و دوست دارم. هميشه به دانشجويان اگر فرصتي شود، چون هيچ‌گاه سر كلاس صحبتي غير از مباحث علمي نداريم، خارج از كلاس مي‌گويم نبايد نسبت به محيط خود بي‌تفاوت باشيد. البته اين به معني فعاليت تند سياسي نيست. اما چه در مورد فرزندانم و چه در مورد ديگر جوانان دوست دارم در عرصه مسائل كشور فعال شوند. البته فضاي رخدادهاي سياسي كشور اتفاقات ناخواسته‌اي به وجود مي‌آورد كه ممكن است جوانان به جريان‌هايي كشيده شوند كه مورد پسند ما نيست ولي نمي‌توان در اين باره برنامه‌ريزي كرد. در مجموع من براي خودم بيشتر كار تدريس و عملي را مي‌پسندم. </p>

<p><strong>* با توجه به علاقه‌تان به تدريس و حضور در دانشگاه، اگر روزي اين خزان سياسي به پايان برسد و بهار بيايد به عالم سياست بازمي‌گرديد يا براي هميشه معلم باقي مي‌مانيد يا خود را بازخريد سياسي مي‌كنيد؟</strong><br />
 <br />
سياست از آن اعتياد‌هايي است كه قابل ترك نيست. من نه خود را از كار‌افتاده سياسي مي‌بينم و نه بازنشسته سياسي و در مجموع نيز گمان مي‌برم تعبير بازنشستگي سياسي بي‌معناست مگر اينكه فردي واقعاً از كارافتاده يا پير و فرتوت باشد و قدرت تشخيص كارهاي شخصي خود را نداشته باشد. گمان مي‌برم نسل سياسي‌اي كه در دوره اصلاحات فعال بود و هنوز نيز در جامعه حضور دارد بسيار پرانرژي است و مي‌تواند در جامعه نقش‌آفرين باشد. من نيز به عنوان يكي از آن نسل تا جايي كه بتوانم به مردم و كشورم خدمت مي‌كنم و در فعاليت‌هاي سياسي خواهم بود. نه، من خود را به عنوان كسي كه از صحنه سياست خداحافظي كرده، تلقي نمي‌كنم اما اكنون كه نمي‌توان مانند گذشته فعاليت كرد ترجيح مي‌دهم كار تدريس و علمي خود را داشته باشم. </p>

<p><strong>* گويا شما از مخالفان بازنشستگي سياسي هستيد. اين بحث چندي پيش هم خصوصاً در رابطه با آيت‌الله هاشمي‌رفسنجاني مطرح شد، گمان نمي‌بريد كه بالاخره سياست هم بازنشستگي دارد؟ </strong></p>

<p>فضاي سياسي بازنشستگي‌بردار نيست اما كار اجرايي بازنشستگي دارد. معاونت، وزارت، نمايندگي مجلس و... انرژي و توان مي‌خواهد و بالاي 65 يا 70 سال يك نفر نمي‌تواند رئيس‌جمهور خوبي باشد و شرط سني دارد كه در خصوص ديگر ارگان‌هاي اجرايي نيز صدق مي‌كند. واقعاً جايي مي‌رسد كه افراد نمي‌توانند فعاليت اجرايي داشته باشند اما مي‌توانند نفوذ سياسي خود را داشته باشند. در اكثر كشورها نيز همين گونه است؛ در كشورهاي ديگر رئيس‌جمهورها، سناتور‌ها و نمايندگان پيشين فعال هستند و نفوذ سياسي خود را دارند. ممكن است در حزب‌شان نيز از كارهاي اجرايي كناره بگيرند اما مشاوره مي‌دهند، فكر‌ساز و تصميم‌ساز هستند و در اتاق‌هاي فكر فعاليت مي‌كنند. با اين تعابير سياست بازنشستگي‌‌بردار نيست. ممكن است فرد به جايي برسد كه پير و فرتوت شود كه نتواند مسائل را تشخيص دهد خوب طبيعتاً فعاليتي نيز نخواهد داشت اما در مجموع فعاليت سياسي بر خلاف كار اجرايي بازنشستگي ندارد. </p>

<p><strong>* اما به نظر مي‌رسد بازنشستگي در كشور ما در حال فراگير ‌شدن است و اكنون گريبان مربيان اساتيد دانشگاهي را گرفته، آيا ما بازنشستگي علمي داريم؟</strong><br />
 <br />
بحث بازنشستگي در كشور ما گزينشي است. در بحث بازنشستگي اعضاي هيات علمي نيز همين اتفاق رخ داد. اين امكان وجود دارد كه يكي از اعضاي هيات علمي به دليل كبر سن نتواند در دانشگاه حضور داشته باشد اما در صحنه‌هاي دانشگاهي اين امور براي خود عرف دارد كه از قانون نيز مهم‌تر است. در بسياري از نقاط دنيا عرف‌هاي محترم‌تر از قانون وجود دارد كه بايد رعايت شود و همه بر سر آن توافق كرد‌ه‌اند و اگر هم كسي آن را بشكند مورد مذمت قرار مي‌گيرد. در عرصه دانشگاه نيز در مواردي به صلاحديد خود استاد است و مواردي را مجموعه دانشكده و هيات علمي تشخيص مي‌دهند كه استادي كارآمدي دارد يا خير؟ اما متاسفانه در كشور ما با اين مساله برخورد سياسي شد و بعضي از روساي انتصابي دانشگاه‌ها از آنجايي كه با بعضي از اساتيد مخالف بودند آنان را كنار گذاشتند. اگر ضابطه‌مند و بر اساس عرف دانشگاه با اين مساله برخورد مي‌شد و اساتيدي بازنشسته مي‌شدند قطعاً مشكلي به وجود نمي‌آمد. قانون چنين اختياري را به دانشگاه مي‌دهد اما عرف چنين اجازه‌اي را نمي‌دهد كه رئيس دانشگاه بر اساس سليقه و مصلحت‌انديشي سياسي خود با استادي برخورد و او را بازنشسته كند. اگر استادي كارآمد است، دانشجويان موافقش هستند، تز و مقاله ارائه مي‌كند، به دانشجويان مشاوره مي‌دهد و... نبايد او را كنار گذاشت و در واقع اين كار از بين بردن سرمايه‌هاي علمي كشور است. البته اين به آن معني نيست كه اساتيد بايد آنقدر سر كلاس بمانند تا همان‌جا سكته كنند و مطمئناً جوانان بايد جايگزين آنها شوند اما تمامي اينها معيار دارد. اكنون يك فضاي خيلي دلسرد و مايوس‌كننده بر دانشگاه‌ها چيره شده است. چهره‌هاي قديمي دانشگاهي انسان‌هاي با‌شهامتي هستند و خيلي نيز به دنبال پست و مقام نيستند. اين اساتيد مشاوران خيلي خوبي هستند و كيفيت علمي دانشگاه توسط چنين افرادي حفظ مي‌شود و از اركان دانشگاه هستند اما متاسفانه بر اساس تصميم‌گيري‌هاي اشتباه استوانه‌هاي دانشگاه حذف مي‌شوند و همين نيز موقعيت بسيار خطرناكي را به وجود آورده است. ضوابط استخدام نيز بسيار نامناسب شده و از دست هيات علمي خارج شده است، حال اگر يك عده اين‌گونه كنار گذاشته شوند و عده‌اي نيز نتوانند وارد محيط علمي و دانشگاهي شوند و سلايق سياسي در دانشگاه‌ها حاكم شود دانشگاه‌ها آينده بدي خواهند داشت. </p>

<p><strong>* جدا از بحث بازنشستگي، شما به سكوت نيز اشاره كرديد و از اظهارات شما اين‌گونه برداشت مي‌شود كه اكنون زمان سكوت اصلاح‌طلبان است، مي‌توان گفت شما و همفكران‌تان به جاي بازخريد و بازنشستگي سياسي در حال حاضر و براي مقطعي سكوت را برگزيده‌ايد؟</strong> </p>

<p>اين سكوت يك سكوت انتخابي نبوده و ضرورتي است كه فضاي بيروني به ما تحميل كرده است. شما زماني مي‌توانيد سكوت را بشكنيد كه هرچه بخواهيد بتوانيد بگوييد اما متاسفانه فاصله‌ها به دليل اتفاقات اين مدت به نوعي زياد شد كه گفتمان‌ها حالت تقابل گرفت و آن فضايي كه دو جناح در درون حاكميت با يكديگر در حال رقابت بودند از بين رفت بنابراين در گفتمان‌هايي كه بيشتر حالت تقابل مي‌گيرد دست آدم بسته‌تر است و عده‌اي ترجيح مي‌دهند در اين فضا سخنان تكراري به زبان نياورند. در مورد خود من، وقتي كه مي‌بينم خيلي مسائل روشن و ملموس است تكرار آن را بي‌فايده و عبث مي‌دانم. فقط بعضي از چهره‌هاي شاخص ممكن است موضوع‌گيري‌هاي انجام دهند كه بيشتر جنبه سمبليك و ثبت در تاريخ دارد. شخصاً فكر نمي‌كنم بتوانم تحليل‌هايي را ارائه دهم كه نكات خاص و عجيبي را در‌برگيرد. مسائل روشن است و جامعه نيز قضاوت خود را دارد هرچند اين قضاوت‌ها قطبي و متضاد شده است. در چنين فضايي يك تحليلگر سياسي جايي براي مانور ندارد، من كه هميشه از نوشتن لذت مي‌بردم اكنون احساس مي‌كنم چه بنويسم و چه بگويم! باورها خيلي دو‌قطبي شده و عده‌اي هميشه مخالف موضوعي و عده‌اي موافق هستند و حد‌وسطي وجود ندارد. به نظر نمي‌رسد جا براي واشكافي و ارائه تحليل وجود داشته باشد و بيشتر فضا، فضاي بيانيه نوشتن است. اتفاقاً هميشه نيز در جمع دوستان مي‌گفتم من بيانيه‌نويس خوبي نيستم، شايد تحليل‌هاي خوبي ارائه دهم اما گفتمان بيانيه ندارم. حتي كار براي روزنامه‌نگاران نيز سخت‌تر شده و آنقدر كه بيانيه و حرف‌هاي كلي وجود دارد، خبر و نكات ريزي كه بتوان براي آنها تحليل ارائه داد وجود ندارد. بسياري از كساني كه در گذشته يادداشت‌نويس بودند اكنون كمتر مي‌نويسند. در حال حاضر بيانيه و موضع‌گيري بيشتر مورد قبول مردم واقع مي‌شود و به همين دليل كساني كه كارشان يادداشت، تحليل و واشكافي امور است فضايي براي نوشتن و سخن گفتن ندارند.<br />
 <br />
<strong>* براي عبور از اين فضا چه تمهيداتي بايد انديشيد كه باز بتوان تحليل و گفتمان را جايگزين بيانيه و موضع‌گيري‌هاي دو قطبي كرد و آيا اصلاح‌طلبان براي تغيير اين فضا برنامه يا ابتكار خاصي را در نظر دارند؟</strong><br />
 <br />
ما هم علاقه‌مند هستيم كه اين فضا تغيير كند و اين وضعيت متضاد از بين برود. اما متاسفانه اگر واقع‌بين باشيم با چنين وضعيتي خيلي فاصله داريم. اين‌گونه هم نيست كه فعلاً سياسيون يا تشكيلاتي بتوانند كاري انجام دهند تا اين فضا عوض شود. اين فضا دو‌طرفه است كه بخش عمده آن متوجه حاكميت و نهادهاي اجرايي و مديريت كشور است. اكنون سينما‌گران كشور حتي امكان اينكه بتوانند احساسات واقعي خود را بيان كنند، ندارند. يك اظهارنظر ساده در جمع تبديل به بحران و مشكل مي‌شود. اين نشان مي‌دهد مشكل از طرف ما نيست و مي‌خواهيم كه اين گفتمان قطبيده وجود نداشته باشد و گفت‌وگو‌ها طيفي و تخصصي باشد. به طور مثال من يك دانشگاهي هستم. در مورد مسائل دانشگاه صحبت مي‌كنم.<br />
نظر مي‌دهم اما  اگر گفتمان اخير وزير در اواخر تابستان را بررسي كنيد، بايد شديداً محكوم يا تاييد كرد و جايي براي تحليل باقي نمي‌ماند. اين بسيار بد است و نه از باب يك مبارز سياسي كه به وزير نامه سرگشاده مي‌دهد كه از باب تحليل مي‌گويم از سوي يك همكار دانشگاهي ما كه تا چندي پيش استاد علم و صنعت بوده سخناني بيان مي‌شود كه جايي براي تحليل و بحث و موشكافي باقي نمي‌گذارد. اگر قرار است جامعه از اين فضاي قطبيده خارج شود نقطه شروعش بايد از سوي حاكميت و مسوولان باشد اما اين فضا را ما نمي‌بريم و ظاهراً مسوولان بيشتر گفتمان قطبيده را مي‌پسندند و طرف مقابل را به بيانيه دادن بيشتر تشويق نمي‌كنند. قطعاً اين به نفع مردم و كشور نخواهد بود. ما نيز يك‌طرفه نمي‌توانيم كاري انجام دهيم. مهم‌ترين كاري كه ما مي‌توانيم انجام دهيم صبر است و اينكه اميدوار باشيم كه يك حداقل واقع‌بيني در بين مسوولان كشور وجود داشته باشد و جايي كه متوجه مي‌شوند سياست‌هايشان جواب نمي‌دهد اصرار به ادامه آن تا ته خط نداشته باشند و اصلاحاتي را با روش‌هاي خود انجام دهند و فضا را تغيير دهند. در يك فضايي تغييريافته مي‌توان بحث و انتقاد كرد. در حال حاضر مسائل قابل انتقاد نيست، فضاي سياسي كشور بايد به حداقلي برسد كه جدا از قابل قبول يا غير‌قابل قبول بودن مباحث بتوان انتقاد كرد. مسائل از انتقاد گذشته و در حال حاضر فقط گفتمان‌هاي رودررو در راستاي اتهام‌زني رواج دارد. سال‌هاي نخست دولت نهم، يكسري اقتصاد‌دان نامه‌هايي نوشتند و نكاتي را مطرح كردند اما آنان نيز اكنون سخني نمي‌گويند و سكوت پيشه كرده‌اند چراكه انتقادها را كسي گوش نمي‌دهد. نحوه اداره كشور به گونه‌اي است كه از حد قابل انتقاد بودن گذشته و فقط مي‌توان موضع گرفت.<br />
 <br />
<strong>* با توجه به نكاتي كه مطرح كرديد، جدا از بحث حاكميت و مديريتي، ما به هر حال در كشور با دو جناح عمده سياسي مواجه هستيم كه هر كدام از اينها در درون خودشان احزاب و گروه‌هاي متفاوتي هستند، آيا اين احزاب و گروه‌هاي وابسته به دو جناح اصلاح‌طلب و اصولگرا نمي‌توانند با يكديگر گفت‌وگو و مذاكره كنند تا فضاي كشور از اين حالت دوقطبي موافق و مخالف خارج شود؟</strong> </p>

<p>واقعيت اين است كه تقسيم‌بندي نيروهاي سياسي كشور خيلي تغيير كرده و مانند گذشته نيست، در قالب قديمي اصلاح‌طلبي و اصولگرايي كه در قديم بود، نمي‌گنجد. اكنون ما اگر شرايط مهيا باشد و امكانش وجود داشته باشد، مي‌توانيم با بسياري از نيروهاي موسوم به اصولگرا گفت‌وگو كنيم و احساس دوري با آنان نمي‌كنيم. كساني كه قادر به درك مسائل مديريتي هستند و نگرش مديريتي و تخصصي به مسائل كشور دارند حال از جناح اصولگرا و اصلاح‌طلب مي‌توانند راحت با هم گفت‌وگو كنند، كما‌اينكه در گذشته اين كار را انجام مي‌دادند و اختلاف‌نظر داشته‌اند. اما اكنون تقسيم‌بندي‌هاي كساني كه معتمد حاكميت هستند و كساني كه كنار رفته‌اند و شايد تقسيم‌بندي اصلاح‌طلب و اصولگرا خيلي معني‌دار نباشد. از طرف ديگر بين كساني كه در كرسي مديريت نشسته‌اند با كساني كه در عرصه مديريت چه از جناح اصولگرا و چه اصلاح‌طلب كنار گذاشته شده‌اند شكاف گفتمان به وجود آمده است. در بحث مطبوعات، ارشاد و فرهنگ كشور وضعيت به گونه‌اي نيست كه بتوان گفتمان صورت داد و درباره نحوه مديريت نظر داد. كارهايي انجام مي‌دهند كه از نظر خودشان درست است و كسي نيز نمي‌تواند با آنها گفت‌وگو كند، جلسه بگذارد و انتقادها را مطرح كند و فقط همه از دور مي‌توانند بگويند سياست‌هاي اعمال‌شده اشتباه است و كسي هم البته گوش نمي‌دهد. آيا اصحاب كتاب و نشر مي‌توانند گفتماني انجام دهند كه وضعيت نشر بهتر شود؟ آنها نيز قهر كرده‌اند و نظاره‌گر اين هستند كه چه رخ خواهد داد. آنها نيز كه قدرت دست‌شان است توجهي به نقد‌ها ندارند و اين امر بي‌توجهي به حوزه انتقادها از سياست‌هاي اعمال شده متاسفانه در همه حوزه‌ها از دانشگاه تا كتاب و نشر و سينما رواج پيدا كرده است. </p>

<p><strong>* به طور مشخص منظور من گفت‌وگو با احزاب اصولگرا مانند موتلفه اسلامي، جامعه اسلامي مهندسين و... است. آيا احزاب اصلاح‌طلب نمي‌توانند براي عوض كردن فضاي سياسي حاكم بر كشور با اين گروه‌ها گفت‌وگو كنند؟ </strong></p>

<p>حتماً و كار ‌درستي نيز است. اما در فضاي كنوني احزاب اصلاح‌طلب به لحاظ فعاليت قانوني در بلاتكليفي به سر مي‌برند و مهم اين است كه گروه‌هاي اصولگراي سنتي و ريشه‌دار مانند همين جامعه اسلامي مهندسين، موتلفه اسلامي و... با كدام گروه و در چه مكاني گفت‌وگو و صحبت كنند. نمي‌توان از آنها نيز چنين توقعي داشت. البته در محافلي مانند عروسي يا ختم روحانيون و سياسيون يكديگر را مي‌بينند، گفت‌وگوهايي صورت مي‌گيرد اما آنچه شما مي‌گوييد و مورد تاييد ما نيز هست مانند گفت‌وگو‌هاي سازمان‌يافته و هدفمند در حال حاضر امكان‌‌پذير نيست. اين كار بسيار خوب و لازم است و پس از اين تجربياتي كه همه دارند نيز بسيار مفيد است اما مشكل در آنجاست كه در حال حاضر احزاب اصلاح‌طلب در يك شرايط بلاتكليفي به سر مي‌برند و كسي هم پاسخ درستي براي ادامه فعاليت آنها نمي‌دهد و آنها در يك وضعيت شبه‌امنيتي به سر مي‌برند و البته آن شرايط براي يك يا دو گروه نيست و كل جريان اصلاح‌طلب در يك وضعيت بلاتكليفي به سر مي‌برد كه ديگر احزاب را نيز در مواجهه با آنان در بلاتكليفي قرار داده است. از طرف ديگر من ديگر احزاب را نيز كه وابسته به طيف اصولگرا هستند چندان فعال نمي‌بينم و به نظر مي‌رسد جريان‌هاي آلترناتيوي در اصولگرايان وجود دارند كه در مواجهه با مسائل و رخدادها فعال به سر مي‌برند و در مجموع آنان نيز در يك حالت صبر و انتظار به سر مي‌برند. <br />
<strong>* تا چندي پيش از سوي شخصيت‌هاي پيشكسوت اصولگرا از حزب موتلفه اسلامي عنوان مي‌شد اصلاح‌طلبان بايد به صحنه سياسي كشور بازگردند و كسي خواهان حذف آنها نيست، اما به تازگي در جديد‌ترين اظهارنظرها صحبت از اين شده كه اصولگرايان اجازه اين بازگشت را به اصلاح‌طلبان نخواهند داد. چرا به ناگاه چنين تغيير موضعي در مقابل اصلاح‌طلبان صورت گرفت؟</strong><br />
 <br />
به گمان من اصولگرايان فقط يك حزب نيستند، البته حزب موتلفه حزب تاثيرگذار و قديمي است اما گروه‌هاي ديگري همچون جامعه روحانيت مبارز، جامعه اسلامي مهندسين و... نيز در جريان اصولگرايي هستند كه تاثيرگذارند و تحليل يكدست و منسجمي نيز ارائه نمي‌دهند. يك بار مي‌گويند توبه كنيد، يك بار مي‌گويند بايد حضور داشته باشيد و ... اين امر نشان مي‌دهد آن جرياني كه بنا داشت جريان اصلاحات را به طور كامل حذف كند، موفق نشده چراكه اصلاحات يك جريان ريشه‌دار و اصيل در سياست ايران است. ممكن است با چند نفر يا گروه برخوردهايي صورت گرفته باشد اما نتوانسته‌اند كل جريان اصلاح‌طلبي را كه در روحانيت، مراجع، بازار، دانشگاه و ... نماينده دارد ريشه‌كن كنند و امكان آن نيز وجود ندارد. سال 88 عده‌اي با اين خيز آمدند كه اين جريان را حذف و محو كنند اما واقعاً نشد و هزينه حذف اصلاح‌طلبان بيشتر از آنچه بود كه تصور مي‌كردند. فضاي سياسي و تبليغاتي‌اي كه بايد ايجاد كرد نيز بايد بيشتر از اين باشد كه مشخص هم نيست چقدر قابل‌ پذيرش و تحمل است. از طرف ديگر تك‌شخصيت‌هاي جناح اصولگرا موضع‌گيري‌هاي جداگانه‌اي انجام مي‌دهند، در حالي كه اين امر موضوعي است كه بايد همه مسوولانه در مقابلش موضع بگيرند، نه اينكه جايي اظهارنظري كنند و در جاي ديگر آن را پس بگيرند. به طور مثال حزب موتلفه كه به عنوان يك حزب ريشه‌دار و قديمي مورد احترام ما هم هست اگر به اين نتيجه برسد كه بايد ريشه اصلاحات كنده شود اين را بايد مسوولانه مطرح كند و پاي آن نيز بايستد كه البته من گمان نمي‌كنم چنين نظري داشته باشند و اگر هم گمان مي‌برند كه اصلاحات بايد حضور داشته باشد باز هم بايد بر سر موضع خود بايستند. البته ما توقع نداريم كه همه موضع خيلي قاطعي بگيرند كه بابت آن هزينه‌اي نيز پرداخت كنند اما اظهارات پراكنده و غير‌مسوولانه مشكلي را حل نمي‌كند. اگر روزي جريان‌هاي اصولگرا به يك موضع صريح و قاطع برسند بهتر است آن را بيان كنند، نه اينكه در كنار مصاحبه‌اي يا سخنراني‌اي موردي را اظهار كنند كه فايده‌اي نيز ندارد. مطمئناً هم هر كس هر موضعي به نفع جريان اصلاح‌طلبي بگيرد از آن حمايت و استقبال مي‌شود و البته موضع‌گيري شديد نيز بي‌پاسخ نخواهد بود. </p>

