December 05, 2005
گرهاي جديد
تأملي بر انتصاب رئيس جديد دانشگاه تهران
برخي روندهاست كه هيچ قانون مدوني آن را نهي نميكند، اما ممكن است بنا به دلايل متعدد عقلي و مصلحتهاي عمومي بايد از آن پرهيز كرد. در واقع، قوانين نانوشته و ناگفته بعضاً بسيار مهمتر از قوانين مكتوب ميتوانند سنگ بناي نظم اجتماعي و آرامش محيط زيست باشند.
در روزهاي اخير خبر بهتآور انتصاب يك روحاني به سمت رياست دانشگاه تهران در ادامه شگفتيسازيهاي دولت احمدينژاد تعجب همگان به ويژه محافل دانشگاهي را برانگيخت. اي كاش اين امكان وجود داشت كه در هفت توي دولت مرموز و ناشناختهاي كه هيچ كس از فرآيند تصميمگيريهاي بعدي آن سر در نميآورد، اطلاعي ميداشتيم از اينكه جناب وزير علوم با كدام مشورت و ارزيابي دست به چنين تصميم خطيري زده است و اين كاش حداقل نام يكي دو نفر از نخبگان و خبرگان آشنا به مسائل دانشگاهها و به خصوص دانشگاه تهران برده ميشد كه در اين انتصاب عجيب به آقاي وزير مشورت داده و آن را توصيه كردهاند. كاش چنين افرادي، اگر وجود دارند، مشفقانه و مسؤولانه در جمع دانشگاهيان حضور پيدا ميكردند و لااقل بخشي از آنها را نسبت به اين تصميم كمسابقه توجيه ميكردند.
اكنون به هر تقدير وزير علوم با اقدامي سياسي كه سنجيده به نظر نميرسد، جامعه دانشگاهي و اهل انديشه و حتي جامعه حوزوي را با شرايط دشواري روبهرو ساخته است. بعد از دانشگاه علامه طباطبايي كه به نوبه خود جزو مهمترين دانشگاههاي كشور در عرصه علوم انساني است، دانشگاه تهران به مثابه نخستين دانشگاه كشور و در برگيرنده بزرگترين و فراگيرترين جامعه علمي ايران شاهد انتساب زودهنگام رئيس جديد از ميان روحانيون بود. در اين باب چند نكته مطرح است كه به تشريح آنها ميپردازم:
1-دانشگاه تهران صرفاً يكي از دانشگاههاي ايران نيست. اين دانشگاه به گونهاي تاريخي به عنوان هويت و شخصيت جامعه علمي و دانشگاهي ايران به شمار ميرود. هر صاحب انديشهاي در ايران خود را در خشت خشت اين دانشگاه سهيم ميداند. آبروي اين دانشگاه و وجه آكادميك آن براي تمام اصحاب علم و استادان و دانشجويان اقصي نقاط كشور اهميت دارد و خدشهدار شدن آن مورد حساسيت است. دانشگاه تهران را نبايد مكان خوش آب و هوايي به شمار آورد كه جمعهها براي برگزاري نماز جمعه در تسخير حزبالله است. خيابانها، كوچهها و ساختمانهاي اين دانشگاه در تمام طول هفته شاهد جريان خونگرمي است كه تكتك دانشجويان گلبولهاي آن هستند و نسبت به سرنوشت آن حساس هستند.
2-پس از روي كار آمدن دولت جديد، دكتر فرجيدانا رئيس سابق دانشگاه تهران به صراحت اعلام كرده بود كه تا پايان دوره رياست قانوني او هنوز يك سال باقي مانده است و او هرگز استعفا نخواهد داد. فرجيدانا پس از طي يك دوره موفقيتآميز رياست دانشكده فني دانشگاه تهران (كه به تنهايي در قد و قواره برخي دانشگاههاي ديگر كشور است) و با رشدي طبيعي و حرفهاي از سوي شوراي دانشگاه تهران براي تصدي و رياست دانشگاه انتخاب شده بود و در دوران وزارت دكتر معين حكم رياست اين دانشگاه را گرفته بود. اين حكم كه به تأييد شوراي انقلاب فرهنگي نيز رسيده بود، تا سال آينده اعتبار داشت. دكتر فرجيدانا بيش از آنكه در چهره يك شخصيت سياسي شناخته شود، ساختار و منش يك شخصيت دانشگاهي و آكادميك را داشت و به همين لحاظ مورد حمايت طيف گستردهاي از دانشگاهيان و حتي برخي شخصيتهاي سياسي هر دو جناح بود.
آنچه در اين يكي دو ماه به فرجيدانا برجستگي ويژهاي داد، ايستادگي و مقاومت او در برابر تصميمهاي ديكته شده و جناحي وزارت علوم و سفارشهاي كوچك و بزرگ آن بود. اين رفتار در واقع درست خميرمايه آن چيزي است كه سالها آرزوي دانشگاهيان بوده است و آن اينكه دانشگاهها در اجراي برنامههاي آموزشي و پژوهشي خود به عنوان ادارات وابستهاي كه بند ناف آنها به وزارت مربوطه متصل است، نگريسته نشوند و بتوانند به طور مستقل و بر مبناي عرف علمي مرسوم، وظايف خويش را انجام دهند. نقطه اوج اين مقاومت آن طور كه گفته ميشود، تمكين نكردن فرجيدانا در برابر تحميل شخص وزير براي انتصاب فردي كه پايينترين رأي را داشته به رياست مجتمع علوم سياسي و قضايي قم بوده كه بدون شك نقطه افتخارآميزي در كارنامه او و دانشگاه تهران به حساب ميآيد.
آن طور كه خبر ميرسد، روند تحميل از سوي وزارت علوم براي عزل و نصبها در داخل دانشگاهها و فشار به رؤساي دانشگاهها در اين ارتباط، باعث شده كه حتي برخي رؤساي تازه نصب شده دانشگاهها نيز مسألهدار شوند و شنيده ميشود كه برخي استعفا دادهاند.
در نهايت بايد بر اين نكته پاي فشرد كه وزير، مسؤول پاسخگويي به عملكرد خويش است. آقاي زاهدي به صراحت بايد پاسخگوي اين پرسش باشد كه عيب و گناه دكتر فرجيدانا و تني چند از رؤساي محترم ساير دانشگاهها كه هنوز مأموريت آنها پايان نيافته بود و در بين همكاران دانشگاهي خود مقبوليت داشتند، چه بوده است. آيا هيچ عرفي در هيچ جاي دنيا تأييد ميكند كه با تغييرات دولت، شيوه اداره دانشگاهها هم عوض شود؟ آيا رؤساي دانشگاهها همكاران اجرايي وزير تلقي ميشوند كه تغيير آنها حق طبيعي وزير شمرده شود؟ ترديد نيست كه اين رفتار تيشه زدن بر بنياد علم و انديشه و دانشگاه است و هرگز اين شيوه رفتار با دانشگاهها فراموش نخواهد شد.
3-بياعتنايي به آراي دانشگاهيان و شكستن عرف كسب نظر از آنها براي برگزيدن روساي دانشگاهها فينفسه در خور سرزنش است كه در اين روزها به كرات مورد بحث بوده است. در اين زمينه استناد وزارت علوم به قوانين و آئيننامههاي موجود تنها به كار پاسخگويي در يك محكمه اداري ميآيد.
همگان نيك ميدانند كه قريب به سه سال توقف قانون وظايف و تشكيلات وزارت علوم در دالان شوراي نگهبان به دليل همين قبيل نكات بود و در واقع سنگاندازيها و گروكشيهاي صورت گرفته در مسير تصويب اين قانون، كار را به آنجا رساند كه اين قانون با مسكوت گذاشتن نحوه انتصاب رؤساي دانشگاهها، نهايتاً به تصويب برسد. اما نكته اساسي در همين جاست كه نميتوان با استناد به ديدگاه دو دهه پيش و آييننامههايي كه در حيطه عمل جوابگوي مشكلات دانشگاهها و برآورنده ملزومات آنها براي رشد فرهنگي و علمي كشور نيستند، دانشگاهها را اداره كرد. درست به همين دليل است كه در طي يكي دو دهه اخير هرگاه وزرا عليرغم داشتن اختيار در تعيين رؤساي دانشگاهها سعي در تعامل و كسبنظر از دانشگاهيان هر دانشگاه داشتهاند، مجموعاً فضاي مناسبتر و سالمتري بر محيطهاي علمي ما حكمفرما بوده است و برعكس، هرگاه وزير علوم خود را به عنوان «مالك الرقاب» دانشگاهها و صاحب اختيار تام در تعيين مسير آنها به حساب آورده، نهايتاً فضايي از تنش و دلخوري و يا حداقل دلسردي و پژمردگي بر دانشگاهها حاكم شده است.
دانشگاهيان كساني نيستند كه براي به كرسي نشاندن نظرات خود در اداره دانشگاهها اعتصاب كنند و آشوب برپا كنند؛ اما قومي به شدت حساس و زودرنج هستند كه با وزش نسيمهاي اوليه نامهرباني و عدم اعتماد كنار ميكشند و بيتفاوت ميشوند.
براي يك رژيم هيچ بدبختي و فلاكت زيانبار تر از آن نيست كه اهل علم، عطوفت و فداكاري خود را از او دريغ كنند. ميزان لياقت هر حكومت به توان آن حكومت در جذب دلها و علايق اهل علم است. هنري كه لااقل در ناصيه اين وزير كمتر ديده ميشود.
4-حضور روحانيون محترم در عرصه دانشگاه و علاقه آنها به آشنايي با علوم جديد به خصوص در زمينه علوم انساني پديده مباركي است كه باعث ميشود علماي ديني با قوت و استحكام بيشتري نسبت به كساني كه در فضاهاي دربسته رشد كردهاند، بتوانند به تبيين مباحث فكري و مذهبي بپردازند و علم و اطلاع آنها از آرا و عقايد متفكران جديد، دقيقتر و نزديكتر باشد. بنابراين، ضروري است روشن بسازيم كه هيچ دانشگاهي آزاد فكري قائل به اين نيست كه درهاي دانشگاه بايد به روي كساني كه ملبس به لباس روحانيت هستند، بسته بماند و با خطكشيهاي متعصبانه، ديوارهاي نامرئي ميان اهل معرفت برفراز رود.
در حال حاضر، برخي دانشكدهها و گروههاي علمي به ويژه در زمينه علوم انساني شاهد حضور تك چهرههايي از عزيزان روحاني است كه با افكار و گرايشهاي مختلف توانستهاند در مجموعه خانواده دانشگاهي كشور جاي گيرند و هرگز لباس متفاوت، باعث ايجاد فاصله ميان آنها و ديگران نشده است. اين افراد به دو دسته تقسيم ميشوند: دسته نخست كساني هستند كه مدارج دانشگاهي را به روال معمول طي كرده اند، در فضاي دانشجويي تنفس كردهاند، به ظرايف روابط انساني در محيط دانشگاه به دليل بزرگ شدن در اين فضا آشنا هستند و به هر حال به لحاظ تربيت دانشگاهي تفاوت ويژهاي با ديگران ندارند.
دسته ديگر كه تعداد آنها به مراتب كمتر است، روحانيوني هستند كه دوران رشد فكري و علمي خود را در حوزه گذراندهاند و بعداً به دليل آشنايي با زمينه علمي خاصي به دانشگاه آمده و به خوبي در كسوت معلمي دانشگاه نيز بروز يافتهاند.
گروه اخير عليرغم آشنايي نسبي با فضاي دانشگاه، فيالواقع داراي خاستگاه متفاوتي به لحاظ فضاي رشد معرفتي هستند كه معلوم نيست قادر به درك همه ظرايف روحي و عرفي محيط باشند. البته همواره آغوش دانشگاه به روي همه اهل معرفت با هر نوع تفكر و منش علمي باز است و بايد باز بماند تا بتواند از خلاقيتهاي همه اصحاب انديشه در هر زمينه بهرهمند گردد. اما نكته قابل بحث، مسأله اداره دانشگاههاست كه از حساسيت و ظرافت غيرقابل بحثي برخوردار است.
سمتهاي دانشگاهي داراي حوزه متنوعي از وظايف و اختيارات است كه افرادي چند وجهي و كاملاً آشنا به حوزه خطير مأموريت را طلب ميكند. كساني ميتوانند و بايد دانشگاهها را اداره كنند كه خود با تمام وجود ويژگيها، پيچيدگيها، حساسيتها و مشكلات مبتلا به محيط را لمس كرده باشند و به خصوص، خود در دوران دانشجويي در چنين محيطي بزرگ شده باشند. به عنوان مثال شخصاً معتقدم هرچند كسب تجربه آموزشي در دانشگاههاي معتبر دنيا يك امتياز است، اما براي تصدي سمتهاي دانشگاهي كساني كه تمام دوران تحصيلات دانشگاهي خود را در خارج از كشور گذراندهاند، نميتوانند در اولويت قرار گيرند.
نكته شايان توجه آن است كه در هر دو انتصابي كه رؤساي روحانيون براي دانشگاهها تعيين شدهاند، انتخاب از ميان دسته دوم صورت گرفته است. يعني كساني به كار گرفته شدهاند كه فاقد پيشينه و هويت متعارف دانشگاهي بوده و وجهه و چهره حوزوي آنها غالب بوده است.
5-بر فرض كه برخي از مسؤولان اجرايي دولت جديد چندان از ماجراجويي در مديريت كشور ابايي نداشته باشند و بنا به نقلي صبح به صبح با غسل شهادت سر كار خود حاضر شوند(!)، اما تعجب از شخصيتهاي روحاني است كه خود چرا چنين مسؤوليتي را پذيرفتهاند؟
به خصوص پذيرش رياست دانشگاه گسترده و پر مسأله تهران از سوي آيتالله عميد زنجاني كه حسب ظاهر از چند سال پيش چندان در عرصه سياست و كارهاي اجرايي فعال نبودهاند، جاي بسي شگفتي است.
به فرض كه برادري روحاني واجد تمام صفات و كمالات علمي، پژوهشي و دانشگاهي از سويي و لياقتها و كارآمديهاي مديريتي از سوي ديگر براي تصدي رياست دانشگاه باشد، آيا باز هم حكم عقل و درايت در اين شرايط و موقعيت اجتماعي بر اين امر تعلق ميگيرد؟ آيا فيالمثل اگر به شخصيتي مثل آقاي خاتمي كه خود در كنار حوزه، پرورش يافته دانشگاه هم بوده و به لحاظ روشني فكر و مقبوليت منش فرهنگي در نسل امروز، مورد اعتماد و علاقه اقشار دانشگاهي نيز هست، پيشنهاد ميشد كه رياست دانشگاه تهران را بپذيرد، ميپذيرفت؟ و يا احتمالاً به دلايل روشن فرهنگي و اجتماعي استدلال ميكرد كه بحمدالله درهاي زيادي براي انجام خدمت به نظام اسلامي به روي ما روحانيون باز است، بگذاريم لااقل اداره دانشگاهها به دست خود دانشگاهيان باشد!
سالها پيش به خاطر داريم حجتالاسلام قرائتي با تمام علاقهاي كه به كار نهضت سوادآموزي داشت و با وجود آن كه در آن سالها در اداره اين نهاد نيز چندان ناموفق به نظر نميرسيد، به قول خودش ترجيح داد در موضع آخوندي خودش ايفاي نقش كند و كارهاي اجرايي را به مديران مربوطه بسپارد. اين اقدام سنجيده او همواره منشأ تأثير مثبت و ديدگاه عاري از بدبيني نسبت به روحانيت در اين نهاد بود.
به راستي روحانيون محترم با وجود نهادهاي نمايندگي رهبري، كلاسهاي معارف، بخش قابل توجهي از صندليهاي شورايعالي انقلاب فرهنگي و دهها امكان نفوذ و تأثيرگذاري در دانشگاهها، چه كم داشتند كه احساس كردند بدون حضور آنها در پشت ميز رياست، كشتي دانشگاه اسير طوفانها خواهد شد؟ آن طور كه شنيده شده است، بنا به همين دلايل برخي از روحانيون ذينفوذ و ذيمدخل در اين امر نيز به شدت مخالف چنين انتصابي بودهاند.
به ياد دارم در زمان حيات امام راحل (ره)، يكي از مسؤولان مهم كشور، برادري را به سمت رياست دفتر خويش برگزيده بود كه در جامعه به صفت مداح اهل بيت (ع) مشهور بود و آن مسؤول محترم اصرار داشت كه اين شخص به غير از صداي خوش، لياقتها و برجستگيهاي ديگري هم دارد. نكته مهمي كه در آن زمان منتقدين به اين انتصاب داشتند، اين بود كه ميگفتند: «بسيار خوب، شايد اين برادر مداح واجد تمام كمالات و لياقتهاي لازم براي اين كار باشد، اما مهم آن است كه مردم تنها او را به صفت مداحي ميشناسند و قضاوت ناگفته جامعه آن است كه يك برادر مداح به سمت مهمي گماشته شده است.»
اكنون در اين مورد خاص نيز آنچه در نگاه اول جلب توجه ميكند، سوابق و صبغه دانشگاهي روحانيوني كه به سمت رياست دانشگاه گماشته شدهاند، نيست؛ بلكه لباس آنهاست.
6-بيترديد، ميتوان ادعا كرد كه در آنچه رخ داده، بيش از دانشگاه در حق حوزههاي علميه و كسوت روحانيت جفا روا شده است. در نخستين واكنشها به انتصاب آيتالله عميد زنجاني به رياست دانشگاه تهران، پس از بهت و ناباوري دانشگاهيان، هفته گذشته و در جريان مراسم توديع زودهنگام دكتر فرجيدانا و معارفه رئيس جديد، اخبار حكايت از اعتراض شديد دانشجويان به عزل دكتر فرجيدانا و درخواست استعفاي رئيس انتصابي داشت و در اين جريان اخبار ناخوشايندي نيز از هتك حرمت روحانيت منتشر شد. به راستي آقاي دكتر زاهدي و رئيس منصوب از طرف ايشان در خود چه توانايي ويژهاي براي جمع كردن اين فضا ميبينند؟ در عرصه مديريت دانشگاهي فرش قرمز زير پاي كسي پهن نميكنند. در اين سمت، به قول جوانها اشك مديران توانمند هم در ميآيد. رئيس دانشگاه از سويي بايد كفش آهنين به پا كند تا بتواند در شرايط دشوار اقتصادي دو قران بودجه براي دانشگاه بگيرد، از سويي بايد هر آن آمادگي داشته باشد كه مورد عتاب دستهاي از دانشجويان قرار گيرد، از سوي ديگر بايد به شاخصهاي علمي دانشگاه در گروههاي متنوع علمي يك دانشگاه فراگير توجه داشته باشد. از ديگر سو، بايد پيچيدهترين معادلات و تحولات سياسي و دانشجويي را بشناسد و بالاخره بايد بتواند از موضعي برابر و دوستانه اعتماد اعضاي هيأت علمي را براي همكاري جدي جلب كند. واقعاً به اتكاي كدام تجربه و آزمون، آبروي روحانيت، در اين عرصه خطير، وجهالمصالحه اقدامات كساني قرار گرفته كه ميخواهند با عملكردهايي غيرقابل توجيه، يك شبه دانشگاه ها را اسلامي كنند؟
٭٭٭
در يك جمعبندي كوتاه، ميتوان گفت كه انتصاب رئيس دانشگاه تهران گرهاي جديد بر گرههاي گذشته وزارت علوم و دانشگاهها افزوده است. اين تازه آغاز راه است. چالشي دامن زده شده كه معلوم نيست دامنه آن تا كجا امتداد يابد. در حال حاضر مسؤولان دولتي هيچ برآوردي از حجم و وسعت مشكلات آتي ندارند و تصور ميكنند اختيار مطلق به دست آنهاست. شواهد نشان ميدهد كه آنها تجربه و تمريني در مديريت مدبرانه بحرانها و مشكلات ندارند و به حل مشكلات تنها از دريچه قدرت و از موضع بالا ميانديشند. بايد ديد به هنگام وزش نخستين بادهاي دشواري و چالشها و پس از طي شدن نه چندان دير دوران سرخوشي اول كار، آيا باز هم قادر خواهند بود با اعمال قدرت مسائل را حل كنند؟
Posted by shirzad at 11:28 PM | Comments (7)
November 28, 2005
استاندارد وزارت
خيلی نگران نباشيد، بالاخره نفت بی وزير نمی ماند. آخر كار يكی خسته می شود و يكی پيش می برد. اما اتفاق جالب اين است كه اين سختگيری و مشكل پسندی كه ظاهراً مجلسی ها به خرج می دهند آدمی را به اين نتيجه اوليه می رساند كه يا وزارت نفت خيلی مهم است و تافته جدا بافته ای نسبت به ساير وزارتخانه هاست و يا اين كه محك و معيار مجلس آبادگر بسيار دقيق و سختگيرانه است كه به هر كسی با هر خصوصياتی جواز عبور نمی دهد.
فرض اول كه جای بحث دارد. درست است كه وزارت نفت دستگاه بسيار مهمی است و با كمال تأسف سهم عمدهای در نان سر سفره مردم دارد، اما آيا اگر آن كانديدای اولی، برای وزارت ديگری مثل كشور، خارجه، نيرو، راه و امثال آن پيشنهاد ميشد نظير همين اتفاقات تكرار نمی شد.
و اما فرض دوم را هم اگر بپذيريم، بايد قبول كنيم كه در ساير وزارتخانه هايی كه هماكنون کسانی قبای زعامت آنها را بر تن دارند افراد عيسی رشته و مريم بافتهای سر كارند كه به قول مهندسان، تمام استانداردهای وزارت مد نظر مجلس را پاس كردهاند! مثلاً به آقای وزير پيشنهادی نفت (آقای سومی) ايراد گرفتهاند كه سابقه مديريت قوی ندارد و مدير رده چهارم در وزارت نفت بوده است. خوب، اين آيا بدان معنی است كه ساير آقايان وزرا مدير رده اول و دوم بوده اند، يا در آنجا ايده "شكستن حلقه مديران" و"ايجاد تحول در مجموعه مديريتی" مجوز استفاده از مديران ردههای پايينتر را هم ميداد؟
من عقيده دارم كه موضوع اين حرفها نيست. بلكه فقط نفتی ها بدشانسی آوردند كه وزيرشان همراه با كاروان به دولت وارد نشد. بگذاريد مثالی بزنم تا روشنتر شود. بسياری از شما، اگر از سفر خارج از كشور يا يك سفر زيارتی به ميهن برگشته باشيد، حتماً متوجه شدهايد كه در فرودگاه كه مسافران با عجله از راه می رسند آن قدر شلوغ پلوغ است كه كسی نمی تواند به دقت بار مسافران را كنترل كند. در همه مبادی ورودی فرودگاهی ارزياب های گمرك نشسته اند و مجموعه مقررات ورود كالا هم دستشان است. اما به قول خود آنها در فرودگاه شتر با بارش رد می شود و امكان بازرسی و ارزيابی دقيق كالای همراه مسافر وجود ندارد. ولی خدا روز بد نصيبتان نكند اگر بر حسب اتفاق مثلاً يك جعبه از اثاث شما همراه خودتان به فرودگاه نيايد و يا به دليلی آن را جداگانه به كشور فرستاده باشيد. در چنين مواردی همان يك جعبه كوچك بايد تمام مراحل ترخيص در گمرك را بدون كم و كاست طی كند. كسانی كه اين بلا سرشان آمده می گويند اين فرايند آنقدر جان فرساست كه هفت جد آدم پيش چشمش می آيد و گاه حاضر است از خير كالا بگذرد و جانش را به خانه برد.
حال حكايت رأی اعتماد به وزيران است. اگر هر كانديدای وزارت موفق شد همراه كاروان، يا الله گويان، از در عبور كند، بارش را بسته است و به سادگی تا چهار سال ديگر نمی توان او را از اريكه به زير كشيد. اما خدا روز بد نيارد اگر كسی بخواهد تك نفری از اين باب عبور كند. اينجاست كه هزار و يك ضابطه و استاندارد بر روی او پياده می شود و چه بسا برای اثبات زنده بودن و اقتدار مجلس سرش گوش تا گوش بريده شود.
همه اينها به جای خود، تازه خدا رحم كند اگر اين قضيه بخواهد در مجلس و دولتی حل و فصل شود كه اساساً به روشهای سياسی اعتنای چندانی ندارند و ياد گرفتهاند مشكلات را از زاويه نگاه ارزشی، فريادهای انقلابی، سازش ناپذيری، كوتاه نيامدن از مواضع اصولی، روش "بگرد تا بگرديم" و امثال اين شيوهها حل كنند. خدا به داد برسد.
Posted by shirzad at 04:58 PM | Comments (3)
November 15, 2005
مرثيه هر ساله رويت هلال
يادداشت منتشر شده در بولتن داخلی مشارکت 16/7/84
اين همان مطلبی است که چند روز پيش وعده اش را دادم. شايد با فاصله گرفتن از عيد سعيد فطر اذهان هم از اين موضوع فاصله گرفته باشند. اما به هر حال سال ديگر هم اگر زنده مانديم باز هم ماه رمضان خواهيم داشت و باز هم همان مصيبت ها برای رويت هلال در کار خواهد بود و و ناچار بايد به آن پرداخت.
اگر كمي دقت كنيم در بين پديدههاي طبيعي كه ميتوان براي سنجش زمان در مقياس تقويمي به كار برد هيچكدام به سهولت تغييرات هلال ماه قابل دسترس عموم مردم نيستند. مثلاً درست است كه تنظيم تاريخ براساس سال شمسي از دقت بيشتري برخوردار است، اما براي سنجش رويدادهاي مرتبط با سال شمسي نظير عبور خورشيد از نقطه اعتدال بهاري (زمان تحويل سال نو) احتياج به محاسبات و ابزار نجومي است كه عموم افراد به آن دسترسي ندارند. برعكس تغيرات اهله قمر بسيار محسوس و قابل دسترس است و هر كسي ميتواند با مشاهده آن از زمان مطلع شود. در عوض اين پديده، بدون استفاده از ابزار نجومي و محاسبات دقيق، اندكي خطا دارد (حداكثر در حدود يك روز).
به اين لحاظ به نظر من تنظيم زمانهاي شرعي در آن روزگار يك پيام و دليل بسيار روشن و ملموس دارد و آن اينكه شارع مقدس خواسته است تا آسانترين و سهلترين روش را براي تعيين زمان انجام فرايض مذهبي مثل روزه در اختيار مسلمانان قرار دهد تا آنها «بيواسطهترين روش» براي تعيين تكليف شرعي خود در اختيار داشته باشند. قرآن مجيد در ذيل همان آياتي كه روزه را به عنوان تكليف مسلمانان وضع ميكند به صراحت ميفرمايد كه: «خداوند نميخواهد كه شما را به دردسر بيندازد و اراده او بر سهولت و آساني براي شماست.»