<p><strong>* شما در خلال اظهارات‌تان ذكر كرديد فضاي سياسي بين دو جريان سياسي كشور رقابتي بود كه چندي است اين رقابت از بين رفته. مشكل اصلي بين اين دو جريان سياسي بر سر چيست؟</strong><br />
 <br />
مشكل ما با جريان اصولگرايي به دليل تفكرات اصولگرايانه آنان نيست و علت اصلي اختلاف در مشي رفتاري است. اصل مساله ما انتخابات و رقابت آزاد است و اينكه هر كس كانديداي خود را معرفي كند و هنوز هم بر سر اين موضوع با آنان مشكل داريم. ما منتقد رفتار شوراي نگهبان در انتخابات پيشين هستيم و اصولگرايان مويد اين مساله هستند و اگر هم منتقد باشند بيشتر انتقادها به قول خودشان در محافل خصوصي صورت مي‌گيرد. اين اختلاف اصولي غير از اين است كه دو حزب سياسي به طور مثال در نحوه مديريت اقتصادي با يكديگر اختلاف داشته باشند. در كشورهاي دموكراتيك و آزاد اصل رقابت آزاد سياسي، اصل به دست گرفتن قدرت از طريق انتخابات مورد قبول همه است اما ما در كشورمان در خصوص اين موارد حساس با نيروهاي اصولگرا وحدت نظر نداريم. اصولگراها فضاي رقابتي كنترل‌شده را مي‌پذيرند و نمي‌خواهند اين فضا آزاد شود و هزينه آن را نيز پرداخت كنند، همين نيز سبب مي‌شود مشكلاتي براي كشور به وجود آيد. البته اين امر گهگاهي هم دامن خود آقايان را مي‌گيرد و در همين انتخابات مجلس هشتم دامنه رد صلاحيت‌ها جريان اصولگرا را نيز دربرگرفت. به طور طبيعي و تاريخي اين جريان بايد نظرش را در اين خصوص روشن كند. اين نوع نگرش كنترل‌گرايان در فضاي رقابت سياسي ممكن است مشكلاتي براي كشور به وجود آورد و دامنه تنگ‌نظري‌ها را نمي‌توان محدود نگه داشت و حتماً روزي دامن عده بيشتري را نيز خواهد گرفت. </p>

<p><strong>* گمان نمي‌بريد هرچه اين شكاف بين دو جريان سياسي عميق‌تر شود فضاي كشور تند‌تر مي‌شود و اين امر نه‌تنها به نفع هيچ كدام از گروه‌هاي سياسي كه به نفع كشور و آينده آن نيز نيست؟</strong><br />
 <br />
من فكر مي‌كنم اين شكاف بين جريان اصولگرايي و اصلاح‌طلبي كمتر شده است و آن چيزي كه اكنون وجود دارد اين است كه اين شكاف بيشتر بين كساني كه در پست‌هاي مديريتي هستند و كساني كه حضور ندارند، است. اما شكاف بين ما و اصولگرايان به دليل مسائلي كه هميشه نگرانش بوديم و امروز دامن اصولگرايان را گرفته، كمتر شده است. ما هميشه مي‌گفتيم رد صلاحيت سليقه‌اي صحيح نيست، خب اين رد صلاحيت نخست متوجه دگر‌انديشان بود، بعد نوبت ما اصلاح‌طلبان را رسيد و اكنون نيز نوبت به اصولگرايان رسيده است. به همين دليل فكر مي‌كنم شكاف‌ها كمتر شده است. همان طور كه گفتم موضع‌گيري‌هاي افراد را نيز موضع‌گيري رسمي نمي‌دانم.<br />
 <br />
<strong>* و اين پاييز سياسي كي تمام مي‌شود؟</strong> </p>

<p>كشور ما نيز مانند كشورهاي ديگر دوره‌هاي مختلفي ديده است. بالاخره در هر دوره‌اي افرادي يكه‌تازي‌هايي براي خود مي‌كنند اما در واقع كشور 70 ميليوني ايران را با اين مردم و با اين مشكلات  و از طرف ديگر با اين توانايي‌ها و پتانسيل نمي‌توان اين‌گونه اداره كرد. در تاريخ كشور ما از اين پاييز‌ها زياد بوده و همه كساني كه روي اسب آمدند روزي از اسب پياده شدند. نمي‌توان دست رد به سينه همه زد و همه را خائن و وابسته دانست و با درصد كمي از جمعيت كشور را اداره كرد. مطمئناً با شل‌تر شدن اين گره‌ها و سد‌ها مي‌توان شرايط را تغيير داد. افرادي كه سياست‌هاي تاخت و تازانه را در پيش گرفته‌اند بايد از اسب پياده شوند و نمي‌توان بر مركب قدرت و غرور نشست و كشور را اداره كرد. قدرت براي همه مردم است و بدون آنها نمي‌توان كاري كرد. همه با همه تفكرات، اخلاق و طرز تفكرات بايد حضور داشته باشند.<br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>معبد هسته ای</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://shirzad.ir/2010/04/post.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://shirzad.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=357" title="معبد هسته ای" />
    <id>tag:shirzad.ir,2010://1.357</id>
    
    <published>2010-04-05T13:05:41Z</published>
    <updated>2010-05-11T09:55:22Z</updated>
    
    <summary>چندی پیش بچه های دانشکده فیزیک (دانشگاه صنعتی اصفهان) از من خواستند مصاحبه ای در مورد مسائل هسته ای کشور با یک نشریه دانشجویی داشته باشم. مصاحبه انجام شد و بچه ها انصافا کار ژورنالیستی خوبی روی آن کرده بودند....</summary>
    <author>
        <name>احمد شيرزاد</name>
        
    </author>
            <category term="مصاحبه ها" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://shirzad.ir/">
        <![CDATA[<p>چندی پیش بچه های دانشکده فیزیک (دانشگاه صنعتی اصفهان) از من خواستند مصاحبه ای در مورد مسائل هسته ای کشور با یک نشریه دانشجویی داشته باشم. مصاحبه انجام شد و بچه ها انصافا کار ژورنالیستی خوبی روی آن کرده بودند. متاسفانه سر بزنگاه مسولان دانشگاه جلوی انتشار نشریه چاپ شده را گرفتند. من از آنها خواهش کردم متن تنظیم شده شان را به من بدهند تا از این طریق زحمت خوبی که کشیده انذ ضایع نشود و متن مصاحبه در اختیار علاقه مندان باشد. در زیر می توانید این مصاحبه را بخوانید. سوالها را با حروف سیاه می بینید. </p>]]>
        <![CDATA[<p><strong> - بهتر است براي شروع، يك ديد تخصصي تر نسبت به انرژي هسته اي داشته باشيم، تعريف انرژي هسته اي چيست؟</strong></p>

<p>- هسته هاي سنگين ناپايدارند، متلاشي مي شوند و به هسته هاي سبك تر تبديل مي شوند و توليد انرژي مي كنند.  عنصر اورانيوم درست در مرز عناصر پايدار و ناپايدار قرار دارد، كه بعد از آن همه ي عناصر راديواكتيوند و هسته هاي ناپايدار دارند و نيمه عمرشان كوتاه است. اما اورانيوم نيمه عمر قابل توجهي دارد، شايد در حدود چندملیون سال باشد. و عنصري است كه در طبيعت كمياب است ولي يك چشمه ي انرژي است. البته يك چشمه بسيار غني تر انرژي هم وجود دارد: هم جوشي هسته هاي سبك، اتفاقي كه در مركز خورشيد مي افتد، هيدروژن ها با هم تركيب مي شوند و تشكيل هليوم مي دهند. فرايندهايي كه تحت فشارها، دماها و چگالي هاي بسيار بالا انجام مي شوند، ولي اگر بخواهيم روي سطح زمين چنين آزمايشي را انجام دهيم، امكان پذير نيست، در واقع دستيابي به چنين دماهايي مشكل است. و دستيابي به انرژي هم جوشي هسته اي رويايي است كه سال هاست وجود دارد اما هنوز جامه ي عمل نپوشيده.  اين ها دو مقوله ي جدا از هم هستند و دو چشمه ي انرژي جدا از هم، شكافت هسته اي كه سال هاست از آن استفاده مي شود، چه به طور نظامي و چه به طور غير نظامي. ولي بخش جوش هسته اي هنوز دستيابي به آن محقق نشده است.</p>

<p><strong>- چرخه اي كه در نيروگاه ها طي مي شود، چيست؟</strong></p>

<p>- اگر يك نوترون به هسته ي اورانيوم برخورد كند، هسته به عناصر سبك تر و دو نوترون متلاشي مي شود، كه هركدام از اين نوترون ها يك هسته ي ديگر را شكافت مي دهند و طي يك زمان كوتاه اين فرايند بهمن وار اتفاق مي افتد و انرژي خيلي زيادي آزاد مي كند. در نيروگاه اين كار به شكل كنترل شده انجام مي شود. يعني ما يك توده ي غليظ اورانيوم را يكجا قرار نمي دهيم. <br />
   <strong><br />
- نيروگاه بوشهر قادر به تامين چه مقدار از برق مصرفي شهري مثل اصفهان است؟</strong></p>

<p>- نيروگاه بوشهريك نيروگاه 1000 مگاواتي است، مصرف برق كل كشور 40000 مگاوات است، اگر مصرف اصفهان را یک چهلم، يعني دو و نیم درصد مصرف كل ايران فرض كنيم، مي شود 1000 مگاوات.   نيروگاه بوشهر با تمام مشكلاتي كه در 50-40 سال گذشته براي كشور به وجود آورده است، اگر راه بيفتد، فقط دو و نیم درصد برق كشور را تامين مي كند. ولي همين نيروگاه براي تامين سوختش نياز به 50 هزار دستگاه سانتريفيوژ دارد. در حال حاضر نه تنها سانتريفيوژهاي كافي در دسترس نيست، بلكه همين سانتريفيوژها هم قديمي و ناكارامدند و انرژي زيادي مصرف مي كنند. و حال اگر كل انرژي كه اين نيروگاه مصرف مي كند را محاسبه كنيم و مقايسه كنيم كه آيا از اين نيروگاه، انرژي به دست مي آوريم و يا انرژي مي دهيم؟ فكر كنم به احتمال زياد انرژي از دست مي دهيم و اقتصادي نيست.<br />
<strong><br />
- با اين وجود، ايران چرا به دنبال دستيابي به اين فناوري  است؟</strong></p>

<p>- مسئله ي هسته اي ايران خيلي خيلي سياسي شده و به نظر مي آيد كه بيش تر به عنوان يك مسئله ي سياسي به آن پرداخته  مي شود، تصميم گيرنده ي اصلي سياست است و كم اند افرادي كه در بخش تكنيكي دست اندركارند.  برخی افراد وقتی هنوز وارد دنياي سياست نشده بودند، در ابتدا با دستيابي به انرژي هسته اي مخالف بودند، اما طي يك فرايندهاي سياسي، با اين فعاليت ها هماهنگي نشان مي دهند. با اين وجود همه قبول دارند كه براي ما در بحث تكنيكي هيچ سودي ندارد و ما با مشكل مواجهيم.</p>

<p> براي دستيابي به يك فناوري،كشور بايد پايه هايي داشته باشد.مثلا براي دستيابي به انرژي هسته اي يا يك كشور بايد درتامين منابع اوليه ي آن خيلي غني باشد، يعني با هزينه ي بسيار كم بتواند منابع اوليه را تهيه كند و اين منابع اوليه براي آن كشور يك مزيت نسبی ايجاد كند.و يا اين كه در بخش هاي تخصصي آن، مهارت، تجربه و يا گذشته ي قابل ملاحظه اي داشته باشد، تا اين كه بتواند به طور اقتصادي در زمينه ي فناوري رقابت كند. در عرصه ي فناوري هسته اي ما هيچ يك از اين ها را نداريم، يعني نه تجربه ي قابل توجهي داربم و نه قادر به تامين مواد اوليه ي آن هستيم.  گفته مي شود كه ما در بهترين حالت 3000 تن ماده اولیه اورانیوم می توانیم از معادن مان استخراج کنیم، فرض كنيم اين ادعا درست باشد در حالی که به اندازه ی 1400 تن منابع اوليه داريم. اين مقدار فقط در حدود 4-3 سال مي تواند نيروگاه بوشهر را تامين كند، نيروگاهي كه فقط دو و نيم درصد برق كشور را تامين مي كند، در حالي كه گفته مي شود ما مي خواهيم 21 هزار مگاوات برق هسته اي داشته باشيم.</p>

<p><strong>  ما كه مواد اوليه نداريم اما اگر بخواهيم از ديگر كشورها تامين كنيم، آيا با كشورهايي كه داراي منابع اوليه هستند، روابط سياسي مان به گونه اي هست كه به ما منابع اوليه بفروشند يا نه؟</strong></p>

<p>  در دنيا كشورهايي كه صاحب اين منابع و معادنند، اين ها را مي فروشند،ولي به ما نمي فروشند، بعدا هم نخواهند فروخت، تا زماني كه توجيه كافي براي اين كه مي خواهيم چه كار كنيم وجود نداشته باشد، نمي فروشند.   فرض كه مشكلات فناوري آن را حل كرديم، اما، ما براي تامين مواد اوليه نياز داريم كه يك روابط خيلي گسترده و درستي با كشورهايي كه انحصار مبادله ي منابع خام هسته اي دارند، داشته باشيم. بايد روابط سياسي كاملا متفاوت با نوع روابط كنوني داشته باشيم، يعني تغيير رويه سياسي بدهيم تا ان سوخت را تامين كنيم. ودرآن شرايط هم ما بايد قطعا امتيازات  سياسي بدهيم.<br />
<strong><br />
  با اين وضع مي خواهيم چه كار كنيم و با چه هدفي اين كار را دنبال مي كنيم؟</strong></p>

<p>  اين يك مسئله ي سياسي است. صد در صد سياسي است.<strong></p>

<p>- اگر تا کنون اين فناوري سودي براي مردم نداشته است، چه اصراري براي ادامه ي اين كار وجود دارد؟</strong></p>

<p>- اين را من نمي توانم براي شما روشن كنم، من هم از هركسي كه خواستم براي من روشن كند، نتوانسته است. مردم  ايران هزينه ي چيزي را مي پردازند كه هيچ معلوم نيست كه چه فايده اي دارد؟ شاید بتوان گفت که اينها صرفا براي تبليغات است،كه مثلا با اين كار مشت محكمي بر دهان استكبار جهاني بزنیم. فرض كه با اين مشت دندان هاي استكبار جهاني شكست، ولي چه سودي براي ما دارد؟  اگر ضربه اي كه به رقبا و دشمنان زده شد، براي ما هم فايده اي داشت، بسيار خوب، مشت بزنيم. وکی فرض كه در بعضي موارد ، ضرباتي هم به طرف مقابل خورد ولي نفعي براي ما نداشت، چه فايده؟ ما فقط خسارت مي پردازيم. عين سوال شما را من هم دارم،كه واقعا چه به دست می آوریم؟</p>

<p>  جالب این است که این مسئله در بعد سياسي هم سودي براي ما نداشت، جز اين كه قطعنامه عليه ما صادر شد، ديگران را با خودمان دشمن كرديم، حتي كشورهاي منطقه را هم با خودمان دشمن كرديم، نتيجه اي نگرفتيم.  آيا به عنوان يك ايراني، احترام ما در سطح جهاني بيش تر شد؟  دستيابي به اين انرژي مي توانست براي ما سودي داشته باشد، اگر درست مديريت مي كرديم. چيزي كه مشكل ايجاد كرده اين است كه اين اورانيوم غني شده براي بعضی ها مقدس شده، شده معبد ما و هيچ سودي براي ما ندارد. مثل گوساله سامری. کلا این طور که معلوم است ما دوست داریم که برای خود بت درست کنیم از هر چیزی و به جای این که از آن استفاده کنیم آن را در یک معبد قرار دهیم و آن را بپرستیم. درست مانند انرژی هسته ای که ما اورانیوم را در یک معبد گذاشته ایم و فقط می گوییم که در این معبد اورانیوم هست اما هیچ استفاده ای از آن نمی کنیم.</p>

<p>  اما اگر از ديد يك جناح سياسي خاص نگاه كنيم، براي يك دولت ناكارامد ضعيف غير پاسخگو كه قادر نيست دوتا شعار درست بدهد و به آن ها عمل كند،  مسئله هسته ای يك شعار بسيار خوب است، يك معركه گرفتن سياسي است. براي ما امامزاده اي ساخته اند كه هيچ خاصيتي از خودش ندارد. بای ما آب ندارد اما گویا برای بعضی ها نان دارد. اينها صرفا براي يك نوع شعارسازي سياسي است.</p>

<p>به هرحال ساختن اين امامزاده، متاسفانه در بخش هايي از جامعه اميدهايي ايجاد كرد و اعتماد مردم را جلب كرد، اما بالاخره زمانی می رسد که مردم مي پرسند معجزه اش كو؟ اين امامزاده اي كه ساختيد، معجزه اش كو؟</p>

<p><strong>- سال قبل از سوي مقام معظم رهبري سال اصلاح الگوي مصرف نام گذاري شده بود، آيا ما قدمي در راه صرفه جويي برداشته ايم يا فقط به فكر توليد انرژي هستيم؟</strong></p>

<p>- بحث انرژي در هر كشوري يك بحث بسيار بسيار اساسي است، كه متاسفانه در ايران اصلا به اين مسئله پرداخته نمي شود. مسئله ي انرژي عمدتا در لا به لاي بحث هاي كوچه بازاري سياسي و عوام فريبي دولت ها و ناكارامدي مديران فنا شده است و اصلا به آن توجه نمي شود. از توجيه هايي كه در مورد دستيابي ما به انرژي هسته اي مي شود، اين است كه نفت ما تمام مي شود، پس يك منبع انرژي ديگر بايد جايگزين آن شود.  اما ما براي دستيابي به اين انرژي، حتما بايد فناوري پيش رفته اي در اين زمينه داشته باشيم، نه سانتريفيوژهاي مستهلك دست دوم پاكستاني كپي شده از فناوري 30-20 سال پيشتر آلماني.</p>

<p>  براي اينكه وابستگي خود را به كشورهاي خارجي كم كنيم، بايد برنامه هايي براي صرفه جويي داشته باشيم، كه مثلا اگرمنابع نفتي ما 10سال ديگر تمام مي شود، كاري كنيم كه 20 سال ديگرتمام شود، اگرقراراست 30سال ديگر تمام  شود، بشود  50سال ديگر. واين كار به راحتي قابل اجراست. كافي است مثلا در مصرف برق10 درصد صرفه جويي كنيم، درحال حاضر ميشود4000مگاوات و كل نيروگاه بوشهربا همه مشكلاتي براي ما به وجودآورده، 1000 مگاواتي است و اين فقط در بخش برق است. اگر مثلا فقط  5 درصد اصلاح در الگوي مصرف داشته باشيم، چندین برابر توليد انرژي هسته اي، براي ما نفع دارد. ما بايد سياست مصرف انرژي مان را عوض كنيم. ولي اين كار را نمي كنيم، چرا؟ چون اين كار احتياج به مديريت دارد، احتياج به به كارگيري عقل دارد، نياز به استفاده از آدم هاي متعهد و دلسوز دارد، و اين براي مسئولين سخت است.<br />
<strong><br />
-آيا دستيابي به انرژي هسته اي،تاثيري در پيش رفت  در زمينه ي پزشكي،كشاورزي و... دارد؟</strong></p>

<p>- مسئله ي پيشرفت در زمينه ي پزشكي، كشاورزي و...به پروژه ي غني سازي نطنز و اورانيوم غني شده هيچ ربطي ندارد و يك فريب بزرگ سياسي است.اين ها دو مقياس كاملا متفاوت هستند. فناوري هسته اي كاربرد هاي زيادي در پزشكي، كشاورزي، باستان شناسي و ... دارد، اما منابعي كه براي اين ها استفاده مي شود، منابعي بسيار ضعيف اند. براي تولید اين ها يك راكتور 10 مگاواتي كافي است. راكتور تحقيقاتي تهران فقط 10 مگاوات قدرت دارد و نيروگاهي كه قرار است در بوشهر ساخته شود 1000 مگاواتي است،يعني 100 برابر. در صنعت مقياس تعيين كننده است، يك مقياس براي يك فرايند است و يك مقياس براي يك فرايند ديگر. چيزي كه الان منشا بحث است توليد انرژی هسته ای در مقياس هاي بزرگ است. مقياسي كه ايران مدعي است كه مي خواهيم براي نيروگاه توليد كنيم. حال اگر مطرح شود كه اگر اين جا پيش رفت كنيم، پزشكي ما نيز پيش رفت مي كند، فقط يك دروغ است.</p>

<p>ما مشكلي اساسی در تامين راكتورهاي كوچك نداريم، به راحتي مي توانيم از كشورهاي خارجي سوخت اين راكتورها را تامين كنيم، البته يك نظارت آژانس هم لازم است، كه طبيعي است، هميشه هم بوده، هيچ قطعنامه اي هم عليه ما نيست، البته تحت نظارت آژانس بودن هم صرفا به اين معنا نيست كه يك كشور فقط بمب نسازد. اگر يك چشمه ي كوچك باعث آلايش يك شهر بشود، اين مي تواند مسئله ساز باشد، هر كشوري كه بخواهد اين فناوري را داشته باشد، غیر از مسائل نظامی  به اين دليل كه نبايد امنيت مردم را به لحاظ انتشار مواد رادیو اکتیو بهخطر بيندازد، بايد تحت نظارت آژانس باشد، كه اين نظارت به لحاظ تخصصي مفيد هم هست.<strong></p>

<p>- رويكرد ديگر كشورها در مورد انرژي هسته اي چيست؟</strong></p>

<p>- در كشور آلمان احزاب سبز 30-20 سال مبارزه كردند كه ما با فناوري هسته اي مخالفيم، نه فقط با بمب هسته اي، با فناوري هسته اي مخالفيم. به يك سري دلايل تخصصي. طي اين سال ها كشور آلمان بحث هاي دو طرف را شنيد. چند سال پيش اين احزاب راي بيش تري آوردند و ساخت نيروگاه هاي جديد را متوقف كردند و نيروگاه هاي فعلي را نيز تعطيل كردند. و اين اتفاق 15-10 سال پيش در ايتاليا هم رخ داد.</p>