اما از آنجا كه خداوند ميبخشد و بنده خدا نميبخشد امروز همين مسأله ثبوت رويت هلال ماه و تعيين آغاز ماه قمري شده است بلاي جان مسلمانها و عامل تفرقه و سرگرداني. در واقع، در آن روزگار كه وسائل ارتباط جمعي نبود و مردم در نقاط دور از هم زندگي ميكردند وظيفه بسيار روشني داشتند: با چشم معمولي به آسمان نگاه ميكردند و اگر هلال ماه را ميديدند فردا را اول ماه ميگرفتند. آسمان هم به زمين نميآمد. حالا متأسفانه اين امر سهل و ساده تبديل شده به عاملي براي اعمال زعامت، تثبيت قدرت، مانور سياست و هر چيز ديگر به جز يك دين سهل و قابل عمل.
من به عنوان يك مسلمان عامي چند نكته يا سؤال در اين باره دارم كه فكر ميكنم اگر كارشناسان فقهي بتوانند پاسخ دهند مشكلي باقي نماند.
1-نخست آنكه اصلاً ديدن يا نديدن هلال ماه، چه با چشم معمولي، چه با ابزار نجومي، چه ربطي دارد به فقهاي محترم؟ اين قضيه آيا مصداق حكم دارد يا موضوع؟ تا جايي كه ما ميدانيم شأن فقيه تعيين حكم شرعي است. بسيار خوب، مراجع و فقهاي محترم ميتوانند هر كدام استنباط خود را از حكم شرعي مربوطه اعلام كنند و تعيين اين كه آيا ماه ديده شد يا نه را به كارشناسان امر نجوم يا خود مردم واگذارند. چه طور شد اينجا نبايد غيرمتخصص از متخصص تقليد كند؟! آيا فقط در فقه است كه غيرمتخصصان بايد تابع متخصصان باشند، اما در هر زمينه ديگر از جمله نجوم، آقايان فقها بايد براي هلال ماه تعيين تكليف كنند؟ البته ايرادي ندارد كه فقيه محترمي نجوم هم بداند و اظهار نظر تخصصي در نجوم هم داشته باشد. اما اگر چنين باشد به قول عوام «يكي تو يكي من». يعني عليالقاعده بايد حرف تخصصي در آن زمينه خاص ملاك باشد نه كسوت فقاهت.
2-سؤال بعدي اينجاست كه آيا به نظر آقايان فقهاي محترم مسأله رويت ماه و تعيين اول ماه نو، يك مسأله موضعي و محلي است، يا موضوعي سراسري است كه براي مسلمانان در سرتاسر جهان ايجاد تكليف ميكند؟ واقعيت علمي اين است كه برعكس رخدادهاي مرتبط با سال شمسي، در ارتباط با اهله قمر، رويت پذيري هلال كم و بيش امري محلي است يعني منجمين با دقت ميتوانند تعيين كنند كه در هر نقطه از كره زمين زمان غروب ماه در يك روز معين چه فاصلهاي با زمان غروب خورشيد دارد و باريكي هلال تا چه اندازه است.
دو راه بيشتر وجود ندارد. يا بايد نقطه معيني از زمين را به عنوان معيار قرار داد و رخداد نجومي مربوط به آن نقطه، كه در اينجا مثلاً رويت پذيرري هلال ماه است، را ملاك قرار داد و يا بايد پذيرفت كه اين امر مسألهاي محلي است و هر كس رخداد محل خودش را ملاك قرار دهد. اگر شق اول ملاك است، بسيار خوب معين كنند كه افق چه نقطهاي از زمين ملاك تعيين تقويم قمري است. مثلاً ميتوان افق مكه مكرمه، شهر مقدس قم، و يا تهران را ملاك قرار داد و اگر شق دوم ملاك است طبيعي است كه اصلاً بايد بساط استهلال و اعلام رويت از طريق راديو و تلويزيون و اين قبيل كارها را برچيد چون براي هر منطقه رويت ماه در همان منطقه ملاك است.
3-نكته ديگر كه براي من جاي سؤال است اين است كه موضوع ديدن ماه چه دخلي دارد به مرزهاي جغرافيايي و سياسي كشورها. مثلاً يك مسلمان اهل سرخس در شمال شرقي ايران چرا بايد تابع رويت هلال ماه در اهواز باشد و چنانكه كمي آن طرفتر مثلاً در تاجيكستان ماه ديده شد وقعي ننهد؟ با چه توجيهي تقويم قمري عملاً به مسألهاي كشوري تبديل شده است كه بايد در سراسر ايران يك جور باشد، در سراسر عربستان يك جور ديگر و مثلاً در عراق يا پاكستان طور ديگر. برخي از فقهاي محترم رويت را در نقاط هم افق ملاك ميدانند كه اين هم به نظر من تعريف روشني ندارد. آيا منظور از نقاط هم افق نقاطي است كه طول جغرافيايي يكسان دارند يا عرض جغرافيايي يكسان، يا فاصله آنها از يكديگر كم است. بايد اين يكسانيها يا نزديك به هم بودنها با يك تعريف قابل احصاء مشخص شود. ضمناً اگر به نقشههاي نجومي نگاه كنيم مرز نقاطي كه مثلاً ماه ديده ميشود (هرچند مرز چندان تيزي نيست)، اغلب به صورت خطوط موربي است كه نه شامل هم طول بودن و نه شامل همعرض بودن مناطق است.
به هر حال در اين وضعيت آشفته هر كس كه خود را ذي مدخل ميداند به سادگي براي تمام مسلمانان عالم يا حداقل تمام مسلمانان يك كشور تعيين تكليف ميكند. نتيجه چنين وضعيتي يك درهمريختگي عجيب و عدم اتحاد و همدلي ميان مسلمانان است كه اصلاً زيبنده نيست.
اي كاش همه مراجع ديني مسلمانان يا بر سر يك تقويم و يك معيار معين نجومي كه به سهولت و دقت قابل تمييز باشد توافق ميكردند، يا همه رها ميكردند تا وضعيت برگردد و به روزگار گذشته تا هر كس ماه را در محل خودش ديد فردا را اول ماه بگيرد.
به نظر حقير اين امر دور از دسترس نيست كه هيأتي از كارشناسان فقهي و نجومي در سطح كليه كشورهاي اسلامي بر روي يك تقويم واحد اسلامي توافق كنند. لازمه اين امر پذيرش اين واقعيت است كه اصولاً مسأله تقويم و تعيين زمان رخدادها امري قراردادي است كه به هر شكل ميتوان بر سر آن توافق كرد. اين چه لطفي دارد كه مثلاً مسلمانان ايران روز عرفه را كه هر كس آرزو ميكند به جاي حج گذاران در صحراي عرفه باشد يك روز ديرتر و در زماني كه حجاج مشغول اعمال عيد قربان هستند به جاي آورد؟ اگر كمي هوشمندتر ميبوديم و منيتها، جداييها و فرقهگراييها اجازه ميداد، يكساني تقويم مسلمانها باعث ميشد مراسم مذهبي آنها و روح همدلي و اتحاد معنوي آنها به مراتب تأثيرگذارتر باشد.
ميتوان با يك تصميم شجاعانه و با بهرهگيري از علوم و اطلاعات روز اين انشقاق و جدايي را براي هميشه خاتمه بخشيد. به نظر من افق مكه مكرمه به عنوان خاستگاه اسلام، زادگاه پيامبر اكرم (ص) و محل قرار گرفتن مقدس ترين مكان مسلمانها كه همه بر سر آن وفاق دارند، ميتواند بهترين معيار براي تعيين تقويم اسلامي باشد. افزون بر اين، آيا نميتوان با تكيه بر نگاه شريعت سهله و سمحه، كه ميتواند مصداق آن در اين قبيل مسائل شرعي نيز باشد، براي عصر حاضر معيار معين و كاملاً قابل احصايي را براي تعيين تقويم واحد اسلامي در افق مورد توافق مكه، تعيين كرد؟ مثلاً آيا نميشود به جاي رويت ماه كه تابع عوامل متعددي از جمله ابري يا صاف بودن هوا نيز هست و به راحتي قابل كمي كردن نيست، زمان غروب ماه بعد از غروب خورشيد را در نظر گرفت.؟
شايد اگر مصلحتهاي واقعي اسلام و مسلمين در كار بيايد خيلي كارها بشود كرد.
Posted by shirzad at 04:46 PM | Comments (5)
November 08, 2005
سراب قدرت هسته اي -- متن کامل
تأملی درباره چالش هسته ای در جهان سوم---متن کامل مقاله ای تحلیلی و حساس که علاوه بر بولتن داخلی جبهه مشارکت، در سایت های روز آنلاین و امروز نیز منعکس شده است. نظر به اهمیت مطلب از دوستان عزیز خواهشمندم این مقاله را برای سایر دوستان و آشنایان به خصوص اهل فکر و اندیشه ارسال کنند.
چکیده-- در اين يادداشت تلاش کرده ام به تجزيه و تحليل نقش توانمندی هسته ای درمناسبات قدرت در سطح جهان و به ويژه در دنيای توسعه نيافته، سراب قدرت هستهای و عدم امكان دستيابی به يك فناوری زودرس برای كسب قدرت، بپردازم. توافق نانوشته اما فراگيری كه در سطح جهان چه در ميان نخبگان و انديشمندان و چه در ميان سياستمداران برای جلوگيری از گسترش سلاحهای هستهای و برچيدن سلاحهای موجود شكل گرفته است مورد بحث قرار گرفته است. وجود باندهای مافيايی مشوق قدرت هستهای و توهم عضويت در باشگاه هستهای و امكان دستيابی به قدرت تأثيرگذار هستهای بدون توليد سلاح نيز بررسی می شوند.
كشورهای دنيا به دو دسته تقسيم ميشوند: دارندگان سلاح های هسته ای و فاقدان آن. زمانی در گذشته دور دستيابی به سلاح هسته ای مترادف با دست يافتن به قدرت سياسی تعيين كننده در مناسبات جهانی به شمار ميرفت. به بيان ديگر، كشوری كه زودتر توانسته بود زرادخانه هسته ای خود را شكل دهد قادر بود با تهديد ديگران در سطح سياسی امتيازگيری كند. پس از آن نيز در طی چند دهه در دوران جنگ سرد تلاش برای دستيابی به سلاح های هسته ای نوعی حالت تقابل و بازدارندگی به خود گرفت. بدين معنی كه كشورهای پيشرفته صنعتی فاقد سلاح هسته ای تلاش كردند با قدم برداشتن در راه تسليح هسته ای و يا عضويت در پيمان های نظامی در كنار قدرت های هسته اي، خود را از تهديد آنها كه زودتر به سلاح هسته ای دست يافته بودند، مصون سازند.
آنچه ذكر شد مبنای نوعی توازن قوا و تعادل قدرت طی نيمه دوم قرن بيستم بود، اما اين مبنا هرگز نتوانست در سطحی گسترده و جهانی با عنوان معيار قدرت سياسی ارزيابی شود. متأسفانه كندذهنی و درك غيرواقعی بسياری از رهبران كشورهای توسعه نيافته از سويی و شهوت قدرت آنان برای دستيابی هر چه سريعتر به قدرت نظامی تعيين كننده باعث شد باورهای غلطی به تدريج در ذهنيت برخی استراتژيست های اين كشورها در مورد دستيابی به قدرت هسته ای شكل بگيرد.
نكته اصلی در اين جاست كه اگر هم بر فرض قبول كنيم كه در مقاطعی از تاريخ بشر متأسفانه سلاح های ضد بشری هسته ای منشأ قدرت سياسی در سطح بينالمللی بوده (اما بايد توجه داشت كه) اين امر تحت شرايط و موقعيت خاصی تحقق پذيرفته كه شايد چندان قابل تكرار نباشد. در واقع برخورداری از فناوری توليد سلاح هسته اي، بدون پيشرفت و توسعه در ساير زمينه های علمي، صنعتي، اقتصادی و مديريت اجتماعی هرگز نميتواند منشأ قدرت و نفوذ باشد. آنچه در مقطع خاصی از تاريخ و در موقعيت ويژه ای از جغرافيای سياسي، اقتصادی و صنعتی برای برخی كشورها باعث ايجاد دست برتر در مناسبات جهانی شد، لزوماً نميتواند در ساير كشورها با شرايط تاريخی و جغرافيايی متفاوت و در بستر توسعه نيافتگی عمومی صنعتی و فني، موجد قدرت تعيين كننده باشد. اين نكته بس ظريف و تاريخی در واقع مضمون و محتوای داستان هايی را در ادبيات كلاسيك ما تداعی ميكند كه ديدن بخشی از واقعيت و توجه نكردن به همه نكات ميتواند باعث تقليد كوركورانه ای شود كه خانمان بر باد ده است.
در دنيا فناوری های بديع و متعددی وجود دارد كه دستيابی به آنها ميتواند باعث اعتلای يك كشور در عرصه اقتصادي-فنی شود و به طور مستقيم يا غيرمستقيم موجب ارتقاء قدرت سياسی آن كشور گردد. به عنوان مثال كمتر كسی ترديد دارد كه بهرهمندی از فناوری پيشرفته مخابرات نه تنها امكان ايجاد يك خدمت اساسی را برای رفاه مردم به ارمغان ميآورد بلكه به معنای واقعی كلمه اين فناوری يك قدرت است. بدون شك برخورداری از تجهيزات ماهواره ای و در دست گرفتن رگهای حيات ارتباطات جهانی توسط ايالات متحده آمريكا قدرتی را به اين كشور داده است كه به مراتب تعيين كنندهتر و تأثيرگذارتر از داشتن سلاح های هسته ای است.
مثال ديگری كه ميتوان زد وضعيت صنعت نفت در كشور خودمان است. روشن است كه اگر در اين صنعت به موقع در عرصه های تعيين كننده مرتبط با اكتشاف، استخراج، پالايش، حمل و نقل و ايجاد پايانه های بارگيری سرمايهگذاری شود، اين امر نه فقط يك قدرت اقتصادی به ما ميدهد بلكه اگر درست و حساب شده با آن رفتار شود حتی ميتواند به طور ظريف و نامريی منشأ قدرت سياسی نيز باشد. (به شرط آن كه با خوردن هر دری بر تخته زبان تهديد به بستن شيرهای نفت نگشاييم و ادبيات سياست رسمی خود را با ادبيات تلخ و خشن برخی روزنامه های مروج خشونت تنظيم نكنيم، و كارايی همان قدرتی را هم كه داريم با استفاده ناصحيح، بيمنطق و بيموقع به صفر نرسانيم!).
مثال ها متعددند و دنيای امروز شاهد آن است كه حتی برخی كشورهای كوچك با جمعيت های محدود به واسطه رشد و ارتقاء سطح علمي، اقتصادی و اجتماعی خود توانسته اند به فناوری های متنوعی دست يابند كه علاوه بر رفاه عمومی برای آنها، وجاهت سياسی در سطح جهان ايجاد كرده است و در مقاطع حساس ميتواند به عنوان اهرمی در جهت حفظ امنيت ملی آنها به كار رود. در اين ميان آنها كه نتوانند خود را به قافله توسعه برسانند و اهرم های متفاوت قدرت سياسی در عرصه فناوري، فرهنگ و اقتصاد نوين جهانی را دور از دسترس خود بيابند چاره ای نخواهند داشت كه همچون حكومت طالبان در افغانستان از زبان نامتعارف تهديد به ترويريزم و خشونت بهره گيرند. در واقع در دنيای امروز فرهنگ سياسی خشن طالبانيگرايی بيش از آنكه قدرت آفرين باشد حاكی از آن است كه گوينده خود را از كمترين اهرم های قدرت و چانهزنی سياسی محروم ميبيند.
در اين ميان فناوری هسته ای سرنوشت تيره و تاری يافته است. مسأله از اينجا آغاز ميشود كه برخی استراتژيست ها در دنيای توسعه نيافته به دنبال راهی ميانبر هستند تا ضعف سياسی ناشی از قرن ها عقبماندگی را در مدتی بسيار كوتاه جبران كنند و يك شبه با وجود هزاران مشكل و كاستی قدرتی به دست آورند كه آنها را شانه به شانه رهبران كشورهای قدرتمند و توسعه يافته قرار دهد. كسب قدرت از راه توسعه مسيری بسيار طولانی و دشوار است كه هم حوصله و زمان ميخواهد و هم نيازمند مديريتی هوشمندانه، لايق و دموكراتيك در سطح جامعه است، تا با مشاركت نخبگان فكری جامعه و استفاده از تمام توانمندی های انسانی بتواند برای يك كشور سهم قابل قبولی در مبادلات اقتصادي، فرهنگی و سياسی جهانی فراهم كند. اين مسيری است كه اصولاً در حوصله و علاقه برخی زمامداران جهان سومی نيست.
متأسفانه سوءاستفاده ای كه زمانی كشورهای پيشرفته دنيا از فناوری هسته ای كردند و به كارگيری سلاح های مرگبار هسته ای برای حل و فصل مناقشات سياسي، اين درس بسيار نامبارك و نانوشته را در جهان به همراه داشت كه «فناوری هسته ای مسيری ميانبر به سمت كسب قدرت در عرصه جهانی است»! گويی الهام ناشناخته ای باعث شد كه در بسياری يا لااقل برخی از كشورهای توسعه نيافته موضوع فناوری هسته ای به طرز عجيبی مورد علاقه رهبران سياسی اين كشورها واقع شود؛ آن هم نه همه زمينه های مختلف اين فناوري، بلكه عمدتاً بخش هايی از آن كه بالفعل يا بالقوه بتواند نوعی «توان استراتژيك» برای يك رژيم به ارمغان آورد. جالب اين جاست كه در بين صدها فناوری كه هر كدام به نوبه خود قدرتآفرين نيز هستند استراتژيست های عجولی كه به دنبال كسب قدرت سريع هستند تنها فناوری هسته ای را ميشناسند. در عرصه فناوری هسته ای كه دارای كاربرد های متنوع و مختلفی در عرصه های صنعت، كشاورزی و پزشكی است نيز عمده علاقه آنها معطوف به بخش انرژی و آن هم حلقه های خاصی از اين فناوری است! ظاهراً از ميان عناصر شيميايی مختلفی كه دست طبيعت با ظرافت خاصی در اين كره خاكی پديد آورده است عنصر كمياب و حساس اورانيوم محبوبيت خاصی در ميان رهبران سياسی دارد! متخصصان فيزيك هسته ای سياهه ای از راديو ايزوتوپ های مختلف ميشناسند كه در زمينه های مختلف كابرد های صلحآميز فناوری هسته ای مورد استفاده قرار ميگيرند؛ اما بعيد است هيچيك از آنها مورد علاقه سياستمدار يا استراتژيستی قرار گرفته باشد و شايد نامی هم از آنها به خاطر نداشته باشند.
واكنش جامعه بشری در برابر تسليحات هسته ای و چندين دهه زيستن در فضای تهديد هسته ای قدرت های دارای اين سلاح مرگبار، در دوران جنگ سرد فضايی را ايجاد كرد كه برداشت های كلاسيك و قديمی از توان هسته ای كشور ها را به كلی متحول ساخت. سلاح های هسته ای از شدت خطر و مرگآفرينی اصولاً كارآمدی خود را از دست دادند. به مرور در سطح سياست جهانی فضايی ايجاد شد كه داشتن سلاح هسته ای برای دارنده آن نه تنها احترام و ابهت ايجاد نميكرد بلكه نگرانی ساير كشورها و به ويژه مردم و روشنفكران جوامع را نسبت به آنها دامن ميزد. صحنه ادبيات و هنر قرن بيستم سرشار است از آثاری كه كه به بشريت در مورد وجود سلاح های كشتار جمعی، كه برای چندين بار نابودی حيات در سطح زمين كافی است، هشدار ميدادند. شايد خوانندگان فيلم های متعددی را به خاطر آورند كه در آنها خطر وجود سلاح های هسته ای در دست قدرتمندان ديوانه ای كه با يك فرمان ميتوانند از دو سوی كره زمين ماشين مرگ را روشن كنند به تصوير كشيده شده اند.
فضای سنگين تهديد هسته ای در طی قريب به پنجاه سال انديشمندان دنيا را به خود مشغول داشت و به تدريج به نگرانی فرساينده ای تبديل شد. يك اصل مسلم در اين فرآيند به اثبات رسيد و آن اين بود كه موازنه مثبت هسته اي، يعنی ساخت سلاح برای خنثی كردن تهديد سلاح طرف مقابل، به مرور كارآمدی خود را از دست داد و دنيا را با انباشتگی كم نظيری از تسليحات مرگبار مواجه ساخت. در چنين شرايطی مثل روز روشن بود كه كشيدن ماشه سلاح های هسته اي، توسط هر كس كه صورت گيرد، قبل از آن كه به او يك برتری جنگی عطا كند در فاصله چند دقيقه ميليون ها شهروند همان كشور را توسط طرف مقابل به خاكستر تبديل ميكند. به بيان ديگر استفاده از سلاح هسته ای حتی در عالم تصور، يعنی نابودی كشور خود و به خاك و خون كشيدن شهروندان بيگناه در هر دو سوی منازعه. اين يعنی از كار افتادن افسانه كارآمدی و قدرت استراتژيك تسليحات هسته اي. يعنی آن كه سلاح هسته ای سلاحی است برای نزدن و سلاحی است كه احتمالاً هرگز از اين پس در جهان مورد استفاده قرار نخواهد گرفت.
پايان جنگ سرد و دوران تخاصم فرساينده دو ابر قدرت، در كنار نتايج گوناگونی كه در عرصه آرايش قدرت در جهان داشت در زمينه فناوری هسته ای و به خصوص بخش نظامی آن نيز نتايج بسيار مهمی در بر داشت. اين رويداد باعث شد آخرين سنگرهای دفاع تئوريك از موازنه مثبت هسته ای نيز فرو ريزد و رشته های در هم تنيده تهديد بشريت راهی برای باز شدن پيدا كنند. ديگر دفاع از مسابقه هسته ای از هيچ فلسفه ای برخوردار نبود و بهانه بازدارندگی نميتوانست توجيهی برای تلاش در دستيابی به تسليحات هسته ای شود. البته اين فضا بيشتر در سطح كشورهای توسعه يافته و جوامع برخوردار از فناوری هسته ای معنيدار بود. درست در همين دوران است كه ايده خلع سلاح هسته ای جان تازه ای ميگيرد ونهادهای بينالمللی از كارآمدی موثرتری در زمينه كنترل گسترش سلاح های هسته ای برخوردار ميشوند، پيمان قديمی NPT با پادمان هسته ای و پروتكل الحاقی تكميل ميشود و آژانس بينالمللی انرژی اتمی در جايگاه ويژه ای برای اعمال نظارت جهانی قرار ميگيرد.
اما اين تمام داستان نيست. در سوی ديگر جهان همانطور كه گفته شد كشورهای جهان سوم پس از كسب استقلال و فائق آمدن بر برخی از مشكلات اوليه، يك به يك به عطش تسليح هسته ای مبتلا شدند و گفته يا ناگفته تلاش كردند با دستيابی به سلاح هسته ای يا لااقل فناوری توليد آن، در عرصه سياست جهانی برای خود توان عرض اندام كسب كنند. وجود حساسيت ها و رقابت های منطقه ای نظير تخاصم سياسی ديرينه هند و پاكستان نيز بر آتش اين عطش ميافزود. البته اين فرآيند بر فرض امكان وقوع، چندان تهديدی برای قدرت های جهانی هسته ای به شمار نميرفت. به بيان ديگر تسليح هسته ای برخی كشورهای جهان سوم هر چند برای قدرت های جهانی امری نامطلوب است اما بر فرض وقوع، از آنچنان ابعادی برخوردار نيست كه بتواند جايگزينی برای مسابقه هسته ای پيشين دو ابر قدرت شود. در واقع روند خلع سلاحی كه پس از پايان جنگ سرد آغاز شده بود ميتوانست با اطمينان ادامه يابد بدون آنكه چندان تحت تأثير فرآيند تسليح احتمالی برخی از قدرت های جهان سوم واقع شود.
با اين وجود، گسترش سلاح های هسته ای در جهان حتی اگر در سطح محدود و منطقه ای مورد استفاده واقع شود به نوعی يك تهديد بشری است که وجدان عمومی جهانيان حاضر به پذيرش آن نيست. عقل انسانی ايجاب ميكند پس از آن كه بشريت از چندين دهه تهديد نفسگير هسته ای دو ابر قدرت در دوران جنگ سرد نفسی تازه كرد خود را در چنبره تهديدهای كوچكتر اما پراكنده و فراگير قدرت های منطقه ای نيابد. از سوی ديگر قدرت های فراگير جهانی نيز حاضر به پذيرش رقبای جديد هسته ای نيستند و تمايل ندارند تهديدهای كوچك و بزرگ موضعی نظم و ثبات جهانی را به خطر بيندازند. آنها فرصتی تاريخی يافته اند تا بخش عظيمی از منابعی كه در گذشته صرف سلاح های فوق استراتژيك (كه هرگز امكان استفاده از آنها وجود نداشت) ميشد را در راستای ساير مؤلفه های كسب قدرت اقتصادی و حتی نظامی به كار اندازند.
بدينسان اجماعی بسيار فراگير در سطح جهان برای جلوگيری از ظهور جلوه های خطرناك فناوری های هسته ای شكل گرفت. بخش هايی از اين اجماع را در پيمان های بسيار قدرتمند جهانی نظير پروتكل الحاقی ميتوان به وضوح لمس كرد. در اين قبيل پيمان ها مرز حاكميت ملی رژيم ها به كلی ناديده گرفته ميشود و جامعه جهانی اين قدرت را مييابد كه برای جلوگيری از انعقاد نطفه های جديد خطرآفرين تا اندرونيترين مكان های امن درون كشورها را مورد وارسی قرار دهد. بخش هايی از اين اجماع جهانی نيز به شكل نهفته و در ضمير ناخودآگاه افكار عمومی جهان شكل گرفته و نهادينه شده است كه ردپای آن را ميتوان در بسياری از مضامين رسانه های جهانی و موضعگيری های كشورها دريافت.
در اجماعی كه ذكر شد در سويی مردم كشورهای مختلف جهان قرار دارند و روشنفكران و انديشمندانی كه از زيستن در فضای تهديد هسته ای سياستمداران قدرتورز دنيا خسته شده اند. در سوی ديگر نيز قدرتهای هسته ای قرار دارند كه در ميان خود به نوعی توافقی اصولی برای كاهش تدريجی از حجم تسليحات هسته ای دست يافته اند و به هيچ وجه پذيرای مهمان جديدی بر سر اين سفره نيستند. به اين ترتيب هر دو تيغه يک گازانبر سياسی-تبليغاتی برای اعمال سياستی سختگيرانه بر ضد گسترش سلاحهای هسته ای فراهم است. هم اصحاب انديشه و تأثيرگذاران بر افکار عمومی فضای کلی اين اقدام را فراهم کرده اند و هم قدرتهای جهانی ابزار، توانايی و امکانات لازم برای برخورد جدی و اعمال منويات اين اجماع جهانی را دارا هستند.
اين يك اشتباه بزرگ تاريخی است كه برخی از استراتژيست های جهان سومی مرتكب ميشوند كه تصور ميكنند با دست گذاشتن روی نظام تبعيضآميز هسته ای موجود در جهان ميتوانند توجيهی برای گام برداشتن در راستای كسب توان هسته ای در سطح افكار عمومی جهان كسب كنند. آنها بر اين تصور كودكانه اند كه طرف مقابل آنها صرفاً دارندگان سلاح های هسته اي اند كه مورد نفرت افكار عمومی بينالمللی هستند و اقدامات آنها از سر انحصارطلبی و يكه تازی تلقی ميشود.
واقعيت ها به كلی با اين تصور ابتدايی مغايراند. امروزه بايد پذيرفت ژاپنی ها كه طعم تلخ ضربه هسته ای را چشيده اند با تمام قوا در برابر پيدايش قدرت های جديد هسته ای ميايستند و افكار عمومی آنها هيچ نوع مماشاتی را از سوی مسؤولان سياسيشان تحمل نميكند. به همين ترتيب اروپايی ها كه بيش از پنج دهه خود را در معرض تهديد كلاهك های هسته ای دو ابر قدرت ميديدند ديگر حاضر نيستند سايه تهديدهای جديد را تحمل كنند. و همين طور استراليايی ها، كانادايی ها، آرژانتينی ها و بسياری از كشورهای ديگر. دلزدگی و اشمئزار افكار عمومی صلحطلبان جهان از اقدامات ويرانگر قدرت های هسته ای در گذشته هرگز توجيهی برای استقبال از قدرت های جديد هسته ای با هر شكل و ظاهر ديگر نيست. عقل جمعی مخالفان سلاح های كشتار جمعی در سطح جهان اقتضا ميكند كه در قدم نخست با يك همكاری جهانی از گسترش و فراگير شدن توان تهديد كننده هسته ای در سطح جهانی جلوگيری كنند و در قدم بعدی و چه بسا همزمان از سطح تسليحات موجود در كشورهای دارنده آنها بكاهند.
در فضای نوين جهانی ديگر به صرف داشتن سلاح هسته ای در جلوی پای هيچ سياستمداری بلند نميشوند و كلاه خود را به احترام او از سر بر نميدارند. تسليح هسته ای نه تنها احترامی بر نميانگيزد كه مايه ننگ و رسوايی نيز هست. در دنيای امروز حركت به سمت قدرت هسته ای به جای ايجاد حس ابهت و اقتدار، سياستمداران خاطی و حتی متهم را در برابر پرسش های انقطاع ناپذير خبرنگاران و اهل انديشه قرار ميدهد. بدينسان آن ميشود كه مولانا فرمود: «لاجرم سركه انگبين صفرا فزود»، ترديدی نيست كه در اين فضا توان هسته ای به جای افزايش قدرت يك نظام و امكان ايجاد چانهزنی برای او برعكس عمل ميكند.
استراتژيست های كلاسيك در رژيم های توسعه نيافته بسيار دير از خواب بيدار شده اند. آنها كه به سياستمداران توصيه ميكنند تا به سمت كسب قدرت تعيين كننده هسته ای در مناسبات جهانی حركت كنند تنها و تنها آنها را به سمت تضعيف، اضمحلال، انزوای سياسی و حتی نابودی قطعی سوق ميدهند. در شرايط موجود جهانی توان هسته ای در سطح محدود و عقب مانده يك كشور در حال توسعه بيش از آن كه مؤلفه ای از قدرت باشد، برای آن كشور امكان تهديد و نابودی را فراهم ميسازد. تجربه ساليان اخير نشان ميدهد برای قدرت های جهانی كه در صدد بسط سلطه بلامنازع خود بر جهان هستند هيچ ابزاری كارآمدتر از طرح اتهام تسليح هسته ای در مورد نظام های مستقل پيدا نميشود. نكته اساسی درك اين موضوع است كه هر نوع توانايی در شرايط و موقعيت خاص خودش يك توانايی است و چه بسا اگر در موقعيت نامناسب و در فضای نامطلوب به كار گرفته شود ديگر توانايی نيست بلكه ابزار تضعيف و شكست است.
با ذكر دو مطلب اين بحث را به پايان ميبرم. نخست آن كه فناوری هسته ای نيز نظير هر پديده نوينی در كشورهای جهان سوم با منافع مادی گروه های محدودی گره ميخورد كه باعث ميشوند كار تصميمگيری صحيح در اين كشورها با مشكلاتی روبهرو شود. به بيان ديگر باندها و گروههايی پيدا ميشوند كه سعی ميكنند از علاقه وافر سياستمداران به كسب قدرت فوری و تعيينكننده نهايت بهرهبرداری را ببرند و بودجه های سرشار و عاری از حساب و كتاب را به جيب خود سرازير كنند. اين عوامل در سطح جهانی نيز با دلالان سودجو و عناصر مشكوك و ناسالم مرتبط ميشوند و كشورها را در مسير تحولات ناخواسته و نسنجيده قرار ميدهند. اين جماعت با نزديكی به سياستمداران اعتماد آنها را جلب ميكنند و در فضايی بسته و كاملاً امنيتی فرايند های غيرقابل بازگشتی را در كشورها دامن ميزنند. آنچه در يكی دو سال اخير در ارتباط با مرد قدرتمند فناوری هسته ای پاكستان رخ داد و ارتباطات مشكوك و ناشايستی كه باند آنها در سطح جهان برقرار كرده بودند، گوشه ای از اين واقعيت را نشان ميدهد.
در واقع بخش مهمی از تفكرات كلاسيك و قديمی در باب دستيابی به توان هسته ای و امكانات و كارآيی اين توان در عرصه مناسبات سياسي، ناشی از القائات همين گروه های ذي نفع است. آنها زير گوش تصميم گيرندگان سياسی همواره از سويی از بُرندگی و قاطعيت توانمندی هسته ای در عرصه بينالملل سخن ميگويند و از سوی ديگر از سهولت و فوريت دستيابی به آن دم ميزنند به گونه ای كه مقامات سياسی هر لحظه خود را در آستانه دستيابی به قدرت تعيين كننده ای ميبينند كه آنها را از هر نوع تعرض خارجی مصون ميكند. افزون بر اين، آنها تلاش ميكنند با گزارش های غيرواقعی و بزرگنمايی شده ميزان موفقيت ها را بسيار فراتر از آنچه واقعيت دارد نشان دهند و دشواری ها و مشكلات پيش روی اين فناوری را ناچيز و قابل رفع جلوه دهند. چنين وضعيتی سياستمداران را در شرايطی قرار ميدهد كه با ادعاهای بزرگ و غيرواقعی روزبه روز پل های پشت سر خود را بيشتر خراب كنند و پا در مسير غيرقابل بازگشتی قرار دهند.
و اما نكته ديگری كه شايان توجه است نظريه ای است كه برخی از سياستگذاران در كشورهای توسعه نيافته را به توهم واداشته است. آنها بر اين تصورند كه صرف دستيابی به فناوری هسته ای بدون آن كه قصد توليد سلاح در كار باشد برای كشورها قدرت آفرين است. توهم مبهمی بر اين مبنا كه دستيابی به برخی از حلقه های حساس از فناوری هسته ای باعث ايجاد قدرت و ابهت در سطح بينالمللی است. اين همان چيزی است كه گهگاه نيز از آن به مثابه عضويت در باشگاه هسته ای ياد می شود.
در واقع يكی از بيمعناترين اصطلاحاتی كه در برخی محافل سياسی كشورها در بين برخی سياستمداران رايج گشته و موجب دردسرهای جدی برای مردم آن كشورها و همه جای دنيا شده است اصطلاح «عضويت در باشگاه هسته اي» است. اصولاً هيچ تجمع يا تشكلی از كشورها كه نام «باشگاه هسته اي» بر آن نهاده شده باشد وجود خارجی ندارد. در دنيا انواع اتحاديه های سياسی و اقتصادی بين كشورها تعريف و برقرار شده است كه عضويت در هر يك از آنها از سويی مستلزم دادن تعهدهای خاص و از سوی ديگر متصمن برخورداری از پاره ای امتيازات و مزاياست. اما هرگز در هيچ كجای دنيا اتحاديه ای بين كشورها با نام فوق به طور رسمی به ثبت نرسيده است.
چنين باشگاهی اصولاً تعريف نشده است و معلوم نيست يك كشور تحت چه شرايطی عضو باشگاه هسته ای ميشود، در صورت عضويت از چه حقوقی بهرهمند است و بالاخره چه تكاليفی برعهده دارد. به نظر ميرسد استفاده از اين اصطلاح و يا اين بيان كه «ما ميخواهيم به عنوان يك كشور هسته ای شناخته شويم» و امثال اينها بيشتر بازی با كلمات و ژست های به ظاهر تحليل گرانه است و از هر گونه محتوای روشن تهی است.
واقعيت آن است كه اگر فناوری هسته ای به هر شكل بخواهد منشأ قدرت استراتژيك فراتر از قدرت فنی-اقتصادی معمول و توان توليد انرژی در شكل متعارف آن باشد، تنها در صورتی امكانپذير است كه آن فناوری توان بالقوه توليد سلاح هسته ای را به يك كشور بدهد. چنين برداشتی گاه واقعاً نيز مورد نظر است و استراتژيست هايی نيز هستند كه توصيه ميكنند بدون دستيابی به سلاح هسته ای و نقض پيمان های جهانی كشورشان در مسير رسيدن به توان بالقوه توليد سلاح و يا حداقل فناوری های نزديك به آن تلاش كند.
نكته آن است كه با توجه به ملاحظات و شرايط موجود جهانی كه به تفصيل شرح داده شد اين امر تفاوتی با توليد سلاح ندارد و به همان اندازه ميتواند مورد حساسيت بينالمللی واقع شود. برای افكار عمومی جهان و قدرت هايی كه نسبت به ايجاد فعالان جديد هسته ای حساسيت دارند تفاوت چندانی ندارد كه سلاح هسته ای آماده استفاده وجود داشته باشد يا در زمان كوتاهی امكان دستيابی به آن فراهم باشد؛ اين هر دو تقريباً به يك ميزان منشأ نگرانی هستند. به اين ترتيب موضوع از دو حال خارج نيست، يا كشوری در مسير فناوری هسته ای به منظور دستيابی به توان بالفعل يا بالقوه تسليحاتی گام بر ميدارد كه در اين صورت، تمام هزينه هايی كه به واسطه تقابل جهانی با او پديد ميآيد را به ناچار بايد بپردازد؛ و يا آن كه به دنبال فناوری هسته ای در حد متعارف و معمول و در زمينه های غيرچالش برانگيز است كه در اين صورت جايزه ای به نام عضويت در باشگاه هسته ای و يا هسته ای شدن و امثال آن برای او بيمعناست.
در نهايت در تمام كشورهايی كه طی سال های اخير آرمانی به نام دستيابی به فناوری هسته ای و يا چالشی به همين نام داشته اند يك سؤال اساسی برای مردم قابل طرح است و آن اينكه: «آنها بايد به چه چيز افتخار كنند و بابت چه چيز هزينه بپردازند.»؟
Posted by shirzad at 02:46 PM | Comments (6)
October 06, 2005
شناي پهلوانانه
نگاهي به سياست خارجي ناكام هستهاي در ماههاي اخير (بولتن مشارکت 12/7/84)
هفته ها و روزهاي حساسي از تاريخ كشورمان را پشت سر گذاشتيم و به طور قطع هفته هاي سرنوشت سازي را نيز در پيش داريم. معمولاً سياست خارجي جزو آن دسته از مسائلي است كه با تغيير دولتها به سرعت ميتوان وضعيت جديدي را در آن به نمايش گذاشت. در ساير زمينه ها نظير مسائل اقتصادي و اجتماعي، اعمال تغييرات و مشاهده نتايج، زمان بر است. اما در سياست خارجي به سرعت ميتوان عمل كرد و تا حدي هم نتايج زودرس است.
دولت جديد در شرايط حساسي پا به ميدان گذاشت كه موضوع هسته اي ايران نيز در آستانه تغيير و تحولات قرار داشت. طبق مذاكرات قبلي قرار بود پيشنهادهاي سه كشور اروپايي در بهار امسال به ايران عرضه شود؛ اما تحت تأثير رخدادهاي داخل ايران و فعل و انفعالات انتخابات رياست جمهوري اين امر تا پس از پايان انتخابات به تعويق افتاد و سرانجام در آستانه تغيير و تحول دولت به ايران عرضه شد.در آخرين هفته هاي دولت خاتمي، سياستگذاران دولت جديد دورخيز خود را براي ورود به چالش هسته اي با غرب آْغاز كردند. در يك جمعبندي كوتاه مباني تحليل تيم ناهمگون متشكل از ياران تازهكار رئيس جمهور خوش اقبال و همراهان كانديداي شكست خورده جناح راست در انتخابات كه اينك در كسوت دبير شوراي امنيت ملي بر آن بود كه كارآيي و عرضه خود را به رخ هم جناحي ها و غيرهم جناحي ها بكشاند بر چند پايه زير استوار است:
1-مجموعه سياست ورزان و مذاكره كنندگان دولت قبلي از موضع ضعف و انفعال عمل ميكردند و حتي در مواردي در صداقت و وفاداري آنها به منافع ملي ميتوان ترديدكرد.
2-با يك برخورد عزتمند و از سر اقتدار ميتوان قدرتمندانه در مقابل زياده خواهيهاي غربيها ايستادگي كرد و آنها را به عقب نشيني وادار كرد.
3-غربي ها در وضعيتي قرار ندارند كه بتوانند اقدام شديدي بر ضد ايران انجام دهند آمريكاييها به شدت در باتلاق عراق گير كرده اند و امكان هر نوع عمليات نظامي جديد چه به لحاظ فضاي بين المللي و چه به لحاظ فضاي داخلي از آنها سلب شده است. علاوه بر اين رشد فزاينده قيمت نفت در ماههاي جاري امكان تحريم اقتصادي مؤثر ايران را از آنها سلب كرده است.
4-غربيها نميتوانند اجماع گسترده اي عليه ايران را سامان بدهند. با گسترده تر كردن دامنه مذاكرات و به ميان كشيدن بيشتر پاي چين، روسيه و هند ميتوان از قدرت مانور سياسي آنها در آژانس بين المللي انرژي اتمي كاست.
5-ما نبايد از لولوي ارجاع پرونده هسته اي به شوراي امنيت سازمان ملل بيش از حد واهمه داشته باشيم. بايد از قدرت اين تهديد بكاهيم و نشان دهيم براي دفاع از منافع ملي خود پاي هر چيزي ايستاده ايم.
6-مسأله هسته اي و به خصوص چرخه كامل سوخت براي ما يك خط قرمز غيرقابل عدول است. غربي ها تحت هيچ شرايطي به ما اجازه پيشرفت نميدهند و اگر همين جا ايستادگي نكنيم فردا براي هر فناوري ديگر بايد از آنها گدايي كنيم.
با اين مباني، تيم ياد شده حركت پرشتابي را آغاز كرد. آنها ميخواستند در اولين حركت پرتلاطم خود نشان دهند كه با صلابت و قاطعيت و با داشتن روحيه خدمت ميتوانند به سرعت پيچيده ترين مشكلات كشور را حل كنند. از همان نخستين روزهاي آغاز به كار رياست جمهوري جديد تبليغات فراوان داخلي و خارجي در موردطرح ابتكاري رئيس جمهور مطرح شد و با مانورهايي سعي شد اشتياق و تشنگي نسبت به اين طرح در افكار عمومي دامن زده شود.طبيعي هم بود كه كشورهاي خارجي هر نوع عكس العمل مثبت يا منفي را به بعد از شنيدن طرح موكول كنند و در برخورد اول سعي كنند اين طرح را به عنوان پيشنهادي از سوي حاكميت يكدست شده ايران تلقي كنند.
در همين حال بخش ديگر فعال در قضيه به رهبري علي لاريجاني استراتژي گستردن دامنه گفتگوها را دنبال كرد و تلاش نمود فعالان جديدي را در اين عرصه وارد كند. روسيه، چين و هند تنها گزينه هاي قابل طرح در اين عرصه بودند. دبيركل آژانس و مجموعه كشورهاي غيرمتعهد هم بخش ديگري از داستان بودند. كه در حاشيه مورد توجه قرار داشتند.
نقطه آغازين ديپلماسي جديد هسته اي ايران البته قبل از اينها با راه اندازي مجتمع UCF اصفهان كليد خورده بود. كاري كه قطعاً نه مورد علاقه طرفهاي مذاكره كننده اروپايي، نه آژانس و نه حتي كشورهاي جبهه مقابل آمريكا و اروپا در آژانس يعني روسيه، چين و غيرمتعهدها بود. احساس گروه اخير اين بود كه اقدامات يك جانبه ايران راه را براي برخورد با آن هموارتر و دفاع از آن را مشكلتر ميكند. و البته رويدادهاي هفته گذشته نيز مؤيد همين واقعيت بود. راه اندازي UCF با تعجيل ويژه اي در آخرين روزهاي دولت خاتمي مطرح شد و به وضوح رئيس جمهور سابق به افكار عمومي اين واقعيت را رساند كه اين تصميم دولت او نيست.
نهایتا كليد آغاز عمليات راه اندازي در نخستين روزهاي دولت احمدي نژاد زده شد. اين كليد در واقع نقطه آغازين مسابقه اي بود كه از يك سو ارابه سياسي دولتمردان جديد ايران و از سوي ديگر ارابه سياست هماهنگ شده آمريكا و اروپا در آن به تاخت به هم نزديك ميشدند.
همين جا قضاوت خود را عرضه بدارم كه به نظر اين حقير آغاز UCF اصفهان اشتباه بزرگ و غيرقابل جبراني است كه تصميم گيرندگان درآن زمان مرتكب شدند. بر فرض درستي چنين عملي در زمان مناسب، حداقل ميتوان اطمينان داشت كه در آن روزها كه هنوز جز چند نفر از اصحاب ستاد رياست جمهوري، دولت جديد ياران خود را نمي شناخت و در بحبوحه تحول دولت و در شرايطي كه تمام كارشناسان سياسي داخل از مدتها پيش به انتظار نشسته اند تا تكليف خود را بدانند و با تمام قوا در عرصه نيستند، اين اقدام سراسر ريسك و مخاطره است و قدم نهادن در راهي كه سنجش كافي از قدمهاي بعدي آن صورت نگرفته است. اما گويي تعجيل براي برداشتن گامهايي متفاوت با دولت گذشته آنقدر زياد بود كه كسي به خطرات پيش رو توجه نداشت. در نگاه تصميم گيرندگان جديد وجود انگيزه خدمت براي موفقيت كافي بود و كسي نگراني از «تصميم اشتباه گرفتن» نداشت. راقم اين سطور درهمان روزها مصاحبه هايي با رسانه هاي نيمه جان موجود داشت و همان جا به شوخي اعلام كرد: «ما از زمان مادها تاكنون گاز UF6 توليد نكرده ايم. تصور ميكنم اگر يكي دو سال يا لااقل چند ماه ديگر هم اين كار را آغاز نكنيم آسمان به زمين نرسد، تا لااقل زماني اين كار را آغاز كنيم كه جلوي پايمان روشنتر باشد.» البته تا جايي كه يادم ميآيد در فضاي خاص رسانه اي موجود اين صداها طنين نداشت.
در هر حال پس از به كار افتادن واحدهاي عملياتي كارخانه UCF اصفهان ماشين عمليات سياسي و فني اروپاييها هم به كار افتاد. بازرسيها به ظاهر طبق معمول ادامه داشت. اما اندكي مانده به اجلاس سران در سازمان ملل، گزارش جديد البرادعي انتشار يافت، گزارشي كاملاً متفاوت با گذشته و سرشار از نكات قابل تأمل. اين گزارش شايد در واقع نخستين محصول عملي اعمال بازرسيها بود. هر چند در يكي دو نكته نظير آلودگي سانتريفوژها به اورانيوم غني شده نتيجه بازرسي ها به نفع ادعاي ايران تمام شده بود، اما در موارد متعدد ديگر پروندههاي سرشار از ابهام و اتهام جديدي گشوده شده بود. وضعيت كشور ما در اين گزارش درست شبيه متهمي است كه بعد از مدتها انكار و سكوت لب به سخن گشوده و از هر حادثه نكات كوچكي را گفته است؛ در عين حال اسناد و شواهدي نيز عليه او يافته شده است، و حال بازپرسان سياهه اي تهيه كرده اند از نكاتي كه بايد در يك تحقيق گسترده و دامنه دار آنها را روشن كرد. اين وضعيت درست خلاف ذهنيت ساده انگارانه بعضي از مسؤولان دست اندركار و يا لااقل ادعاهاي رسانه اي آنها بود كه: «ابهاماتي در ارتباط با عملكرد گذشته هسته اي ايران مطرح بوده است كه پاسخهاي لازم به آنها داده شده و عنقريب بايد پرونده بسته شود». گزارش اخير البرادعي حاكي از آن بود كه ماجراهايي تازه در آستانه آغاز است، كه به اين سادگي ها ختم شدني نيست.
متأسفانه پس از انتشار گزارش البرادعي كه حكايت مكشوف شدن پرده هاي بعدي را با خودداشت موضوع جدي گرفته نشد و تصميم گيرندگان همچنان در فضاي ذهني خود به مرور دلايل حقانيت خود مشغول بودند. در آن زمان هنوز فرصت حضور در مجمع عمومي در پيش بود و امكان طراحي يك ابتكار واقعي از دست نرفته بود. به جاي كارهاي زيادي كه ميشد انجام داد و مهمترين آنها جدي گرفتن قضيه بود، دست اندركاران ماجرا تلاش كردند كه در افكار عمومي داخل داد مظلوميت بزنند و به جاي تمهيد اقداماتي كه در عرصه جهاني و در فضاي افكار عمومي بين المللي بتواند فشار را بكاهد سعي كردند در داخل با انواع استدلالها مردم را قانع كنند كه ما مشكلي نداشته ايم و خارجي ها با زور و تحميل با ما برخورد ميكنند. آنها تلاش كردند بطلان گزارش البرادعي را به "ايرانيها" بقبولانند. امري كه كمترين تأثيري در سرنوشت قصه نداشت!
اين شيوه تا مجمع عمومي سازمان ملل نيز ادامه يافت. فرصت نطق تاريخي رياست جمهوري ايران تماماً مصروف بيان مواضع تند ضد استكباري و مذمت زورگويي غربيها و تبعيض در روابط بين الملل شد، حرفهايي كه بر فرض درستي، زمانها و مكانهاي بسيار بهتري براي عرضه آنها بود. سپس مصاحبه هايي انجام شد كه يكي پس از ديگري وضع را بدتر كرد. در مجموعه صحبتها مخاطب گفته ها گم شده بود وگويندگان ظاهراً توجه نداشتند كه با چه كسي حرف ميزنند. فقط برايشان مهم بود كه آنچه را حرف حق مي پندارند بيان كنند، حال هر انعكاس و پيامدي ميخواهد داشته باشد. نوع بيانها عمدتاً مخاطب داخل كشور را نشانه رفته بود و به فضاي فكري، فرهنگي و تبليغاتي خاصي كه در مغرب زمين حكم فرماست توجهي نداشت.
در خلال مصاحبه هاي مذكور بخشي از آنچه اروپاييها و آمريكاييها براي لابي گسترده خود در نهادهاي بين المللي نياز داشتند سخاوتمندانه به آنها تقديم شد. غربيها تلاش داشتند در گفتگو با رقباي روسي و چيني خود در آژانس و در برابر كشورهاي مستقلي كه نگران اعمال سياستهاي يك جانبه آمريكاييها در دنيا هستند اين منطق را به كرسي نشانند كه «مذاكره با ايرانيها بي ثمر است و آنها تصميم خود را به هر قيمت گرفته اند». در مصاحبه اي كه خبرنگار قوي پنجه شبكه CNN آمريكا با رئيس جمهور ايران داشت سه بار آقاي احمدي نژاد تكرار كرد كه "ما مصمم به غني سازي هستيم" و اين يعني سه طلاقه كردن مذاكره با آژانس و تعامل با جهانيان. پيام اين سخن براي كليه اعضاي آژانس اين بود كه ما كار خويش ميكنيم و شما نيز هر كار كه ميخواهيد بكنيد. پيامي كه 22 كشور را در مقابل ما يكپارچه كرد 12 كشور را به انفعال در دفاع از ما واداشت و تنها كشور كوچك ونزوئلا را به همراهي ما كشانيد.
مجموعه آنچه در سازمان ملل رخ داد مائده اي آسماني براي غربيها بر ضد ايران بود. آنها برنامه اي درازمدت و گام به گام را براي در فشار و تنگنا قرار دادن ايران تنظيم كرده بودند، اما آنچه فكرش را نميكردند رخ داد و حريف به دليل شتابزدگي در اولين گامهاي بازي زير دوخم اش را در اختيار آنها گذاشت. تا پيش از حضور در مجمع عمومي سازمان ملل، بسياري از ناظران در داخل و خارج ايران تحليلشان اين بود كه در اجلاس آتي هيأت مديره آژانس، مسأله ارجاع ايران به شوراي امنيت سازمان ملل مطرح نخواهد شد. پيش بيني ها حداكثر حول و حوش اين مسأله مي گشت كه در اجلاس ياد شده قطعنامه شديدتري عليه ايران صادر خواهد شد و بر ادامه بازرسيها تأكيد خواهد شد. اما رخدادهاي صورت گرفته فضاي ديگري ايجاد كرد.
بازي سياست بسيار پيچيده و جدي است. در اين بازي كافي نيست كه با شور و حرارت به ميدان بيايي. اندكي خطا ميتواند در حساسترين شرايط توپ را در آستانه دروازه خودي به دست حريف بدهد و اين اتفاقي بود كه به دست تيم ناآزموده و تازه كار سياسي كه راهي سازمان ملل شده بودند و هفته بعد مأموريت خود را در آژانس ادامه دادند صورت گرفت.