<p> و اما مسئله ي ديگر اين است كه يك اروپايي زماني كه مي خواهد به كسي راي بدهد، همه ي بحث ها را مي شنود و در برنامه ي احزاب، ديدگاه آن ها را در مورد محيط زيست، انرژي هسته اي، سلاح هاي هسته اي، صلح جهاني، امنيت جهاني و...مي شنود ولي اين جا يك متخصص منتقد  چنين امكاني را ندارد و مردم نيز مطلع نمي شوند. دريغ از اين كه يك مسئولی بگويد كه فلانی بيا حرف هایت را بزن ببینیم چه می گویی. يعني نه اين كه مي خواهند مردم ندانند، اصرار دارند خودشان هم ندانند. اين يك فاجعه است. اگر فقط راضي بودند كه ما بدانيم، مردم ندانند. خب. اگر خودشان مي دانستند شايد جايي در تصميماتشان تاثيرگذار بود اما اصرار دارند كه خودشان هم ندانند. مثل كسي كه واقعا خودش نمي خواهد بيدار شود. در چنین شرایطی نمي شود كاري كرد.<br />
<strong><br />
- آيا در اين شرايط سكوت افراد آگاه درست بود؟</strong></p>

<p>- ما سكوت نكرديم، ولي نمي گذارند صدايمان برسد. اصلا افراد مطلع قائل به سكوت نيستند، اما بحث اين است كه گاهي يك فضاي فريب ايجاد مي شود كه ديگر نمي شود كاري كرد. از يك متخصص سياسي چه انتظاري مي رود؟ انتظار مي رود كه حرف خود را بگويد. حتي احزاب سياسي در اين مسئله بيانيه دادند، اعتراض كردند، انتقاد كردند ولي گوش شنوا نبود، اما گاهي چاره اي جز صبر نيست كه جامعه به مرور زمان متوجه حقايق شود. سال هاي اول مردم فكر مي كردند كه ما فردا  در موقعيت يك تمدن هسته اي قرار مي گيريم. اما پس از مدتي متوجه مي شود كه نه، خبري نيست. اگر فضاي باز رسانه اي بود، مي شد خيلي كارها كرد، ولي وقتي فضا بسته است شاید بشود با شعارهاي سياسي کوتاه و بحث هاي كلي به مردم مختصری  آگاهي داد، ولي بحث هاي تخصصي تر را نمي شود با شعارهاي سياسي كوتاه به گوش مردم رساند. </p>

<p>نياز هست كه توسط جامعه ي روشنفكري ما، برنامه هاي مفصل ريخته شود، تضارب افكار شكل گيرد، اما وقتی اين اتفاقات نمي افتد، چاره اي جز صبر نيست.  مي بينيم كه هرچه مي گذرد، فضا تنگ تر مي شود، متاسفانه شوراي امنيت ملي به صراحت در مسائل هسته اي بخش نامه مي كند كه روزنامه ها اين ها را بگويند و اين ها را نگويند، حتي اكتفا نمي كند به اين كه اين چيزها را نگويند، بلكه اصرار دارد كه اين چيزهارا هم بگويند. واقعا در چنين فضايي نمي شود حرف زد و به مردم آگاهي داد.<strong></p>

<p>- ديد مردم جامعه را نسبت به سلاح هاي  هسته اي چه طور ارزيابي مي كنيد؟</strong></p>

<p>- اين سوال بسيار مهمي است و نوع سوال هم تكنيكي نيست و يك سوال سياسي است. فرض كه كشوري مثل ايران به سلاح هسته اي دست پيدا كند، به چه مي رسد؟ آيا كشورهاي كوچك، كشورهاي در حال توسعه قادرند در اين مسابقه ي هسته اي با كشورهايي كه سال هاست به سلاح هسته اي دست پيدا كردند، برنده باشند؟ فكر كنم عقل سليم بگويد، نه. </p>

<p> اين يك طرف مسئله است، اما سوال اين است كه كشورهايي هم كه سلاح دارند، چه سودي از سلاح خود مي برند؟ آيا مي توانند ازآن استفاده كنند؟<br />
 سلاح هاي هسته اي، سلاح هايي هستند براي استفاده نكردن و تعداد مواردي كه استفاده شده بسيار محدودند و در مواردي هم كه استفاده شده، فقط باعث شرم ساري آن ها بوده است. مثلا شرم ساري جامعه ي آمريكا نسبت به استفاده از سلاح هسته اي پايان ناپذير است. من نديدم جايي كه انسان هاي فهيم افتخار كنند به اين كه ما زديم و ده ها هزار نفر را به خاك و خون كشيديم و به خاكستر تبديل كرديم، به هر حال بايستي نسبت به اين مسئله افكار عمومي را تحریك كرد، به مردم آگاهي داد. </p>

<p>اين جا مثالي براي روشن تر شدن مسئله مطرح مي كنم. جامعه ی ما زخم سلاح هاي شيميايي را ديده و متنفر است از هركسي كه بخواهد سلاح شيميايي توليد، انبار و استفاده كند. و اگر روزي بحث ممنوعيت سلاح هاي شيميايي مطرح شود، جامعه ي ما در اين زمينه پيشتاز خواهد بود، چون مردم ما حس كاملي از آن دارند و آن را با گوشت و پوست خود حس کردند، و همين طور حس مشابه را مي توان در ژاپني ها در مورد سلاح هاي هسته اي پيدا كرد، آن ها هستند كه مي توانند بفهمند كه سلاح هسته اي يعنی چه، واضح است كه آن ها ترس از سلاح هسته اي، اشاعه و توليد و توسعه ي آن را دارند.</p>

<p>متاسفانه در برخي كشورهاي جهان سوم فكر مي كنند كه سلاح هسته اي يك چيز خيلي خوب است، يك در غلتان، يك نقل و نبات. مثلا در بعضي اقشار جامعه اين تفكر هست كه چرا اسرائيل داشته باشد و ما نداشته باشيم؟ مگر چيز خوبي است؟ مگر آن ها كه دارند، مي توانند ازآن استفاده كنند؟ مي توانند به اين كه سلاح دارند، افتخار كنند؟ كه بگوييم كه آن ها دارند، پس ما هم بايد داشته باشيم.و بعد داشته باشيم كه به كجا بزنيم؟ اين صحبتي است كه خود مقام معظم رهبري هم به آن اشاره كردند كه ما براي استفاده از سلاح هسته اي هدفي نداريم. </p>

<p>سلاح هسته اي انتخاب نمي كند كه چه كسي را بكشد، همه را مي كشد. يك سلاح كشتار جمعي است. ما اصلا گاهي معني اين كلمات را نمي فهميم. اين بايد براي جامعه ي ما روشن شود، كه داشتن سلاح كشتار جمعي افتخار نيست. كشوري  افتخار مي كند كه روشنفكرانش اصلا اجازه ندهند كه حاكميتش به اين مسئله فكر كند. افتخار اين است كه ما در ايجاد جنبش هاي ضد سلاح، ضد سلاح هاي كشتار جمعي پيشتاز باشيم، ما مسلمان ها، ما ايراني ها.<br />
افتخار انساني، افتخار است نه افتخار ساختن سلاح هاي ضد انساني. حتي اگر صرفا نظامي فكر كنيم، با تجزيه و تحليل هاي  خيلي خشك، باز سلاح هسته اي، سلاحي نيست كه به ما قدرت دهد و اگر سياسي تر فكر كنيم، آيا دستيابي به سلاح هسته اي براي ما قدرت سياسي و بين المللي ايجاد مي كند؟ يا ابزار تهديد سياسي ميشود و بر عليه ما استفاده مي شود؟</p>

<p>دسته ای از استراتژيست ها مخالف داشتن سلاح هسته اي هستند، نه به جهت اخلاقي- انساني، بلكه به اين جهت كه قابل استفاده نيست. بيش از اين كه قدرتي براي ما در صحنه هاي بين المللي ايجاد كند، براي طرف مقابل ما قدرت ايجاد مي كند. و تفكر ديگري كه هست، اين كه بعضي ها فكر مي كنند كه حق وتو به كشورهايي مي دهند كه سلاح هسته اي داشته باشند. اما مي بينيم كه آلمان و ژاپن سلاح هسته اي ندارند اما وقتي كه بحث تصميم گيري هاي مهم جهاني پيش مي آيد، پنج قدرت اول دنيا نظر آن ها را نيز مي پرسند و بدون آن ها نمي توانند تصميم گيري كنند. سلاح هسته اي نيست كه به اين كشورها قدرت مي دهد.  اصلا ما بايد در رفتارهاي سياسي به گونه اي رفتار كنيم كه اگر كشوري قدرتي دارد، به دليل داشتن سلاح هسته اي نباشد.</p>

<p>اين ها تفكرات قديمي است، شايد بيش تر تحليل هاي دوره ي جنگ سرد باشد. زماني كه در تقابل بين آمريكا و شوروي سابق يك مسابقه ي تسليحاتي وحشتناك به خصوص در مورد سلاح هسته اي به وجود آمده بود. آن زمان تفكرات غالب و حاكم بر محافل سياسي به اين سمت مي رفت كه بايد سلاح داشته باشي كه نتوانند تهديدت كنند. الان در اين دنياي به هم پيچيده ي اقتصادي، ما خيلي ساده تر مي توانيم براي خودمان امنيت بخريم. كشور كوچكي مثل امارات متحده ي عربي به چه اعتباري برج 800 متري مي سازد و اين سرمايه گذاري كلان را انجام مي دهد؟ با كدام ارتش از خود دفاع مي كند؟ اين سوال را از خود بپرسيم. خيلي ساده. در كشور امارات، آلماني ها، ايتاليايي ها، فرانسوي ها، امريكايي ها، انگليسي ها و... همه منافع دارند. ما مي توانيم همه ي كشورهاي دنيا را در كشور خود صاحب منافع كنيم، منافعي كه نه به قيمت ضررخودمان باشد. آن ها سرمايه گذاري كنند و ما هم پيش رفت كنيم. ما به راحتي با باز كردن پاي سرمايه داران خارجي به كشور كه به دنبال خود، مديريت و رفاه مي آورند، ارزش افزوده در داخل كشور ايجاد مي شود و... مي توانيم براي خود امنيت بخريم. كدام انسان عاقلي ممكن است به كشوري حمله كند كه خودش در آن منافع دارد؟ الان مولفه ي دفاعي اين است، يعني تفكرات دفاعي استراتژيك در سطح جهاني عوض شده است. </p>

<p>بعضي افراد در 4 دهه پيش فكر مي كنند. اين درست مثل اين است كه دور ايران بايد يك ديوار بكشيم، رويش هم سقف بگذاريم، امواج از اطراف وارد نشوند، تفكرات عجيبي كه مثلا با چنگ و دندان نشان دادن، براي خود امنيت بخريم. و اين ها شعار نيستند، كارهايي است كه در كشورهاي مختلف اجرا شده، بايد تنگ نظري ها را كنار بگذاريم، افراد ديگر هم بهره اي ببرند و در مقابل بهره اي هم به ما برسانند. قطعا ما ديگر نيازي نداريم از بعد نظامي ديگران را تهديد كنيم و يا ديگران ما را تهديد كنند. مثلا زماني كه كويت در معرض تجاوز قرار گرفت، همه از آن دفاع كردند، كويت چه كرد؟<br />
البته اين را هم اضافه كنم، ما فقط داريم فرضيه مطرح مي كنيم. اين براي همه پذيرفته است كه سياست رسمي ايران پرهيز از سلاح هسته اي است. هيچ شعار رسمي، هيچ برنامه ي رسمي براي دستيابي ايران به سلاح هسته اي وجود ندارد.<br />
<strong><br />
- و به عنوان سوال آخر، آژانس چه ايرادهايي به پرونده ي هسته اي ايران مي گيرد؟</strong></p>

<p>- عمده ايرادي كه به ايران هست، اين مسئله است كه ايران برنامه ي خود را پنهان كرده است. اين منشا همه ي ايرادها بوده، اين كه مسائلش را به موقع گزارش نداده و به موقع شفاف سازي نكرده است، كه آخرينش هم مسئله ي سايت قم بود.</p>

<p>واقعيت اين است كه ما نمي توانيم كاري را انجام دهيم، بعد آن ها بفهمند و برايمان دردسر شود و در تبليغات جهاني ضربه بخوريم و در مذاكرات موضعمان ضعيف باشد. به هرحال ندانم كاري هاي خيلي خيلي زيادي شده است. ندانم كاري ها، سياست ناورزي ها، كارهايي كه از سر سياست و كياست و تدبير نبوده، خيلي انجام شده است و لطمه هم  به ما زده است. متاسفانه از همه ي عقل ها استفاده نمي شود و فكر مي كنند كه خدا همه ي عقل ها را يك جا به آن ها داده و ديگران خائن اند، يا عقل ندارند، يا خود فروخته اند و يا دزدند. آن ها فقط آدم هاي عاقل و فهيم و همه چي هستند و بقيه دروغ گو هستند.</p>

<p><br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>از کیهان نترسیم</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://shirzad.ir/2010/01/post_168.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://shirzad.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=356" title="از کیهان نترسیم" />
    <id>tag:shirzad.ir,2010://1.356</id>
    
    <published>2010-01-23T09:00:13Z</published>
    <updated>2010-02-28T11:00:02Z</updated>
    
    <summary>بسیاری از دوستان که اخبار را دنبال می کنند احتمالا در جریان هستند که دار و دسته کیهان در این چند روز کمی تا قسمتی به بنده بند کرده و به خیال خود در صددند به بهانه نوشته های من...</summary>
    <author>
        <name>احمد شيرزاد</name>
        
    </author>
            <category term="روی صفحه کليد" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://shirzad.ir/">
        <![CDATA[<p>بسیاری از دوستان که اخبار را دنبال می کنند احتمالا در جریان هستند که دار و دسته کیهان در این چند روز کمی تا قسمتی به بنده بند کرده  و به خیال خود در صددند به بهانه نوشته های من در مورد ترور دوست شهیدم مسعود علیمحمدی مستمسکی برای پرونده سازی در باره من پیدا کنند. برخی دوستان نیز نصیحت می کنند که مراقب باش اینها پایشان را توی کفشت نکنند. به زعم من چنین ترس و ملاحظه ای مبنا ندارد و باعث می شود به دست خودمان فضایی ایجاد کنیم که کیهانی ها فکر کنند از داخل تحریریه شان قادرند همه چیز را کنترل کنند. به عقیده من کیهان هیچ نیست جز هتاکی ها و لاف زدن های زیادی دار ودسته ای که کارشان کاراگاه بازی های بچه گانه است و احساس زور بازو و بزن بهادری، آنان را به کارهای نا معقول وا می دارد.</p>]]>
        <![CDATA[<p></p>

<p>آنها به بچه های لوس وشروری می مانند که کاری از دست شان بر نمی آید جز داد و هوار کردن و سنگ زدن به شیشه این و آن، اما به دلیل حمایت های بزرگترهایی که ننرشان کرده اند کسی کاری به کارشان ندارد و شکایت از ایشان به جایی نمی رسد. به عقیده من این که اینها را به حال خود رهایشان کنیم و سعی کنیم فقط  از ایشان فاصله بگیریم جز پر رو تر شدن آنها در مسیر هتاکی و تهدید دیگران اثری ندارد. بر این مبنا من از دو سه سال پیش به این سو به این نتیجه رسیده ام که به هر طریق ممکن با زیاده گویی های کیهانی ها برخورد کنم و به وظیفه اجتماعی خود در این مورد عمل کنم.  در این مورد اخیر نیز جوابی را به کیهان ارسال کردم که عینا چاپ کردند، اما قبل و بعد از آن ضمن استفاده از همان زبان هتاکانه مطالبی را گفته اند که حکایت از کم آوردن آنها در استدلال و آوردن شاهد دارد و کوفتن بر طبل تهدید و توهین و بی منطقی است.</p>

<p>برای آن که خوانندگان عزیز در جریان کم و کیف قضایا قرار گیرند، ابتدا یادآور می شوم که روزنامه کیهان در تاریخ 26/10/88 در مطلبی تحت عنوان <em>" سرنخ هاي تازه از نقش موساد در ترور شهيد علي محمدي (خبر ويژه)" </em>ضمن تحلیل هایی که مورد بحث من نیستند سعی کرده عوامل موساد را در ترور مسعود علیمحمدی دخیل کند. اما در پایان با آوردن فرازی کاملا بی ربط به مطالب قبلی به تهمت افکنی و توهین نسبت به من روی آورده و چنین نوشته است:</p>

<p><em>"نكته جالب در پس همه اين تحليل ها، تقلاي چند روز اخير احمد شيرزاد (عضو بدنام فراكسيون مشاركت در مجلس ششم) است كه با مقالات و مصاحبه هاي مختلف بارسانه هاي ضد انقلابي و خارجه تلاش كرده ترور شهيد علي محمدي را به اختلافات داخلي ربط دهد و در عين حال خود را دوست اين شهيد مظلوم جا بزند.<br />
وي همان شخصي است كه از پشت تريبون مجلس ششم به اتهام پراكني عليه برنامه هسته اي كشورمان پرداخت و مدعي شد جمهوري اسلامي درباره برنامه هسته اي خود 19 سال به دنيا دروغ گفته اما اكنون دم خروس بيرون افتاده است. اين اظهارات با اعتراض شديد مهدي كروبي رئيس وقت مجلس مواجه شد. به نظر مي رسد تحقيق از اين مهره بدنام، سرنخ هايي از ترور شهيد علي محمدي را به دست بدهد."</em></p>

<p>در پاسخ به این هتاکی آشکار و تهدیدهای تو خالی کیهان جوابیه نسبتا کوتاهی رابه مدیر مسول این روزنامه ارسال کردم. در زیر متن این جوابیه را همراه با نوشته های قبل و بعد آن، عینا به همان شکل که در روزنامه کیهان به چاپ رسیده است برایتان نقل می کنم تا خود بهتر آن را تحلیل کنید. متن جوابیه خودم را با حروف سیاه از نوشته های کیهان تفکیک کرده ام.</p>

<p><em>اعتراض احمد شيرزاد و پاسخ كيهان (خبر ويژه)</p>

<p>احمد شيرزاد عضو مركزيت حزب مشاركت با ارسال توضيحي به خبر ويژه كيهان با عنوان «سرنخ هاي تازه از نقش موساد در ترور شهيد عليمحمدي» واكنش نشان داد. در خبر ياد شده با اشاره به گزارش نشريات اسرائيلي و غربي درباره شناسايي شدن آن شهيد از سوي صهيونيست ها در برخي كنفرانس هاي بين المللي، به نقش موساد در اين ترور پرداخته شده و ضمناً تقلاي شيرزاد براي ربط دادن اين جنايت به اختلافات داخلي تكميل پروژه موساد ارزيابي شده بود.<br />
احمد شيرزاد پس از 4 روز توضيحي بدين شرح خطاب به مديرمسئول كيهان ارسال كرد: <br />
متن نامه آقاي شيرزاد چنين است؛</em><br />
<strong><br />
در روزنامه كيهان مورخ 26/10/88 مرا «مهره بدنام» خوانده ايد و تهديد كرده ايد كه «تحقيق از بنده مي تواند سرنخ هايي از ترور شهيد دكتر عليمحمدي را به دست دهد». اگر به كار بردن اين لفظ را توهين مي پنداريد بنا به وظيفه اخلاقي و قانوني در همان روزنامه از من عذرخواهي كنيد و اگر آن را توهين نمي پنداريد صراحتاً اعلام كنيد تا ما هم مجاز باشيم نسبت به شما و دوستانتان از چنين الفاظي استفاده كنيم. و چنانچه دو نوع قانون و رفتار را نسبت به شهروندان مجاز مي شماريد كه واي بر اين كشور اگر چنين رويه اي بر آن حكمفرما شود!</p>

<p>البته هتاكي ها و تهديدهاي شما نسبت به هر كس عامل خوشنامي اوست. خداوند اگر هر نعمتي را از ما دريغ كرده باشد، نعمت آبرو و حسن شهرت را به وفور بخشيده است. ديديد كه بعد از سالها هتاكي و توهين نسبت به برخي شخصيت هاي مذهبي، مردم فهيم ايران با تجليل عظيم خود نسبت به آنها چه پاسخي به شما دادند. با وجود آن كه اميد چنداني به قوه قضائيه براي دادخواهي نسبت به تجاوزهاي روزنامه كيهان به حقوق شهروندان وجود ندارد، اما به طور قطع از شما شكايت خواهم كرد.</p>

<p>گفته ايد كه من در مصاحبه هاي مختلف با رسانه هاي ضد انقلاب و خارجي تلاش كرده ام ترور شهيد عليمحمدي را به اختلافات داخلي ربط دهم. طبق معمول كذب محض گفته ايد و من اظهارنظري در اين مورد نكرده ام. ضمناً براي اثبات رابطه دوستي خود با آن شهيد فقيد نيازي به تاييد كيهان ندارم. همچنين باز هم ترجيع بند تكراري و كذب خود را در مورد نطق قبل از دستور من در مجلس ششم تكرار كرده ايد كه نياز به پاسخ نيست. تنها يادآوري مي كنم كه معمولا به گفته هاي آقاي كروبي در اين مورد استناد مي كرديد.<br />
اكنون همان آقاي كروبي كه زماني حرفش به ظاهر حجت بود آماج شديدترين دشنام هاي شماست. خدا شما را از ادامه اين راه ناصواب باز دارد.</p>

<p>احمد شيرزاد<br />
30/10/88»</strong></p>

<p><em>كيهان: درباره توضيحات آقاي شيرزاد بايد گفت؛ 1- ايشان مصاحبه با رسانه هاي ضدانقلاب را انكار كرده و اين در حالي است كه به عنوان مثال در مصاحبه با اميد معماريان (از عناصر فراري عضو شبكه هاي روتاري در آمريكا) كه روز پنج شنبه 24دي توسط سايت روزنت منتشر شده، ترور شهيد عليمحمدي را «قتل سياسي» خواند و ضمن ابراز ترديد در نقش آمريكا و اسرائيل در اين ترور مدعي مي شود اين اظهارات صرفاً مربوط به تبليغات رسمي است. وي در عين حال با بيان اينكه دكتر عليمحمدي در انتخابات از ميرحسين موسوي حمايت مي كرده، تلاش مي كند چنين وانمود كند كه آن شهيد در يك «قتل سياسي» و به خاطر حمايت از آقاي موسوي ترور شده است، يعني همان توقعي كه طراحان اصلي ترور از اين جنايت سبعانه داشته اند؛ تشديد اختلافات داخلي و پررنگ كردن رقابت هاي انتخاباتي در جهت به حاشيه راندن نقش جبهه استكبار در فتنه اخير. اين همان كاركرد مشكوك آقاي شيرزاد است كه كيهان خواستار تحقيق در ابعاد آن شده و همچنان اصرار دارد.<br />
لابد آقاي شيرزاد سايت روز آن لاين و مصاحبه گر بدسابقه آن را در زمره ضدانقلاب تلقي نمي كند كه مصاحبه با آنها را تكذيب كرده است! البته مقاله آقاي شيرزاد در اين زمينه نيز عيناً توسط بدنام ترين سايت هاي ضدانقلاب منعكس شد.<br />
2- وي هتاكي و توهين را تخطئه مي كند اما با يك جست وجوي كوتاه در اينترنت مي توان ده ها موضع گيري و مصاحبه و مقاله وي را يافت كه به ارزشها و مسلمات جمهوري اسلامي بارها هتاكي كرده است.<br />
3- آقاي شيرزاد ماجراي مجلس ششم را انكار و تكذيب مي كند و اين در حالي است كه اظهارات وي مبني بر اينكه «19 سال به دنيا درباره فن آوري هسته اي دروغ گفته ايم و اكنون دم خروس بيرون افتاده است»! در صورت مذاكرات مجلس ثبت شده است، همين طور است اعتراض آقاي كروبي رئيس مجلس به آن اظهارات خائنانه مبني بر اينكه اين حرف ها همان حرف هاي راديو اسرائيل است. اينكه آقاي كروبي امروز كجاست و چه مي كند، نافي اظهارات وي در جلسه علني مجلس (6-5 سال پيش) نيست. آن روز آقاي شيرزاد براي متهم كردن برنامه هسته اي صلح آميز جمهوري اسلامي ايران از سوي صهيونيست ها سند درست مي كرد، و امروز در حالي كه دشمنان تلاش دارند با ترورهاي سبعانه، به اختلاف هاي داخلي و غفلت از دشمنان حقيقي ملت ايران دامن بزنند، باز هم او به طور تصادفي وسط معركه است و به طور كاملاً اتفاقي مي كوشد جنايت صهيونيست ها را تبديل به منازعه اي سياسي و جنجالي كند! البته ارسال توضيح و تظاهر به غيرتي شدن و مظلوم نمايي، چيزي از همسويي و خيانت هاي انجام گرفته كم نمي كند.</em></p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>امان از نامردی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://shirzad.ir/2010/01/post_167.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://shirzad.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=354" title="امان از نامردی" />
    <id>tag:shirzad.ir,2010://1.354</id>
    
    <published>2010-01-20T10:13:28Z</published>
    <updated>2010-02-20T09:36:33Z</updated>
    
    <summary>ترور وحشیانه دوست و همکارم مسعود علیمحمدی موجی خبری در سطح جامعه ایجاد کرد و حساسیت های زیادی را برانگیخت. ابعاد اجتماعی، سیاسی و خبری این رخداد چیزی نیست که با دفن مسعود تمام شود و هزاران ابهام پا برجاست...</summary>
    <author>
        <name>احمد شيرزاد</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://shirzad.ir/">
        <![CDATA[<p>ترور وحشیانه  دوست و همکارم مسعود علیمحمدی موجی خبری در سطح جامعه ایجاد کرد و حساسیت های زیادی را برانگیخت. ابعاد اجتماعی، سیاسی و خبری این رخداد چیزی نیست که با دفن مسعود تمام شود و هزاران ابهام پا برجاست و چه بسا در آینده دامن زده شود. در این میان واکنش عجولانه، ناشیانه و نسجیده رسسانه های داخلی و برخی مسئولان موضوع را پیچیده تر کرد. آقایان از درک این نکته ساده عاجزند که به دلیل فضای عدم اعتماد، آنچه می گویند با آنچه جاکعه درک می کند، انطباقی دقیق ندارد.<br />
</p>]]>
        <![CDATA[<p>در این میان کسانی سراسیمه برآنند گناه ندانم کاری ها و سیاستهای غلط خبری خود را بر سر دیگران خرد کنند و دوستان و همکاران شهید علیمحمدی را به دلیل آنکه در بیان صادقانه دانسته های خود و دیده ها و شنیده ها "قبلا با آقایان هماهنگ نکرده اند" آماج تهمتها قرار دهند. روندی که امکان دارد در روزهای آینده شدت گیرد. </p>

<p>در این راستا روزنامه معلوم الحال کیهان در فرازهایی به هتاکی نسبت به این بنده خدا و تهدید و شاخ و شانه کشیدن های مرسوم پرداخته است که به نوبه خود به آن خواهم پرداخت. اما آنچه دور از انتظار بود نامردی و بی معرفتی دست اندرکاران سایت تابناک نسبت به بنده است که قبلا نیز مسبوق به سابقه (در زمان مرحوم بازتاب) است. اینکه می گویم نامردی اغراق نیست و تصور می کنم اگر بیطرفانه مطالب پیوست را بخوانید به آن اذعان خواهید کرد. </p>

<p>تمام مطالب من درباره دوست از دست رفته ام مسعود در دو یادداشت تحت عنوان "عروج مسعود" و "تابوت مسروقه"  در همین وبلاگ و یک مصاحبه کوتاه با سایت روزآنلاین، بعد از دهها بار که به تلفن هیچ خبرنگاری جواب ندادم، می باشد.  در زیر متن مصاحبه مذکور را به طور کامل می آورم و سپس متن خبری که سایت  تابناک در کمال بی معرفتی به نقل از یک سایت دیگر(سایت جوان آنلاین که نمی دانم چه صیغه ای است) آورده را ذکر خواهم کرد تا خوانندگان خود قضاوت کنند.</p>

<p>تنها بر این نکته تاکید می کنم که من هرگز کلمه ای در باب فعالیت مسعود در پروژه های هسته ای نفیا یا اثباتا اظهار نظر نکرده ام و ادعا نکردم که از تمام برنامه های زندگی او اطلاع دارم. علاوه بر این درباره این که قاتل یا قاتلان چه کسانی هستند بنده خود را مرجع اظهارنظر نمی دانم و تصور می کنم که این وظیفه نیروهای امنیتی است که چنانچه اطلاعات مستندی دارند و افشای آن را به مصلحت می دانند اظهارنظر کنند و البته تحلیل های رسانه ها صرفا جنبه گمانه زنی دارد و نمی تواند مستند تلقی شود. </p>

<p>ضمنا این نکته که  ترور یک قتل سیاسی است نیز جزو واضحات است بخصوص اگر فرضیه رسانه های داخلی مبنی بر دست داشتن عوامل خارجی در این ترور صحت داشته باشد.  پر واضح است که شهید علیمحمدی نه خصومت شخصی با کسی داشت و نه در شرایطی بود که بر سر انگیزه های مالی و یا امثال آن خونش ریخته شود، آنهم با این شیوه خشن و جنایتکارانه.  خنده دار است که کسی صرفا با به کار بردن واژه قتل سیاسی متهم شود به اینکه  قتل را به عوامل خاصی نسبت داده است.  </p>

<p><strong>متن مصاحبه با سایت روز آنلاین</strong></p>

<p><em>ترورمسعودعلی‌محمدی در مصاحبه با احمد شیرزاد:</em></p>

<p><strong>این یک قتل سیاسی است </strong></p>

<p>دکتر احمدشیرزاد، نماینده مجلس ششم، استاد فیزیک و از دوستان دکتر مسعودعلی‌‌محمدی که روز سه شنبه دریک ترور مشکوک به قتل رسید، درمصاحبه با روز با شرح ویژگی های شخصیتی وی گفته است "آنچه درخصوص این ترور توسط دستگاه تبلیغی دولت گفته می شود تنها مبتنی برتحلیل است." به گفته او "از این پس باید تدریس فیزیک را نیز به مشاغل سخت اضافه کرد." شیرزاد که طی ۴۸ ساعت گذشته ساعت‌ها درکنار خانواده مرحوم علی‌محمدی بوده، از«شوکی» سخن گفته که به خانواده این استاد دانشگاه وارد شده است. <br />
این مصاحبه  را می خوانید. <br />
 <br />
<strong>آقای شیرزاد، شما از نزدیک با دکترمسعودعلیمحمدی آشنا بودید. اگر قرارباشد در چند جمله ایشان را توصیف کنید چه می گویید؟ </strong></p>

<p>ایشان فوق العاده درکارشان جدی بودند. پرتلاش بودند. مجموعا ۵۸ مقاله دانشگاهی در رشته تخصصی خودش منتشر کرده بود که رکورد خیلی خوبی است و ما در ایران واقعا  چنین موردی کم داریم. اگر چه ممکن است همه این مقالات در یک کیفیت نباشد، اما در مجموع چنین رقمی برای ۱۶ سال تدریس که بلافاصله  بعد از پایان دوره دکترایش شروع شد بسیار عالی است. به لحاظ تدریس هم استاد موفقی بود. دانشجویانش از او خاطرات بسیار خوشی دارند. همان زمانی که ما دانشجوی دکترا بودیم و درس می دادیم، معمولا بچه هایی که داخل درس خوانده بودند از نظر تدریس موفق تر بودند. ایشان هم در واقع چنین خصوصیتی داشت. در دانشگاه تهران، چون روابط انسانی خوبی با دانشجویان داشت، بسیار محبوب بود. در جلب دانشجویان خیلی موفق بود. نمی دانم دقیقا چند نفر دانشجوی دکترا داشت ولی می دانم با توجه به تعداد مقامات منتشر شده اش باید بالا باشد. به هرحال متفکر فوق العاده فعالی بود. <br />
 <br />
<strong>ایشان امضا کننده برخی بیانیه های سیاسی بودند. در این زمینه شخصیتی ایشان هم چیزی می دانید؟</strong> </p>

<p>ایشان عضو امضا کنندگان دانشکده فنی نبودند، چون تدریس علوم می کردند، اما بیانیه هایی راکه بین استادان دانشگاه تهران دست به دست می شد، حتما امضا می کرد. در مواردی سابقه داشت که حتی خودش برای بیانیه ها امضا جمع آوری می کرد. از جمله در مورد نامه‌ای که موقع حمله به کوی دانشگاه در خردادماه امسال تهیه شد، نام وی در جمع اولین نفر بود، بعد همکاران دیگر هم امضا کردند. ولی به هرحال نزدیکی خوابگاه دانشگاه تهران به دانشکده فیزیک باعث می شد که وی بیشتر درجریان عمق اتفاقات باشد و نسبت به آن واکنش نشان بدهد. در نامه های دیگری هم که در حمایت از آقای میرحسین موسوی بود ایشان جزو امضا کنندگان اصلی بود. <br />
 <br />
<strong>وقتی شما خبرهای رسانه های هوادار دولت را مشاهده کردید مبنی براینکه "دانشمند هسته ای ایران ترور شد" با توجه به شناختی که از نزدیک نسبت به مرحوم علیمحمدی داشتید برداشت تان چه بود؟</strong><br />
 <br />
در مورد تبلیغات رسمی باید بگویم که تعجب برانگیز بود. من تا بعد از ظهر خدمت خانواده بودم و فضا بسیار ماتم زده بود. بعد از ظهر بود که متوجه شدم یک تبلیغات رسمی هم روی این موضوع صورت گرفته است. اما واقعا چیزی نمی توان در مورد این تبلیغات رسمی گفت. آن چیزی که به نظر می آید این است که اینها تحلیل است. در مورد ترور ایشان، که می توان از آن به عنوان یک قتل سیاسی نام برد، اصولا یک تحقیق تخصصی صورت نگرفته است. البته من دیروز صبح اول وقت که آنجا بودم بازپرس ویژه قتل آنجا بود که سعی کردند از صحنه نمونه برداری کنند. قرار است تحقیقاتی کنند واین تحقیقات قاعدتا بایستی بتواند مشخص کند چه کسانی در این ماجرا دست داشته اند؛ اما هنوز چیزی اعلام نشده است. آنچیزی که تلویزیون اعلام کرده در مورد کسانی که ایشان را احتمالا ترور کردند بیشتر تحلیل‌ها و نکاتی است که به ذهن بعضی ها می رسد. <br />
 <br />
<strong>سایت های هوادار دولت بعد از چند ساعت از وقوع این ترور گفتند که آمریکا واسراییل به این اقدام مبادرت کرده اند. پس به نظر شما این هم یک تحلیل است؟</strong><br />
 <br />
بله. طبیعتااگر بخواهند این ترور رابه جایی نسبت دهند باید مستندات و ادله‌ای داشته باشند و براساس این مستندات، چنین اقدام شومی به کسی و یا جایی نسبت داده شود. آنطور که به نظر می آید باید شغل فیزیکدان ها را هم جزو شغل های پر خطر به حساب آورد. <br />
 <br />
<strong>شما هم فیزیک خوانده اید و برخی از نامه های مشابه را امضا کرده اید. </strong></p>

<p>ظاهرا همین طور است. <br />
 <br />
<strong>متن خبر سایت بازتاب در مورد مصاحبه فوق</strong></p>

<p>كدخبر: ۸۱۷۸۸<br />
تاريخ انتشار: ۲۸ دي ۱۳۸۸ - ۰۸:۰۴</p>

<p><strong>تهمت معنادار یک عضو مشارکت به نظام</strong></p>

<p><br />
این عضو حزب مشارکت با تقلیل حادثه یادشده به قتل سیاسی ،عوامل موساد و آمریکا را در این ترور بدون ادله عنوان کرده و با بیان اینکه شهید دکترعلی محمدی از حامیان کاندیدای اصلاح طلبان بوده ،از امکان قتل سیاسی خود خبر داده است!<br />
عضور شورای مرکزی حزب مشارکت ترور شهید دکتر مسعود علی محمدی را به منازعات داخلی نسبت داد.</p>

<p>به گزارش«جوان آنلاین»،احمد شیرزاد از نمایندگان متحصن مجلس ششم در گفتگویی با سایت ضدانقلابی «روزآنلاین»،ترور شهید دکتر مسعود علی محمدی را یک «قتل سیاسی» خواند و از تروری که وی قتل دوست خود خواند،بهره برداری سیاسی کرد. </p>

<p>وی بیان ترور برای حادثه ناگوار شهادت علی محمدی را تبلیغات رسمی نظام دانست و گفت: واقعا چیزی نمی توان در مورد این تبلیغات رسمی گفت. آن چیزی که به نظر می آید این است که اینها تحلیل است. </p>

<p>این عضو حزب مشارکت با تقلیل حادثه یادشده به قتل سیاسی ،عوامل موساد و آمریکا را در این ترور بدون ادله عنوان کرده و با بیان اینکه شهید دکترعلی محمدی از حامیان کاندیدای اصلاح طلبان بوده ،از امکان قتل سیاسی خود خبر داده است! </p>

<p>گفتنی است طی چند روز گذشته برخی از چهره های رادیکال اصلاح طلبان سعی دارند با نسبت دادن ترور شهید علی محمدی به نظام ،فعالیتهای تخریبی خود را علیه نظام شدت ببخشند.</p>

<p><br />
این عضو حزب مشارکت با تقلیل حادثه یادشده به قتل سیاسی ،عوامل موساد و آمریکا را در این ترور بدون ادله عنوان کرده و با بیان اینکه شهید دکترعلی محمدی از حامیان کاندیدای اصلاح طلبان بوده ،از امکان قتل سیاسی خود خبر داده است!<br />
عضور شورای مرکزی حزب مشارکت ترور شهید دکتر مسعود علی محمدی را به منازعات داخلی نسبت داد.</p>

<p>به گزارش«جوان آنلاین»،احمد شیرزاد از نمایندگان متحصن مجلس ششم در گفتگویی با سایت ضدانقلابی «روزآنلاین»،ترور شهید دکتر مسعود علی محمدی را یک «قتل سیاسی» خواند و از تروری که وی قتل دوست خود خواند،بهره برداری سیاسی کرد. </p>

<p>وی بیان ترور برای حادثه ناگوار شهادت علی محمدی را تبلیغات رسمی نظام دانست و گفت: واقعا چیزی نمی توان در مورد این تبلیغات رسمی گفت. آن چیزی که به نظر می آید این است که اینها تحلیل است. </p>

<p>این عضو حزب مشارکت با تقلیل حادثه یادشده به قتل سیاسی ،عوامل موساد و آمریکا را در این ترور بدون ادله عنوان کرده و با بیان اینکه شهید دکترعلی محمدی از حامیان کاندیدای اصلاح طلبان بوده ،از امکان قتل سیاسی خود خبر داده است! </p>

<p>گفتنی است طی چند روز گذشته برخی از چهره های رادیکال اصلاح طلبان سعی دارند با نسبت دادن ترور شهید علی محمدی به نظام ،فعالیتهای تخریبی خود را علیه نظام شدت ببخشند.</p>

<p><br />
<strong>پایان نقل قول ها</strong></p>

<p>وقتی تابناکی هااین طور نامردی کنند از ز کیهانی ها چه انتظاری می رود. خدا بزرگ است و داور حق. </p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>نوشته وحید درباره مسعود</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://shirzad.ir/2010/01/post_166.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://shirzad.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=353" title="نوشته وحید درباره مسعود" />
    <id>tag:shirzad.ir,2010://1.353</id>
    
    <published>2010-01-15T09:00:40Z</published>
    <updated>2010-02-20T09:36:33Z</updated>
    
    <summary>وحید کریمی پور هم دوره ای فوق لیسانس و دکترای فیزیک من و مسعود در دانشگاه صنعتی شریف و یکی از بهترین فیزیکدان های ایران است. نوشته زیبایی در باره مسعود و خاطرات مشترک با او برای من فرستاده است...</summary>
    <author>
        <name>احمد شيرزاد</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://shirzad.ir/">
        <![CDATA[<p>وحید کریمی پور هم دوره ای فوق لیسانس و دکترای فیزیک من و مسعود در دانشگاه صنعتی شریف و یکی از بهترین فیزیکدان های ایران است.  نوشته زیبایی در باره مسعود و خاطرات مشترک با او برای من فرستاده است که خواندنی است.  در زیر آن را بخوانید</p>]]>
        <![CDATA[<p>من  مسعود علي محمدي و اميرآقا محمدي را  دورادور در شيراز ديده بودم. در شیراز این دو یک زوج جدانشدنی <br />
بودند و خاطره من از آن دو فقط اين بود که امير روي ترک موتور مسعود سوار مي شد و مسعود عينک دودي سياهي با قاب کامل مثل عينک جوشکاري به چشمانش مي زد و مسعود با  آن حالت اخمو و جدي  و امير با آن ظاهر خنده رو در سطح خيابانهاي شيراز از يک  جاي دانشگاه به جاي ديگر مي رفتند . بعدها به همين دليل يکي از القابي که در دانشگاه شريف به اين دو داده بوديم اين بود: هاج ، زنبور عسل.</p>

<p><br />
  بعد ها وقتي که به دانشگاه شريف آمدم از نزديک با او و چند نفر ديگر که زود تر از ما دوره فوق ليسانس را شروع کرده بودند از جمله احمد شيرزاد و محمدرضا ابوالحسني و مسعود مهذب آشنا شدم. سال هاي 65 و 66 بود که دامنه جنگ به موشک باران تهران رسيده بود و ما وقتي در کلاس درس دکتر گلشني مي نشستيم تا نظريه ميدان ياد بگيريم يک مرتبه صداي مهيب اصابت موشک براي چند لحظه جريان کلاس را قطع مي کرد. دکتر گلشني لحظه اي صبر مي کرد و بعد دوباره درس را شروع مي کرد. وقتي هم که نزديکي هاي غروب مي شد و به دليل خاموشي شهر ديگر نمي شد تخته سياه را ديد دکتر اردلان که درس ذرات بنيادي مي داد چراغ قوه قلمي اش را برمي داشت و همان دايره ده سانتي روي تخته سياه را روشن مي کرد تا ما همان يک ذره را ببينيم و پيش برويم. </p>

<p> <br />
سال 67 که رسيد هم جنگ تمام شد و هم اولين دوره دکتري فيزيک در داخل کشور درهمان دانشگاه صنعتي شريف به همت استادانش دکتر اردلان ، گلشني ، ارفعي، منصوري و صميمي و بعضي ديگر شروع شد. دوره اول با همان شش نفر که ما بوديم پا گرفت و طبيعي بود که همه ما ذرات بنيادي  بخوانيم.  تا اين موقع اگرچه همه ما حزب اللهی نبودیم ولی ديگر دوستان صميمي شده بوديم  و زوج هاج زنبور عسل هم مي توانستند  من را به خاطر پالتوي خيلي مندرس و بلندم راسکولنيکوف صدا بزنند.  </p>

<p><br />
 مسعود را وقتي که از دور مي ديدي با آن قیافه اخم آلود و جدی اش،  باخود مي گفتي اين آدم را با يک من عسل هم نمي شود خورد ولي کافي بود که چند وقتي با او همسفر يا هم درس يا همکلاس شوي تا بفهمي چقدر شوخ طبع است.  او دقیقا برخلاف ضرب المثل رایج زبان فارسی از دور زهره می برد و از نزدیک دل. شوخ طبعي اش به خصوص وقتي گل مي کرد که با هم کار مي کرديم و درس مي خوانديم و او به شوخي شروع مي کرد به رجز خواندن که در رجز خواندن هاي با مزه همتا نداشت طوري که تا سالها بعد که ديگر از هم دور افتاده بوديم و امکان همکاري نداشتيم من همچنان دلم لک زده بود براي اينکه يک موضوعي چيزي پيدا کنم و باز با هم کار کنيم. افسوس که اين فرصت ديگر هيچ وقت دست نداد. </p>

<p><br />
 در دوراني که در شريف بوديم چند درس را نشستيم و با هم خوانديم و بعد در چندسالي که در پژوهشگاه دانشهاي بنيادي که آن موقع مرکز تحقيقات فيزيک نظري خوانده مي شد بوديم سه چهار مقاله با هم و با محمد خرمي نوشيتم که همه اش مربوط بود به مدل هاي پخش و برهم کنش يک بعدي ، از آن موضوع هاي مجرد که به درد هيچ کاربردي نمي خوردند الا اينکه ما را از غم و غصه  دنياي بيرون رها مي کرد.   یادم می آید که یک روز موقع غروب دریکی از آن  اتاقک های کوچک ساختمان قدیم مرکز تحقیقات فیزیک نظری  من و مسعود نشسته بودیم و داشتیم روی مسئله ای کار می کردیم. آن موقع روز آن ساختمان متروکه قدیمی و سوت و کور که انگار یک جای فراموش شده در تهران بود با پرت افتادگی ما و هم دوره ای هایمان از دنیای بیرون قرابت عجیبی داشت. درحالی که روی کاغذ خم شده بوديم و با روابط و معادلات ور مي رفتيم  و طبق معمول شوخي مي کرديم به يک مرتبه سر بر می داشتیم و می گفتیم راستي راستي که فقط احمق هايي مثل ما دلشان را به اين چيزها خوش مي کنند، و حال آنکه بيرون از اين جا و توي جامعه خيلي ها بدنبال پول درآوردن هاي اساسي هستند و بعد غش غش می خندیدیم . این شوخی ها  و خنده ها و رجز خوانی های مسعود بود که بیش از هرچیز کارکردن با او را برای آدم خوشایند می کرد.  </p>

<p><br />
او زودتر از همه ما فارغ التحصیل شد و توانست اسم اش را به عنوان اولین فارغ التحصیل دوره دکتری داخل کشور ثبت کند. خیلی زود هم در خانه اش  مهمانی مفصلی گرفت و همه هم دوره ای ها و استادان دانشکده را دعوت کرد؛ مهمانی ای که تا سالهای سال دست مایه همه دوستان شد برای شوخی های کوچک و ماندگار؛ این که چرا ما این همه پرت بودیم که  به این فکر نیفتاده بودیم برایش یک هدیه کوچک ببریم  و این که  او را به خاطر رجزهایی که برای این مهمانی شام می گفت ملقب کنیم به "میرزا مسعود خان سرمونی " و او دائما به رخ ما بکشد که هیچ کدام ما جرئت و جسارت دادن یک مهمانی فارغ التحصیلی مثل او را نداریم و واقعا هم هیچ کدام از ما مهمانی ندادیم بجز محمدرضا ابوالحسنی . </p>