در اثناي فاصله زماني ميان بازگشت هيأت اعزامي به سازمان ملل تا اجلاس آژانس شاهد اوج سردرگمي و وهم زدگي سياستمداران يا كارآموزان سياسي دولت بوديم. از سويي در رسانه ها حماسه ها سرودند از حضور مقتدرانه مسؤولان ايراني در سازمان ملل و نطقهاي كوبنده اي كه جهان را به حيرت و تحسين گماشته است! و از سوي ديگر در مقابل خبرها و نشانه هايي كه حاكي از وخيم شدن وضع ما در اجلاس حكام بود خود را به اميدهای توأم با دودلي نسبت به ايستادگي روسيه، چين و غير متعهدها دلخوش كردند، و در عين حال تلاش كردند با مصاحبه هاي آتشين شديدترين تهديدهاي ممكن در صورت ارجاع پرونده ايران به شوراي امنيت را در پيش روي رأي دهندگان قرار دهند. چهره برافروخته و پرعصبانيت دبير شوراي امنيت ملي در جريان مصاحبه اي كه بعد از برگشت از سازمان ملل انجام شد و سخنان شديدي كه وي ابراز كرد از ساده ترين تدبيرهاي سياسي به دور بود. هر كدام از اين دست و پا زدنها متأسفانه نفتي بود بر آتشي كه در افروخته شدن آن حركت هاي عجولانه و نسنجيده قبلي مسؤولان خودمان بيشترين تأثير را داشت.
به اين ترتيب نهايتاً قطعنامه شوراي حكام آژانس با ادبيات بسيار كم سابقه بر ضد ايران صادر شد. تعابيري كه در اين قطعنامه در ارتباط با عدم پايبندي ايران به مقررات بين المللي به كار گرفته شده بسيار كم نظير است. اين سند تاريخي كشور ما را در آستانه مرحله اي جديد و سرنوشت ساز قرار داده است كه در گذشته ايران كمتر نمونه اي دارد و نمونه هاي ديگر آن در جهان نيز چندان خوشايند نيست.
پس از صدور قطعنامه سكوت مطلق مسؤولان ايران را فرا گرفت و تا دو سه روزي گيجي كم نظيري بر فضاي تبليغاتي و سياسي ايران حكمفرما بود. هنوز هم شايد آثار ضربه دور از انتظار براي برخي مسؤولان كشور فضايي از بهت و حيرت ايجاد كرده باشد. ظاهراً اغلب آنها انتظار چنين وضعي را نداشتند. آنها بر اين تصور بودند كه سياست مقتدرانه و عزتمند آنها غربيهاي مستكبر و مغرور را بر سر جاي خود خواهد نشاند و آنها را وادار خواهد كرد كه واقعيت "ايران قدرتمند و هسته اي" را بپذيرند.
پس از گذشت سه چهار روز بالاخره مسؤولان تدبير را در آن ديدند كه مجلس را به صحنه بياورند. مجلسي كه بيش از يك دهه محلي از اعراب براي تصميم گيري در سياست هسته اي كشور نبوده است اكنون بعد از گير كردن مسؤولان سياسي كشورمان در تار عنكبوت تنيده شده از اقدامات خودشان بايد به صحنه بيايد و چاره انديشي كند. و البته اين نوشدارو چاره اين زخم نيست.
پس از هفته ها تهديد كه اگر به ما به چشم بد نگاه كردند طرح سه فوريتي خواهيم داد و آناً از همه پيمانها خارج ميشويم، نهايتاً طرحي يك فوريتي به عرصه مجلس آمد. اهل فن ميدانند كه تصويب طرح يك فوريتي ممكن است ماهها به طور انجامد و هيچ اتفاقي نيفتد. بنا به اين طرح دولت مكلف است از اجراي داوطلبانه پروتكل الحاقي خودداري كند. معناي اين حرف آن است كه از فرداي تصويب طرح دولت مكلف است از ورود بازرسان آژانس به ايران جلوگيري كند. حال آيا اين كار به معناي حلقه اي از يك برنامه سياسي و ديپلماتيك مدون است يا اقدامي از سر انفعال و عكس العمل احساسي، خدا ميداند.
اكنون كشور ما در فرازي بس حساس از تاريخ خويش قرار گرفته است. تصميم گيرندگاني كه هرگز به خود زحمت ندادند كه حتي مشورتي خشك و خالي با ديگران بكنند و خود را همواره از نعمت نظرات نقادانه و پيشنهادهاي ديگران محروم كردند، اينك تلاش دارند در سطح داخل كشور با تمام قوا وانمود كنند كه مسأله رخ داده موضوعي ملي است و همگان بايد براي حل آن آستين بالا بزنند. البته در فضاي تكصدايي موجود جز آهنگهاي تأييد چيزي شنيده نميشود و نقادان اگر راهي براي طرح نصايح خود به حاكمان نبينند جز سكوت چاره اي ندارند. اما ترديدي نيست كه اين سكوت و بيصدايي در هنگام بحران هم ادامه خواهد يافت و آنان كه كشور را به هر دليل به دردسر افكنده اند لاجرم بايد خود تدبير برون رفت از آن را بيابند.
به نظر حقير روزهاي آينده روزهاي طنين يافتن پرسشهاي اساسي در داخل كشور است. سياست خارجي در پيش گرفته شده بسيار سريعتر از آنچه انتظار ميرفت بر اقتصاد كشور سايه افكن شد. البته در گام نخست فعالان عرصه اقتصاد، سرمايه گذاران و مديران صنعتي و اقتصادي تحت تأثير اين رخدادها واقع شده اند، اما ديري نخواهد گذشت كه اين آثار اقتصادي در زندگي روزمره مردم عادي نيز آشكار خواهد شد. در چنين شرايطي است كه در فضاي فكري مردم سؤالهايي بس جدي نسبت به عملكرد مسؤولان كشور شكل خواهد گرفت. روشن است كه مادامي كه موضوعي تنها در سطح يك چالش ساده ميان مسؤولان سياست خارجي كشور با ساير ممالك دنيا باشد مردم حساسيت كمتري نسبت به آن خواهند داشت. و به طور طبيعي جانب مسؤولان كشور خود را خواهند گرفت. اما از آن هنگام كه چالشهاي ياد شده به زندگي مردم كشيده شود و براي آنها هزينه آفرين باشد وضع تفاوت خواهد كرد و همگان خواهند پرسيد كه هزينه چه چيز را دارند مي پردازند.
عملكرد ناكام سياست خارجي دولت نوپا كه با حرارت فراوان آغاز شد و خيلي زود با مانع مواجه گشت مرا به ياد خاطره اي مي اندازد كه ذكر آن خالي از مطايبه نيست و مطلب را با آن به پايان ميبرم.
سالها پيش در دوران دانشجويي تابستانها گهگاه به استخر دانشگاه ميرفتيم. روزي يكي از دانشجويان همراه خود مهماني آورده بود كه ظاهراً از قبل چندان با آب آشنا نبود. جوانك بازوان ستبر و هيكل ورزيده و در هم پيچيده پهلواني داشت. ناخودآگاه توجه من و برخي دوستان به او جلب شد. با قدرت تمام بر فراز قسمت عميق ايستاد و به داخل آب پريد. صداي برخورد بدن او با سطح آب توجه همه را به خود جلب كرد و آب را به شدت به تلاطم درآورد. سپس با تمام توان شروع كرد به شنا كردن. تنها متكي به زور بازويش بود و تمرين نداشت كه تمام اندام خود را در شنا به كار گيرد. چند متري را طوري شنا كرد كه همه از ترس از پيرامون او كنار رفتند. چشمها منتظر بود تا ببينند پهلوان قوي هيكل در استخر چه ميكند. پس از طي كردن چند متري نفس اش بريد و از ادامه حركت ناتوان شد. كمك خواست و نجات اش دادند.
پهلوان پرزور نمي دانست كه دست و پنجه نرم كردن با آب لطيف استخر با فوت و فن كباده كشيدن و ميل زدن امكان پذير نيست. آن زور بازو در جاي خويش شايد كارساز باشد اما در ميانه آب فن آب پيمايي به كار مي آيد. در اين هنگامه زور بي ثمر زدن تنها به تسريع در خفگي و از دست رفتن توان منجر ميشود.
ظاهراً كباده كشان ميدان سياست ايران كه به مدد زور بازو و گرفتن مواضع مقتدرانه و ايستادگي بر آنها توانسته اند حريفان را از صحنه به در كنند تصور كرده اند كه با روش مشابه در سازمان ملل و در ميانه ميدان سياست جهاني هم ميتوان به نتيجه رسيد. نتيجه اين شناي پهلوانانه همين نفس سوزي زود هنگام است. فاعتبروا...
Posted by shirzad at 04:13 PM | Comments (0)
September 22, 2005
يك وزير و 3 چالش
نقدي بر گفتار و رفتار وزير علوم، تحقيقات و فنآوري دولت جديد
یادداشت چاپ شده در بولتن داخلی جبهه مشارکت 29/6/1384
اين نخستين بار است كه يك عضو هيأت علمي در ايران به رياست جمهوري ميرسد، البته اگر از نخستين رئيس جمهور ناكام صرفنظر كنيم. شايد تصور برخي اين بود كه در اين دوره نان دانشگاهها در روغن است و روزگارشان در رونق. اما گويا اين دوران بيشتر مصداق ضرب المثل «كوزه گر از كوزه شكسته آب ميخورد» باشد! در تركيب كابينه و در كشمكشي كه بين قطب هاي قدرت جناح راست بر سر كشيدن زورق سبك وزن دولت به سمت خويش جريان داشت، وزارت علوم سهم آن بخش شد كه توانست در دقيقه 90 با دوپينگ 9 رأي موافق در برابر تنها يك رأي مخالف كانديداي غرق شده را از ته حوضچه به بيرون بكشد! در هر حال سال نكوي دانشگاهها اين بهارش بود كه از همان بدو شروع هزار اما و اگر و انقلت داشت، بگذريم.
در اين مدت كوتاهي كه از وزارت آقاي محمد مهدي زاهدي ميگذرد شايد هنوز براي بسياري از داوري ها فرصت كافي نيست و بايد تأمل بيشتري كرد. اما صرف نظر از برخي انتقادهاي كم اهميت تر، جناب ايشان در اين مدت با سه چالش جدي رو به رو بوده اند. شايد هم بهتر است بگوييم جامعه دانشگاهي كشور را با سه چالش مواجه ساخته اند. در متني كه در پيش داريد نگارنده تلاش كرده است اين سه چالش را به تصوير كشد.
چالش نخست: مرد علمي سال؟
نخستين پديده اي كه در ارتباط با وزير جديد علوم در گفتوگوهاي شفاهي و اينترنتي مورد توجه قرار گرفت داستان افتخار ايشان به معرفي خود به عنوان مرد سال رياضي از سوي «مؤسسه بين المللي شرح حال نگاري كمبريج» بود. اين قصه يعني سر و صداي مرد سال شدن افراد در مجامع دانشگاهي ايران پديده اي است كه حدوداً يك دهه سابقه دارد. هر از چندي شنيده ميشد كه فلان كس به عنوان مرد سال بين المللي معرفي شده است و نگاه تعجب همگان برانگيخته مي شد كه مگر دنيا تا اين حد بي در و پيكر است كه سالي چند تا مرد سال علمي آن هم همه از يك كشور جهان سوم انتخاب مي شود.
در حوالي سالهاي 75 تا 78 مقاله ها و نوشته هايي در نشريات علمي و حتي نشريات عمومي درج مي شد و گهگاه شاهد تقابلهاي جدي در اين زمينه بوديم كه در اينجا فرصت پرداختن به آنها نيست. تنها مناسب ميدانم فرازي از مطلبي تحت عنوان «داستان مرد بين المللي سال و مؤسسه IBC» از «خبرنامه انجمن رياضي ايران، شماره 3، به تاريخ آذر 77» به قلم يكي از رياضي دانان كشور كه از سوي انجمن رياضي ايران در سال 1376 مأمور تحقيق در اين زمينه شده بود را خدمتتان يادآوري كنم.
وي مي نويسد: «مؤسسه اي خصوصي در شهر كمبريج انگلستان با نام IBC هر سال نامه هايي به دهها هزار نفر در سراسر جهان ارسال مي كند و از مخاطبان مي خواهد كه موافقت خود را با نامزدي براي عناويني مانند مرد بين المللي سال، مرد بين المللي قرن و امثال آن اعلام كنند. ... در اين نامه قيمت انواع مدالها، لوحهاي افتخار و ساير جوايز كه براي همه قابل خريد است اعلام مي شود. مثلاً قيمت يك مدال افتخار نقره اي مرد بين المللي سال ... معادل 195 دلار آمريكاست.»
گزارش ادامه مي دهد: «كار اصلي مؤسسه انتفاعي IBC جمع آوري زندگي نامه افراد است كه البته سرگذشت افراد سرشناس را نيز شامل ميشود. ... اين مؤسسه با فروش القاب ابتكاري خود به افرادي كه عموماً از كشورهاي جهان سوم هستند سود سرشاري به دست مي آورد. اين افراد عموماً فريب نام كمبريج را مي خورند كه اين مؤسسه با خود يدك ميكشد. مؤسسه فقط در شهر كمبريج واقع است و وابستگي علمي به دانشگاه كمبريج ندارد.»
در ادامه گزارش ضمن ابراز تأسف از اعلام نامزدي افرادي از ايران با عنوان مردان بين المللي سال در رشته هاي مختلف از سوي مؤسسه IBC و اعلام خدشه دار شدن حيثيت علمي كشور از اين طريق اعلام شده كه معاون پژوهشي وقت وزارت علوم در نامه اي به صدا و سيما بي اعتباري علمي مؤسساتي نظير IBC را متذكر شده و از آنها خواسته است كه در پخش اخبار مشابه با دقت و مشورت با منابع معتبر علمي عمل كنند.
تصويري از صفحات 93 و 94 خبرنامه رياضي كه گزارش فوق در آن درج شده بود اين روزها در دانشگاه هايي كه آقاي وزير پي در پي به عزل و نصب رئيس براي آنها مشغولند دست به دست مي شود. شايد موضوع براي برخي از سياسيون، جديد باشد اما براي فعالان واقعي محافل علمي بسيار آشنا و شناخته شده مي نمايد. براي برخي از دوستان باور كردني نبود كه اعلام مرد سال بودن آقاي وزير در همان لحظه نخست تمام اعتبار علمي و حرفهاي ايشان را در اذهان دانشگاهيان و محققان خدشه دار ميكند.
به خاطر دارم كه همان روزهاي معرفي كابينه سعي داشتم يكي از دوستان دانشگاهي را به صبر بيشتر دعوت كنم و با اين توجيه كه شايد درست آقای وزير مطلع نبوده از او بخواهم كه فعلاً عجله نكند تا ببينيم ايشان چه كار مي خواهد بكند. اودر يك جمله به من گفت: «ببين، اگر امروز نامه اي برايت برسد و بگويند دويست دلار بفرست تا تو را مرد سال كنيم، حتي اگر هيچ چيز راجع به فرستنده نامه نداني چه فكري ميكني؟» گفتم: «ترديد نمي كنم كه فرستنده يا شارلاتان است يا كاسب نامشروع». گفت: «اگر خودت ريگي به كفش نداشته باشي، آيا به آنها جواب ميدهي؟».
داستان همين است. بالاخره روزي جناب زاهدي بايد اين نكته را حل كنند. يا با اسناد و دلايل محكمه پسند در محافل علمي ثابت كنند كه افتخاراتي كه در زندگي نامه خود به مجلس ارائه كرده اند همه قابل دفاع است. يا صادقانه اعلام كنند كه چندان اطلاعي از كم و كيف مؤسساتي كه برايشان مدارك افتخار فرستاده اند نداشته اند. به هر حال حداقل لطفي كه صاحب اين قلم به عنوان يك منتقد رك گو به ايشان مي تواند بكند اين است كه بگويد: فريب تكريمهاي ظاهري و خطابه هاي موافقان خود در مجلس كه شما را "رياضيدان برجسته قرن و صاحب سبك در رياضي" مي شمردند نخوريد؛ وزر و وبال آنچه گفته ايد تا روز آخر وزارت باشماست، مگر آن كه هر چه سريعتر آن را زمين بگذاريد.
چالش دوم: علم ايراني؟
و اما داستان ديگري كه در حواشي گفتار و رفتار آقاي وزير مطرح است، ديدگاه هاي خاص ايشان در باب مسائل پژوهشي و توليد دانش بومي است كه آن هم به شدت باعث تلاطم در فضاي ذهني محققان دانشگاهي و غيردانشگاهي شده است.
اين روزها جعبه هاي پست الكترونيكي استادان دانشگاهها شاهد رد و بدل شدن پيامهايي است كه به كار ارزيابي و سبك و سنگين كردن جناب وزير مشغولاند. البته فضاي سياسي و اجتماعي كشور ما هنوز فاصله زيادي دارد با اين كه افراد بدون هراس و واهمه لب به نقد و انتقاد بگشايند و در مقابل نظريات آقاي وزير بگويند: «جناب وزير، حضرتعالي صرفنظر از حكم وزارت و رأي لرزان مجلس تفاوت چنداني با گذشته نداريد و نظرات شما حداكثر به عنوان يك محقق متوسط در شاخه رياضي قابل احترام است اما هيچ قاعده عقلاني و نظام صحيح اداره دانشگاه ها و پژوهشهاي كشور اجازه نمي دهد اين نظرات مبناي سياستگذاري قرارگيرد.» چنين سخناني هرگز به گوش مقاماتي كه بر مسند سنگين وزارت در يك دولت امنيتي مي نشينند نخواهد رسيد، اما در صحبتهاي روزمره دانشگاهيان با يكديگر رد و بدل ميشود.
نويسنده اين سطور تلاش كرد در وهله اول برنامه ارائه شده از سوي ايشان در مجلس به هنگام اخذ رأي اعتماد را مورد بررسي قرار دهد. واقعيت اين است كه اين قبيل متون وبرنامه ها اصولاً به صورت كليشه اي از برنامه ها و اهداف ذكر شده در قانون برنامه و اسناد جنبي آن برگرفته مي شود و اغلب نكات تكراري است كه هميشه در برنامه ها ذكر مي شوند. بگذريم از اين كه جناب وزير كه شايد در فاصله يكي دو روز و يا چند ساعت از سطح رئيس شوراي شهر و يك عضو هيأت علمي ساده با حداكثر چند سال معاونت دانشگاه به سطح وزارت ارتقاء پيدا كرده اند اصولاً فرصتي نداشته اند تا بتوانند نگاهي جامع راجع به علم، پژوهش، فناوري و آموزش به دست آورند و برنامه تدوين كنند.
البته در اين برنامه در چند فراز خاص نكاتي از قبيل «توليد فكر و دانش ايراني» يا «تشکيل شوراي نقد و بررسي كتب علوم انساني ...»، «تبيين علمي و خرد پذير مسائل فرهنگي، سياسي و اجتماعي در دانشگاهها ....»، «پي ريزي معيارهاي بومي براي علم سنجي در جهان اسلام» و ... نيز آمده كه هماهنگ با برنامه رئيس جمهور در زمينه «تأكيد بر توليد دانش ايراني-اسلامي» نقاط تأمل برانگيزي را تشكيل ميدهند. اما نكته آن است كه يك برنامه چند صفحه اي كه در آن نكات بسيار شيريني از قبيل «تمركز زدايي و تفويض امور اجرايي به دانشگاهها ...» نيز آمده چندان نمي تواند ملاك قضاوت باشد. چنانچه اگر همين امروز نيز پرسيده شود، احتمالاً خود جناب وزير نيز از برخي نكاتي كه در برنامه خويش ارائه داده اند چندان چيزي به خاطر نداشته باشد. معمولاً در برنامه واقعي يك وزير آن نكاتي از برنامه ارائه شده و ارائه نشده اهميت دارند كه در رفتار و گفتار او در روزهاي بعد تكرار ميشوند.
حافظه ها به خاطر دارند كه آقاي زاهدي در نطق خويش در مجلس به هنگام بررسي كابينه با تأكيد زياد روي «علم بومي»، «علم اسلامي» و «علم ايراني» به روند ارزيابي اعضاي هيأت علمي بر مبناي مقالات ارائه شده در مجلات علمي ثبت شده در ISI اعتراض داشتند و معتقد بودند كه اساساً ما بايد بياييم و خودمان يك «ISI اسلامي» ايجاد كنيم! حضرت ايشان چند روز بعد نيز ضمن معرفي معاون پژوهشي جديد وزارت علوم فرموده اند: «اين كه به دنبال مجلات ISI برويم به تضعيف مجلات داخلي منجر خواهد شد. بنابراين بايد مجلات داخلي را به نحوي تقويت كنيم كه خودمان صادر كننده علم باشيم.»
در اين زمينه چند نكته قابل توجه است كه بخشي از آنها برگرفته از نظراتي است كه جسته و گريخته در نامه هاي الكترونيكي همكاران دانشگاهي ام از جاهاي مختلف ايران ميبينم.
1-اصولاً مجلس جاي طرح بحثهای حرفه اي و تخصصي از قبيل آيين نامه ارتقاء نيست. شأن مجلس تعيين و صدور مجوز براي شوراهاي تخصصي و مراجع تشخيص معيارهاي حرفه اي است. به عنوان مثال مجلس حتي با وجود اختيار قانوني هرگز نبايد در جايگاه وضع مقررات واردات و صادرات يا تصميمات شوراي پول و اعتبار بنشيند. مجلس در جايگاهي است كه به اين قبيل شوراها مشروعيت بدهد و در كلان، بر دولت نظارت كند. در اين مورد خاص نيز مجلس در مقام قانونگذار در متن قانون شرح وظايف وزارت علوم مقرر كرده است كه «شوراي علوم و آموزش عالي» جايگزين «شوراي عالي برنامه ريزي» و «شوراي كسترش آموزش عالي» سابق شود و به اين قبيل امور تخصصي رسيدگي كند. البته روشن است كه قبل از آن در مقام تقسيم سازي، هر نوع تغييرات و دخل و تصرف در آيين نامه ارتقاء كه به نوعي ناموس و حيثيت علمي شئون دانشگاهي به آن بستگي دارد و آيين نامه اي فوق العاده حساس به شمار ميرود، بايد در محافل علمي و تخصصي به بحث گذاشته شود و نظرات آنها جمع آوري و سپس در شوراي فوق جمع بندي شود.
طرح موضوعاتی از قبيل ارتقاء، ارزيابي اعضاي هيأت علمي، ايجاد ISI اسلامي و امثال اين نكات در مجلس و آن هم در هنگامه كشمكش سياسي در جريان رأي اعتماد نشانه آن است كه آقاي زاهدي واقعاً پختگي لازم براي آن كه بدانند كدام مسأله كجا بايد طرح شود را نداشته اند. و اگر خداي ناكرده قصد جلب آراء از طريق تحريك حساسيتهاي سياسي و مذهبي در كار است بايد خواهش كنيم كه اين قبييل شوخي ها بر سر امور حساسي مثل ارزيابي علمي پژوهشگران صورت نگيرد.
2- به همان دلايل ذكر شده اصولاً شخص وزير حق ندارد و قانون نيز چنين اجازه اي را به او نمي دهد كه سلايق شخصي خود در امور پژوهشي را به رنگ آيين نامه و مقررات درآورد. اگر قرار باشد آيين نامه ها اصلاح شوند بايد اين كار از مسير قانوني ذكر شده در فوق صورت گيرد. اصولاً بايد توصيه كرد كه آقاي وزير كمي تأمل كنند تا خستگي اخذ رأي اعتمد مجلس از تنشان خارج شود. براي طرح موضوع تغيير در آيين نامه ها زمان بسيار است. چه عجله اي است كه ايشان مي خواهند به اين سرعت آثار و جودي خويش را ظاهر كنند.
3- ايشان حتماً به هنگام ارتقاء علمي خويش در دانشگاه كرمان آيين نامه ارتقاء اعضاي هيأت علمي را خوانده اند. هيچ كجاي اين آيين نامه ذكري از اين كه معيار پذيرش مقالات پژوهشي درج آنها در مجلات ISI است، به ميان نيامده است. واقعاً روشن نيست كه اساساً اين جنبش ضد ISI كه برخي در اين روزها به آن دامن مي زنند و آن را نمادي از ترويج علم بومي يا علم ايراني قلمداد مي كنند نگاه به كدام بخش از مقررات دارد. مسأله از اساس منتفي است، زيرا همين اكنون در بسياري از دانشگاه ها و مراكز پژوهشي افراد متعددي به مقام دانشياري يا استادي رسيده اند بدون آن كه لزوماً تمام مقالاتشان داراي شاخص ISI باشد.
اگر به تدريج با رشد علمي مراكز پژوهشي و دانشگاه ها شرايط به جايي رسيده است كه جامعه علمي كشور و بخش قابل توجهي از هيأت هاي مميزه در عمل به شاخص ISI اهميت مي دهند، اين ناشي از يك وجدان علمي و درك صحيح و منصفانه است كه به طور نسبي مي تواند معيار تشخيص بهتري باشد. البته اهل علم همه خوب ميدانند كه شاخص ISI مطلق نيست و در مواردي نمي تواند معيار تحقيق ناب باشد. اما اين يك استاندارد حداقل است. چيزي مثل استاندارد ISO در صنعت است. آيا براي رشد و ارتقاء صنعت خود بايد تلاش كنيم تا صنايع مان بتوانند فی المثل خود را با استاندارد ISO تطبيق دهند يا سر برداريم كه اين استاندارد غربي است و ما بايد مثلاً يك «ISO اسلامي» ايجاد كنيم. يادآوري كنم كه هيچ منعي نيست براي آن كه مجلات داخلي هم بتوانند جزو مجلات ثبت شده ISI باشند، به شرط آن كه جامعه علمي مخاطب آنها و تعداد ارجاع به مقالات آنها به اندازه كافي بزرگ و قابل توجه باشد.
4- راه تقويت مجلات داخلي، ستيز با مجلات علمي معتبر و نفي شاخص ISI نيست. براي اعتبار يافتن مجلات راه روشني كه مبتني بر تجربه همه جاي دنياست استفاده از ويراستاران و داوران معتبر و مطرح در رشته مربوطه است. با حكم وزارتي نميتوان به مجلات داخلي اعتبار بخشيد. اتفاقاً راه اصولي اعتبار يافتن مجلات داخلي آن است كه با يك ارزيابي قاطع، انتشار مجلات بي كيفيت كه تنها به كار آن مي آيد كه افراد خاصي در آنها مقاله چاپ كنند تا در برخي مراكز علمي خاص ارتقا بگيرند و حقوقشان بالاتر رود، مورد حمايت قرار نگيرد. به نظر حقير و بسياري از همكاران دانشگاهي براي تقويت مجلات معتبر داخلي بايد جلوي انتشار قارچ گونه مجلات كم اعتبار و تقريباً محدود به داخل برخي از پژوهشكده ها كه نويسندگان، ويراستاران و داوران همه با هم رفيق و همكار هستند، گرفته شود، و يا حداقل با سختگيري بيشتر، مقالات منتشر شده در اين مجلات معيار ارتقا و تشويق نباشد.
راه ديگر تقويت مجلات داخلي دعوت از صاحبنظران علمي داخل و خارج است كه براي آنها مقاله بفرستند كه در اينجا موضوع بحث ما نيست، و بسياري راههاي ديگر. اما كشانده شدن اين بحثها به سخنرانيهاي وزير به منظور آن كه نمادي از حمايت از علم بومي و علم ايراني نشان داده شود، جفا بر نهال تازه پاي علوم در ايران است.
5-هدف از انتشار مقالات در مجلات علمي تنها گرفتن امتياز ارتقاء نيست. محققان هر رشته علمي علاقه مندند كه با همكاران خود در سطح كشورهاي مختلف جهان ارتباط برقرار كنند و از يافته هاي خود يكديگر را مطلع سازند. كشور ما داراي جامعه علمي نوپايي است كه هنوز گستردگي چنداني ندارد. با توجه به شاخصه هاي متعددي كه در علوم مختلف در سطح جهان وجود دارد، پژوهشگران كشورمان در برخي از رشته ها تعدادشان بسيار محدود و انگشت شمار است. اگر قرار باشد انتشار مقالات بيشتر در سطح مجلات داخلي باشد پژوهشگران ما مخاطبان بسيار اندكي در سطح جامعه علمي داخل كشور خواهند داشت و اين كار باعث شكوفايي و رشد سريع علمي نخواهد شد. البته انتشار گهگاه مقالات در مجلات داخلي باعث خواهد شد جامعه علمي در داخل كشور بهتر شكل بگيرد و دانشجويان از كارهاي انجام شده مطلع تر باشند. اما به هيچ وجه نمي توان محققان را به اين كار محدود كرد. از قضا اگر بنا به ادعاي آقاي وزير درصدد آن باشيم كه علم مان را صادر كنيم يك راه بيشتر ندارد و آن اين كه مقالاتمان را در مجلات بين المللي به چاپ برسانيم!
چالش سوم: استقلال دانشگاه ها
و اما سومين چالش مهمي كه با روي كار آمدن وزير جديد علوم دامن زده شده است مسأله انتخاب رؤساي دانشگاهها و به طور كلي تر نحوه برخورد وزارتخانه با موضوع اداره دانشگاههاست.
در طي دوران هشت ساله اصلاحات تلاش زيادي صورت گرفت تا اين باور در مجموعه دستگاه اجرايي كشور نهادينه شود كه دانشگاهها و پژوهشگاهها با ادارات دولتي فرق دارند. دانشگاهها در كشورهاي پيشرفته جهان نهادهاي مستقلي هستند كه بر مبناي نظام هاي عرفي بسيار مستحكم و جاافتاده و براساس سنتهاي علمي توسط جوامع علمي آن كشورها اداره مي شوند. دولتها نمي توانند و پذيرفته نيست كه بخواهند با دستورها و بخشنامه ها در مورد نحوه اداره دانشگاهها حكم برانند. استقلال دانشگاهها از سيستم اجرايي و دولتهايي كه مي روند و مي آيند ضامن تداوم تلاش و خلاقيت علمي در پرتو سنت ديرپاي «آزادي آكادميك» است. دولتها تنها مي توانند و بايد خدمتگزار نهاد دانشگاه باشند و در جهت تأمين نيازهاي آن تلاش كنند. البته در يك داد و ستد منطقي دولتها مي توانند بيانگر نيازها و توقعات جامعه از دانشگاه نيز باشند و مجموعه حمايتهاي پژوهشي (باصطلاح grantها) را طوري هدايت كنند كه دانشگاهها عملاً حركت آموزشي و پژوهشي خود را در راستاي برآوردن نيازهاي توسعه جامعه سوق دهند. البته در مسير همين عمل نيز نيروهاي متخصص و كارآمد دانشگاهي بايد در نهاد دولت تصميم گيري كنند.
در كشور ما متأسفانه از ديرباز اين تصور وجود داشت كه دولت به دليل تأمين بودجه دانشگاهها بايد آنها را بخشي از بدنه اجرايي خود بپندارند و خود را محق بداند كه براي آنها در هر امر جزيي و كلي تعيين تكليف كند. از همان ابتدايي ترين روزهاي تأسيس دانشگاه در اين كشور دلسوزان زيادي در جامعه دانشگاهي تلاش داشتند تا اين تصوير را در ذهن دولتمردان اصلاح كنند. متأسفانه حساسيت حكومتها نسبت به دانشگاهها و اين واقعيت كه به چشم مي ديدند تحت هر شرايطي دانشگاه هرگز مجيزگوي حكومت نيست و به هر روي مركز نقد و انتقاد و حتي گاهي اعتراض و تحرك بر ضد حكومت هاست، باعث شد كه تصور كنند با به دست گرفتن اركان اداري دانشگاه مي توانند بر آن تسلط يابند.
ايده استقلال دانشگاهها به دليل همين تنگ نظري سياسي دولتها همواره به شكل يك آرزوي دور دست براي دانشگاهيان جلوه گر مي شد. فرصت گرانقدر اصلاحات براي بسياري نويد بخش اين مژده بود كه شايد بتوان در آن دوران گامي جديد در جهت رسيدن به دانشگاهي مستقل، خلاق و كارآمد برداشت. داستان را كوتاه كنم. در دوران وزارت دكتر معين با دركي كه حاصل تجربه اجرايي كارشناسان و دست اندر كاران دلسوز دانشگاهها بود، قانون شرح وظايف وزارت علوم در جهت ساماندهي نظام علمي كشور و با نيم نگاهي به مسأله خطير استقلال دانشگاهها تدوين شد. همان طور كه همگان مطلع اند اين قانون قريب به دو سال در معبر تنگ شوراي نگهبان گير كرد و در موارد متعددي به دليل مغايرت با آيين نامه شرح وظايف شوراي انقلاب فرهنگي (مصوب همان شورا) خلاف شرع تشخيص داده شد. اين قانون نهايتاً با زخم هاي بسيار از تصويب مجلس و شوراي نگهبان گذشت و در مواردي از قبيل حذف ذي حسابي ها از دانشگاهها و پژوهشگاهها و دادن اختيارات مالی به هيأتهاي امنا، يك گام بزرگ به پيش بود.
يكي از فرازهاي حساس قانون فوق موضوع تعيين رؤساي دانشگاهها بود كه به دليل چالش موجود با شوراي انقلاب فرهنگي و شوراي نگهبان به كلي از متن قانون حذف شد. در شرايط موجود و بنا بر مقررات فعلي و آيين نامه شرح وظايف شوراي انقلاب فرهنگي، رؤساي دانشگاهها به پيشنهاد وزير و با تأييد شوراي انقلاب فرهنگي نصب ميشوند. فعلاً از چالش مبنايي بر سر نقش نهاد غير مسؤول شوراي انقلاب فرهنگي در اين زمينه بگذريم و فراموش كنيم كه اگر يك عضو ساده دانشگاهي نسبت به عملكرد مسؤولاني كه با تأييد آن شورا نصب مي شوند و يا نسبت به مصوبات خود شورا شكايتي داشته باشد معلوم نيست بايد به كجا مراجعه كند.
اما واقعيتي كه در 4-5 سال اخير جريان داشت آن بود كه با درايت مسؤولان وزارت علوم، در عمل در ده ها دانشگاه كشور فرآيند تعيين رؤسا با همكاري و مشاركت گسترده دانشگاهيان همراه بود. اين روند در دانشگاه هاي مختلف به شيوه هاي گوناگون اجرا شد. در برخي دانشگاهها شوراي دانشگاه به نمايندگي از اعضاي هيأت علمي افراد مورد نظر را به وزير پيشنهاد مي داد. در برخي نيز با مكاتبات داخلي از گروهها و دانشكده ها نظر خواهي ميشد. در مواردي نيز مثل دانشگاه علم و صنعت به طور مستقيم اعضاي هيأت علمي در يك رأي گيري عمومي به نامزدهاي مورد نظرشان براي رياست دانشگاه رأي مي دادند.
شكل اجرا به هر صورت كه بود اين نتيجه بسيار مبارك را در پي داشت كه عموم دانشگاهيان احساس مشاركت جدي در اداره دانشگاه محل خدمت خويش مي كردند و اين امر باعث ميشد كه ميزان همكاري با هيأت رئيسه دانشگاه و پشتيباني از آنان از طرف هيأت هيأت علمي و حتي كادر اداري بيشتر باشد. نكته قابل توجه آن است كه در اغلب موارد شخصيت هايي به رياست دانشگاهها برگزيده شدند كه كمتر سياسي بودند و بيشتر داراي وجهه و شخصيت علمي و آكادميك و نماد حضور حرفه اي دانشگاهيان در عرصه اداره دانشگاه ها بودند.
متأسفانه اين روزها مثل اغلب وزارتخانه هايي كه در آنها تيغ عزل و حذف نيروها دامن بسياري از نيروهاي كارشناس و حرفه اي در كنار نيروهاي سياسي را گرفته است، دانشگاه ها نيز شاهد كنار زدن بي امان رؤساي دانشگاه ها و به تبع آن ساير اعضاي هيأت رئيسه، رؤساي دانشكده ها و مديران اجرايي ديگر هستند. علاوه بر اين، نكته اساسي اين است كه ما شاهد يك عقبگرد 5 ساله توسط وزارتخانه و برگشت به شيوه گذشته تعيين رؤساي دانشگاهها هستيم. در اين فرآيند رؤساي دانشگاهها نه منتخب و شاخص اعضاي هيأت علمي يعني صاحبان اصلي دانشگاهها، بلكه نماينده وزير و سمبل اعمال حاكميت دولت در دانشگاه هستند. البته شايد نيروهايي خاص با گرايش هاي ويژه اين دوران را طلايي ترين وضعيت به شمار آورند و در واقع آنها معرفي كنندگان رؤساي جايگزين باشند. اما نكته اساسي در اينجاست كه ماهيت و شاكله دانشگاه در اين تعداد معدود خلاصه نمي شود. روح و منش اغلب دانشگاهيان مغاير اين شيوه هاي اقتدار گرايانه و نگاه قيم مآبانه دولت به دانشگاههاست كه آنها را به سان طفل صغير بايد از بالا اداره كرد.
برآنچه رخ داد جز اظهار تأسف چيزي نمي توان ابراز كرد. به هر حال همكاران دانشگاهي و دانشجويان دانشگاهها نيز به عيان خواهند ديد كه كنار كشيدن از عرصه تصميم گيري و سپردن كشتي كشور به كام طوفانها نتيجه اي جز اين ندارد كه ديگران براي ما تصميم بگيرند و اراده خود را از اين مسير بر ما تحميل كنند.
من پيشداوري نمي كنم. شايد در بين رؤساي تعيين شده برخي نيز ارتباط خوبي با اعضاي هيأت علمي داشته باشند و بتوانند در يك فرآيند رفاقتي به كمك همكاران خود دانشگاهها را اداره كنند. اما اين نكته مسلم است كه آنچه جناب وزير با دانشگاهها انجام دادند حركتي از سر رفاقت و بر مبناي دوستي و همكاري با دانشگاهها نبود. ايشان مي توانستند خط مشي سياسي خود و دولت متبوعشان را بسيار بهتر از اين به پيش ببرند. اگر مثل گذشته براي تعيين رؤساي دانشگاهها از دانشگاهيان به طور فراگير و از كانالهاي رسمي دانشگاهي نظرخواهي مي شد قطعاً اغلب آنها ملاحظات دولت جديد و ديدگاههاي آن را در نظر مي گرفتند و مسلماً دانشگاهها به شيوه مسالمت آميزتر و با همدلي تعداد بيشتري از دانشگاهيان اداره مي شد.
بگذريم از اين كه واقعاً هيچ قاعده و قانوني وجود ندارد كه با تغيير وزير علوم رؤساي دانشگاهها هم بايد تغيير كنند. احكام رؤساي دانشگاهها 4 ساله است و بسياري از آنها كماكان آماده ادامه كار بودند و هستند. چه لزومي دارد همه چيز را به هم بزنيم تا بگوييم ما غير از آنهاييم و بعد از يكي دو سال به خود بياييم كه واقعيت جز اين بود و ديگران نيز براي خود حرفهايي داشتند.
خدا به داد فردايمان برسد!
Posted by shirzad at 12:23 PM | Comments (6)
مهرورزي، نفي خشونت
یادداشت چاپ شده در بولتن داخلی جبهه مشارکت 22/6/1384
در ادبيات شفاهي ما گهگاه حكايتها و داستانهايي نقل ميشود كه بسيار قابل تأمل است. داستان معروف خاله سوسكه را شايد اغلب شنيدهايد: «خاله سوسكه كجا ميري؟ ميروم بر همدان...»
نكته لطيفي در اين داستان موزون به يادم ميآيد. آنجا كه افراد مختلفي از صنوف متفاوت از او خواستگاري ميكنند و خاله سوسكه يك سؤال مشخص را از همه آنها ميكند و آن اين كه «اگر دعوامون بشه، تو منو با چي ميزني؟». پاسخها هم جالب است. يكي ميگويد با ساطور قصابي، ديگري با جاروي فراشي و قس عليهذا، تا اينكه بالاخره يك آقا موشهاي ضمن ابراز عشق به سركار خاله سوسكه ميگويد: «اگر دعوامون بشه با اين دم نرم و نازكم تو را ميزنم». و ازدواج سر ميگيرد!
اين روزها حكايت مهروري آقاي احمدينژاد مرتب دارد تكرار ميشود و گفتهاند كه اگر ايشان دچار بيمهري آمريكاييها نشود و به اجلاس سازمان ملل برود پيشنهاد خواهد كرد كه سال آينده ميلادي به نام «سال جهاني مهرورزي» اعلام شود.
هر چند اصحاب دولت استاد شدهاند در بيان حرفهاي كلي بدون ذكر مصداق كه تا آخر هم معلوم نشود تجلي عيني آنها در كدام اقدامات عملي است، اما اقتضاي عقل اين است كه هيچ يك از ما با اصل اين شعار و با مضمون لطيفي مثل مهرورزي نه تنها مخالفت و تعارضي نداشته باشيم بلكه برعكس سعي داشته باشيم اين جنبه از شعارها حتي اگر حرف باقي بماند، نسبت به ساير جنبهها تضعيف نشود.
اما اين تمام داستان نيست. هر كدام از ما شايد بتوانيم ساعتها درمنقبت مهرباني و مهرورزي سخنراني كنيم و انشاء بنويسيم. معلوم است كه در گاه سرخوشي و زمان سرمستي همه حرفهاي زيبا ميزنند. كدام پدري است كه وقتي جيبش پر پول است و بچهها سربه سرش نميگذارند، حرف از مهرباني نزند؟ كدام همسري است كه تا وقتي شريك زندگياش مطابق ميل او عمل ميكند و زمانه بر وفق مراد اوست، منكر مهرورزي به همسرش باشد؟ تمام داستان آنجاست كه هر كدام از ما موقع دعوا و اختلاف چه ميكنيم؟ اين درسي است كه از داستان لطيف خاله سوسكه ميآموزيم. مهم آن است كه در زمان نارضايتي از طرف مقابل و آن گاه كه خشم چشمان را فرو ميگيرد و قدرت، اعم از ساطور قصابي يا جاروي فراشي، در دست ماست چه بلايي بر سر او ميآوريم!
با نفت بشكهاي 60 دلار معلوم است كه خوب ميشود مهرورزي كرد. هم نسبت به عموم شهروندان هم به خصوص دوستان. منابع كه گسترده باشد، البته ميتوان «صندوق مهر رضا» ايجاد كرد، در كنار دهها نهاد حمايتي ديگر و كسي هم نميپرسد مگر نميشد همين كارها را با همان نهادهاي قبلي كرد؟ واضح است كه شهروندان ايراني عناصر هوشمندي هستند و با خود فكر كنند كه «در همين تغيير و تبديلهاست كه تا مدتي زعماي حكومت براي به دست آوردن دل رعيت حرفهاي زيبا ميزنند و از درآمد سرشار نفت بذل و بخشش ميكنند، بگذار بكنند.» واقعيت اين است كه در حال حاضر ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند، تا پيروزمندان عرصه سه انتخابات اخير از آنچه گذشته است و ميگذرد، ابراز رضايت كنند. ما نسبت به سرخوشي ديگران بخيل نيستيم اما اين مقدار عقل را در خود ميبينيم كه درك كنيم علت سخنان مهربانانه و فضاي لطيفي كه در گفتمان برخي گروهها رخ داده است شايد همان احساس سرخوشي و رضايتي است كه از موفقيتهاي پيدرپي به آنان دست داده است. حافظه ما فراموش نميكند روزگاري را كه دو روزي چرخ گردون بر مراد برخي نرفت و چه بيمهريها كه نكردند.
اهل يك خانه مهرباني و مهرورزي پدر را آن گاه باور ميكنند كه وي در هجوم فشارها و مشكلات درون و بيرون با خواستها و رفتارهاي به حق يا نابهحق آنان رفتاري صبورانه، منصفانه، پدرانه و مشفقانه داشته باشد. مهرورزي بزرگان گاه تنگي و سختي و گاه عتاب و خطاب ديگران معلوم ميشود وگرنه نه هنگام بهرهمندي و رضايت كه روشن است همه مهربانند. اگر شهروندان همه بر وفق مراد حاكم رفتار كنند، همه حاكمان جز مهرورزي كاري نخواهند داشت. اگر مهرورزي رنگ و لعابي تبليغاتي نباشد، يك معنا و مصداق بيشتر ندارد و آن «نفي خشونت و خشونتورزي» است. مهرورزي در معناي سلبي آن است كه قابل درك است، به همان سادگي، صراحت و لطافتي كه از داستان خاله سوسكه و از ادبيات شفاهي همه ملتها ميشود فهميد. در معناي ايجابي آن، هيچ انساني نيست كه پا به دنيا بگذارد و شيوه مهرورزيدن و عشق ورزيدن را بلد نباشد، مگر معدودي بيماران روحي و رواني.
نميدانم جناب احمدينژاد، در صورت صحت خبر پيشنهاد سال جهاني مهرورزي از سوي ايشان، ميخواهند پيشنهاد خود را در قالب كدام واژه فرنگي به سازمان ملل ارائه دهند. در فرهنگ همه ملل جهان يك واژه زيبا، فهميدني و ستودني وجود دارد كه همه ابناء بشر نيز آن را درك ميكنند و آن كلمه لطيف «عشق» است. روشن نيست كه آيا مشاوران فرهنگي رئيسجمهور مفهوم و معناي ديگري را بر كلمه «مهرورزي» كه جز عشق معناي ديگري ندارد، بار خواهند كرد يا نه؟ اما تصور ميكنم اگر پيشنهاد مربوطه در هر قالب و با هر واژگاني ارائه شود، قبل از هر چيز نيازمند آن است كه ما تصويري لطيف و خشونتگريز از خود بروز داده باشيم. شايد جامعه جهاني از اعلام «سال جهاني عشق» بدش نيايد و هنرمندان و نويسندگان سرتاسر دنيا نيز از بروز خلاقيتهاي خود در تهييج فرهنگ عشقورزي يا مهرورزي دريغ نكنند، چرا كه به قول شاعر «گر عشق نبودي و سخن عشق نبودي- چندين غزل نغز كه گفتي كه سرودي». اما اين كه اين امر تا چه حد با وظايف نهاد سازمان ملل مرتبط است جاي سؤال دارد.
از سوي ديگر گمان ميكنم در عرف سياست جهاني «نفي خشونت و خشونتورزي» مفهومي كاملاً آشنا و پذيرفتني است كه بلافاصله قابليت مصداقيابي دارد. اگر واقعاً هدف بيان يك پيشنهاد تأثيرگذار و قابل پذيرش و مفهوم يابي آن در سطح جامعه جهاني است، شايد بهتر باشد مشاوران رئيسجمهور محترم تأمل بيشتري كنند و به جاي آنچه مطرح شده است، موضوع اعلام «سال جهاني نفي خشونت» را در دستور كار قرار دهند.
Posted by shirzad at 12:15 PM | Comments (0)
September 03, 2005
امكان تقلب در انتخابات؟
مقاله منتشر شده در بولتن داخلی جبهه مشارکت ایران اسلامی به تاریخ 3/5/84
نتیجه دور از انتظار انتخابات نهمين دوره رياستجمهوري چالشي جدي را بر سر سالم بودن يا ناسالم بودن انتخابات دامن زد. در مقاله پيشرو ميكوشم نشان دهم سيستم انتخابات در كشورمان سيستمي كهنه و فرسوده است كه امكان سوءاستفاده از آن توسط باندهاي قدرت هميشه وجود دارد. به بيان ديگر، فرض من آن است كه هيچ ادعايي در مورد انجام تخلف وتقلب در اين انتخابات و يا رأي گيريهاي گذشته عليه هيچكس وجود ندارد و صرفاً «امكان انجام تخلف» را بررسي ميكنم. ادعاي نويسنده اين است كه نحوه انجام انتخابات در ايران به گونهاي است كه امكان تقلب سازمان يافته و غيرسازمان يافته در آن زياد است. مواردي از اين امكانها عبارتند از:
1-مبناي حصول صحت و سلامت رأيگيري در حوزههاي انتخابيه شهادت افرادي است كه چه به عنوان هيأت اجرايي و چه به عنوان هيأت نظارت بر سر صندوق حضور دارند. مثلاً اين كه آيا رأي دهنده به سن قانوني رأي دادن رسيده است، يا شناسنامه دقيقاً متعلق به خود اوست، يا اينكه قبلاً در حوزه ديگري رأي داده يا نه و مواردي از اين قبيل تنها با كنترل انساني افرادي كه بر سر صندوق حاضرند، صورت ميپذيرد. در حاليكه ميتوان همه اين كنترلها را ماشيني و غيرقابل نفوذ كرد.
در كنترل انساني اولاً، امكان خطا هست و به ويژه در هنگام شلوغي صندوقها كه مسؤولان صندوق تلاش دارند هر چه سريعتر از حاضرين در صفوف طولاني اخذ رأي كنند، ميتوان سر آنها كلاه گذاشت. ثانياً، كساني كه چه به عنوان مجري و چه به عنوان ناظر در حوزهها حضور دارند انسان هستند و خود داراي رأي و گرايش سياسي هستند. بحث بر سر يك جمعيت تقريباً نيم ميليوني است كه در اقصي نقاط كشور در كار برگزاري انتخابات دخيل هستند. تا چه حد ميتوان قسم خورد كه همه آنها در تمام ساعات رأيگيري گرايشهاي سياسي خود را دخالت نميدهند؟ ثالثاً، مدت زمان رأيگيري بسيار طولاني (قريب به 13 ساعت) است. چه تضميني وجود دارد كه در تمام اين مدت افرادي كه حاضرند با دقت تمام و با صرف انرژي كافي كار را دنبال كنند. تجربه نشان ميدهد كه بخشي از نيروهايي كه به كار گرفته ميشوند اصولاً چندان حساسيتي از خود نشان نميدهند و در ساعاتي از روز چه بسا تعداد اندكي بر كار انتخابات نظارت و دقت دارند.
خلاصه كلام اين كه حصول صحت شرايط براي شخص رأيدهنده كه نهايتاً تعرفه رأي به دست او داده ميشود صرفاً بر مبناي كنترل انساني است كه به شدت خطاپذير، و در سطح كشوري با اين بزرگي، «غيرقابل اعتماد» است.
2-نيروهايي كه بر سر صندوقها حضور دارند از دو دسته تشكيل ميشوند؛ يكي نيروهاي اجرايي كه توسط وزارت كشور به كار گرفته ميشوند و ديگري نيروهاي ناظر كه زيرنظر شوراي نگهبان فعاليت دارند. نكته اين است كه بين اين دو دسته نيرو چندان تناسبي به چشم نميخورد. تعداد تقريبي نيروهاي ناظر در هر صندوق تقريباً دو برابر نيروهاي اجرايي است. نيروهاي اجرايي شامل نماينده فرماندار، رئيس صندوق و منشيها هستند كه كليه كارهاي عملي مرتبط با انتخابات عليالاصول تنها به عهده آنان است. آنها بايد شناسنامهها را كنترل كنند، ته برگ تعرفهها را پر كنند، اثر انگشت بگيرند و نهايتاً يك برگ تعرفه تحويل رأي دهنده بدهند. به غير از اين گروه 4 تا 5 نفره كه عملاً مشغول كار هستند، وزارت كشور در هر صندوق 2 تا 3 نفر بازرس نيز گمارده است.
در مقابل اين گروه، شوراي نگهبان گروه ناظراني بين 8 تا 10 نفر در هر صندوق به كار ميگيرد! طبيعتاً در حوزههاي شلوغي كه گاه تا يكصد نفر منتظر رأي دادن هستند اگر بازرسان وزارت كشور بخواهند بر تمام رخدادهاي سر صندوق، موقع كنترل شناسنامهها و بالاخره اطراف صندوق و حوزه رأيگيري اشراف داشته باشند، آن هم در تمام مدت 13 ساعت رأيگيري؛ اين كار عملاً بسيار دشوار است. در مقابل، ناظران شوراي نگهبان آنقدر زياد هستند كه نوبت ميگذراند و بدون خستگي و در تمام مدت، تمام عرصه حوزه رأيگيري را پوشش ميدهند. ضمن اينكه اين گروه هيچ كار اجرايي هم به عهده ندارند و مسؤوليتي در مورد معطل شدن مردم، كمبود تعرفه، نظم و امنيت حوزه، تداركات لازم و ساير ملزومات انتخابات نيز به عهده آنها نيست.
يكي از آشنايان فرهنگي كه در انتخابات اخير به عنوان بازرس وزارت كشور در حوزهاي در تهران مشغول بود به شوخي ميگفت: «حتي نحوه پذيرايي از نيروهاي وزارت كشور و شوراي نگهبان در طول روز انتخابات از دو كلاس مختلف تبعيت ميكرد!» به هر حال بودجههاي كلاني كه در سالهاي اخير شوراي نگهبان با زور و گروكشي لايحه بودجه از دولت گرفت در همين برههها است كه خود را نشان ميدهد. طبق اخبار شنيده شده، نيروهاي ناظر شوراي نگهبان از ماهها قبل سازماندهي شده بودند و براي آنها كلاسهاي توجيهي متعددي برگزار شده بود. حال آنكه بازرسان وزارت كشور اغلب در واپسين روزها، بدون شناسايي خاصي و بدون تشكيل جلسات توجيهي و آموزش مناسب راهي حوزههاي رأيگيري شده بودند و هر يك بنا به انصاف و مسؤوليتشناسي شخص خود مايه ميگذاشتند.
3-يك فرض ضمني كه به صراحت از آن صحبت نميشود اين است كه به دليل اختلاف ديدگاه وزارت كشور و شوراي نگهبان و نيروهاي زيرمجموعه اين دو نهاد در هر حوزه رأيگيري، اين دو نيرو كاملاً مراقب يكديگر هستند و از هر نوع سوءاستفاده احتمالي توسط يكديگر جلوگيري ميكنند.
اين فرض به ظاهر منطقي است. اما در عمل آنچه در عرصه انتخابات به وقوع ميپيوندد تطبيق صددرصد با اين تئوري ندارد. دلايل اين تفاوت عبارتند از:
الف-همانطور كه در بالا گفته شد تعادل نيروها در حوزههاي رأيگيري در سالهاي اخير به شدت به نفع نيروهاي وابسته به شوراي نگهبان به هم خورده است.