<p><br />
آن موقع که دانشجو بودیم و هرچی مقاله فیزیک درعمرمان دیده بودیم اسم های فرنگی جک و جان و دیوید و باب روی خود داشت اصلا باور نمی کردیم روزی ما هم بتوانیم مقاله ای بنویسیم که اسم های مسعود و احمد و امیر و این جور چیزها رویش باشد.  ورد زبان ما و به خصوص مسعود این بود که ما ممکن است  بتوانیم در "کیهان بچه ها" که آن موقع هنوز چاپ می شد، مقاله ای بنویسیم و فارغ التحصیل شویم. ولی بالاخره اولین مقاله را یکی از ما ها نوشت ؛ درست یادم نیست کی؛  و این سد بزرگ نا باورانه شکسته شد. امروز دیگر مقاله نوشتن آسان شده است و هردانشجوی فوق لیسانسی می تواند امیدوار باشد که برای تزش مقاله ای نیز داشته باشد بدون این که به یاد بیاورد این راه سنگلاخ را کسانی مثل مسعود علی محمدی هموار کرده اند.   </p>

<p>در سالهایی که در مرکز تحقیقات فیزیک نظری بودیم ، ما که تازه با خط و ربط تحقیق و مقاله خواندن و مقاله نوشتن و سخنرانی و سمینار و کنفرانس آشنا شده بودیم همه کار می کردیم جز فیزیک هسته ای  که اصلا بلد نبودیم یا حتی فیزیک ذرات بنیادی که درس اش را خوانده بودیم. بیشتر به دلیل تنوع طلبی ای که هرکدام از ما داشتیم و فکر می کردیم که همه نباید متخصص و سرآمد یک راه باریک باشیم ؛ قضاوتی که اکنون ممکن است اشتباه به نظر برسد؛ هرکدام از ما به یک راه رفتیم.  مسعود تنوع طلبی اش بیش از ما بود و روی چیزهای متفاوت و بی ربطی کار می کرد؛ و طبیعتا مثل کارهای همه ما موضوعاتی بودند به شدت غیرکاربردی و مجرد که حتی بعضی هایشان حتی در همان دنیای فیزیک نظری هم  از  کاربرد و آزمایشگاه  و این جور چیزها دور بودند مثل کاری که مسعود روی اثر کوانتومی هال در سطوح ریمانی کرد که سطوح ریمانی اش را از نظریه ریسمان یعنی تز دکترایش یاد گرفته بود و اثر کوانتومی هال را به زور به آن چسبانده بود؛ موضوعی که  تا مدتها دست مایه ای  برای سربه سرگذاشتن من با او بود. </p>

<p><br />
تنوع طلبی اش تا آنجا بود که بعد ها وقتی ما فارغ التحصیلان دوره اول و چند تا از بچه های جدیدتر مثل خرمی ؛ شریعتی ؛ فتح اللهی؛ لنگری و اجتهادی  تصمیم گرفتیم هراز چند گاهی دورهم جمع شویم یکی از موضوعات همیشگی خنده و تفریح ما این بود که به او می گفتیم بالاخره این کمیته جایزه نوبل اگر بخواهد به تو جایزه بدهد باید در چه رشته ای این جایزه را اهدا کند   و او هم مثل همیشه در جواب دادن و رجز خواندن هیچ کم نمی آورد. البته همه ما بخوبی می دانستیم که کارهایمان همه کارهای خیلی کوچکی هستند که تنها راه را برای کارهای بزرگ آینده هموار می کنند و تا گرفتن جایزه نوبل توسط فیزیکدانی که کاملا تربیت شده  و مقیم ایران باشد حداقل سه چهار نسل و چندین دهه راه باقی مانده است.  <br />
 </p>

<p> چند سال پیش وقتی که هرکدام از ما در یکی از دانشگاه های کشور مشغول به کار شده بودیم و تصمیم گرفتیم که برای زنده نگاه داشتن یاد ایام قدیم هر دو سه ماه یک بار دورهم جمع شویم هرکسی اسمی را پیشنهاد کرده بود و آخر سر این جمع اسمی را به خود گرفت که مسعود با طنز همیشگی اش روی آن گذاشته بود؛ انجمن سپید مویان جوان. انجمنی که هیچ موضوعیتی نداشت جز زنده نگه داشتن ارتباط بین آدم های خوش خیال در این دنیای شلوغ و دیوانه ؛ انجمنی که  به زحمت می شد اعضای آن را قانع کرد که در یک موضوع بحثی جدی را پیش ببرند. مسعود معمولا پای ثابت این مهمانی ها بود و وقتی که می آمد شادی و تفریح ما بیشتر از همیشه می شد. </p>

<p><br />
سالها پیش وقتی که تازه تصمیم گرفته بودیم در ایران بمانیم فکر می کردیم که از همتایان خارجی و یا  فرنگ رفته خود فقط چیزهای اندکی کم داریم؛ یک هوای سالم که آلوده به سرب و هزار جور مواد بیماری زا ی دیگر نیست بعلاوه یک آسمان آبی و  یک زندگی مرفه ؛ اندکی محیط علمی بزرگ و پرهیجان با رفت و آمد دانشمندان جورواجور؛ اندکی امکانات کتابخانه  ای و مجلات و کامپیوتر و اینترنت؛ کمی آسایش خیال ؛ مقدار خیلی کمی امکان شرکت در کنفرانس های متنوع ؛ یک محیط زیبای دانشگاهی مثل آنها که در کتاب ها وصفشان را خوانده بودیم که  در طبیعت غرق شده باشد و بتوانی برای الهام گرفتن ساعت ها در آن قدم بزنی و همین. خوب نداشتن همه اینها می ارزید به چیزی که ما می خواستیم. </p>

<p><br />
آن موقع که جوان تر بودم و تازه دانشجوی دکتری شده بودم دوست داشتم کتابهای خاطرات و سرگذشت فیزیکدان های غربی را بخوانم؛ کتابهایی که معمولا در سالهای پایانی کار علمی نوشته شده و  مملو بود ند از خاطرات گوناگون از کشف ها، ایده ها،  آدم ها، مکان ها ، شهرها و کشورها و اغلب همراه  آن نوع سرخوشی و سرزندگی طبیعی که در زندگی اروپایی ها و امریکایی ها دیده می شود.  با خودم فکر می کردم که شاید بیشترین کاری که ما می توانیم انجام دهیم آن است که  نشان دهیم که می توان در ایران ماند و بتدریج سنتی از کار علمی در حوزه علوم جدید را بوجود آورد که الهام بخش نسل های آینده دانشجویان باشد؛ طوری که دیگر آرزویشان نوشته مقاله در کیهان بچه ها نباشد. درس خواندن در شرایط سخت  با امکانات خیلی کم ؛ زندگی و کار در هوای آلوده و ناپاک که هر روز به آهستگی  و سماجت ؛ سموم اش را به بدن تو و خانواده ات تزریق می کند ؛ زندگی در شرایط روزانه ای که گرفتاری های فراوان روحی وجسمی اش هیچ فرصتی را برای برنامه ریزی و نظم کاری باقی نمی گذارد و مجبوری برای پیداکردن یک ساعت؛ فقط یک ساعت آرامش خیال که در گوشه ای بنشینی و محاسبه ای را انجام بدهی بجنگی ؛  به این هدف بزرگ می ارزید ولی امروز که صبح سرد بیست و چهار دی ماه سال 88 است و من خودم را برای رفتن به تشییع جنازه دوست دیرین و 25 ساله ام آماده می کنم احساس می کنم که ما برای این انتخاب  بهای بسیار گزافی پرداخت کرده ایم.</p>

<p>آن موقع هرگز فکر نمی کردیم که سالها بعد در یک صبح سرد زمستان وقتی که مسعود تمامی این سختی ها و دشواری ها را پشت سر گذاشته است؛ وقتی که سالهای سال درس خوانده و درس داده  و دیگر نوشتن مقاله در کیهان بچه ها که هیچ ؛ نوشتن مقاله در فیزیکال ریویو هم برایش خوشحالی به بار نمی آورد؛ و تازه می رود که در سالیان دراز پیش رو؛ ماحصل تجربیاتی را که با گذر از سالهای سخت از انقلاب و تعطیلی دانشگاه گرفته تا جنگ و ویرانی و بازسازی و بحران های پی درپی اندوخته است  به دانشجویانش یاد بدهد؛ یک مامور بی رحم و خونسرد  که در انتهای کوچه ایستاده است و او را نظاره می کند؛  می تواند تنها با فشار یک دکمه همه این سالهای گذشته و آینده را در یک لحظه برق آسا  فشرده کند و آن را به بارانی از ساچمه ها ی مرگبار ؛ به  یک مغز متلاشی شده روی کف حیاط ؛ و به جیغ بهت آلود همسر و فرزند تبدیل کند.      </p>

<p><br />
دلم می خواهد که بر ترس غلبه کنم؛  دلم می خواهد که فکر کنم  زندگی خودم ؛ همسرم و فرزندانم  لااقل پایان منصفانه ای خواهند داشت .   دلم می خواهد که  لااقل این حق را داشته باشم که پیکر بی جانم بر روی دوش دانشجویانم ؛ دوستان نزدیکم و خانواده ام  و کسانی که لااقل نام مرا یک بار شنیده اند؛  آنهم بدون شعار و هیاهو و با سکوت حمل شود. من در کلام درمانده ام و تنها با کورسوی یک شعله نحیف در اعماق قلبم زندگی می کنم. این شعله ای است که دوندگانی از دانشجویان قدیم آن را از پیشینیان خود گرفته اند؛ وافتان و خیزان و مجروح و خسته به آیندگان می سپارند. </p>

<p></p>

<p>وحید کریمی پور<br />
دانشکده فیزیک ؛ دانشگاه صنعتی شریف<br />
24 دی ماه 1388</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>تابوت مسروقه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://shirzad.ir/2010/01/post_165.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://shirzad.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=352" title="تابوت مسروقه" />
    <id>tag:shirzad.ir,2010://1.352</id>
    
    <published>2010-01-14T14:48:40Z</published>
    <updated>2010-02-20T09:36:33Z</updated>
    
    <summary>امروز جنازه مسعود تشییع شد، اما معرکه ای بود در جای خودش. برادران حزب الله از صبح بسیج شده بودند و یک لحظه دور جنازه را رها نکردند. بلندگو و موتور برق و مداح و باند های بسیار قوی استریو...</summary>
    <author>
        <name>احمد شيرزاد</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://shirzad.ir/">
        <![CDATA[<p>امروز جنازه مسعود تشییع شد، اما معرکه ای بود در جای خودش. برادران حزب الله از صبح بسیج شده بودند و یک لحظه دور جنازه را رها نکردند. بلندگو و موتور برق و مداح و باند های بسیار قوی استریو بر فراز وانت های سازمان دهی شده همه در اختیار آنان بود. خانواده و اطرافیان عملاً اختیاری نداشتند و همه ی برنامه دست برادران بود. از همان روز ترور دکتر علیمحمدی  سران آمدند و رفتند و اصرار به خانواده مسعود که او را در نماز جمعه تهران تشییع کنیم. تنها جایی که تیغ خانواده اش برید همین بود که بر برگزاری مراسم تشیع در روز پنجشنبه ایستادگی کنند.</p>]]>
        <![CDATA[<p>از صبح زود اطراف منزل مسعود مملو از جمعیت بود. پلیس همه معابر را بسته بود. محیط پر بود از نیروهای ضد شورش با لباس های رسمی و جمعی که تا دیروز اسمی هم از علیمحمدی  نشنیده بودند با لباس های غیر رسمی. خانواده مسعود علاقه مند بودند که مراسم خاکسپاری سیاسی نشود و البته هر چه آبرومندتر برگزار شود. به تدریج دوستان و آشنایان جمع شدند. منزل جا نداشت. همه در کوچه های اطراف ایستاده بودند. جمع کثیری هم دوربین به دست دور و کنار دنبال جایی می گشتند که از ارتفاع بالاتری صحنه ها را فیلم برداری کنند. اغلب آن ها از شبکه های رسمی خودمان بودند و ظاهراً شبکه های خارجی که در تهران نمایندگی دارند از ترس تکرار تجربه های گذشته احتیاط داشتند و کمتر آمده بودند. البته تک و توکی خبرنگارهای خارجی یا نمایندگان آنها را می شد دید ولی نه زیاد. <br />
برادران دولتی که در این یکی دو روزه حضور دائمی در منزل مسعود داشتند تدارک گروه موزیک نظامی، اتوبوس برای جا به جایی تشییع کنندگان، مداح و قبرکن و آمبولانس و خلاصه هر چیزی را خودشان دیده بودند. طفلکی مسعود چقدر برای آقایان عزیز شده بود. فکر همه جور مردنی را می کرد غیر از این. به مخیله کسی خطور نمی کرد که فرماندار و وزیر و رئیس دانشگاه و دهها مسئول ریز و درشت دیگر  از لحظه ی ترور در خانه آنها به خط شوند تا برنامه های شهید همه به خوبی اجرا شود و چیزی از خط خارج نشود!<br />
حدود هشت و نیم صبح بود که آقایی میانسال رفت بالای وانت و میکروفن را به دست گرفت. اولش ملایم صحبت کرد و شعاری نمی داد. ظاهراً آقایان به خانواده مسعود قول داده بودند که بهره برداری سیاسی خاصی از مراسم نکنند. ولی در هر حال ریش و قیچی و همه ی امکانات قابل تصور از همان لحظه ی نخست در اختیار آنان بود و هر چه خواستند کردند. اول کار آقای میکروفن به دست از شهدای دانشگاهی تجلیل کرد. از شهید مطهری و شهید نجات اللهی (استاد مبارزی که در جریان اعتراض و تحصن دانشگاهیان در سال 57 در ساختمان وزارت علوم به شهادت رسید) صحبت کرد و مسعود علی محمدی  را در کنار آنها قرار داد. بعد از دقایقی از پشت میکروفن اعلام کرد برادرانی که آماده مراسم تشییع هستند دستشان را بلند کنند، عده ای در حدود 150 تا 200 نفر که لابه لای جمعیت بودند دستهاشان را به حالت آمادگی بلند کردند و آن جناب از بالا ظاهراً به این نتیجه رسید که همه چیز هماهنگ است و  عدّه ی  کافی آماده برنامه هستند. تابوت را از آمبولانس پیاده کردند و به داخل منزل بردند و شعار های مخصوص را آغاز کردند. به شدت اطراف تابوت را در کنترل داشتند و اجازه نمی دادند از فامیل و آشنایان کسی زیر تابوت برود.<br />
معمولاً در تشییع جنازه ها در ایران رسم است که شعارهای عام مذهبی از قبیل لا اله الا الله و محمدا رسول الله می دهند. شعارهای غالب اما در این برنامه شعارهایی از قبیل مرگ بر اسرائیل، مرگ بر منافق، این گل پرپر شده هدیه به رهبر شده،  و امثال این ها بود. به جرأت می توانم بگویم که در تمام طول چند ساعت برنامه که از بلندگو شعار می دادند حتی یکی دو دقیقه هم از شعارهای مرسوم لا اله الا الله و محمد رسول الله استفاده نکردند. یکی دو بار هم که آمد بگوید لا اله الا الله و جمعیت حاضر خواستند دنبالش تکرار کنند، اضافه کرد "امریکا عدو الله" و دوباره رفت روی خط خودش.<br />
سنت است در اغلب مراسم تشییع که موقع آوردن میت به خانه اش و نیز قبل از دفن، دقایقی را سکوت می کنند تا اهل خانه و به خصوص خانم ها با عزیزشان وداع کنند و سخن دلشان را به زبان گریه و عزا با خدای خویش باز گویند و عقده های دل را بر سر پیکر عزیز از دست رفته باز کنند. اما در این برنامه ظاهراً آن چنان برادران نگران جزییات بودند که حتی لحظه ای بلندگوها ساکت نشدند و مداحان و شعارگویان حرفه ای به مدد استریوهای قوی آن چنان یک نفس برنامه اجرا کردند که هیچ کس حتی نتواند صدای گریه بستگان مسعود را به گوش بشنود. شنیده شد که حتی یک بار یکی از آقایان به خانم علیمحمدی نیز تشر رفته بود!<br />
ظاهراً دوستان و فامیل مسعود چاره ای جز تسلیم نداشتند. خانواده ی او نگران به هم خوردن مراسم و ایجاد مانع برای برگزاری برنامه های بعدی نظیر ختم و هفته و غیره بودند. آن ها که مسعود را دوست داشتند کاری جز نثار اشک و طلب  علو و مغفرت برای روح پاکش نمی توانستند انجام دهند. به ناچار این ها خود را کنار کشیدند و جنازه ی مسعود را به غریبه ها سپردند تا هر چه می خواهند انجام دهند. تابوت مسعود را کسانی با خود بردند که تمام آشنایی شان با او از زمانی بود که از او جسدی در خون غلتیده مانده بود.<br />
این سوتر اما چهل پنجاه نفری از استادان و محققان فیزیک کشور با چشمانی اشک آلود نظاره می کردند و آرام آرام جمعیت را دنبال می کردند و جمع کثیری از مردم عادی، اهالی محل و فامیل و اطرافیان مسعود که بیش از یکی دو هزار نفر تخمین زده می شدند. تشییع کنندگان بر سر دو راهی مانده بودند. از سویی همه دوست داشتند به احترام روح علیمحمدی  و بنا به سنت رایج پیکر او را مشایعت کنند و از سوی دیگر در آن جلو نمایشی در جریان بود از شعار های خاص و شرکت کنندگان خاص، که کمتر کسی راغب بود در تصویرها به شکل سیاهی لشکر آن ها دیده شود. دوربین های رسانه های رسمی همه پیرامون وانت رهبری کننده در حرکت بودند و به دنبال ثبت چهره های شاخص و نشان دادن فضای ویژه ای که در آن جلو حکمفرما بود.<br />
دقایقی بعد اتفاق جالبی افتاد. جمع چند صد نفره ای از دانشجویان دانشگاه تهران، به خصوص بچه های گروه فیزیک، عکسی از دکتر علیمحمدی  را در جلو گرفته بودند و با سکوت به دنبال آن حرکت می کردند. تنها گاهگاهی صلوات می فرستادند . آن ها به تدریج بین خودشان با گروه تشییع کنندگان حکومتی فاصله ایجاد کردند و صف خودشان را از برنامه از پیش تعیین شده جدا کردند. به تدریج که تشییع کنندگان متوجه این جمع شدند به آن ها پیوستند و از صف برنامه رسمی برادران جدا شدند. صحنه جالبی بود. آقایان در آن جلو یکدفعه دورشان را خلوت دیدند. خودشان بودند و خودشان. یکی دو نفرشان با خشونت آمدند تا پوستری را که در جلوی صف دانشجویان در دست آنان بود از آنان بگیرند که با مقاومت جمع مواجه شدند. <br />
به تدریج شعارهای لا اله الا الله و محمدٌ رسول الله از بین جمعیت بالا گرفت و فضای خیابان را پر کرد، آنچنان که حتی صدای بلندگوهای بسیار قوی برادران دیگر شنیده نمی شد. به قول نقاشان کنتراست جالبی ایجاد شده بود. در این سو اشک بود و لا اله الا الله . در آن سو بانگ مهیب بلندگوها بود و مرگ بر منافق و مرگ بر ضد ولایت فقیه. در این سو آه حسرت بود در از دست دادن استاد محبوبی که بچه ها فرزندوار دوستش داشتند و اکنون از وداع با پیکر بیجان او نیز محروم بودند، و در آن سو خشم مضطربانه کسانی که نگران بودند جنازه ی مسعود به دست دیگران بیفتد و آن را مثل غنیمتی جنگی  برای خویش محافظت می کردند. این سو محبت خالصانه بود و ماتم صادقانه کسانی که مسعود را از دست رفته می دیدند و آن سو دوربین بود و سیطره قاهرانه کسانی که احساس می کردند مسعود را به دست آورده اند. این سو سکوت مظلومانه ای که تنها پناهگاهش شعار جاودان لا اله الا الله است و آن سو یک دوجین از شعارهای مرگ و تکفیر که در عمل برای حذف دیگران به کار می روند.<br />
یک بار برادران که دیدند دارد سه می شود عقبگرد کردند تا فاصله شان با جمعیت سبز از بین برود و دوباره کنترل را به دست گیرند. آنها برای این کار حتی وانت هدایت کننده را به عقب کشیدند که یکی از خانمها فریاد زد اگر کسی را زیر گرفتید نگویید وانت دزدی بود!<br />
پیرامون این تابلوی متضاد قاب سیاه رنگی بود از مأموران سیاهپوش ضد شورش با انواع تجهیزات که دور گرفته بودند جمعیت را و موتورسوارانی که به بالا و پایین می رفتند و می آمدند. فضایی از ترس و نگرانی حکمفرما بود و کسی نمی دانست که آیا مراسم تا پایان به سلامت طی خواهد شد یا نه. شمار نفرات ضد شورش را دوستان بالای هزار مأمور برآورد می کردند. در طی مسیر در یک ورزشگاه جمع کثیر چند صد نفره ای از آنان به حالت آماده باش بودند.<br />
پس از ساعتی از این مراسم تشییع دوگانه، خبردار شدیم که آقایان جنازه را با آمبولانس به محل دفن، یعنی امامزاده علی اکبر چیذر برده اند. شرکت کنندگان به تدریج پراکنده شدند و هر کدام تلاش کردند تا با وسیله ای خود را به محل تدفین برسانند.<br />
حوالی ساعت 11 صبح تمام خیابان های اطراف محله ی چیذر مملو از جمعیت و نیروهای ضدشورش بود. جنازه مسعود کماکان مثال غنیمتی جنگی در دست آقایان بود. حتی امکان نزدیک شدن به تجمع آنان به سادگی وجود نداشت و در عین حال افراد از برخورد خشن احتمالی آقایان نگران بودند و نمی خواستند با آنان تداخل و همراهی داشته باشند.<br />
دوستان و دانشجویان مسعود از خواندن نماز بر پیکر او و شرکت در مراسم خاکسپاری عملاً محروم  بودند. آنها همه این مراسم را آن طور که میلشان بود انجام دادند. هنگام خاکسپاری در ورودی امامزاده بسته بود و ما از پشت شبکه آجری دیوارهای اطراف امامزاده گوشه هایی از مراسم را می دیدیم. امیر می گفت این صحنه مرا یاد قبرستان بقیع انداخته بود که تنها از پشت دیوارهای مشبک می توان به داخل نگاه کرد.<br />
هنگام خاکسپاری نیز همان طور که گفتم بلندگو لاینقطع به کار بود و شعارهایی پی در پی گوینده شنیده می شد. صدای ماتم عزاداران محدودی از بستگان مسعود که توانسته بودند به محل خاکسپاری نزدیک شوند را هیچکس نمی توانست بشنود. گویی آقایان نگران بودند که نکند برخی صحنه های قبلی در هنگام خاکسپاری تکرار شود و عزاداران در میان گریه هاشان چیزهایی بگویند که خوشایند نباشد.<br />
ظهر نشده بود که مسعود به خاک رفت و همه چیز تمام شد. دانشجویان ماتم زده به اقامت گاه هایشان برگشتند و مشایعت کنندگان هر کدام به راه خویش رفتند. اذان ظهر را که می گفتند دیگر از آن سینه چاکانی که نگران بودند جنازه مسعود دست دیگری بیفتد خبری نبود. نگرانی هایشان تمام شده بود و بار دیگر نفسی راحت کشیدند و رفتند. کاش می شد چشم نامریی می داشتیم و می دیدیم از فردا چند نفر آن ها که این طور جنازه مسعود را به خود چسبانده بودند بر سر خاک او هم حاضر می شوند تا فاتحه ای بخوانند. مسعود از لحظه شهادت تنها همین دو روز را نزد ما نبود. از این پس آن چه اثر معنوی از او به جای مانده است سنخیت و تعلقی به برخی از کسانی که تنها پشت جنازه اش حاضر بودند نخواهد داشت. مسعود پنجاه سال مال ما بود، و بعد از این نیز مال ماست. تنها یک امروزی تابوت او به سرقت رفت و تمام شد.<br />
گروه فیزیک دانشگاه تهران از فردا جای خالی مسعود را شاهد خواهد بود و دانشجویان، علیرغم اشک و حسرت با عزم و جدیت تلاش خواهند کرد تا مشعل علم را در سرزمین ایران فروزان نگه دارند. خانواده مسعود نیز باید به زندگی بی او عادت کنند، چه کار سختی. مگر می شود کسی را فراموش کرد که در تمام لحظات حضور، بودنش را حس می کردی و فضای پیرامونش سرشار از نشاط بود و تحرک. اما به هر تقدیر چاره ای نیست. زندگی باید کرد. خدا یاری شان دهد.<br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>عروج  مسعود</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://shirzad.ir/2010/01/post_164.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://shirzad.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=351" title="عروج  مسعود" />
    <id>tag:shirzad.ir,2010://1.351</id>
    