ب-تعارض ذكر شده و اختلاف ديدگاه بين هيأت اجرايي و هيأت نظارت در رأيگيريهاي مختلف يكسان نيست. شايد در انتخابات اخير رياستجمهوري اين تفاوت ديدگاه جديتر و مؤثرتر بود و به همين دليل دولت و برخي نيروهاي سياسي را نسبت به ممكن نبودن وقوع تخلفهاي گسترده دلگرمتر كرده بود، اما هميشه وضع چنين نيست. به عنوان مثال در انتخابات مجلس اين اتفاق امكان وقوع بيشتري دارد كه به دليل مسائل قومي و محلي، بين ناظران و مجريان بر سر گرايش به كانديداي خاصي يا عدم گرايش به كانديداي ديگري نه تنها اختلاف نظر نباشد بلكه همدلي كامل نيز برقرار باشد. در همين انتخابات اخير رياستجمهوري نيز به خصوص در دور دوم، اصلاحطلبان از كانديدايي حمايت كردند كه در گذشته بيشتر انتصاب به حاكميت داشت و برعكس، اصولگرايان پشت سر كانديداي ناشناختهاي قرار گرفتند كه در بسياري از نقاط دور دست به عنوان كانديداي نوگرا و معترض نسبت به حاكميت معرفي شده بود. طبيعتاً زمان ميبرد تا اين نگرش اوليه زايل شود. بنابراين برخلاف ظاهر ماجرا، اصلاً نبايد تصور كرد كه كليه نيروهاي وابسته به وزارت كشور در اقصي نقاط كشور از ديدگاه اصلاحطلبانه برخوردار بودند.
ج-نيروها و كادرهاي اجرايي كه وزارت كشور براي رأيگيريهاي مختلف به كار ميگيرد، نوعاً از تركيبي سنتي و ثابت برخوردارند كه از ابتداي انقلاب تقريباً جاافتاده است. بخش عمدهاي از صندوقهاي رأيگيري در مساجد متمركز است. به همين دليل هيأتهاي اجرايي كه براي برگزاري انتخابات توسط وزارت كشور دعوت ميشوند اغلب از بين امناي مساجد و افراد سرشناسي هستند كه به نوعي به محل قرار گرفتن صندوق مربوط هستند. البته بسياري از اين افراد شريف و امانتدار هستند و نبايد آنان را به جانبداري از خط خاصي متهم كرد اما اين را ميتوان گفت كه عكس آن نيز صادق نيست. بدين معني كه اصولاً اين فرض كه نيروهاي اجرايي صندوقها همگي جهتگيري سياسي وزارت كشور (سابق) را دارند و از حساسيتهاي نوعي اصلاحطلبان بهرهمندند، فرض درستي نيست. بنابراين اتفاقي كه در عمل ميافتد آن است كه نيروهاي ناظر عموماً نيروهاي جهتدار، آموزشديده، مصمم و جدي هستند؛ اما در مقابل نيروهاي اجرايي جهتگيري خاصي ندارند و حساسيتي نيز در مورد رفتار ناظران از خود نشان نميدهند. بسياري از اين نيروهاي مذهبي كه در هيأتهاي اجرايي به كار گرفته ميشوند با خوشبيني، اعتماد و خوشدلي به نيروهاي وابسته به انقلاب و نظام نگاه ميكنند و چندان توان هضم اختلافات سياسي را ندارند.
د-فرآيند انتخاب هيأت اجرايي انتخابات در هر حوزه انتخابيه چندان دو از نفوذ هيأت نظارت شوراي نگهبان نيست. چنانكه ميدانيم براي تعيين هيأت اجرايي ابتدا فرماندار كساني را به عنوان امضا محل به شوراي نگهبان معرفي ميكند كه بايد به تأييد آنها برسد. اين بخش از كار در تمام سالهاي اخير منازعهاي آشکار و پنهان را در شهرهاي مختلف بين وزارت كشور و شوراي نگهبان در پي داشته است، كه اغلب در رسانهها انعكاس نمييافت. نتيجه اين كشمكش كاملاً بستگي به قدرت سياسي فرماندار و استاندار و ميزان ايستادگي آنها داشت. نكته مهم اين است كه عليرغم آن كه شاه بيت عملكرد وزارت كشور در دوران اصلاحات كه در واقع امكان ايفاي نقش مسقيمتري توسط آنان را فراهم ميساخت، همين بخش بوده است، با اين حال واقعيت آن است كه نتيجه كشمكش كه بالاخره بايد با تفاهم بين وزارت كشور و شوراي نگهبان ختم شود در نقطه تعادل بين استانداري يا فرمانداري و هيأت نظارت مربوطه قرار ميگرفت و اين طور نيست كه بتوان ادعا كرد هيأتهاي اجرايي انتخابات دربست با نظر وزارت كشور تعيين ميشوند. در سالهاي گذشته كم نبوده مواردي كه به جاي هيأت نظارت، خود هيأتهاي اجرايي مجري منويات جناح خاصي ميشدند و نهايتاً وزارت كشور مجبور به برخورد با آنها ميشد. به عنوان مثال مواردي در ذهنها هست كه هيأت اجرايي در انتخابات مجلس هفتم پيشاپيش از هيأت نظارت، كساني را ردصلاحيت ميكرد!
اگر تمام موارد گذشته هم پذيرفته نشود، نكته مهم آن است كه مگر همواره وزارت كشور و شوراي نگهبان در دو خط سياسي متعارض با هم خواهند بود؟ بر فرض كه صحت انتخابات مديون اختلاف ديدگاه اين دو نهاد باشد، اين گزاره حداكثر براي همين هشت سال اخير كه اصلاحطلبان تسلط بيشتري بر وزارت كشور داشتند، صدق ميكند و براي قبل و بعد از آن صادق نبوده و يا نخواهد بود.
4-همانطور كه در ابتدا گفته شد اتكاي صرف به كنترل انتخابات توسط عامل انساني به شدت آن را ضربه پذير ساخته است. اگر رقابت سياسي نتواند مانع شود كه نيروهاي حاضر بر سر صندوقها دقيقاً رفتار يكديگر را تحتنظر داشته باشند، به جديت ميتوان گفت هر اتفاقي امكانپذير است. به بيان ديگر، اگر در يك حوزه رأيگيري احتمالي نيروهايي كه به كار انتخابات مشغولند با يكديگر تفاهم داشته و گرايشهاي سياسي يكسان يا مشابهي داشته باشند، به طوريكه بر سر پيروزي يك نامزد (يا دستهاي از نامزدها در انتخابات مجلس و امثال آن) و شكست نامزد ديگر اشتراك منافع داشته باشند، در اينصورت چه عامل يا عواملي ميتواند از بروز تخلف توسط اين گروه و تأثيرگذاري در نتيجه جلوگيري كند.
در پاسخ به اين سؤال، يك عامل قابل ذكر ميتواند وجدان عمومي، اخلاق، صداقت، دينداري، تقوي، امانتداري و امثال اين امور باشد. اين بازدارندههاي اخلاقي در بسياري از موارد عمل ميكنند و بايد پذيرفت كه بخش قابل توجهي از نيروها آخرت خود را به بهاي پيروزي سياسي يك كانديدا يا يك جناح ضايع نميكنند. اما در عين حال بايد پذيرفت كه آن سوي قضيه گاه بسيار قدرتمند است و ميتواند روي تمام اخلاقيات سايه بيندازد و توجيه لازم براي گريز از آنها را فراهم كند. به عبارت روشنتر، گاه آنچنان انگيزههاي سياسي بر روي مسائل اخلاقي، وجداني و مذهبي پرتو افكن ميشود كه شخص احساس ميكند تمام پيروزي حقيقت و سرنوشت دين خدا (يا هر نوع ارزشهاي مورد قبول شخص) به پيروزي يك جناح در انتخابات بستگي دارد. به هر حال كم نبوده مواردي كه ارزشي نگاه كردن به مسائل سياسي باعث شده كساني تمسك به هر وسيلهاي را براي دستيابي به اين هدف، مجاز و مباح بدانند.
عامل ديگر قابل تصور براي جلوگيري از تخلف، احساس رودربايستي در جمع و ممكن نبودن عبور از پرده حياي اجتماعي براي انجام تخلف آشكار است. بايد توجه كرد كه اگر چه اين عامل مهم در موارد زيادي بازدارنده است، اما نبايد قدرت بازدارندگي آن را مطلق پنداشت. چرا كه اولاً امكان انجام تخلفات كوچك و ريز را منتفي نميكند و در فضاي همدلي نيروهاي حاضر بر سر صندوق كسي انگيزه كنترل و برخورد با اين تخلفات را نخواهد داشت. مثلاً به سهولت امكان دارد كه شناسنامه به خوبي كنترل نشود و افراد حاضر نيز چندان مته به خشخاش نگذارند. ثانياً در مواردي كه نيروهاي حاضر در حوزه رأيگيري همه از قبل با هم آشنا باشند و سالها در يك محل با هم خوش و بش داشته باشند، مسأله با زماني كه نيروها همان صبح رأيگيري با يكديگر آشنا ميشوند تفاوت دارد و اين امكان وجود دارد كه آنها از قبل باصطلاح با هم «ندار» باشند! البته لازم نيست اين اتفاق همه جا بيفتد. كافي است در كسر كوچكي از حوزههاي رأيگيري نيروهاي ناظر و اجرايي با هم ندار باشند تا نتايج شگفتانگيزي در انتخابات به وجود آيد!
البته اگر در يك انتخابات آراي يكي از كانديداها تفاوت بسيار چشمگيري با ديگران داشته باشد، اين قبيل تخلفات شايد چندان اثربخشي نباشد. اما اگر انتخابات، حساس و آرا به هم نزديك باشد گاهي تغيير كوچكي در نتايج ميتواند يكي را به نفع ديگري جابهجا كند. نكته قابل توجه آن است كه به غير از آرايي كه توسط رأيدهندگان به صندوق ريخته ميشود، كساني كه در برگزاري انتخابات دخيل هستند دسترسي گستردهاي به «تعرفههاي سفيد» دارند كه امكان سوءاستفاده وسيع از آنها وجود دارد. بنابراين دور از انتظار نيست كه خبر ميرسد در يك انتخابات حساس در يك حوزه انتخابيه درصد مشاركت گاه به صد و چهل درصد، صد و بيست درصد و امثال آن ميرسد.
و بالاخره عامل ديگري كه ممكن است تصور شود ميتواند افراد را از انجام تخلف باز دارد، امكان باز شماري آرا و بازبيني صندوق است. واقعيت اين است كه همه به تجربه دريافتهاند كه اين امر چندان محتمل نيست و در عمل موانع زيادي براي بازبيني صندوقها وجود دارد كه لازم به يادآوري آنها نيست. افزون بر اين، بايد ببينيم در بازبيني و بازشماري آراي يك صندوق چه چيز را ميشود كنترل كرد و چه چيز را نميشود كنترل كرد. تنها چيزي كه در بازشماري قابل كنترل است اين است كه آيا تعداد آرا موجود در صندوق به نام هر كدام از كانديداها با آنچه در صورت جلسه آمده، تطبيق ميكند يا نه. بايد گفت اگر كسي قصد انجام تخلف را داشته باشد ميتواند اين را پيشبيني كند كه اگر صورت جلسه با آرا موجود در صندوق نخواند، چنين تخلفي قابل كشف خواهد بود. اما نكته آن است كه بسياري از تخلفها از اين نوع نيستند. به عنوان مثال اگر بخشي از تعرفههاي سفيد مورد سوءاستفاده واقع شده باشد و كساني از نيروهاي موجود در حوزه آنها را به نام كانديداهاي موردنظرشان پر كرده باشند (و در ته برگها نيز اسامي و مشخصات مجهولي را به عنوان مشخصات فرد رأيدهنده وارد كرده باشند)، با ابزارهاي موجود در كشور امكان شناسايي اين تخلف بسيار بعيد است.
5- اگر عوامل و كنترلهاي انساني نتوانند مانع بروز تخلف و تقلب شوند، همانگونه كه گفته شد امكان تخلفهاي بسياري وجود دارد و ميتوان در يك انتخابات «معجزه» كرد! در زير شمهاي از اين تخلفات آمده است. بار ديگر تأكيد ميشود كه بازگويي اين تخلفات به اين معني نيست كه آنها انجام ميشوند و كسي از آنها جلوگيري نميكند. حرف اصلي اين است كه جلوگيري از طيف متنوعي از اين تخلفات تنها منوط به درست عمل كردن نيروهاي حاضر بر سر صندوق است كه به دلايل ذكر شده در بالا اين كنترلها صد در صد قابل اعتماد نيستند. برخي تخلفهاي ممكن از اين قرارند:
الف-ممكن است قبل از شروع رأيگيري تعدادي رأي در صندوق ريخته شود (و ته برگهاي آن در فرصت مناسب پر شود). در حال حاضر بايد مجريان و ناظران قبل از آغاز رأيگيري خالي بودن صندوق را گواهي كنند. اين كار در همه جاي دنيا با يك ترفند ساده قابل حل است و آن شفاف كردن صندوقهاست. اين امر يك كنترل طبيعي ايجاد ميكند و آن اينكه اولين گروه رأيدهندگان كه وارد حوزه انتخابيه ميشوند شاهد خالي بودن صندوق خواهند بود. صندوقهاي ساخته شده از ماده شفاف در طول رأيگيري نيز به همگان امكان نظارت بر داخل صندوق را ميدهند. چنانكه گفته ميشود در انتخابات اخير، وزارت كشور پيشنهاد شفاف كردن صندوقها را داشت كه شوراي نگهبان به هيچ وجه موافقت نكرده بود!
ب-ممكن است كساني كه با برخي از نيروهاي موجود در حوزه اخذ رأي آشنا هستند و محتواي رأي آنها هم معلوم است، به كرات رأي دهند. در حال حاضر تنها عاملي كه ميتواند جلوي رأي دادنهاي مكرر را بگيرد يكي كنترل مهر شناسنامه است و ديگري اثر جوهري كه روي انگشت رأيدهنده باقی می ماند. عامل دوم كه شوخي است و به راحتي اثر جوهر را ميشود برطرف كرد. عامل اول نيز صرفنظر از آن كه گاهي گفته ميشود مهر شناسنامه را با مواد رنگبر به راحتي پاك ميكنند، اما تنها از طريق كنترل و دقت منشيهاي حوزه و كساني كه بر كار آنها نظارت دارند (اعم از بازرسين و ناظران) امكان پذير است. اگر اين كنترل به هر دليل و به هر شكل درست انجام نشود يك رأي دهنده خاص ممكن است دهها بار رأي دهد. و اگر اين رأي دادنها در حوزههاي مختلف رأيگيري صورت گيرد عملاً امكان تطبيق و كنترل ته برگهاي تعرفهها نيز وجود ندارد تا بتوان اين امر را كشف كرد. افزون بر اين، وارد كردن مشخصات مجعول در ته برگها هم غيرممكن نيست.
ج-اين امكان وجود دارد كه نيروهاي موجود در حوزه انتخابيه به برخي از رأيدهندگان که آنها را ميشناسند بيش از يك تعرفه تحويل دهند. اين تخلف تنها در صورتي جلوگيري ميشود كه افراد مطمئني در تمام طول رأيگيري بر كار بريدن تعرفه از ته برگ با دقت نظارت كنند. البته واضح است كه در صورت انجام اين كار تعدادي ته برگ سفيد باقي ميماند كه در فرصت مناسب ميشود با اسامي مجعول آنها را پر كرد.
د-ممكن است كساني با شناسنامههاي جمعآوري شده توسط ديگران رأي دهند و اين كار را در حوزههاي مختلف تكرار كنند، البته به شرط آن كه افرادي در نيروهاي اجرايي از كنار آنها با اغماض عبور كنند. اين تخلف با توجه به عدم اصرار دستورالعملها در مورد عكسدار بودن شناسنامه و منوط بودن جلوگيري از تخلف تنها به تطبيق عكس با شخص، چندان دشوار نيست.
ه-همانطور كه قبلاً نيز گفته شد براي هر حوزه رأيگيري گاه سي، چهل درصد تعرفه اضافه فرستاده ميشود. علت هم روشن است. چون اگر در حين رأيگيري تعرفه تمام شود مردم در صفوف معطل ميمانند. اين تعرفههاي اضافه بلاي انتخابات و آفت سلامت آن است. اگر در خلال ساعات رأيگيري كه حوزه خلوت است يا حتي پس از آن كه درها بسته ميشود اين تعرفهها با تباني نيروهايي كه آنجا حاضرند نوشته شود و به آرا واقعي صندوقها اضافه شود، آب از آب تكان نميخورد. تنها راه احتمالي كنترل اين تخلف آن است كه بعدها به طريقي وجود اسامي مجهولي كه در ته برگها نوشته شده از سازمان ثبت احوال استعلام شود و البته كه چنين كاري عملاً در ايران امكانپذير نيست.
و-تخلف در شمارش آرا، كه بخوانند «اكبر»، بنويسند «اصغر». اين كار البته با بازشماري دقيق قابل برگشت است، اما كو امكان بازشماري؟ اگر هم بشود امكان بازشماري محدود است و شامل بخش كوچكي از صندوقها خواهد شد
.
افزون بر موارد فوق، هميشه امكان تخلفهاي كلان و پيچيدهتر نيز وجود دارد كه امكان جابهجايي آرا در مقياس بزرگتر را فراهم ميآورد. اين مقاله وارد اين مقوله نميشود. چون چندان ادعايي روي آنها نيست و لااقل در سالهاي اخير كسي وارد اين مصاديق نشده است. طبيعي است كه در صورت يكدستي تمام نيروهاي خرد و كلان درگير در انتخابات، اين امكان نيز با سهولت بيشتري وجود خواهد داشت؛ كه فعلاً جاي بحث ندارد.
ممكن است كسي بگويد اين خرده تخلفها همه جا امكانپذير است و چندان در نتيجه تأثيرگذار نيست؛ مگر چند نفر ممكن است انگيزه داشته باشند كه به چنين كارهايي دست بزنند؟ علاوه بر اين ممكن است گفته شود كه اين تخلفها از هر طرف امكانپذير است و برآيند كلي آن ممكن است به نفع جناح خاصي نباشد. البته اين حرف در صورتي درست است كه تقابل سياسي تا روز قبل از انتخابات (بهتر بگوييم دو روز به انتخابات) تمام شده باشد و عرصه رقابت محدود به صحنه كلي اجتماع و افكار عمومي باشد. اما اگر شرايط به گونهاي رقم بخورد كه بخش قابل توجهي از رقابت سياسي به روز انتخابات كشيده شود و رقابت تا سر صندوقها ادامه داشته باشد، آنگاه آن جناحي كه قدرت بسيج و سازماندهي بيشتري داشته باشد قطعاً قادر است از تخلفات اندك نيز بهرهگيري كافي داشته باشد.
يادآوري ميشود كه در يك رقابت نزديك، اگر حتي در هر حوزه رأيگيري بر فرض به طور ميانگين ده برگ رأي خلاف هم وجود داشته باشد، در سطح كشور ميتوان حدود دويست تا سيصد هزار رأي را جابهجا كرد و اين در يك انتخابات حساس قطعاً كار ساز است. نكته اينجاست كه اين تخلفات كوچك ولي گسترده، در عمل قابل رديابي هم نيست و حتي بر فرض انجام شديدترين كنترلهاي مجدد و بازشماريها نميتوان به نتيجه قطعي در مورد آن دست يافت.
6-يك راهحل بسيار قطعي و روشن براي جلوگيري از بخش عمدهاي از تخلفات كه در قسمت قبل ذكر شد وجود دارد، كه اگر قرار باشد انتخابات مفهوم واقعي و نه «تشريفاتي» داشته باشد، ميتوان از آن بهره برد. تقريباً با اطمينان ميتوان گفت كه انتخابات به شيوه موجود كه در آن در ازاي مهر زدن به شناسنامه به هر نفر يك برگ تعرفه داده ميشود در بسياري از كشورها، حتي كشورهاي عقبمانده تر از ما رسم نيست. راهحل طبيعي و قطعي كار، استفاده از سيستم ماشيني چه براي شمارش آرا و چه برای كنترل رأيدهندگان است. مسأله بسيار ساده است: هر رأيدهنده روز قبل از اخذ آرا به حوزه رأيگيري مورد نظرش مراجعه ميكند، مشخصات كامل خود را كه شامل كد ملي است به آنها ميدهد و تقاضاي يك برگ رأي (كارت الكترال) ميكند. تمام اطلاعات در فاصله 24 ساعت به پايگاههاي اطلاعرساني سيستم ثبت احوال كشوري منتقل ميشود و نهايتاً به ازاي هر رأيدهنده تنها يك برگ رأيگيري به حوزهاي كه درخواست كرده ارسال ميشود. به اين ترتيب كنترل بسيار دقيقي وجود دارد كه هيچكس بيش از يك برگ تعرفه دريافت نكند و هيچ تعرفه اضافهاي نيز در كار نخواهد بود. با اطمينان ميتوان ادعا كرد كه تخلفات ذكر شده در بندهاي «ب» تا «ه» بخش گذشته با اين شيوه جلوگيري خواهد شد.
پرسش آن است كه چرا ما چنين كاري را نميكنيم؟ چه اصراري است كه سيستم كهنه و پوسيدهاي كه دهها خدشه بر آن وارد است را به عنوان «نظام انتخاباتي» خود حفظ كنيم؟ اين در حالي است كه بيش از يك دهه است كه همه اطمينان كردهايم كه پولمان را دستگاه پولشمار بشمارد و به آن بيش از دست و چشم خود اطمينان ميكنيم. اما چگونه است كه هنوز حاضر نيستيم موضوع سادهاي مثل شمارش آرا كه سالهاست فناوري بشري بر آن مستولي شده را به ماشين بسپاريم و فكر ميكنيم كنترلهاي انساني كه هزاران خدشه بر آن وارد است، مطمئنتر است؟ بسياري از اين چراهاست كه قابل درك نيست.
و در پايان يك خبر ساده:
آقاي جنتي دبير شوراي نگهبان درخطبههاي نماز جمعه 24/4/84 تهران در تجليل از تلاشهاي اين شورا اعلام كرد كه در مجموع هيأتهاي نظارت، آنها سيصد و پنجاه هزار نفر نيرو را بسيج كردهاند. البته چندان غيرطبيعي نيست كه جناب جنتي و برخي همفكرانشان به اين سيصد و پنجاه هزار نيروي معتمد خود اعتماد بسيار بيشتري دارند تا يك سيستم ماشيني كه هم فرآيند رأيگيري و هم فرآيند شمارش را تحت كنترل داشته باشد!
Posted by shirzad at 02:18 PM | Comments (3)
تصوير خاتمي، تصوير اصلاح طلبان
مقاله منتشر شده بولتن داخلی جبهه مشارکت ایران اسلامی به تاریخ 17/5/1384
سه شنبه يازدهم مرداد هشتاد و چهار حوالي ده و نيم صبح:
سيدمحمد خاتمي بيت الغزل رفتار هشت ساله اش را از تريبون مجلس هفتم مي خواند: "هر كه اندر راه ما خاري فكند از دشمني/هر گلي كز باغ وصلش بشكفد بي خار باد."
تاريخ را معمولاً مردان مقتدر يا گهگاه زنان مقتدر ساختهاند. كمتر اتفاق ميافتد روح لطيفي كه گلهاي بيخار را براي خارافكنان آرزو ميكند بر مسند قدرت بنشيند. اين هم از معجزات دموكراسي است كه گاهي قدرت به دست غيراهل قدرت ميافتد. هر چه بود گذشت. هشت سال پيش مردم ايران به سيد لبخند به لبي رأي دادند كه در شورهزار خشونت سخن از مهرورزي گفت و در كشاكش قانون گريزي با شعار قانونمداري به عرصه آمد.
همان روز، دقايقي بعد:
غلامعلي حداد عادل در سخناني كه به يمن رويداد ويژه آن روز طنيني ويژه مييافت سعي كرد خاتمي مطلوب محافظهكاران را ترسيم كند: مرد نجيب و با ديانتي كه خطوط قرمز را به شدت مراعات ميكرد، براي خود اصول داشت، نميخواست اصل نظام به خطر بيفتد، دغدغه حفظ نسبت منطقي ميان اسلام و مدرنيته را داشت، ... و البته آنچه به لب نگفت اما فحواي كلام بود، چهره مردي بود كه به كرات حاضر بود دوستانش را در مقابل فشارهاي مخالفان قرباني كند و مورد شماتت قرار دهد. اكنون ديگر تجليل از خاتمي هيچ خطري ندارد. اين روزهاي آخر همه با او مهربان بودند. چند ماهي بود از بحرانهاي 9 روز يكبار خبري نبود. خاتمي با بحران «عصر عاشورا» كارش را آغاز كرد و با تجليل و تكريم از نجابت و ديانتاش به پايان رساند.
-- شامگاه سهشنبه يازده مرداد هشتاد و چهار
اصحاب خاتمي اتاقهاي ساختمانهاي رياستجمهوري كه در اختيارشان بود را تخليه كردند، تا ساعاتي بعد توسط ياران احمدينژاد مورد استفاده قرار گيرند. كارمندان ثابت نهاد رياستجمهوري روزي ديگر با تيم جديدي آشنا خواهند شد و تلاش خواهند كرد كه نظم جاري امور را با آنها برقرار كنند. خاتمي رفت تا به عنوان رئيسجمهور براي هميشه تنها برگي از تاريخ باشد. با اخلاقي كه از او ميشناسيم بسيار بعيد ميدانيم بار ديگر او به چنين صحنهاي برگردد. خاتمي تا روزها و ماهها بعد هنوز مورد تحليل ناظران خواهد بود و ناخودآگاه دولت جديد را با او مقايسه خواهند كرد.
اما خاتمي چه خواهد بود؛ لبخندي در يك قاب شيشهاي منجمد، كليشهاي ثابت از مرد نجيبي كه محافظهكاران دوست دارند، شخصيت منزوي و گوشهگيري كه تا پايان عمر چندان صدايي از او شنيده نخواهد شد، سياستمدار محتاطي كه نسبت به حضور در عرصه عمومي آلرژي دارد، نويسنده و گوينده فيلسوفي كه حرفهايي آسماني ميزند و هرگز از آسمان هفتم پايينتر نميآيد، ... يا مرد مثبت و مؤثري كه از گذشته خويش انباني از تجارب مؤثر براي ايفاي نقشي جديد مييابد؟ ممكن است روزهاي آينده از او كليشههاي پررنگتري ساخته و پرداخته شود، به شرط آنكه ساكت و آرام گوشهاي بنشيند و تمام هوش و حواسش را به حفظ احترام و وجهه خود متوجه سازد؛ همچنانكه ممكن است بار ديگر باران تخريبها و تهمتها نسبت به او و همكارانش روانه شود، اگر به نحوي ديگر خاتمي همچنان خاتمي ملت ايران بماند و باور داشته باشد كه برنامه اصلاحات ناتمام است.
چشمهاي منتظر مردم در انتظار يافتن پاسخ به اين پرسش است كه آيا سالهايي كه در پيش روست، در تصويري كه در آخرين حضور خاتمي در مجلس توسط حداد عادل ترسيم شد خواهد گنجيد يا نه.
تصويري كه در آن خاتمي مردي بيآزار، نجيب و پاسدار اصول بود و از آن سو اصلاحطلبان تندرو ميخواستند از او عبور كنند تا از نظام عبور كرده باشند و مردم در انتخابات اخير «مشت محكمي به دهان آنان كوبيدند.»
در تصوير آقاي حداد عادل از اصلاحات تنها دو سوي طيف اصلاحات ديده ميشود. من شخصاً بارها تعريض ايشان به موضوع «عبور از خاتمي» را شنيدهام؛ نكتهاي كه روزي، از سر خامي، جواني گفت تا كساني ذوق كنند و كف بزنند و همان روزها از هر سو مورد تكذيب و انتقاد بخشهاي اساسي بدنه سياسي اصلاحطلبان قرار گرفت، اما براي هميشه در حافظه آقاي حداد عادل جا خوش كرد تا آن را از تريبونهايي كه به سختي ميتوان پاسخي براي آنها داشت تكرار كند.
ترديدي نداريم كه از همان آغاز و همين اكنون اصلاحطلبان طيف گستردهاي از نيروها و رفتارها را در برداشتهاند. اما گويي در نگاه آقاي حداد در ميان دو سر طيفي كه يك سوي آن بخشي از چهره آقاي خاتمي، يعني همان آقاي خاتمي نجيب قرار دارد و سوي ديگر آن بخشي از نيروهاي تندتري كه از سركوبيها و فشارها به جان ميآيند، قرار دارند، هيچ چيزي يافت نميشود.
تصور ميكنم محافظهكاران بسيار تمايل دارند كه تصوير اصلاحات در همين وضعيت، منجمد و ايستا شود، تا براي هميشه يك خاتمي بيآزار و ساكن شده در يك قاب عكس مورد تجليل قرار گيرد و تندروهايي كه تنها حرفشان عبور از خاتمي بود مسؤول ناكاميها معرفي شوند. در قاب عكس مطلوب محافظهكاران هيچ تصوير ديگري جز اين دو تصوير جايي ندارد.
Posted by shirzad at 02:06 PM | Comments (1)
August 13, 2005
به مناسبت شصتمين سالگرد فاجعه هيروشيما - آرمان خلع سلاح جهان
سرمقاله روزنامه شرق مورخ 19/5/84
به عنوان يك دانش آموخته ساده فيزيك اگر يك شهروند آمريكايى بودم هرگز نمى توانستم بابت مسلح بودن كشورم به صد ها يا هزاران قبضه سلاح هسته اى به خود ببالم. اگر يك هندى يا پاكستانى بودم هرگز انجام آزمايش هاى هسته اى توسط كشورم را در حالى كه ميليون ها شهروندم از شدت فقر فرهنگى و اقتصادى از نخستين امكانات اوليه زندگى محروم هستند، افتخار به حساب نمى آوردم.
امسال به پاس يكصدمين سال تولد نظريه نسبيت اينشتين سال جهانى فيزيك ناميده شد. سه ده نخست قرن گذشته دوران طلايى تحول علم فيزيك بود. تحول فيزيك در آن دوران زيربناى بسيارى از تحولاتى است كه امروز زندگى بهترى براى نوع بشر به ارمغان آورده است اما جنگ طلبان و قدرت ورزان روزگار در ميان آن همه دستاورد، زشت ترين جلوه آن را برگزيدند. بمب هسته اى اندكى پس از كشف ساختار هسته اتم و امكان تبديل انرژى در مقياس عظيم در هسته ها به دست قدرت هاى آن زمان ساخته شد. امروز ما با ننگ و نفرين از كسانى ياد مى كنيم كه در چشم به هم زدنى صد ها هزار انسان را در هيروشيما و ناكازاكى به خاكستر تبديل كردند. بيش از يكصد سال از پيدايش فيزيك نوين و شصت سال از شرمسارى بشر در سوءاستفاده از آن در قالب سلاح هاى مرگبار مى گذرد. شنبه شش آگوست ۲۰۰۵ يعنى شنبه همين هفته ژاپنى ها در مراسمى به يادماندنى شصتمين سالگرد حادثه بمباران هيروشيما را برگزار كردند و روز سه شنبه ۹ آگوست نيز مراسم مشابهى در ناكازاكى برگزار خواهند كرد.براى يك شهروند ژاپنى هرگز هيچ استدلالى نمى تواند تسليح يك قدرت منطقه اى يا جهانى (مانند آمريكا) به سلاح هاى هسته اى را توجيه كند ولو آنكه زيباترين شعار هاى بشردوستانه و يا آرمان هاى عدالت گرايانه را هم به آن اضافه كنند. آنها طعم تلخ مرگ آفرينى سلاح هاى هسته اى را چشيده اند. آنها با كمترين واسطه داستان آزاد شدن ميليارد ها مگاژول انرژى در چشم برهم زدنى را شنيده اند. براى آنها خطر تهديد هسته اى بسيار قابل درك است. همانطور كه براى ما ايرانى ها و به خصوص كرد هاى ايران و عراق خطر سلاح هاى شيميايى بيش از همه ملت ها قابل لمس است.
ما زخم كهنه سلاح هاى شيميايى را بهتر از همه حس مى كنيم. هنوز مجروحان شيميايى در بين ما زندگى مى كنند و صداى خس خس نفس كشيدن سنگين شان، آهنگ سرفه هاى قطع نشدنى شان و زندگى سخت و دشوار خود و خانواده شان را در گوشه گوشه شهر ها مى بينيم و مى شنويم. براى ما ايرانى ها اقدام جهانى براى خلع سلاح شيميايى بسيار پرمعنى است. حاضريم پيشگام هر نوع معاهده جهانى براى جلوگيرى از توليد و نگهدارى سلاح هاى شيميايى شويم، چون زخم و درد آن را خوب حس مى كنيم. چنين است كه شهروندان ژاپنى نيز شايد جدى تر از ديگران خطر تهديد هاى هسته اى را در سطح جهان لمس مى كنند. تفاوت زيادى است بين آنكه در يك فيلم پليسى صحنه هاى هيجان انگيز و مصنوعى استفاده از سلاح را ببينى يا از نزديك شاهد پيكر آش و لاش شده يك قربانى سلاح هاى مرگبار باشى. حتماً در حالت دوم نسبت به كلمه هايى چون اسلحه، گلوله، نارنجك و امثال آنها احساس ديگرى خواهى داشت. شايد از ديد ساده نگرانه زعماى برخى كشور ها و يا حتى گروه هايى از تحصيلكردگان و شهروندان معمولى دستيابى به تسليحات هسته اى صرفاً يك قدرت است كه بايد به هر قيمتى آن را به دست آورد همان طور كه داشتن تانك و هواپيما هم قدرت است. اما اين احساس شبيه همان احساس كودكانه اى است كه اسلحه را در فيلم هاى پليسى و بازى هاى كامپيوترى مى بيند. واقعيت گلوله هاى مرگبار در جنازه هاى در خون غلتيده اى درك مى شود كه مغزشان به در و ديوار اطراف پاشيده شده و جسدهايى كه در آنها حفره هاى عظيم خون آلود باقى مانده است. مردم هيروشيما و ناكازاكى هرگز نمى توانند سرد و بى روح بنشينند و تعداد كلاهك هاى هسته اى انبار شده در زرادخانه قدرت ها را بشمارند و مثل بازى بچه ها به صاحبان آنها امتياز دهند. آنها خوب درك مى كنند كه سلاح هسته اى شكلات نيست از ديد آنها انبار كردن سلاح هسته اى يعنى انبار كردن مرگ و نابودى. كه هر كه بيشتر داشته باشد ننگ اش بيشتر است نه افتخارش. مردم اروپا و به ويژه متخصصان و آگاهانان آنها پس از عبور از درياى خون جنگ جهانى دوم و ميليون ها كشته بى ثمر قريب به ۵ دهه متوالى در دوران جنگ سرد در وحشت تهديد هسته اى دو ابرقدرت زيستند و ديرزمانى نيست كه اندكى احساس آرامش مى كنند. سال هاى سال آنها سايه سنگين صد ها موشك مسلح به كلاهك هاى هسته اى كه از دو سوى جهان به سمت مركز اروپا نشانه گيرى شده بود و هر لحظه دستور ديوانه اى را كم داشت كه ناگاه همه با هم شليك شوند، را بر بالاى سر خود حس مى كردند. خلع سلاح هسته اى يك آرمان بلند بشرى است. هيچ كس نبايد سلاح هسته اى داشته باشد، هيچ كس، از جمله آمريكا، اسرائيل و ديگر اعضاى باشگاه هسته اى. تنها در اين صورت است كه انسان ها مى توانند احساس امنيت بيشترى داشته باشند و تمدن بشرى بر روى كره زمين در وحشت «به كار افتادن ماشين هاى مرگ در كسرى از ساعت» نباشد. دنيا را نمى توان به دنياى خوب ها و بد ها تقسيم كرد كه اگر بدها سلاح داشتند، خوب ها هم بايد مسلح شوند. واضح است كه هركس مدعى است جزء خوب ها است و داشتن سلاح حق او است همه هم مدعى اند كارشان جنبه بازدارنده دارد. معناى اين ادعا ها براى انسان هاى بى گناهى كه در اين ميانه قرار مى گيرند فقط «زيستن در فضاى مرگ است.» درست مثل مردم عادى يك شهرك كه ميان دو گروه آدمكش هفت تيركش گير كرده اند كه همه آنها سلاح هايشان را پر كرده و آماده شليك نگه داشته اند.
امنيت در پرتو يك «موازنه مثبت تسليحات هسته اى» معنايش قرار گرفتن در فضايى است كه در آن كشيدن يك ماشه حتى بر اثر يك اتفاق يا يك خطا توسط يكى از دو طرف مساوى است با دود شدن همه چيز. براى مردم غيرنظامى جهان كه به زندگى آرام و صلح آميز علاقه دارند، براى كشاورزان، صنعت گران، تاجران ، اهل هنر و فرهنگ و ميليون ها شهروند عادى هر كشور تنها در يك صورت مى توان فضايى امن ايجاد كرد كه در آن اقتصاد جهانى رو به جلو حركت كند و مردم رنگ تحول مثبت در معيشت شان را حس كنند؛ و آن سياست موازنه منفى و تلاش در راستاى خلع سلاح بدون قيد و شرط هسته اى است. اين گام بزرگى است كه تنها با يك اتحاد جهانى و يك حركت موثر در بين تمام ملل جهان براى جلوگيرى از تكثير سلاح هاى هسته اى و امحاى سلاح هاى موجود امكان پذير است. خطر سلاح هاى هسته اى منطقه اى نيز به سرعت مى تواند فراگير شود و دامنه آن به تمام دنيا گسترده گردد. به عنوان مثال مگر ما مى توانيم بنشينيم و دست روى دست بگذاريم تا هند و پاكستان انبار هاى تسليحات هسته اى خود را روز به روز فربه تر سازند. آيا مى توانيم تصور كنيم كه در صورت يك درگيرى هسته اى فرضى در منطقه اى كه سرشار از تعصبات فرقه اى و نژادى است، چه بر سر بخش عظيمى از قاره آسيا خواهد آمد؟ نكته قابل توجه علاقه اى است كه در ميان برخى دولتمردان چه در دنياى پيشرفته و چه در جهان غيرپيشرفته براى توسعه اين فناورى كهنه هفت دهه پيش به چشم مى خورد. مثل آنكه برخى شامه ها فقط بوى مرگ را خوب حس مى كنند كه در ميان هزاران زمينه تحقيقاتى و توسعه فناورى اين يكى را خوب درك مى كنند ايجاد شرايطى براى رهاسازى لجام گسيخته انرژى واكنش هاى زنجيره اى هسته اى، كه سال ها قبل از امكان بهره بردارى ايمن و قابل اعتماد از انرژى هسته اى به نتيجه رسيد و با تلخكامى تمام در هيروشيما و ناكازاكى آزمايش شد. اين فناورى در سطحى متوسط و نه چندان پيشرفته قرار دارد به طورى كه حتى كشورهايى با توليد علمى و سطح صنعتى پائين مثل ليبى و رژيم سابق عراق نيز آن را دور از دسترس نمى ديدند. اما نكته قابل تاسف، علاقه اى است كه امروزه در بين دولت هاى مختلف جهان در سطوح متفاوت توسعه براى دستيابى به اين فناورى و ايجاد افتخار كاذب نسبت به آن، دامن زده شده است. شايد افرادى چون صدام حسين كه كشورشان را به سمت تسليحات هسته اى پيش بردند از قبل نيز تمهيداتى براى ساختن پناهگاه هاى ضد حملات هسته اى براى خود انديشيده باشند، اما نكته مسلم آن است كه بر فرض توليد يك سلاح هسته اى در يك كشور، براى مردم آن سامان اين بدان معنى است كه صدها سلاح هسته اى بلافاصله به سمت مردم آن كشور نشانه گيرى شوند. من اگر يك فيزيكدان پاكستانى يا هندى بودم كه كلامم نفوذى در سران كشورم داشت به آنها توصيه مى كردم كه به جاى صرف ميلياردها دلار براى توليد سلاح هاى ضد بشرى، با هم صلح كنند و آن پول ها را صرف توسعه بهداشت و آموزش و پرورش كشور كنند، چون در آن صورت حتماً كشور قدرتمندترى مى داشتند. البته پيش بردن شعار خلع سلاح هسته اى در فضاى كنونى جهان كه در آن همه در پى توليد سلاح هسته اى هستند كارى است دشوار. خوشبختانه در ايران بعد از اصلاحات كه شعار ممنوعيت توليد انباشت و استفاده از سلاح هسته اى حتى شرعاً هم نهى شده طرح اين موضوع كار دشوارى نيست و به همين دليل ما مى توانيم پيشتاز طرح اين مسئله در اين جهان مسلح باشيم.
Posted by Melody at 09:40 AM | Comments (0)
July 26, 2005
او چيست؟
برای کسانی گنجی يک گلادياتور قوی پنجه است که در قفس حيوانات درنده رها شده و ديدن مرگ تدريجی و فجيع او نوعی لذت است.
برای ديگرانی گنجی يک اسوة بی بديل است، چون سرسختانه بر روی موضعی که اعلام می کند می ايستد و به هيچ نصيحت مصلحت گرايانه ای تن نمی دهد.
برای عده ای گنجی يک نابغه است که حقايق را در پس ديوارهای نفوذناپذير زندان دريافته است و ناب ترين تحليل های سياسی و مکاشفات فکری را يک تنه در سياهچال تنهايي به دست آورده است.
برای گروهی گنجی يک مزاحم سمج است که به هيچ عنوان نمی شود رهايش گذاشت، چرا که هيچ حريمی را باقی نمی گذارد و برای بيان نظراتش هيچ خط قرمزی را به رسميت نمی شناسد.
برای برخی گنجی يک تکرو دردسرساز است که راهی برای کمک به خود باقی نمی گذارد و تنها می توان برای او افسوس خورد.
اما هر چه هست گنجی، گنجی است. او قبل از آنکه بخواهد يک گلادياتور محکوم به مرگ، يک قهرمان، يک نابغه سياسی، يک مزاحم قدرت يا يک تکرو فکری باشد، فعلاً يک زندانی است، يک زندانی که به هر دليل سالهاست حتی از حداقل حقوق زندانيان عادی هم بی بهره بوده است.
افکار گنجی را قبول داشته باشيم يا نداشته باشيم در اين نکته نمی توان ترديد کرد که او در حال حاضر نماد قضاوت ناعادلانه ای است که در يک سوی آن اراده ای سرسخت مصمم بود تا به هر بهانه ای او را به زندان درافکند و شخصيت اش را در هم شکند. و امروز صدای دندان قروچه هايي را می شنويم که بعد از پنج سال و خرده ای هنوز نتوانسته اند گنجی را بشکنند و از اين عصبانيت به خود می پيچند.
زندان يکی از زشت ترين و تيره ترين ساخته های دست بشر است. ماشين انسان خردکنی است. از يک سوی آن، انسان دارای روح وارد می شود و از سوی ديگر آن، مجسمه ای سنگی بيرون می آيد با روحی له شده و آسيب ديده که به زحمت لطافت ها را برمی تابد و هزار زخم بر پيکره دارد. زندان ابزار شکستن روح انسان است، که آن را به گزاف با اسامی ديگری بزک می کنند.
و هزار جای افسوس دارد اگر اين ابزار روح کش، اسباب دست سياست ورزان قدرت پيشه گردد و تصور کنند که در توازن قوای سياسی اين هم سهمی است که خدا به آنها داده است. زندان گردابی است که اگر به ابزار سياست تبديل شد نهايتاً برپاکنندگان آن را خواهد بلعيد، همچنان که سنت تاريخ بوده است.
گنجی زندانی سياسی نام و نشان دار اين حکومت است ولو تا چهل سال ديگر هم شورای نگهبان نگذارد جرم سياسی در اين کشور تعريف شود. او به خاطر عقايد و نظرات سياسی اش به زندان افکنده شد حتی اگر محاکمه کنندگان او هر روز هزار قسم بخورند که جرم او غيرسياسی بوده است.
گنجی سند زنده ای است که بدخلقی ها، زشت کاری ها و بحران آفرينی های مخالفان اصلاحات را در يادها زنده نگه می دارد, آنهايي که به شدت تلاش دارند لباس نو بر تن کنند، لبخند مليحی را به هزار زور بر چهره آورند و با کلماتی سخن بگويند که به سختی در دهانشان می چرخد!
گنجی به زعم من قبل از هر ويژگی ديگری يک زندانی بيگناه است که بايد آزاد شود. اگر آزادی او ابهت کسانی را به خطر می اندازد، اين مشکلی است که از اول بايد فکرش را می کردند. گنجی از ابتدا بيگناه به بند کشيده شد و هر روز در زندان ماندنش جفاست. اگر آزادی او خسارات و مشکلاتی به همراه دارد چرا بايد تاوانش را گنجی و خانواده اش بپردازند. اينکه برخی از مسئولان قضايی نگرانند که فردا هر زندانی ديگری با استفاده از حربة اعتصاب غذا تقاضای آزادی اش را مطرح کند نگرانی کودکانه ای است، زيرا افکار عمومی تنها با آن زندانی که او را بيگناه تشخيص دهد همراهی می کند و به مبارزه او ارج می گذارد. هرگز وجدان مردم با مجرم گناهکار همراهی نشان نمی دهد. چرا آقايان نگرانند؟
من به عنوان عضوی از هيات منصفه 65 ميليونی مردم اين سرزمين، گنجی و ساير زندانيان سياسی مشابه او که بدون استفاده از حقوق يک زندانی سياسی محاکمه شده يا در زندان نگاه داشته شده اند را بيگناه می دانم و از قوة قضاييه قاطعانه می خواهم که آنها را هرچه سريعتر آزاد کند.
گنجی بيش از آن که بخواهد يک گلادياتور در معرض مرگ يا يک قهرمان مقاومت در زندان باشد از ديد من يک انسان سزاوار آزادی است. او قبل از هر چيز، يک پدر، يک سرپرست خانواده، يک انسان شريف، يک اهل قلم و بالاتر از همه يک شهروند آزاد ايرانی است.
من هرگز خود را نمی بخشم اگر به او به عنوان وسيله ای برای پيشبرد اهداف سياسی ام، هر چقدر هم که والا و مهم باشند، نگاه کنم و در دل آرزو کنم مشکلی برايش پديد آيد تا حکومت دچار چالش شود. اگر با ديدة انسانی و درازمدت نگاه کنيم همة ما وظيفه داريم پيش از هر چيز گنجی و خانواده اش را از وضعی که گرفتار آنند نجات دهيم. اگر برنامة سياسی ما دچار دشواری است، بايد با تلاش خودمان جبران کنيم. ما بر سر آن نيستيم تا با خون ديگران گره از کار خود بگشاييم.
و در پايان از صميم قلب افسوس می خوريم برای خودپرستانی که هنوز درک نکرده اند که با کارهای نسنجيده، نابخردانه و جفاکارانة خود، نظام را با چه چالش های ناحقی مواجه کرده اند.
Posted by shirzad at 11:56 AM | Comments (15)
July 20, 2005
منافع صلح ، منافع جنگ
يادداشت چاپ شده در روزنامه شرق 29/4/84
هيتلر مى خواست تمام اروپا را در زير چتر آلمان نازى متحد كند. او مدعى بود كه مرزها را بر خواهد چيد و هر كس در هر گوشه اروپا قدم گذاشت گويى در يك خاك متحد وارد شده است. در آرمان هاى ظاهرى او تمام اقتصادهاى كوچك اروپايى بايد در يك اقتصاد بزرگ و يكپارچه هضم مى شد، همه با يك پول كالا مبادله مى كردند و هر توليدى در هر گوشه از اروپا، بازارى به وسعت تمام اروپا پيدا مى كرد. او بابت اين آرزوها ده ها ميليون انسان را به خاك و خون كشيد، براى چند سال وحشت و اضطراب را بر همه كره خاكى مستولى كرد، آبروى آلمان را به تاراج داد، بخش عظيمى از منابع ثروت اروپا را ضايع كرد و سرانجام تمام آن بلندپروازى ها را با خود به گور برد.
امروز اما به هر گوشه اروپاى متحد كه وارد مى شوى، احساس مى كنى كه در يك سرزمين يكپارچه ولى متنوع قدم گذاشته اى. يك اقتصاد عظيم و رقابتى كه در آن هر توليدكننده عضوى از يك جامعه بزرگ اقتصادى است و هر مصرف كننده حق دارد نيازهاى خود را از ميان مجموعه وسيعى از كالاها و خدمات خلق شده انتخاب كند. آرزوى پول واحد تحقق پيدا كرده و در سرتاسر اروپا يك سكه رايج است. از يك شهر به شهر ديگر اروپايى به راحتى مى توان سفر كرد بدون آن كه عبور از مرزى لازم باشد. ارتش ها با يكديگر پيوند خورده اند و هر اروپايى خود را در زير چتر امنيتى يك مجموعه واحد در آرامش مى بيند. آنچه روزگارى هيتلر مى خواست با آتش تانك ها و هواپيماهاى نازى به زور به مردم اروپا تحميل كند، امروز در قالب ديگرى تحقق يافته است. قاره اروپا كم و بيش به يك كشور متحد اما متكثر تبديل شده است اما نه در زير لواى يك ديكتاتور خودپرست. خودكامگى هيتلر و موسولينى سرانجامى جز مرگ خفت بار آنها و ننگ و نفرين هميشگى براى آنها به بار نياورد. اما به جاى قدرت ارتش هاى مرگ آفرين فاشيست ها و نازيست ها، عقلانيت برنامه ريزان، متخصصان و كارآفرينان و آرمان هاى بشردوستانه هنرمندان، نويسندگان و روشنفكران با وجود طيف گسترده اى از افكار و عقايد توانست اروپا را بعد از قرن ها كشمكش و خونريزى در يك چارچوب واحد به هم نزديك كند.
ادعاى ديرينه همه جهانگشايان، متحد كردن اقوام متنوع در زير چتر يك قدرت واحد بوده است. اگر بر فرض حقانيتى در اين ادعا فرض كنيم بايد نمونه اروپاى متحد را به عنوان مثال بارزى ذكر كرد كه نشان مى دهد انديشه خردورزان امروزى به مراتب توانمندتر از قدرت سركوبگرانه ديكتاتورهاى ديروزى قادر است جوامع را به هم نزديك سازد. نيازهاى واقعى انسان ها و اجتماع ها به يكديگر بسيار قدرتمندتر از تحميل گرى هاى جباران روزگار مى تواند ايجاد اتحاد كند.
مثال هاى بيشمارى از اين دست وجود دارد. قرن ها روس ها به كشورهاى جنوبى خود چشم طمع داشتند به اين اميد كه با سلطه بر آنها به آب هاى گرم دسترسى داشته باشند. امروز اين نياز واقعى آنها ما را وامى دارد تا به سرعت شبكه ريلى و جاده اى خود را تكميل كنيم و در اختيار آنها بگذاريم تا از منافع متقابل آن بهره مند شويم. هندى ها و پاكستانى ها بعد از دهه هاى متوالى خصومت دارند بر سر پروژه عظيم انتقال گاز از ايران به هند از طريق پاكستان با هم كنار مى آيند. به نظر مى رسد نياز متقابل بسيار قدرتمندتر از ارتش هاى متجاوز مى تواند ايجاد اتحاد كند.
در اين يكى دو روز گذشته هيات عالى رتبه عراقى به رياست نخست وزير اين كشور به ايران آمده بود. در وصف نيازهاى متقابل ملت ها و كشورهاى ايران و عراق به يكديگر هر چه بگوييم كم گفته ايم. زمانى صدام حسين به بخش عظيمى از خاك ايران حمله كرد با اين آرزو كه كاميون هاى عراقى در ادامه مسيرشان با يكى دو ساعت راندن به بنادر شمالى خليج فارس برسند و از آنجا بتوانند كالا به مقصد عراق و بالعكس حمل كنند. شايد زمانى تمام بلندپروازى هاى حزب بعث در اين خلاصه مى شد كه كشتى هاى عراقى بتوانند در تمام پهنه اروند كشتيرانى كنند و نفت عراق امكان بارگيرى در بنادر خوزستان را نيز داشته باشد. امروز مى توان تمام منافع اقتصادى احتمالى كه بر فرض پيروزى صدام در ايده هاى تجاوزكارانه اش حاصل مى شد را جمع زد و به حساب كشيد. شايد تمام آنها با بخشى از منافع احتمالى كه در صورت عملى شدن توافق هاى صورت گرفته فعلى نصيب عراقى ها خواهد شد قابل قياس نخواهد بود، با اين تفاوت كه ما هم به سهم خويش از اين توافق ها نصيب خواهيم برد. اتصال خطوط آهن و جاده ها، برقرارى پروازها، امكان استفاده از بنادر، استفاده از توان مهندسان ايرانى براى بازسازى عراق و ده ها مورد نظير اينها خبرهايى بود كه در حاشيه ديدار مهم نخست وزير عراق از ايران ذكر شده بود. شايد تحقق بسيارى از اين موارد به سرعت ميسر نباشد اما معلوم نيست كه اگر ماشين ديكتاتورى صدام هم كار مى كرد بهتر از اين مى شد نتيجه گرفت.