    <published>2010-01-12T15:48:47Z</published>
    <updated>2010-02-20T09:36:33Z</updated>
    
    <summary>گوشی در دست بر جایم خشکم زد. در یک لحظه خاطرات 24 سال رفاقت در جلوی چشمانم مرور شد. آن سوی خط، ایمان پسر مسعود بود، با صدایی سرشار از اضطراب و آشفتگی، بغضش ترکید: &quot;بابامو کشتن. بمب گذاشتن جلوش،...</summary>
    <author>
        <name>احمد شيرزاد</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://shirzad.ir/">
        <![CDATA[<p>گوشی در دست بر جایم خشکم زد. در یک لحظه خاطرات 24 سال رفاقت در جلوی چشمانم مرور شد. آن سوی خط، ایمان پسر مسعود بود، با صدایی سرشار از اضطراب و آشفتگی، بغضش ترکید: "بابامو کشتن. بمب گذاشتن جلوش، مغزشو متلاشی کردن... " باور نمی کردم. گفتم: چی شده، مادرت اونجاس؟ گوشی را داد به خانم علیمحمدی و او با حزن تمام گریه می کرد و می گفت: درسته آقای دکتر، مسعود رو کشتن، من خودم بالای سرش رسیدم....</p>]]>
        <![CDATA[<p>ناباورانه دور اتاق می چرخیدم. به بچه ها گفتم. آن ها هم شوکه شدند. باورشان نمی شد. دکتر علیمحمدی، دوست خانوادگی، همکلاسی پدر، رفیق صمیمی دوران دانشجویی او، یک استاد سرزنده و شاد، آدمی سرشار از انرژی و تلاش، مگه می شه؟ چرا او؟ از این برنامه ها نداشتیم. خدایا این دیگر چه حادثه ای است.<br />
همه برنامه هامان به هم ریخت و ساعتی بعد منزل مسعود بودیم. مشاعر درستی نداشتم. هاج و واج و ساکت بودم و ناخودآگاه گذشته را مرور می کردم. جزییات نشانی خانه مهم نبود. تمام منطقه غیرعادی بود و پر از پلیس و نیروهای انتظامی. در آستانه ی منزل جنازه ی خونین مسعود روی زمین بود و پارچه ای روی آن کشیده بودند. اطراف پر از خرده شیشه بود و مردم جمع بودند. چشمم به ایمان افتاد. در آغوشش گرفتم و بغضم ترکید. بوسیدمش و سرش را بر سینه ام فشردم. آن سوتر خانم مسعود بود، دخترش، مادر بیمارش که به عصای چارپایه تکیه داده بود و خواهر مسعود که بی تاب بود و خود را به در و دیوار می کوفت. قیامتی بود. آشنایان و همسایگان بهت زده بودند. همسر مسعود ناباورانه می گفت: صبح تا دم در بدرقه اش کردم، ماشین اش را از پارکینگ خانه خارج کرد و در را بست و لحظه ای نگذشت که دیدم باران شیشه بر خانه بارید و پنجره ها یکباره پایین ریخت. سراسیمه خود را به بیرون رساندم و دیدم که مسعود به حالت چمباتمه بر زمین افتاده است، او را برگرداندم و دیدم مغزش متلاشی شده است... می گفت و می گریید و آتش به حاضران می زد. شیون می کرد و می گفت: من دیدم، خودم دیدم، مغز متلاشی شده ی شوهرم را دیدم....<br />
 خدایا این چه روزگار است که بر ما می گذرد.<br />
چند ماه پیش بود که بعد از مدتی دوری منزلش مهمان بودیم. همان خانه ای که او را در آستانه اش به قتل رساندند و در میان شیشه های شکسته و کرکره های در هم پیچیده اش ماتم کده ای فراموش ناشدنی بر پا بود. مسعود بسیار خوش مشرب و دوست داشتنی بود. هر لحظه که او را به یاد می آورم طنین خنده های شیرین اش در گوش ذهنم می پیچد . به محض آن که به هم می رسیدیم سر به سر گذاشتن ها و کل کل کردن هایمان شروع می شد و دیگران را به خنده می آوردیم. <br />
دو سفر با او و دوستان دیگر هم رشته ای برای شرکت در مدرسه تابستانی فیزیک انرژی های بالا به تریست ایتالیا رفته بودیم. تابستان سال های 69 و 70 هر بار به مدت تقریباً یک ماه و نیم که از روز اولش خاطره بود و خنده تا موقع برگشتن. محال بود یک جایی با ورودی های یکی دو دوره ی اول دکترای فیزیک دانشگاه صنعتی شریف گرد هم بنشینیم و چیزهایی از خاطرات آن دو سفر را با هم مرور نکنیم. یادم می آید در سفر اول هر کدام از ما تا جایی که می توانستیم غذای کنسرو شده از ایران با خود برده بودیم تا مبادا در قحطی ایتالیا از گرسنگی تلف شویم! در فرودگاه میلان که نقطه ورودمان به ایتالیا بود  پلیس ها مسافران را رد کردند تا سر صبر چمدان های ما سه نفر (من و مسعود و امیر) را بگردند. قیافه های ریش دار ما آن ها را به شک انداخته بود و البته گذرنامه ایرانی مان،  هر چند خودمان هیچ چیز غیرعادی در خودمان نمی دیدیم. موقع تفتیش چمدان ها مأموران پلیس فرودگاه میلان یکی یکی قوطی های کنسرو را در می آوردند و می پرسیدند این چیست و ما می گفتیم: food  . چشمهاشان گرد شده بود و نمی فهمیدند به چه منظوری این سه جوان ایرانی این همه غذای کنسرو شده با خودشان به ایتالیا می آورند. هر بار که مسعود آن صحنه را با خنده های ویژه اش تعریف می کرد، حاضران را روده بر می کرد.<br />
از مهر ماه 64 با مسعود آشنا شدم. او و امیر ورودی 56 لیسانس در دانشگاه شیراز بودند. من و محمدرضا ورودی 55 شریف بودیم که البته آن زمان اسمش چیز دیگری بود. ما از بهمن 63 دوره ی کارشناسی ارشد را در دانشگاه شریف آغاز کردیم که اولین دوره فوق لیسانس در یکی از رشته های علوم تجربی بعد از انقلاب بود. می شود گفت اولین دوره به طور مطلق، چون قبل از انقلاب جز یکی دو دوره ی ناموفق در این رشته ها فوق لیسانس دایر نشده بود. مسعود و امیر مهر 64 به این دوره پیوستند و تقریباً همه درس هایمان با هم بود. اولش مثل بچه های غریب با کسی حرف نمی زدند. به بهانه همکاری در کلاس های فیزیک عمومی آن ها را به میدان کشیدم و پس از مدتی آن دوستی عمیق مان شروع شد. <br />
سه سال بعد یعنی مهر 67 مجموعه ی ما اولین دوره ی دانشجویان دوره ی دکترای فیزیک در ایران بودیم که البته وحید هم به ما پیوسته بود، که او هم از بچه های شیراز بود. این در حالی است که همان سال ما در امتحان اعزام دانشجو به خارج هم شرکت کرده بودیم که برای نخستین بار شامل دروس تخصصی هم بود و همه ما رتبه های نخست را کسب کرده بودیم. با وجود آن که آن قبولی برای بچه های حزب اللهی آن زمان به منزله ی اعزام قطعی بود و پذیرش گرفتن در دانشگاه های خوب خارج برای ما چندان دشوار نبود، اما ما با یک رایزنی جمعی تصمیم گرفتیم که در داخل بمانیم تا دکترای داخل برقرار شود. تحلیل ما آن بود که اگر از همان نقطه شروع، دوره ی دکتری با دانشجویان قوی آغاز شود، در ادامه نیز با جدیت و توانمندی به پیش خواهد رفت و چنین نیز شد. امروز که به گذشته نگاه می کنم همت سترگ، اراده ی جدی و ایمان و پشتکار استادان و بزرگانی چون اردلان، ارفعی، منصوری و گلشنی را در کنار گذشت و ایثار صادقانه بچه های آن دوران، فرازهایی افتخارآمیز می پندارم.<br />
دوره ی دکترای ما با هم از 67 تا 71 به طول انجامید و درست سر 4 سال آماده دفاع بودیم، با مقالات پذیرفته شده در مجلات معتبر که آن زمان یک سدشکنی بزرگ بود. مهر ماه 71 مسعود قبل از همه آماده دفاع بود. امتحان هم که می دادیم همیشه او اول همه ورقه اش را می داد و می آمد بیرون. بعد هم حاضر نبود در مورد سوال های امتحان و پاسخ های آن ها با کسی حرف بزند. امیر تعریف می کرد که یک بار در دوره ی لیسانس دنبالش می دویدیم که به زور به او بگوییم  جواب سوال دومی چه چیز است و او در گوش هایش را گرفته بود و فرار می کرد. در هر حال او اولین دانش آموخته ی دکترای فیزیک در داخل ایران است و این رکورد برای همیشه به نام او ثبت است. پس از او وحید، امیر و من ظرف یکی دو ماه از رساله ی دکترایمان دفاع کردیم و سپس هر کدام راهمان را به سمت یکی از دانشگاه های ایران برای تدریس در پیش گرفتیم. <br />
مسعود در دانشگاه تهران بسیار گل کرد. در مورد دیگران که هنوز زنده اند چیزی نمی گویم. اما مسعود بدون تردید یک استاد بسیار موفق و دوست داشتنی و یک پژوهشگر تمام عیار فیزیک بود. فکر کنم 50 تا 60 مقاله ISI داشته باشد. در زمینه های مختلفی از فیزیک نظری کار کرد از نظریه ریسمانها گرفته تا نظریه کوانتوی هال و کیهان شناسی. مثل همان دوران دانشجویی محققی سریع بود. از زمانی که شروع به یادگیری موضوع جدیدی می کرد تا زمانی که در آن موضوع مقاله تحقیقی منتشر می کرد چندان طولی نمی کشید. در تدریس هم بسیار موفق بود و دروس متنوعی را درس داده بود. یک بار در دفترش دیدم که کتاب سنگین و ارزشمند الکترودینامیک جکسون را ترجمه کرده است که کاری پرحجم و قابل توجه است. گمان می کنم سه چهار سال پیش هم برنده جایزه جشنواره خوارزمی شده بود. <br />
مسعود به لحاظ مشی و مرام سیاسی جزو نیروهایی بود که به طور عام از انقلاب اسلامی و امام خمینی دفاع می کرد. در دوره ی لیسانس در دانشگاه شیراز کم و بیش با بچه های انجمن اسلای ارتباط داشت و قدیمی های دانشگاه شیراز او را خوب می شناسند. از زمان ورود به دوره ی فوق لیسانس بیشتر هم و غم او کار علمی بود اما نسبت به مسایل سیاسی نیز بسیار حساس و علاقه مند بود. در مجموع افکار و اعمال او به مسلمان های معتدل و میانه رو نزدیک بود. نه تمایلات روشنفکرانه و به اصطلاح تحول طلبانه داشت و نه با قرائت های خشک و غیر قابل انعطاف مذهبی میانه ای داشت. انسانی صادق، صمیمی، پر کار، پر تلاش، حرفه ای، اهل دانش و خرد و عقل گرا بود که با هیچ توجیهی نمی توان او را در شمار کسانی که گرایشات راستگرایانه دارند به حساب آورد. در دانشگاه تهران نیز با باند های قدرتمدار راست آمیزش نداشته است و تا جایی که می دانم روابط سالم و صحیحی با مسئولان دانشگاه از طرفی و همکاران هیأت علمی و دانشجویان از طرف دیگر داشت. خیلی زود به مقام دانشیاری و استادی رسیده بود و از چند سال پیش عضو هیأت ممیزه دانشگاه تهران نیز بود که به لحاظ مراتب دانشگاهی با اهمیت تلقی می شود.<br />
زمینه های کاری و پژوهشی اش همان طور که گفتم بسیار متنوع بود اما به یاد نداردم در زمینه های مرتبط با هسته ای کار پژوهشی کرده باشد. البته او هم مثل همه ی ما از مبانی مسایل هسته ای سر در می آورد و می توانست اظهار نظر کند، اما به معنای کسی که کار پژوهشی هسته ای کرده باشد نمی توان او را دانشمند هسته ای نامید.<br />
در این یکی دو ساله اخیر افکار و نظراتش بسیار به جنبش اصلاحی نزدیک شده بود. در یکی دو انتخابات آخر قبل از انتخابات ریاست جمهوری به لیست اصلاح طلبان رای داده بود و برای آن هم تبلیغ می کرد. در انتخابات اخیر نیز به طور جدی از کاندیدای اصلاح طلبان حمایت می کرد. در آن دوره هایی که انتقال پیام ها از طریق ارسال پیامک رایج بود خیلی وقتها پیامک های جالبی که دستش می رسید را برای من نیز ارسال می کرد. یادم هست برایم تعریف کرده بود که در راهپیمایی 25 خرداد از صبح روایت های مختلفی در مورد برقراری یا عدم برقراری راهپیمایی از سوی اصلاح طلبان پخش می شد. او تعریف می کرد که دانشجویان گروه فیزیک دانشگاه تهران مکرر به وی مراجعه می کردند و سوال می کردند تکلیف چیست. دست آخر مسعود به آن ها گفته بود: بالاخره نفهمیدم تکلیف چیست ولی در هر صورت من به راهپیمایی می روم. می گفت این را که گفتم با شلیک شادی دانشجویان مواجه شدم، انگار دنیا را به آن ها داده بودند. روشن است که خوشحالی آنها از آن بوده که استاد محبوب شان نیز با آن ها همراه است.</p>

<p>پنج دهه زندگی پربار و افتخار آمیز مسعود علی محمدی نعمتی است که خداوند نصیب هر کس نمی کند. به صداقت و پاکی روح او گواهی می دهم و از خداوند برایش آمرزش و علو روح در خواست می کنم. روانش شاد باد و خداوند صبری جمیل به بازماندگان داغدار و مصیب زده اشت عطا کند.<br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>بگذرد این روزگار</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://shirzad.ir/2009/11/post_163.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://shirzad.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=350" title="بگذرد این روزگار" />
    <id>tag:shirzad.ir,2009://1.350</id>
    
    <published>2009-11-10T12:06:11Z</published>
    <updated>2009-12-28T10:44:09Z</updated>
    
    <summary>در زندان باز شد و سپیداران رشید من از بند رستند. امین و مهدی طی دو شب متوالی آزاد شدند و خانواده ی رنج کشیده ی من یک بار دیگر یکدیگر را در آغوش کشیدند. با هیچ کلامی نمی شود...</summary>
    <author>
        <name>احمد شيرزاد</name>
        
    </author>
            <category term="با روزگاران" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://shirzad.ir/">
        <![CDATA[<p>در زندان باز شد و سپیداران رشید من از بند رستند. امین و مهدی طی دو شب متوالی آزاد شدند و خانواده ی رنج کشیده ی من یک بار دیگر یکدیگر را در آغوش کشیدند. با هیچ کلامی نمی شود زیبایی لحظات دیدار را توصیف کرد. باران اشک بود که فرو نمی گذاشت و بازوانی که سخت عزیزان را به سینه می فشرد و رها نمی کرد. رویایی که هر روز دهها بار مقابل چشمانم به نمایش در می آمد، اینک واقعیت یافته بود. </p>]]>
        <![CDATA[<p>پایان یافت اما سخت بود. تحمل کردیم اما پر رنج بود. بی تابی نکردیم اما شکنجه شدیم. قامت مان خم نشد اما بار سنگین بود. لابه نکردیم اما بسیار اشک ریختیم. حقمان را مطالبه کردیم اما گردن کج نکردیم. گذشت اما هر شب و روزش سالی می نمود. بعض مان را فرو خوردیم اما تلخی آن را هرگز فراموش نمی کنیم. تازیانه های قهر را پذیرا شدیم اما درد جانکاه آن را تا اعماق جان چشیدیم. و ....</p>

<p>این تنها حکایت ما نبود. هنوز صدها چشم به درهای زندان دوخته شده است. صدها زن و مرد مظلوم ایرانی زندگی معمول خود را رها کرده اند و روزانه از این سوی شهر به آن سو در آمد و شد هستند تا کمترین خبری از عزیز دربند خود بگیرند. کسانی از بند رها می شوند و کسان دیگری به جایشان به بند می روند و حکایت همچنان باقی است. گاه خانواده های بی پناه زندانیان باید هفته ها انتظار کشند و روزها دوندگی کنند تا فقط اجازه یابند دقایقی از پشت شیشه های ضخیم، چهره تکیده ی عزیزشان را ببینند و از خلال سیم ها صدای لرزان او را بشنوند، تا شاید به او روحیه و امید دهند تا بتواند روزگار سخت زندان را لختی بیشتر تحمل کند.</p>

<p>و در آن سو روزهای سخت زندان و شبهای سنگین آن، دیوارهای بلندی که بر سینه ها فشار می آورند و دلتنگی هایی که پایان نمی یابند، سلول های تنگی که از هر سو با دو سه قدم سرت به دیوار آن می خورد، و سکوت و سکوت و سکوت در تنهایی سهمگین انفرادی، و فشارهای کمرشکن بازجویی های تکراری همراه با تحقیرها و توهین ها و تحلیل های توهم آلود کسانی که می خواهند با چشمان بسته زندانیان را از پشت سر به راه راست هدایت کنند، و بلاتکلیفی و ابهام در سرنوشت که از هر شکنجه ای آزار دهنده تر است، و افکار و دل نگرانی های پایان ناپذیر زندانی درباره ی همسری که آن سوی دیوار سرگشته بال و پر می زند و کودکانی که هر شب و روز او را می جویند و پدر و مادری که معلوم نیست بار غصه ها را چگونه می خواهند به دوش کشند. چه بگویم، از  کدام شکنجه بگویم که زندانی بی گناه محکوم به تحمل آن است و عاجزانه از خدا خلاصی  می طلبد.</p>

<p>هر چند بند و زندان و سیاهچال حکایت دیرینه بشر بوده است، اما هیچ زندانی جاودانه نبوده است. دیوارها دیر یا زود ترک بر می دارند. ستون های ستم بر پایه های سست و لرزانی بنا شده اند که گریزی از فرو ریختن آن ها نیست. مردم به جان می آیند و صدای فریادشان در هم می پیچد و در و دیوار حصارهای قدرت را به لرزه در می آورد. مستی قداره کشان دیرپا نیست و صبحگاهان در رخوتی ملال انگیز اراده ای برای به کرسی نشاندن رجزهای یاوه شبانه خویش نخواهند داشت. تاریخ انسان دلی دردمند دارد از شکنجه های سهمگین و وحشی گری هایی که هیچ حیوانی نسبت به هم نوع خود نکرده است. اما هیچ شکنجه گاهی تا ابد پایدار نمانده است. </p>

<p>پیش از آن که قلعه های نفوذ ناپذیر سنگی با قهر انسان ها تسخیر شوند و آتش خشم برافروخته ناشی از ستم انسان ها، خودکامگان را فرا گیرد، این امواج تزلزل و در هم ریختگی است که از درون، خیمه گاه اصحاب جور و استبداد را به تلاطم وا می دارد؛ وجدان هایی است که گهگاه بیدار می شوند و از خود می پرسند که ما به کجا می رویم و چه به دست می آوریم از فرو کوفتن آدمیان به تازیانه های ستم؛ و عقل هایی است که به حساب منافع و مصالح خویش می پردازند و ترجیح می دهند که جایی برای خود در آینده ای که بنا به سنت تاریخ قدرت دست به دست می شود نگه دارند؛ و اراده های لرزانی است که با شکست های پیاپی تضعیف می شوند و با توجیهات بی ربط و نیرنگ بازی های بوق های فریب دیگر تجهیز نمی شوند؛ و اتحاد شکسته شده ای است که دیگر با قداست سازی ها و شعار سرایی های معمول و تکراری ترمیم نمی یابند.</p>

<p>آری این است حکایت بندهایی که سرنوشتی جز گسستن ندارند و حصارهایی که جز فرو ریختن عاقبتی بر آن ها متصور نیست. </p>

<p>مهدی و امین آمدند سربلند و سرفراز و حسین نیز و دوستان و یارانشان با سینه های ستبر و گردن های افراشته، هر چند زخم خورده و آسیب دیده. نصیب ما عزت و افتخار شد و قدردانی های بی شائبه ای که بیش از لیاقت ماست و نصیب بندآفرینان خجلت و سرافنکندگی. صورت حساب بلندی در دست ماست از خسارت های عمیق مادی و معنوی که بر هر یک از زندانیان و خانواده های مظلوم شان وارد آمده است، و ما از حق خویش نمی گذریم. </p>

<p>ادعا نامه های مسخره ای که از آن سو اقامه شد به سرعت رنگ باخت و آن چنان سست بود که برای پرهیز از رسوایی بیشتر بخش اعظم آنها به کناری نهاده شد. و اکنون نیز از شدت بی پایه گی و بی مایه گی در پشت درهای دادگاه های غیر علنی مطرح می شوند تا ته مانده آبروی ظاهری اتهام زنندگان نزد اندک حامیان آن ها بر باد نرود. اما از این سو هر قطره ی اشکی که ریخته شده و هر آهی که از سینه ای بر آسمان رفته و هر دلی که ناامیدانه شکسته شده و هر کاستی کوچک  و بزرگی که در زندگی آرام خانواده ها ایجاد شده حسابی دارد و کتابی که فردا در پیشگاه دادار عادل و امروز در پیشگاه مردمی به پا خواسته و فهیم باید پس داده شود. و چه تهی است دستانشان در جواب.</p>

<p>نه، داستان تمام نشد. اینک این شمایید که باید پاسخ دهید. چه نصیب تان شد از این بیدادگری و از این همه هتاکی و اتهام افکنی؟ چه یافتید بعد از روزها، هفته ها و ماه ها به بند کشیدن انسان های شریف و صدیق؟ هر چه خواستید کردید؛ اکنون در برابر اذهان پرسش گر جامعه چه چیز را می توانید اثبات کنید؟ اکنون بعد از آن شعبده های کودکانه و نمایش های رسوای تلویزیونی که هیچ عقل سلیمی را قانع نکرد آن گاه که گاه سخن گویی شیران دلیر در بند کشیده و دفاع استوار آن هاست در دادگاه ها بسته می شود تا صدای مظلومیت آنان را کسی نشنود. چه کسی است که نفهمد حقیقت چیست؟</p>

<p>نیازی نیست. بگذار چنین باشد. صدای حقیقت در این روزگار از پشت صدها دیوار نفوذ ناپذیر به گوش می رسد و به اندک زمانی عالم را فرا می گیرد. پیام روشن آنچه می گذرد به خوبی شنیده می شود . اتهام افکنان در طرح خویش شکست خورده اند و مایوس و سرخورده در کار خویش فرو مانده اند. دیر یا زود باقی مانده قهرمانان در بند جنبش سبز مردم ایران از بند رها خواهند شد و روسیاهی به روسیاهان خواهد ماند. و آنگاه است که آنان باید بابت تک تک اقلام صورت حساب کرده های خویش پاسخ دهند. دیر نیست آن روز.<br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>آنچه مي‌دهيم، آنچه مي‌گيريم</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://shirzad.ir/2009/11/post_162.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://shirzad.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=349" title="آنچه مي‌دهيم، آنچه مي‌گيريم" />
    <id>tag:shirzad.ir,2009://1.349</id>
    
    <published>2009-11-08T06:35:53Z</published>
    <updated>2009-12-28T10:44:09Z</updated>
    
    <summary>نگاهی به مذاکرات اخیر در وین این نوشته را چهارشنبه 13 آبان نوشتم. تلاش کردم زبان بسیار پاستوریزه و ملایمی در آن به کار ببرم تا قابل چاپ و انتشار در روزنامه ها باشد، اما تا امروز هیچکدام از روزنامه...</summary>
    <author>
        <name>احمد شيرزاد</name>
        
    </author>
            <category term="يادداشت ها" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://shirzad.ir/">
        <![CDATA[<p><strong>نگاهی به مذاکرات اخیر در وین</strong><br />
 این نوشته را چهارشنبه 13 آبان نوشتم. تلاش کردم زبان بسیار پاستوریزه و ملایمی در آن به کار ببرم تا قابل چاپ و انتشار در روزنامه ها باشد، اما تا امروز هیچکدام از روزنامه ها حاضر به چاپ آن نشدند. این در حالی است که هفته ای نمی گذرد که من ناچار از عذرخواهی از دوستان روزنامه نگاری که اصرار دارند برایشان یادداشت بنویسم، نباشم.  براین فضای لعنتی سانسور که مثل بختک بر سر فضای اطلاع رسانی ما افتاده است باید گریست. امیدوارم تصمیم گیرندگان سر به زیر برف برده ای که نگرانند مردم از تحلیل های متنوع در زمینه مسائل حساسی مثل موضوع هسته ای ایران مطلع نشوند و برای روزنامه ها دستور می فرستند که غیر از موضع رسمی دولت هیچ تحلیلی در روزنامه ها قابل تحمل نیست، لا اقل خودشان این مطلب را بخوانند.  من با تمام گرفتاری ها و  فشارها نگرانم که خودپسندی های کسانی که خود را نابغه دهر می دانند کار دست مملکت دهد. امیدوارم اگر در این میانه عاقلانی هستند این حرفها را به گوش آنها که مسئولیتی بر عهده دارند اما احساسی از آن مسئولیت ندارند، برسانند. متن مقاله را در زیر بخوانید:</p>]]>
        <![CDATA[<p>مذاكرات هسته‌يي ايران و شش قدرت جهاني در وين طي روزهاي جاري يكي از مهم‌ترين چالش‌هاي مهم سياسي، نه‌تنها در بحث روابط خارجي بلكه در سطح محافل سياسي داخل كشور بود. صورت ظاهر مساله اين است: «ايران با قدرت‌هاي جهاني توافق مي‌كند كه بخش اعظم اورانيوم غني‌سازي‌شده خود را در اختيار آنان قرار دهد و آنها آن را تا 20 درصد غني كنند، به صورت چشمه قابل استفاده در رآكتور تحقيقاتي تهران درآورند و مجدداً آن را به ايران برگردانند.»</p>

<p> در ظاهر اين داد و ستد معامله خوبي به نظر مي‌رسد. مسئولان ايران در شرايط موجود حتي در ذهنشان هم نمي‌توانند تصور كنند كه از مرز غني‌سازي بالاتر از پنج درصد عبور كنند. چنين كاري به لحاظ فني با دشواري رسوب ناخالصي‌ها در مراحل پيشرفته‌تر غني‌ساز روبه‌رو است. اما حتي اگر فرض كنيم اين گام هم با صرف هزينه‌هاي هنگفت و سعي و خطاهاي بي‌شمار به انجام رسد، به لحاظ سياسي و تعهدات ايران به آژانس، عبور از مرز غني‌سازي بيش از پنج درصد به معناي گام برداشتن در جهت اهداف نظامي تلقي مي‌شود و به شدت حساسيت كشورهاي ديگر و اعضاي آژانس جهاني انرژي اتمي و شوراي امنيت سازمان ملل را در پي دارد. </p>

<p>بنابراين، اينكه غربي‌ها خود بپذيرند كه اين راه چندساله را براي ما كوتاه كنند و در زمان كمي خودشان اورانيوم پنج درصد غني‌شده ما را به 20 درصد غنا برسانند و بعد هم آن را در بسته‌هاي قابل مصرف در رآكتور ببندند و تحويل ما دهند، به ظاهر يك قدم بلند به نظر مي‌رسد كه راه پيشرفت هسته‌يي ايران را تسريع مي‌كند. در واقع بر همين مبناست كه رئيس دولت در سخنراني اخير خود به تاريخ 7/8/88، در مشهد مقدس چنين ابراز مي‌كند:</p>

<p> <em>«... در جريان هستيد كه ما چند سال قبل كجا بوديم. دائم بحث از تحريم بود، قطعنامه مي‌دادند... اما امروز آنها به دنبال همكاري‌هاي هسته‌يي با ملت ايران هستند... غربي‌ها قبلاً به ما مي‌گفتند فعاليت‌هاي خود را تعطيل كنيد ولي امروز براي تبادل سوخت، توسعه فناوري، ساخت نيروگاه‌‌ها و ساخت رآكتور اعلام آمادگي مي‌كنند... ما به آنها مي‌گوييم شما چند سال نتيجه مقابله با ملت ايران را تجربه كرديد... و امروز مي‌گوييد مي‌خواهيد رفتارتان را عوض كنيد. ما از اين امر استقبال مي‌كنيم... خوشبختانه شرايط براي همكاري‌هاي هسته‌يي در سطح بين‌المللي فراهم شده است و بحث رآكتور تهران و تحويل سوخت موضوعي است كه صداقت برخي از كشورها و آژانس را مورد ارزيابي قرار مي‌دهد... ما از تبادل سوخت و همكاري فني و ساخت نيروگاه و رآكتور استقبال مي‌كنيم...»</em> (خبرگزاري ايسنا)</p>

<p>و اما در تحليل چند و چون اين معامله شايسته است ببينيم در هر طرف اين داد و ستد چه متاعي قرار گرفته است و ارزش هر يك، آنچه مي‌دهيم و آنچه مي‌گيريم از جنبه‌هاي مختلف چقدر است. </p>

<p><strong>الف- آنچه مي‌گيريم</strong> </p>

<p>هرچند اطلاعات دقيقي از آنچه قرار است قدرت‌هاي جهاني در ازاي گرفتن اورانيوم پنج درصد غني‌شده ايران به ما بدهند منتشر نشده و احتمالاً جزييات فني آن به بعد از توافق كامل با ايران موكول شده است، اما كم و بيش مي‌توان حدس زد براي استفاده در رآكتور تحقيقاتي تهران محموله‌يي از مرتبه بزرگي 10 كيلوگرم اورانيوم غني‌شده 20 درصد كفايت مي‌كند. اين متاع در بازار جهاني صنعت هسته‌يي قابل خريداري است و اگر تحريم‌ها مانع نباشد، مي‌شود آن را به بهايي در حدود چند ميليون دلار خريداري كرد. در اين زمينه آقاي ميرحسين موسوي در بيانيه اخير خود خاطرنشان مي‌كند: </p>

<p><em>«... 16 سال پيش از اين، تهيه سوخت براي تاسيسات هسته‌يي تهران امري بود كه نه مسوولان و نه رسانه‌ها انجام آن را يك خبر مهم تلقي نمي‌كردند. امروز قسمت اعظم محصول فعاليت‌هاي هسته‌يي كشور كه اين همه جار و جنجال به خود ديده و چندين تحريم براي ملت ايران به همراه آورده است، گويا بايد براي همين نياز ساده تحويل كشورهاي ديگر شود، شايد بعدها لطف كنند و اندكي سوخت در اختيار ما بگذارند...»</em></p>

<p>واقعيت همين است. قبل از انقلاب رآكتور تحقيقاتي تهران به كمك امريكايي‌ها و با چشمه‌يي كه از حدود سه كيلوگرم اورانيوم 90 درصد  تشكيل شده بود آغاز به كار كرد. اين ميزان از غناي اورانيوم همان چيزي است كه در بمب‌هاي هسته‌يي به كار مي‌رود. لكن اولاً مقدار اورانيوم يادشده بسيار كمتر از حداقلي بود كه براي بمب هسته‌يي  لازم است (حدود 20 كيلوگرم)، ثانياً استفاده از آن تحت كنترل آژانس و در قالب محموله‌يي بوده كه بدون داشتن تكنولوژي بسيار بالا امكان جابه‌جايي و بهره‌برداري در غير موضع طراحي‌شده از آن وجود ندارد.</p>

<p>در هر حال آن بسته 90 درصد  بعد از چند دهه كار به طور طبيعي به مصرف رسيد و از قدرت آن كاسته شد. حدود 16 سال پيش چشمه ديگري كه از اورانيوم با غناي 20 درصد ساخته شده و از كشور آرژانتين خريداري شده بود جايگزين آن شد، بدون آنكه رئيس‌جمهور وقت از آن به  عنوان يك پيروزي بزرگ و «دستاورد ايستادگي در برابر قدرت‌هاي جهاني» ياد كند. </p>

<p>لازم به ذكر است آن‌طور كه گفته مي‌شود عمر رآكتور تحقيقاتي تهران عملاً به پايان رسيده است و حتي در صورت تامين چشمه راديواكتيو مورد نياز (كه به غلط به آن سوخت گفته مي‌شود) به لحاظ ويژگي‌هاي فني و ضوابط ايمني حداكثر تا حدود پنج سال بيشتر قابل استفاده نيست.</p>

<p>همچنين توجه به اين نكته نيز ضروري است كه در تمام دوراني كه از مناقشه هسته‌يي ايران با غرب مي‌گذرد هيچ‌گاه موضوع رآكتور تهران محل چالش نبوده است و در خبرها نيز نشنيده‌ايم كه مقامات ايراني بر اين خواسته پافشاري كنند كه غربي‌ها بايد به ما اجازه خريداري چشمه راديواكتيو براي اين رآكتور بدهند. روشن است كه اگر تحريم‌ها برداشته شود و ايران مثل ساير كشورها امكان تهيه و تبادل ملزومات فناوري هسته‌يي را داشته باشد، خريد چشمه راديواكتيو تحقيقاتي يك مورد جزيي و پيش‌پا افتاده خواهد بود.</p>

<p>علاوه بر موارد فوق، ذكر اين نكته نيز بي‌مناسبت نيست كه در حال حاضر رآكتور تحقيقاتي تهران نقش چنداني در توليد راديوداروهاي مورد نياز در بخش پزشكي كشور ندارد و اين مواد از طرق ديگر از جمله شتاب‌دهنده‌هاي كوچك نصب شده در كشور تهيه مي‌شود. آن طور كه گفته مي‌شود رآكتور تهران تنها نقش تحقيقاتي دارد و براي برخي از پروژه‌هاي پژوهشي مورد استفاده قرار مي‌گيرد.</p>

<p>بنابراين به طور خلاصه مي‌توان گفت در اين معامله كه هنوز به انجام نرسيده است «آنچه مي‌گيريم» نكته مهم مساله نيست، بلكه «آنچه مي‌دهيم» نكته اساسي است. به بيان صريح‌تر همان طور كه برخي از نمايندگان مجلس هشتم و اعضاي كميسيون امنيت ملي نيز گفته‌اند در صورتي كه شرايط براي ايران عادي باشد، مي‌توان مثل هر كشور ديگري پول داد و مواد راديواكتيو مورد نياز را براي تاسيسات هسته‌يي كشور خريداري كرد. بنابراين مي‌توان نتيجه گرفت در مذاكرات وين آنچه اصل اساسي است تحويل محموله‌هاي اورانيوم غني‌شده ايران به كشورهاي غربي است. آنچه تحت عنوان ادامه غني‌سازي اين اورانيوم و تبديل آن به سوخت رآكتور تهران گفته مي‌شود در واقع توجيهي براي تحويل يك «محموله نگراني‌آفرين» و تبديل آن به يك «محموله مطمئن و بي‌خطر» است.</p>

<p><strong>ب- آنچه مي‌دهيم</strong></p>

<p>آنچه قرار است در صورت توافق با غربي‌ها در مذاكرات وين به آنها داده شود حدود 1200 تا 1500 كيلوگرم اورانيوم تا پنج درصد غني‌شده ايران است كه محصول شكستن تعليق در سال 84 و به كاراندازي تدريجي حدود سه هزار دستگاه سانتريفوژ p1 ايراني است. چند نكته در ارتباط با اين مساله قابل توجه است.</p>

<p>1- ماده اوليه لازم براي توليد اين اورانيوم غني‌شده، يعني خوراك صنايع هسته‌يي موجود كشور كيك زرد است. اين ماده در واقع خاك معدني تغليظ‌شده اورانيوم تا ميزان 70 درصد است. توجه داشته باشيد نخستين گام صنعت هسته‌يي، پس از اكتشاف و استخراج سنگ معدن اورانيوم، تهيه كنسانتره اين ماده، يعني همان كيك زرد است. در اين مرحله، يعني تغليظ ماده اوليه معدني، ناخالصي‌ها و عناصر ديگر همراه سنگ معدن اورانيوم از آن زدوده مي‌شود و خلوص عنصر اورانيوم به 70 درصد مي‌رسد.</p>

<p>اين ماده شبيه نفت خام در بازار جهاني انرژي خريد و فروش مي‌شود. اما كشور ما نه فقط در ساليان اخير بلكه از ابتداي پيروزي انقلاب از خريد آن محروم شده است. آنچه در سال‌هاي اخير و پس از شكستن تعليق غني‌سازي به عنوان ماده اوليه كارخانه UCF اصفهان مورد استفاده قرار گرفته است، يك محموله تقريباً  500‌ تني كيك زرد بوده كه از ابتداي انقلاب در اختيار ايران بوده و چيزي بر آن افزوده نشده است.</p>

<p>در حال حاضر به‌رغم سال‌ها تلاش هنوز خبري از استخراج از معادن اورانيوم ساغند يزد و قچين بندرعباس به گوش نرسيده است. علاوه بر اين، گزارشي از بهره‌برداري از كارخانه تبديل سنگ معدن اورانيوم به كيك زرد كه قرار بوده در اردكان يزد به كار افتد نيز منتشر نشده است. بنابراين در يك كلام مي‌توان چنين گفت كه به دليل فقدان حلقه‌هاي اوليه صنعت هسته‌يي يعني اكتشاف معدن، استخراج ماده اوليه و تهيه كيك زرد از آن، صنعت هسته‌يي ايران فاقد پشتوانه لازم براي تداوم كار خويش است، به طوري كه هم اکنون با پايان يافتن ذخيره اوليه كيك زرد، كم و بيش كارخانه UCF اصفهان در شرايط ركود است.</p>

<p>به اين ترتيب صورت مساله چنين است: ايران توانسته است طي حدوداً چهار سال كه از شكستن تعليق مي‌گذرد مقداري در حدود 500 تن كيك زرد موجود خود را به تدريج به گاز UF6 تبديل كند و سپس در تاسيسات غني‌سازي نطنز با حدود سه هزار دستگاه سانتريفوژ (كه با 50 هزار دستگاه مورد نياز در طراحي آن بسيار فاصله دارد) آنها را به گاز UF6 كه حاوي حدود پنج درصد اورانيوم غني‌شده است تبديل سازد.</p>

<p>(لازم به دقت است درصد خلوص عنصر اورانيوم نبايد با درصد غناي آن اشتباه شود. درصد خلوص مربوط است به نسبت وزني عنصر اورانيوم در يك نمونه به كل وزن آن نمونه كه در كيك زرد حدود 70 درصد است و اين بايد براي استفاده در مراحل بعدي چرخه سوخت به 100 درصد برسد. اما درصد غنا مربوط است به نسبت اورانيوم راديواكتيو يا فعال يعني اورانيوم 235 در يك نمونه خالص كه شامل اورانيوم غيرفعال 238 نيز هست. اورانيوم طبيعي داراي غنايي در حدود نيم درصد است.‌ براي مصرف در رآكتور آب سبك بايد اين غنا به پنج درصد برسد و براي سلاح‌هاي هسته‌يي غناي بالاي 90 درصد لازم است.)</p>

<p>البته به لحاظ نظري احتمال اينكه ايران روزي بتواند از معادن خود اورانيوم استخراج و مقاديري كيك زرد تهيه كند وجود دارد. ولي اولاً چنين چيزي نياز به چند سال زمان دارد و ثانياً براي قدرت‌هاي جهاني امكان اعمال فشارهاي ديگر براي تاخير در اين روند يا ناممكن ساختن آن نيز وجود دارد.</p>

<p>درست به دليل همين نكته (يعني اينكه روند تهيه اورانيوم غني‌شده در ايران پشت‌بند ندارد و افول مي‌يابد) است كه تحويل گرفتن اورانيوم غني‌شده ايران براي غربي‌ها اهميت دارد و حاضرند در يك مذاكره مهم و در سطح نسبتاً بالاي تصميم‌گيري در مورد آن با ايران بحث كنند. روشن است اگر جريان تهيه اورانيوم غني‌شده در ايران با همين شدت ادامه داشته باشد، اصولاً مذاكره بر سر تحويل آن به غربي‌ها براي آنها از اهميت خاصي برخوردار نيست.</p>

<p>2- مساله بعدي مقدار اورانيوم غني‌شده ايران است. اين مقدار يعني حدود 8/1 تن با مقدار اورانيوم لازم براي استفاده در نيروگاه بوشهر كه در <br />
شروع 120 تن و سپس سالانه در حدود 30 تن است فاصله زيادي دارد. علاوه بر آن، ايران فعلاً فاقد فناوري لازم براي تبديل گاز UF6 حاوي اورانيوم غني شده به ميله‌هاي سوخت قابل استفاده در رآكتور است. از طرف ديگر، چنانچه به‌زعم غربی هاا، ايران هدف نظامي داشته باشد اين ميزان اورانيوم براي توليد يك بمب هسته‌يي كفايت مي‌كند.</p>

<p>نكته ديگر كه در تحليل‌هاي مفسران غربي به كرات از آن ياد مي‌شود آن است كه ايران با دپو كردن اورانيوم غني‌شده 5 درصد و نگهداري تاسيسات غني‌سازي خود قادر است هر وقت كه اراده كند روند غني‌سازي را به بالاي اين درصد ادامه دهد و به سمت هدف نظامي گام بردارد. بنابراين وجود مقاديري از اورانيوم غني‌سازي‌شده در ايران كه در واقع بخش قابل توجهي از مسير غني شدن را در مقايسه با اورانيوم طبيعي طي كرده است، في‌نفسه از ديد استراتژيست‌هاي غربي يك تهديد به شمار مي‌رود كه بايد برطرف شود.</p>

<p>3- و اما اساسي‌ترين بخش تحليل موضوع برمي‌گردد به اينكه در اين سمت داستان و از زاويه منافع ملت ايران، در اختيار داشتن 1800 كيلوگرم اورانيوم غني‌شده و حتي ده‌ها برابر اين مقدار كه هنوز با تهيه سوخت نيروگاه بوشهر فاصله زيادي دارد، چه امتيازي در بر دارد؟ به عبارت ديگر بايد ديد براي ما كه به طور قطع و بنا بر سياست اعلام شده و نيز به لحاظ مباني اخلاقي و اعتقادي خود هيچ هدف نظامي در پروژه هسته‌‌يي خود نداريم، اين مقدار اورانيوم به چه كار مي‌آيد و به بيان ساده‌تر كجا و چگونه بايد آن را خرج كنيم؟</p>

<p>اگر بپذيريم كه اين مقدار اورانيوم در مقياسي است كه با ميزان سوخت مورد نياز يك نيروگاه هسته‌‌يي فاصله زيادي دارد و حداكثر در همان مقياسي است كه با آن بشود سوخت مورد نياز يك رآكتور تحقيقاتي كوچك مثل رآكتور تهران را تهيه كرد و از طرف ديگر ما هم بناي استفاده نظامي از آن را نداريم، با توجه به حساسيت طرف مقابل ما نسبت به داشتن اين ذخيره اورانيوم غني‌شده، تنها و تنها يك راه براي استفاده از آن باقي مي‌ماند و آن اين است كه آن را سر ميز مذاكره خرج كنيم.</p>

<p>ترديدي نيست كه نگهداري درازمدت اورانيوم غني‌شده، صرف‌نظر از مسائل ايمني آن، منشاء ايجاد حساسيت سياسي و تداوم فشارها بر ايران خواهد بود و حتي آن طور كه چشم‌انداز سياسي جهان نشان مي‌دهد وضع را از آنچه هست به مراتب بدتر خواهد كرد. از طرفي ارزش اقتصادي اين كالا با وجود تمام هزينه‌هاي اقتصادي و سياسي كه در ايران روي آن شده است، چيزي در حد همان چند ميليون دلار است كه قيمت چشمه راديواكتيو مورد نياز براي رآكتور تهران است.</p>

<p>بنابراين بايد گفت ما در آستانه يك تصميم بزرگ ملي هستيم. كالايي داريم كه ارزش اقتصادي چنداني ندارد و به راحتي مي‌توان محصول فرآوري شده آن را در بازار هسته‌‌يي جهان (در صورت داشتن تحريم‌ها) خريداري كرد. اما در عين حال اين كالا به دليل حساسيت ديگران مي‌تواند ارزش سياسي داشته باشد و در يك معامله بزرگ سياسي مورد داد و ستد قرار گيرد.</p>

<p>شواهد نشان مي‌دهد به‌رغم برخي مخالفت‌ها در مجلس، ذهنيت رجال سياسي كشور كم و بيش براي مبادله اين كالا آماده است. ظاهراً كمتر كسي است كه به محموله اورانيوم غني‌شده ايران به مثابه شيئي مقدس كه حاصل تلاش‌هاي ايثارگرانه دانشمندان هسته‌‌يي است و بايد آن را به جان خويش چسباند، نگاه كند. رئيس دولت در همان سخنراني چند روز پيش خود در مشهد در اين زمينه مي‌گويد: <em>«... (آن دوره) دوره ايستادگي بود و اكنون تثبيت شده‌ايم و اكنون دوران بهره‌برداري از توفيقات به دست آمده است...»!</em></p>

<p>حال مساله اينجاست كه اگر قرار باشد اورانيوم غني‌شده‌مان را به مثابه يك كالاي ارزشمند سياسي در يك معامله بزرگ مبادله كنيم، در مقابل آن چه چيز بايد دريافت كنيم كه لااقل بخشي از هزينه‌هاي كلان صرف‌شده بر روي آن را جبران كند؟ به نظر مي‌رسد كالاي سياسي را بايد با كالاي سياسي معاوضه كرد. اگر به اين كالا به عنوان يك كالاي اقتصادي نگاه كنيم در ازاي هزينه‌هاي كلان صرف شده كه در اينجا مايل به ذكر آنها نيستيم، درآمدي در حدود چند ميليون دلار يعني در حد بودجه يك مركز تحقيقاتي كوچك كشور عايدمان خواهد شد. تازه اين در شرايطي است كه غربي‌ها پس از حمل آن از ايران نگويند «اين اورانيوم به دليل ناخالصي‌ها، مرغوب و قابل استفاده نيست»!<br />
 <br />
و اما اينكه در يك داد و ستد سياسي با قدرت‌هاي جهاني، در ازاي رفع نگراني‌هاي آنها چه چيزي مي‌توان مطالبه كرد، در يك كلام مي‌توان به بخشي از اموري كه باعث نگراني ما مي‌شود اشاره كرد. فراموش نكنيم زنجيره‌‌يي از تحريم‌ها و قطعنامه‌ها ما را محاصره كرده است و اين حلقه هرچه زمان مي‌گذرد تنگ‌تر مي‌شود. براي من بسيار جاي تعجب است كه در شكل اوليه توافق وين بدون آنكه به هيچ‌يك از موارد يادشده كمترين اشاره‌‌يي شود تنها قرار است اورانيوم غني‌شده ايران داده شود و يك چشمه چندميليون دلاري براي يك رآكتور كوچك دريافت شود. اين يعني وضعيت سياسي به همان شكل كه هست باقي بماند و تنها محموله‌‌يي هسته‌‌يي داده شود و محموله‌‌يي ديگر گرفته شود.<br />
 <br />
شايد چنين معامله‌‌يي بعداً به عنوان اينكه غربي‌ها در مقابل ما كوتاه آمدند و حاضر به همكاري هسته‌‌يي با ما شدند به عنوان بخشي از خوراك تبليغاتي سفرهاي استاني به كار آيد، اما به نظر نمي‌رسد گره‌‌يي از دشواري‌هاي سياسي ما در عرصه جهاني بگشايد.<br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>به سپیداران دربند، مهدی و امین</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://shirzad.ir/2009/10/post_161.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://shirzad.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=348" title="به سپیداران دربند، مهدی و امین" />
    <id>tag:shirzad.ir,2009://1.348</id>
    
    <published>2009-10-31T14:49:09Z</published>
    <updated>2009-12-28T10:44:09Z</updated>
    
    <summary>سپیداران رشید من اگر بین ما دیوار کشیدند باکی نیست ریشه های ما در اعماق خاک در هم تنیده اند و از چشمه های زلال این سرزمین جرعه می نوشند. نسیم هر روز از شما خبر می آورد و عطر...</summary>
    <author>
        <name>احمد شيرزاد</name>
        
    </author>
            <category term="روی صفحه کليد" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://shirzad.ir/">
        <![CDATA[<p>سپیداران رشید من <br />
اگر بین ما دیوار کشیدند باکی نیست<br />
ریشه های ما در اعماق خاک در هم تنیده اند<br />
و از چشمه های زلال این سرزمین جرعه می نوشند.<br />
نسیم هر روز از شما خبر می آورد<br />
و عطر صداقت تان را در شهر می پراکند</p>]]>
        <![CDATA[<p>بلند قامتان سرفراز <br />
شیردلان صبور من<br />
نشنیدیدآوای پرندگانی که از فراز شهر گذشتند<br />
و بر شاخسار افراشته ی شما نشستند<br />
آن ها حکایت عشق آدمیان را در گوش تان نجوا می کنند<br />
زنده بمانید و دستان بلند طراوت تان را <br />
تا اوج ابرها فراز کنید.<br />
آن جا فرشتگانی نشسته اند<br />
که حکایت صافی عاشقان را <br />
تا افلاک می برند.<br />
آن پرستوی شادی که شادمانه بر شاخه هایتان جست و خیز می کرد<br />
روایت عشقی آسمانی را برایتان زمزمه می کرد<br />
که شما در آن روییدید.<br />
ای زادگان عشق<br />
قلب هایتان فروزان باد.<br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>توطئه دعای کمیل</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://shirzad.ir/2009/10/post_160.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://shirzad.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=346" title="توطئه دعای کمیل" />
    <id>tag:shirzad.ir,2009://1.346</id>
    
    <published>2009-10-27T14:21:22Z</published>
    <updated>2009-12-28T10:44:09Z</updated>
    
    <summary>شش و نیم بعد از ظهر پنجشنبه 30 مهر 88، انبوهی پلیس امنیت با هیبتی وحشت آور ریختند در کوی فراز تا &quot;توطئه ی بزرگ&quot; را که از طریق خواندن دعای کمیل در آپارتمان کوچکی در طبقه هفتم این مجتمع...</summary>
    <author>
        <name>احمد شيرزاد</name>
        
    </author>
            <category term="با روزگاران" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://shirzad.ir/">
        <![CDATA[<p>شش و نیم بعد از ظهر پنجشنبه 30  مهر 88، انبوهی پلیس امنیت با هیبتی وحشت آور ریختند در کوی فراز تا "توطئه ی بزرگ" را که از طریق خواندن دعای کمیل در آپارتمان کوچکی در طبقه هفتم این مجتمع در جریان بود خنثی کنند. این بار در بین 71 نفر دستگیر شده در این رویداد عجیب پسرم محمد امین، عروسم ساره (همسر مهدی که امروز 40 روز از دستگیری اش می گذرد) و خواهر عروسم نیز جزو دستگیرشدگان بودند. خانم ها بعد از 22 ساعت بازداشت و نگهداری در شرایطی بسیار نامطلوب، آزاد شدند ( به جز 3 نفر) و از میان آقایان دستگیر شده نیز 16 نفر به اوین منتقل شدند که محمد امین جزو آنهاست. **</p>]]>
        <![CDATA[<p>به هنگام هجوم، آنچنان محله را بسته بودند و یورش آورده بودند که گویی به تسخیر قلعه الموت مشغولند و هدفشان از پای در آوردن چریک های آموزش دیده ای است که در اسلحه و مهمات غرق اند. بچه ها در آن سو از همه جا بی خبر به قرائت دعای کمیل مشغول بودند. بیش از یک صفحه از دعا باقی نمانده بود که از پشت پرده های اشک، سایه های دهشت آوری را بالای سر خود دیدند: "هیچکس از جایش تکان نخورد. به هیچ چیز دست نزنید، هیچ صدایی نباشد، موبایلها را بالا بگیرید، صحبتی نباشد. همانجا که نشسته اید منتظر بمانید تا ماموران سراغتان بیایند." جملاتی که هرگز فراموش نخواهند شد. </p>

<p>مردها را یکی یکی دستبند زدند و 5 تا 5 تا بردند و سپس زنها را، و ماجرایی آغاز شد که احتمالاً در آینده ای نه چندان دور چالشی بی پاسخ را برای حاکمیت و به ویژه نهادهای امنیتی و قضایی درگیر موضوع رقم خواهد زد. در آن سو برخی از مدعوین که دیرتر آمده بودند قبل از رسیدن به حوالی محل، پی به وضع غیرعادی محیط برده و از همانجا برگشته بودند و سپس خبر در شهر پیچید. خانواده ها سرگشته و حیران به دنبال کسب خبر بودند، اما از کجا؟ کسی نمی دانست چه کند. دهها تماس بی حاصل با یکدیگر، اما هیچکس خبر خاصی نداشت. تلفن های همراه دستگیر شدگان نیز هیچیک جواب نمی داد. مامورین دستگیر کننده در دم همه آنها را جمع آوری کرده و با خود بردند. </p>

<p>کلانتری های اطراف همگی اظهار بی اطلاعی می کردند. در کشور ما اصولاً پلیس فقط  خود را موظف به انجام ماموریت محوله، یعنی دستگیری می داند. احتمالاً رفع نگرانی از اطرافیان شخص دستگیر شده و اطلاع رسانی حتی در حداقل سطح ممکن، وظیفه اداره ثبت احوال است! ساعتها در اضطراب سپری شد و نهایتاً به یمن اطلاع رسانی رسانه های خبری خارجی و سایتهای اینترنتی معلوم شد، به جز تعدادی اندک، هر که آن شب در خانه میراب زاده (پدر همسر شهاب طباطبایی) بوده است را با خود برده اند. بنابر یک قاعده نانوشته اگر اصلاح طلبی به طور ناگهانی مفقود شد نه باید از کلانتری ها پرس و جو کرد و نه از بیمارستانها، بلکه باید فرض کرد که "برادران" او را با خود برده اند و " هروقت صلاح بدانند" به خانواده اش اطلاع می دهند. </p>

<p>آن شب کلیه دستگیر شده ها را به ساختمانی در مرکز شهر می برند. خانم ها را که 30 نفر بودند در یک اتاق چند متری جای می دهند و آقایان را در نمازخانه آن ساختمان نگه می دارند. اگر می خواستند بخوابند زمین فرش می شد از آنها، البته در آن شب خبری از خواب نبود، فقط برخی برای دقایقی از حال رفتند. از نیمه شب به نوبت آنها را صدا می زنند و مورد بازجویی قرار می دهند. سوالهایی به غایت بی ربط و پاسخ هایی از آنها بی ربط تر. در عجبم که از این سناریوی آشفته چه دستاورد اطلاعاتی عاید آقایان شده است؟ از این که پس از چند ساعت جنگ اعصاب، شرایط پرتنش، بی خوابی و وضع نامناسب محل، زن و مرد وپیر و جوان را نصف شب بازجویی کنند که: روز قدس کجا بودی؟ شغل بابات چه بوده؟ چرا شغل عوض کرده؟ فعالیت هایت قبل و بعد از انتخابات چه بوده؟ چه کسی از نزدیکانت زندانی است؟ و... </p>

<p>شما تصور کنید از دختران و پسران جوانی که بعضاً فاقد هر گونه تجربه سیاسی هستند، ساعاتی بعد از نیمه شب سوال کنند که "نظرت راجع به محکومیت شهاب طباطبایی چیست؟ آیا به نظر تو سنگین است؟" و در آن شرایط خاص تلاش کنند به این بندگان خدا بقبولانند که "نه خیر، حکم شهاب بسیارعادلانه است و ما کار خوبی کردیم که شما را گرفتیم تا در این نیمه شب شما را از غفلت برهانیم"! </p>

<p>یک زمانی فکر می کردیم سربازان گمنام وزارت رفتارهایشان حساب شده است و کیلویی برخورد نمی کنند. گویا استانداردهای احمدی نژادی تا قلب این نهاد حساس هم جلو رفته است و کارهایی می کنند که قبلاً از دیگران توقع آن می رفت. آخر چگونه می توان از یک دستگیری فله ای و بازداشت کلیه شرکت کنندگان در یک مراسم از دم، توقع داشت که اطلاعات درستی حاصل شود و آن طور که مدعی هستند توطئه ای برملا شود؟ شواهد نشان می دهد یک شازده نابغه ای همه آقایان را سرکار گذاشته و آنها را درگیر پرونده ای کرده است که سرانجام آن جز خجالت و شرمندگی چیزی نیست. </p>

<p>آن شب یک تیم بازجویی را فرستادند تا در اسرع وقت به قول خودشان از متهمان تحقیق کنند. آن وضع دستگیر شدگان که شرح دادم، این طرف هم شما تصور کنید خود اینها چه آدمهای بدبخت و گرفتاری هستند، که ناگزیرند از نیمه شب پنجشنبه خانه و زندگی را رها کنند و تا بعدازظهر جمعه، تمام شب تعطیلی و آخر هفته خود را تباه کنند تا به اصطلاح توطئه کشف کنند آن هم در مراسم دعای کمیل! خب، معلوم است که اینها هم در وضع روانی درستی به سر نمی برند و با کوچکترین بهانه ای به متهم تهاجم می کنند. گاه با خود فکر می کنم این چه زندگی است که اینها دارند. نه دنیا عایدشان می شود و نه آخرت! خسرالدنیا و الاخره.</p>

<p> بگذارید یک حساب سرانگشتی بکنیم و ببینیم اصولاً چه محاسبه ای می توانسته پشت این قضیه باشد. یک احتمال این است که با دیدگاه های آقایان، فرض کنیم اصل این برنامه دعای کمیل توطئه دشمنان بوده و هرکس که در آن شرکت می کرد در واقع در یک توطئه شرکت کرده بود. خب، اگر چنین بوده است چرا زودتر جلویش را نگرفتند؟ به یاد داریم که اواخر ماه رمضان امسال، قرار بود یک مراسم افطاری از طرف آقایان خاتمی و کروبی در یکی از مساجد برگزار شود و دوستان گرد هم جمع شوند. طبق معمول آقایان احساس کردند آسمان به زمین می آید و زمین به آسمان می رود اگر اصلاح طلبان در قالب یک مراسم افطاری ساعتی را به ملاقات یکدیگر بگذرانند. پیغام و پسغام دادند کرور کرور که برنامه را به هم بزنید. دوستان هم افطاری را لغو کردند. چندین بار دیگر هم در طول ماههای اخیر با این تهدید که اگر جلسه بگیرید با شما برخورد می کنیم مانع تجمعات حتی سی چهل نفره اصلاح طلبان شده اند. صرف نظر از اینکه اصولاً این کار نقض حقوق قانونی شهروندان است، اما اگر در چارچوب ادبیات و تفکر این آقایان واقعاً تصور این بود که جمع شدن عده ای کمتر از صد نفر در یک آپارتمان کوچک و مراسم دعای کمیل آنها پایه های امنیت ملی را به لرزه در می آورد، بسیار خوب، می توانستند مثل دفعات دیگر پیغام دهند که باید مراسم را لغو کنید. بعید می دانم کسی ادعا کند که اطلاع نداشتند، چون اطلاع رسانی حتی در سطح سایت ها هم شده بود و آقایان با آمادگی کامل به مراسم هجوم آوردند. </p>

<p>فرض دیگر که در بعضی صحبت ها ادعا کرده اند این است که " شما خبر ندارید، قرار بوده اتفاقاتی بیفتد، مسئله دعای کمیل نبوده، یک عده قصدهایی داشته اند، در بین شرکت کنندگان عواملی بوده اند که تصمیم هایی داشته اند و ..." تجربه سالها زیستن در این کشور به ما نشان می دهد که برخی از برادران وقتی به شدت کم می آورند و استدلالی برای برخوردهایشان ندارند یک ژست پیچیده اطلاعاتی به خودشان می گیرند که گویی چیزهایی می دانند که نعوذبالله خدا هم نمی داند. و بعد با همین قیافه های به ظاهر عاقلانه و نگاههای عاقل اندر سفیه مدعی می شوند که "صبرکنید، خواهید دید که پشت پرده، چه توطئه هایی بوده است و چه دستهایی در کار است و...". </p>

<p>معمولاً نتیجه این فرآیند آن است که عده ای مدتی در زندان می مانند، به حقوق قانونی افراد تجاوز می شود، کسانی از شغل و موقعیت خود رانده می شوند، آبروهایی می ریزد، بی گناهانی قربانی می شوند، ماهها می گذرد و بلکه سالها و هیچ خبری از آن توطئه های عجیب و غریب و ادعایی نمی شود. معمولاً هم کسانی که از این فشارها جان سالم به در برده اند دیگر حال و حوصله و انگیزه آن را ندارند که خود را به خطر اندازند و یقه آقایان را بگیرند که چه شد آن ادعاها که می کردید. </p>

<p>حال بیایید فرض کنیم که آقایان اخبار و اطلاعاتی داشته اند که مثلاً قرار است بعد از برنامه دعای کمیل اتفاقاتی بیفتد. هرچند برای من تصورش بسیار دشوار است که جز کمی مبادله اخبار و اطلاعات ضمن پذیرایی بعد از دعا چه اتفاقی ممکن بود بیفتد؛ اما گیرم که چنین بوده است. خب، اگر شما با اطلاعات موثق این را می دانستید، چرا از دم همه را گرفتید و بردید؟ چرا برخوردتان را به عواملی که مدعی شناسایی آنها هستید محدود نکردید؟ چرا با آن شتاب زدگی همه را مورد بازجویی هایی قرار دادید که به لحاظ استناد حقوقی و حتی اطلاعاتی دو قران ارزش ندارد؟ </p>

<p>آیا طبق معمول قضیه از این قرار نیست که اول یک فرضیه اطلاعاتی بر مبنای تئوری توطئه در ذهن های افراد خاصی که به شدت به بیماری توهم مبتلا هستند شکل می گیرد و بعد زمین و زمان به هم دوخته می شود تا این فرضیه به اثبات برسد؟ آن طور که به نظر می رسد در این فقره آقایان به شدت به کاهدان زده اند و گاف داده اند به اندازه کوه دماوند. معلوم نیست چه کسی ناگهان اینها را به وحشت انداخته است که "وانظاما، چه نشسته اید که این اصلاح طلبها کارشان به جایی رسیده که دعای کمیل برگزار می کنند! مگر در این شهر نمی شود جای دیگری دعای کمیل خواند که عدل، این جماعت مسئه دار می خواهند دور هم جمع شوند و بدون حضور برادران دیگر دعا بخوانند؟ غلط کرده اند این پر روها..." و سپس آن ماجراها که شرح دادم. </p>

<p>اما در هر صورت خواهی نخواهی آقایان دستشان بند شده است و ول کن نیستند. از طرفی می گویند حال که به هر دلیل هزینه کردیم و کسانی را تا اینجا آوردیم حیف است مفت رهایشان کنیم. بگذار چند روزی مهمان ما (اصطلاح رایج آقایان) باشند تا از آنها تحقیق کنیم (یعنی اطلاعات مان را تکمیل کنیم، آن هم از راه بازجویی). علاوه بر این با خود حساب می کنند که الان اگر همه اینها را رها کنیم پررو می شوند و علیه ما دست می گیرند، بگذار کمی آب خنک بخورند تا بادشان خالی شود و وقتی رفتند بیرون برایمان کری نخوانند."</p>

<p>متاسفانه در برخی از محافل اقتدارگرایان و حتی در میان برخی از مسئولان که چندان هم مایل به اعمال خشونت و ادامه دستگیری ها نیستند گهگاه استدلالی مطرح می شود به این مضمون که "اگر اینها را آزاد کنیم اقتدار نظام زیر سوال می رود، و یا ابهت دستگاه امنیتی شکسته می شود. بنابراین باید مدتی دست نگه داشت تا مخالفان به طمع نیفتند و فکر نکنند نظام اهل کوتاه آمدن است." نتیجه این تفکر و این عملکرد سه چیز است: ظلم، ظلم و ظلم. و این همان چیزی است که بدتر از کفر بنیان یک نظام را به خطر می افکند.<br />
 <br />
ایکاش آقایان شهامت داشتند و با صداقت می گفتند: " اشتباه کردیم، گزارش غلطی به ما رسید و تحلیل نادرستی داشتیم". و تلاش می کردند از دستگیر شدگان دلجویی کنند. آنچه آقایان نگران شکستن اش هستند، اقتدار نظام و ابهت دستگاه مدیریت کشور نیست، بلکه مقام و موقعیت شخصی خودشان است. وگرنه نظامی که در دید مردم قادر است به تصحیح اشتباه خود بپردازد نه تنها شکستنی نیست بلکه محبوب و مورد حمایت مردم است. و بر عکس نظامی که ناچار شود از تمام آبرو و ارزش خود مایه بگذارد تا به هر قیمتی که هست اشتباه کاری ها و روشهای غلط و ناپسند برخی از کارگزاران خود را توجیه کند روز به روز خدشه دارتر خواهد شد.</p>

<p>اکنون و در وضعیت فعلی ظاهراً باید تعدادی از جوانها و اصلاح طلبان بازداشت شده تحت عنوان "پرونده دعای کمیل"، تحت فشار بازجویی ها قرار گیرند و خدا می داند تا کی در بازداشت بمانند تا به هر نحو که شده کسانی ثابت کنند در دعای کمیل مذکور توطئه ای در جریان بوده است. یادمان نرود از آغاز اصلاحات تاکنون، از پرونده عصرعاشورا گرفته تا کنفرانس برلین و دهها پرونده ریز و درشت دیگر هر ماه و هر سال آقایان مدعی کشف توطئه بوده اند و هنوز حتی در یک مورد نتوانسته اند چیزی را به اثبات برسانند. </p>

<p>این تاریخ را و این نوشته را به یاد داشته باشید. ببینیم بچه های دستگیر شده و خانواده های آنان تا کی باید چشم انتظار بمانند و سرانجام مدعیان چه دلایل محکمه پسندی خواهند داشت. چشم انتظاریم ببینیم آقایان ورای این جمله که توطئه ای در کار بوده چه توضیح قانع کننده ای برای تعرض به یک محفل خصوصی و قانونی داشته اند.<br />
--------------------------------------------------<br />
** برخی از جزییات ماوقع ممکن است کمی دقت نداشته باشند. دوستان عزیز در کامنتها تصحیح کنند.</p>]]>
    </content>
</entry>

</feed> 