هرچه هست، ديكتاتور عراق ديگر در ميان نيست و منافع متقابل مردم ايران و عراق آنچنان به هم گره خورده است كه اخم اشغالگران آمريكايى هم نمى تواند چندان مانعى براى گسترش پيوندها باشد. اگر كارشكنى ها مشكل ايجاد نكند و اراده دولت ها در ايران و عراق در جهت منافع مردم دو كشور عمل كند مى توان اميدوار بود عراقى ها ديگر در مرزهاى شرقى خود ديوار عظيمى در مقابل خود نبينند و امكانات گسترده سرزمين ايران را به روى خود باز ببينند و از اين سو مردم ما نيز ناچار نيستند آرمان رسيدن به تربت پاك شهيدان كربلا (ع) را تنها از راه نثار خون و ايجاد اتحاد جماهير اسلامى ميسر ببينند. اگر سدى در برابر توافق ها ايجاد نشود و عزم مسئولان دو كشور براى دستيابى به اهداف مشترك جزم باشد، ايرانى ها نيز مى توانند اميدوار باشند با چند ساعت ادامه رانندگى يا نشستن در قطار كربلا بدون آنكه چندان احساس عبور از مرز داشته باشند خود را در سرزمين عراق و در بين برادران عراقى بيايند. راستى اگر تعصب ها و خودپسندى ها نباشد چندان دور از تصور نيست كه ملت هاى منطقه به راحتى بتوانند در چارچوب منافع دوطرفه به امكانات يكديگر دسترسى داشته باشند.
به نظر مى رسد صلح بر پايه عقلانيت و انصاف و درك واقع بينانه از تكثرها به مراتب منافعى بيش از آنچه از جنگ و تجاوز قابل حصول مى نمايد، براى مردم در بر دارد. اى كاش مى شد تاريخ را به گونه اى ديگر نوشت.
Posted by shirzad at 04:21 PM | Comments (4)
July 05, 2005
تحول 5 روزه
نمی دانم به چشم هایم اعتماد نکنم یا به گوشهایم . تحول با چنین سرعتی عجیب می نماید. شاید هم تحولی درکار نیست و نمودی گذراست. شاید تنها یک تاکتیک است و فردا واقعیت های دیگری را شاهد خواهیم بود. شاید هم این مقدار نوسان در مواضع، ناشی از سردرگمی و بی برنامگی است. خدا می داند. صحنه ی سیاسی ايران عجیب و غیر قابل پیش بینی است. امّا تا اين حد تفاوت و تغییر در مواضع، به نظر می آید که از حد پیش بینی ناپذیری فضای سیاسی ايران فراتر است.
روز قبل از انتخابات مرحله ی دوم، در سطح شهر اصفهان تابلوهای بزرگی در تبلیغ آقای احمدی نژاد نصب شده بود با این مضمون: " بازگشت دولت به مردم با انتخاب..."
نمی دانم نظیر چنین جملاتی در سطح تهران و به خصوص در جنوب شهر که حوزه ی رأی آوری آقای احمدی نژاد بود، به دیوارها نصب شده بود یا نه. امّا هنوز زمان زیادی نگذشته و حافظه ها محتوای شفاهی مصاحبه ها، میزگرد ها و سخنرانی های ایشان یا طرفدارانشان را به یاد دارند. پیام تلویحی همه ی این گفتگوها کم و بیش با مضمون همان تابلوهای تبلیغاتی هماهنگ بود. رویکرد آنها این بود که آمده ایم تا به شانزده سال سلطه ی طبقات مرفه و صاحبان نفوذ اقتصادی و سیاسی بر دولت خاتمه دهیم.
حمایت کنندگان از آقای احمدی نژاد با این پیام توانستند قریب به 5/5 میلیون رأی را به نفع ایشان جمع کنند که: دولتهای گذشته به فکر مردم نبودند و ما آمدیم تا "دولتی مردمی" تشکیل دهیم. شعارتشکیل دولت مردمی البته در نگاه اوّل خود را در قالب برخی نماد ها و ویژگی های ظاهری نظیر ساده زیستی کاندیدای ریاست جمهوری و لباس، اتومبیل، چهره، خانه و رفتار او خود را بروز می داد اما همان طور که محتوای شعارهايی نظير " فقر و فساد و تبعيض – احمدی نژاد بپا خيز" نشان می دهد، طرفداران نامزد پيروز با داعيه عصيان و خروش بر عليه وضع موجود و نامشروع شمردن تلويحی آن به عرصه آمدند. در واقع يکی از رموز آرای بالاتر آقای احمدی نژاد در دور دوم انتخابات نِیز همين "چهره ی معترض به وضع موجود " نشان دادن ايشان در مقابل کانديدايی که سمبل " حفظ وضع موجود " و "استمرار رانت خواری ها و فساد و تبعيض" در بدنه ی دولت معرفی می شد، بود.
از سوم تير تا هشتم تير 84 تنها 5 روز فاصله است. در اين فاصله نامزد پيروز انتخابات تنها يک مصاحبه ی مطبوعاتی انجام داد که سرشار از نقاط ضعف بود و در واقع گويی به او سفارش شده بود که تا می توانی کلی و کوتاه سخن بگو، امّا در این مسير آنقدر افراط شد که اساساً مصاحبه را از حیّز انتفاع خارج ساخت. دو – سه ملاقات رسمی و تشریفاتی نیز همان طور که پيش بینی می شد در این مدّت برگزار گردید. اما روز هشتم تیر ماه بالاخره ملاقات با خاتمی رخ داد. شاید بسیاری چشم انتظار بودند ببینند خاتمی چه برخوردی با احمدی نژاد خواهد داشت. هر چند چهره های رادیکال جبهه ی اصلاحات و به خصوص جوان ترها دوست داشتند که خاتمی تا موقع خداحافظی چهره ای عبوس و گرفته در مقابل منتخب ریاست جمهوری به خود بگیرد، اما او چنین نکرد. البته کسانی که بعد از 8 سال دوره ی خاتمی شناسی را به خوبی طی کرده اند، برایشان قابل پیش بینی بود که خاتمی نمی تواند چهره ای غیر از این بگیرد. اصلاح طلبان جوان نیز کم و بیش عادت کرده اند که کمی به خاتمی غر بزنند و بعد دست از سر او بردارند.
اما در آن سو، یعنی در سمت احمدی نژاد تصور می کنم موضوع برای طرفداران او بسیار شوکه کننده تر بوده است. جوانان متعصب و موتورسواران معترض به فقر و فساد و تبعیض که روزهای متمادی با بازگویی سازمان یافته ی فساد حاکم بر دستگاه اجرایی کشور برای احمدی نژاد رأی جمع کرده اند چگونه می توانند باور کنند که او با خوشرویی تمام کنار خاتمی ایستاده و دولت آینده ی خود را نه در مقابل با دولت های قبل که ادامه دهنده ی مسیر آنان می داند. آنها جملاتی را می شنوند که اگر در هفته های تبلیغات گفته می شد شرایطی بهتر از آرای دکتر معین برای گوینده اش به همراه نداشت. این که هر کدام از دولت ها مثل سربازانی هستند که باید نوبت به نوبت به خدمت مردم درآیند. فراموش نکنيم که دکتر معين نيز صادقانه ضمن بيان انتقادهاي متعددش نسبت به عملکرد دولت فعلی، اما به هر تقدير خود را ادامه دهنده راه آن و اصلاح کننده آن معرفي مي کرد. اکنون نیز آقای احمدی نژاد بعد از دست يابي به کرسي رياست جمهوری شبيه همين حرف را مي زند.
البته انتظار غريبي نيست اينکه فاصله ای درک شدني ميان گفتمان نامزدی که مي خواهد رأی معترضانه مردم را به نفع خويش جمع کند با شخصيتي که واقعا مي خواهد بدون ايجاد اختلال سکانداري کشتي قوه اجرائيه کشور را از ناخدای قبلي تحويل بگيرد، وجود دارد؛ اما رخ دادن اين دگرديسي ظرف 5 روز يک شگفتي است! البته هنوز بسيار زود است که حکم کنيم سرهای پر از باد شعارهای انتخاباتي و چهره های معترض، به حوضچه آرامش مسؤوليت های اجرايي رسيده اند و واقعيت ها آنها را آرام کرده است. شايد روزهای آينده شاهد نوسان آقايان باشيم که برای آن که نشان دهند خدای ناکرده تغيير ماهيت نداده اند و برای جلوگيری از دلگيری احتمالي برخي طرفداران خود، به فاز دوران انتخابات بازگشت کنند؛ شايد هم آنها در جناح خود آنچنان پشتوانه هاي کنترل کننده ای داشته باشند که به چنين معترضاني به سرعت و شدت تشر زنند و از آنها بخواهند که اجازه دهند رئيس جمهور منتخب در کمال آرامش کار خودش را انجام دهد.
شايد مصلحتي انديشيده شده که نامزد برگزيده به سرعت نگراني ها را آرام کند و به خاطر داشته باشد که ده مليون نفر از بين کساني که رأی داده اند با او مخالف بوده اند و علاوه بر آنها بيست مليون نفر نيز اساسا رأي نداده اند. به همين سبب عقل حکومت داری اقتضا کرده باشد که رئيس جمهور منتخب در چهره رئیس جمهور همه مردم ظاهر شود و به خصوص به اين نکته توجه داشته باشد که هنوز خاتمي محبوب ترين چهره ايران است و داشتن لبخند محبت او مي تواند دستمايه ای جدی برای شروع کار باشد. شايد عاقلاني اين نکته را گوشزد کرده باشند که خاتمي به هر حال ميهمان امروز و فرداست و به نفع منتخب جديد نيست که با موضع گيری نامهربانانه بر ضد او دلهای بخشهای مهمي از جامعه را با خود کدر کند. شايد همه اينها يک در باغ سبز گذرا باشد و چونکه فردا ميخها محکم شود، آن کار ديگر کنند. شايد هم صداقتي در کار باشد و حداقل اين عاقبت انديشي وجود دارد که برای ماندگاری و توان ادامه کار نمي توان چوب نفي و تکفير بر ضد ديگران بلند کرد و خدمات آنان را ناديده گرفت.
به هر حال بايد صبر کنيم و ببينيم. برای ما نيز عقل اقتضا دارد که چندان خوش بين نباشيم و از يک ملاقات دوستانه با خاتمي تصور نکنيم که همه چيز تمام شده است و از فردا گرگ و ميش هم در بيابان با هم به آشتي زندگي مي کنند. شايد از امروز تا زمان معرفي کابينه با خيلي ها صحبت و مشورت شود. شايد بعضي ها هم قلقلکشان شود که گويا قرار است وزير يا معاون وزير شوند. ممکن است اين پيش بيني در اين مرحله درست نباشد اما تصور من اين است که آقايان با همه کس مشورت خواهند کرد، آن هم مشورت های بسيار دوستانه و صميمانه، طوری که امر بر خيلي ها مشتبه شود، اما سرانجام روز معرفي کابينه چهره های يکدست جناح پيروز را بر صندلي های رديف جلوي مجلس خواهيم ديد. من دليلي نمي بينم که آنها نياز به شراکت با کسي داشته باشند، اصلاح طلبان حتي اصلاح طلبان نيم بند که سهل است، گمان مي کنم آنها با سياسيون راست هم خيلي کار نداشته باشند. يادمان هست مقاله معروفي که مي گفت: سربازها مي خواهند اين بار خودشان دست به کار شوند و ژنرالها را کنار بزنند. خوب، اکنون روزی است که سربازان بدون ياری ژنرالها دولت را به تسخير در آورده اند، چرا بايد دنبال شريک بگردند.
از بحث منحرف نشوم. خلاصه کلامم اين است که چندان هم نبايد بابت ظواهر دچار خوش بيني مفرط شد. بيشتر بايد صبر کرد.
Posted by shirzad at 12:32 PM | Comments (6)
July 03, 2005
وقفه ای کوتاه
طبق معمول هرسال به عنوان سرپرست تيم المپياد فيزيک ايران عازم مسافرت خارج کشور هستم. امسال اين مسابقه در شهر سالامانکا از کشور تاريخی و زيبای اسپانيا برگذار می شود.
شايد از اين سفر نکاتی گفتنی داشته باشم که اگر شد در طی سفر و اگرنشد ( که به احتمال زياد همين طوراست چون گرفتاری های کاری طی سفر اجازه نمی دهد ) بعد از سفر، برايتان خواهم نوشت. اميدوارم اين وعده هم نرود پهلوی وعده های ديگری که در مورد بازگويی سفرهای تبليغاتی دادم و متاستفانه بد قول شدم !
به هر حال ممکن است در طی اين يکی دو هفته سايت به روز نشود. البتّه يکی دو مطلب هست که بچّه ها روی سايت می گذارند. در هر صورت از وقفه ی احتمالی درنو کردن سايت سپيداران پيشاپيش عذرمی خواهم. ان شاءالله پس از بازگشت سعی
خواهم کرد بيش از گذشته به آن رسيدگی کنم.
التماس دعا
Posted by shirzad at 08:28 PM | Comments (1)
June 27, 2005
رقابت "نه" ها
يادداشت چاپ شده در روزنامه شرق 6/4/84
لااقل چهار سال وقت داريم تحليل كنيم كه در انتخابات رياست جمهورى چه گذشت؟ عجله نكنيم. قرار نيست ظرف دو سه روز دقيقاً به نتيجه برسيم كه كجاى كار ما ايراد داشته، كجاى كار رقيبان ما اشكال داشته و نهايتاً چرا چنين رخدادهايى به وقوع پيوسته اند. فعلاً مثل آدمى هستيم كه خداى ناكرده دستش زير ساطور رفته اما ضربه آن قدر ناگهانى وارد شده كه هنوز نفهميده آن را از دست داده. چند روزى طول مى كشد تا آرام آرام معلوم شود از فاز دوران اصلاحات به طور كامل وارد فاز حكومت يكدست شده ايم. تا دو سه روز آينده هنوز حالت شوك و برق گرفتگى فضاى سياسى كشور را در بر خواهد گرفت و اين كاملاً طبيعى است.
تجزيه و تحليل تركيب آرا در دو مرحله انتخابات رياست جمهورى مثل يك كلاس جامعه شناسى براى همه ما آموزنده است. نخستين درسى كه مى توان گرفت، ناكارآمدى ابزارهاى سنجش جامعه است. من كه سراغ ندارم موسسه پژوهشى يا پژوهشگر خاصى كه بر مبناى مطالعات علمى و ميدانى قادر به پيش بينى برخى از داده هاى اين انتخابات باشد، البته بودند خيلى ها كه بر مبناى حدسيات خود چيزهايى مى گفتند و چه بسا برخى ها پيش بينى هايشان درست از آب درآمده باشد، اما نيك مى دانيم كه اين قبيل حدس ها چندان اساس درستى براى سنجش نداشتند و بيشتر بر مبناى درك شخصى و تجربه هاى حسى افراد ابراز مى شدند. حال ممكن است از همين فردا در صف دوستان خودمان (اصلاح طلبان) كسانى را ببينيم كه مثل شخصيت معروف آن فيلم كارتونى (فكر كنم گاليور بود) كه مى گفت: «من مى دونستم، ما موفق نمى شيم»، ادعا كنند ما از اول همه چيز را پيش بينى كرده بوديم. از آن طرف هم به احتمال قوى در بين جناح پيروز در انتخابات هم ممكن است كسانى يك ژستى بگيرند كه «بعله، خب ما همه چيز را براساس برنامه پيش بينى شده جلو برديم. ما مى دانستيم كه جامعه اين طورى عمل مى كند.» عرض مى كنم اين قبيل حرف ها معمولاً خالى بندى است و پيش بينى هايى است كه بعد از وقوع حادثه ابراز مى شود؛ مگر كسانى كه از صبح تا شب هزار جور متناقض حرف مى زنند تا بالاخره يكى اش درست درآيد.
اما در بين صدها حرفى كه مى توان در تجزيه و تحليل آرا گفت، من فعلاً به يك نكته اشاره مى كنم. به نظر من راى هايى كه در اين دوره از هر طرف به صندوق ريخته شد، بيش از مفهوم «آرى» مفهوم ديگرى داشت. اين را بنابر اين تجربه مى گويم كه مردم ما معمولاً خيلى بيش از آنكه بدانند «چه مى خواهند»، مى دانند كه «چه نمى خواهند.» بايد ببينيم آقاى احمدى نژاد هم اگر مثل آقاى هاشمى ۲۷ سال در صحنه سياسى بود و هزاران حرف مى زد كه خيلى هايش به دلايل مختلف عملى نمى شد همين مقدار «نه» مى گرفت يا بيشتر! فعلاً هنوز حدوداً دو سال است كه مردم ايران جناب ايشان را شناخته اند و در همين مدت هم ستاره اقبالشان با آنچنان آهنگ سريعى بالا و بالاتر رفته است كه الان جاى بحثش نيست.
به هر حال در اثبات ادعاى فوق اين نكته را يادآورى مى كنم كه تجربه انتخابات مجلس نشان داده كه معمولاً با وجود شدت گرايش هاى قومى و محلى طرفداران يك كانديدا در دور دوم چندان همتى براى راى مجدد به نامزد مورد نظرشان ندارند. اما در انتخابات اخير محتواى بخش عمده تبليغات كسانى كه از آقاى هاشمى حمايت كردند، بحث خطر مقابل و دعوت از مردم براى «نه» گفتن به آن خطر بود. نكته جالب آن است كه در طرف ديگر نيز عيناً همين ماجرا به وقوع پيوسته است، به طورى كه به جد مى توان گفت بخش قابل توجهى از راى دهندگان به آقاى احمدى نژاد بسيار بيش از آنكه او را بشناسند، آقاى هاشمى را مى شناختند. به نظر حقير عمده آنها مى خواستند به خصوص نسبت به سياست هاى اقتصادى كه از ديد آنها باعث گرانى و فاصله طبقاتى شده (كه ممكن است با بيان هاى متفاوتى به زبان توده مردم جارى شده باشد) نظر منفى ابراز كنند. از طرف ديگر كسانى هم كه راى نداده اند به طور واضحى معنايش نظر منفى نسبت به هر دو كانديدا بوده است. بنابراين از همين الان روشن كنيم كه به رخ كشيدن تعداد آراى مرحله دوم از اساس بى معنى است، چون اين آرا بيش از آنكه معناى اثباتى داشته باشد در نفى طرف ديگر ابراز شده است.
البته در مرحله اول با توجه به تنوع نسبى كانديداها مى توان به طور جدى ترى راى هاى داده شده را با معناى «اثباتى» به حساب آورد. ياد مسابقه اى افتادم كه در آن دو گروه سوار بر دو قايق هر كدام سعى مى كند قايق گروه مقابل را واژگون كند و اعضاى آن را در آب درياچه شناور كند. اين روزها در مورد تجربه اخير انتخابات رياست جمهورى فرانسه كه در آن سوسياليست ها براى جلوگيرى از پيروزى «ژان مارى لوپن» ملى گرا به ناچار به «ژاك شيراك» راست گرا راى دادند، مقالات زيادى نوشته شد. تصور نمى كنم آقاى شيراك هرگز در جايى بخواهد تعداد آراى ريخته شده به صندوق او در دور دوم را به حساب تعداد طرفدارانش بگذارد. واقعيت آن است كه در انتخابات دور دوم رياست جمهورى كشورمان آقاى هاشمى در برابر يك موج منفى با سابقه چندين ساله قرار داشت و آقاى احمدى نژاد ناشناخته كه اصولاً قرار نبود كانديداى اصلى اصولگرايان باشد و يك دفعه از ته جدول بالا آمده بود، حداكثر يك موج منفى چند روزه را در مقابل خود داشت كه توان آن در حد امكانات اطلاع رسانى اصلاح طلبان فاقد رسانه بود. الان كه محاسبه مى كنيم، مثل اينكه خيلى هم در دور دوم انتخابات رويداد شگفتى اتفاق نيفتاده است. اين طور نيست؟
Posted by shirzad at 09:12 PM | Comments (8)
June 23, 2005
پايان کرشمه
تا قبل از انجام مرحله اول انتخابات رياست جمهوری، موجی از منفی گرايی در جامعه دامن زده می شد. مکرر اين سئوال را می شنيدیم که" مگر خاتمی چه کار توانست انجام دهد که حالا معين می خواهد بيايد." يک بار يادم هست که مفصل در يادداشت های قبلی به اين موضوع پرداختم. اما نمی دانم دقت کرده ايد که از زمان اعلام نتايج مر حله اول انتخابات تا کنون کمتر اين سئوال را از کسی شنيده ايد؟ علت چيست؟
به نظر من پاسخ را بايد در اين واقعيت جست و جو کرد که ظرف اين يک هفته بسياری به خود آمدند که گويی دوران کرشمه پايان يافته است. در اين بيان به جمله زيبای خشايار ديهيمی در مصاحبه دو سه شب پيش او با راديوی بی بی سی اشاره می کنم که گفت: "برخی تصور می کنند فضای سياسی هميشه همين طور خواهد بود و هيچ گاه اتفاق فوق العاده ای درآن نمی افتد". مضمون سخنان او اين بود که نسل جوان ما تصور می کند که هميشه يک خاتمی بالای سرش خواهد بود، چرا که از زمانی که آنها چشم باز کردند خود را در دوران اصلاحات ديدند.
نتيجه انتخابات جمعه 27 خرداد همه را تکان داد. بسياری تصور می کردند که خوب بالاخره با اندکی کم وزياد معين می آيد برجای خاتمی می نشيند و يا در بدترين شرايط هاشمی رفسنجانی را برجای او خواهيم ديد. تصور اين بود که همواره کسی هست که بشود بر او ناز وکرشمه فروخت که: چرا اين چنين شد و آن چنان! گمان بسياری از دوستان جوان و غير جوان ما اين بود که هميشه کسانی مسئولند که کارهايی بکنند، آن هم مهم ترين و عظيم ترين کارها را و ما وظيفه داريم از آنها طلبکار باشيم که چرا قاطعانه تر کار نمی کنيد. بسياری به اين توهم بودند که: "ول کن بابا چه فايده!"
اکنون اصلاح طلبان آخرين سنگر خود در حاکميت را از دست داده اند و تنها اميد باقی مانده آن است که در دولت تلفيقی رفسنجانی مجالی برای حيات داشته باشند. ديگر سئوال اين نيست که "مگر معين چه کار می تواند بکند."
يک سئوال جدی تر مثل کابوس خواب توهمات انفعال طلبانه را در هم شکسته است. سئوالی که يک باره جامعه روشنفکری ايران را به وحشت انداخت. سئوالی که مثل سيل همه سئوالهای ديگر را می شويد و با خود می برد. وآن اين که: "اگر واقعا قدرت به دست افراطی ترين لايه اقتدارگرايان بيفتد چه خواهند کرد؟" ديگر برای بسياری از کسانی که قادرند چهار روز آن طرف تر را هم ببینند مهم نيست که معين چه می توانست بکند ويا هاشمی چه می تواند بکند. فعلا مهم ترين نکته آن است که اگر اقتدارگرایان به پشتوانه يک تشکيلات سياسی کم و بيش زير زمينی بتوانند پس از شوراها ومجلس آخرين حلقه نهادهای انتخاباتی نظام را نيز از آن خود کنند، ديگر "چه نمی توانند بکنند؟"
آری پس از اين و در چنان وضع تاريکی ديگر خاتمی ای نيست که تمام کاسه و کوزه ها را بر سر او بشکنيم. اصلاح طلبی بر موضع قدرتی نيست که بر او کرشمه بفروشيم که شما که کاری نمی توانيد بکنيد. در آن روزگار يا بايد دست به دعا برداشت که خداوند مهر و شفقتی به قلب کسانی که تمام قدرت را به انحصار خود در آورده اند بيندازد و يا بايد برای يک تصميم ساده و معمولی که متضمن نفعی برای مردم و مخالفان انحصار باشد، هزينه ای کلان در سطح اجتماع پرداخت.
يک بار به خاطر دارم بعد از انتخابات شورا ها که با انفعال عمومی همراه بود و آغاز دور پيشروی اقتدارگرایان را رقم زد، يادداشتی داشتم در روزنامه ياس نو تحت عنوان کر شمه سياسی. جمله ای از آن ياد داشت به خاطرم مانده که نوشته بودم: "اصلاح طلبان بار شيشه به همراه دارند، بی محابا نمی شود بر آن چوب نواخت، آنها شکستنی تر از آنند که برخی تصور می کنند...". اکنون هشدار ها برای مر حله دوم انتخابات رياست جمهوری در جمعه 3 تير از هر سو روان است. بسيار کسان هستند که هر چه از سر حس مسئوليت از آنها خواسته شد که تکانی بخورند، ناز فروختند و کرشمه روا داشتند. اکنون همانها از سر حس نگرانی و اضطراب سراسيمه به هر سو روانند و ناز می کشند وکرشمه می خرند. چه دير يادشان افتاد که رها کردن عرصه سياسی ايران يعنی دعوت از انحصار طلبان قدرت تا با تجهيز يارانشان و به کار انداختن ماشين جمع آوری آرای بلا تکليف و ساده دلان حواشی شهر ها و روستا ها سر نوشت ايران را تا آينده نامعلومی از آن خود کنند.
اين قبيل ياران کرشمه فروش دير آمدند، اما خوش آمدند. اکنون چيزی تا انتخابات 3 تير باقی نمانده است. تنها کاری که می شود کرد آن است که خانه به خانه در بزنيم ومردم را از سياهی انحصار قدرت به دست اقتدارگرايان هشدار دهيم. ودر عين حال دست به دعا برداريم که مردم ايران فريب زهد فروشی ها و خلقی نمايی ها را نخورند و عنان به دست اقليتی منسجم و مقتدر نسپارند.
Posted by shirzad at 01:51 PM | Comments (13)
June 20, 2005
به خاطر ايران
همه ما براي خود آمال و آرزوهايي داريم. در انتخابات ما دنبال كسي ميرويم كه احساس ميكنيم با آمال و آرزوهايمان ميتواند بهترين پيوند را برقرار كند. هيچ انساني نميتواند تجلي همه مطالبات و خواستههايش را در يك نامزد انتخاباتي ببيند. اما ما ايراني ها هم عادت داريم در دنياي خوبيها و ايدهآلها ديگران را محك بزنيم. در نگاه اوليه كه نامزدها را ارزيابي ميكنيم شايد هيچكدام را مطابق ميل خويش نيابيم. معمولاً پس از چند روزي كه فضاي انتخاباتي ايجاد شد به مرور احساس ميكنيم نامزدها با هم فرقهايي هم دارند، هر چند در اينكه ايدهآل ما نيستند با هم مشتركاند. بعد از چند روزي كمكم يكي از نامزدها را نزديكتر به خود ميبينيم و چه بسا نسبت به موفقيت يا عدم موفقيت او حساس ميشويم. دمادم انتخابات، پيروزي نامزد مطلوب ما برايمان حيثيتي ميشود و به هيچ وجه به كمتر از موفقيت قطعي او رضايت نميدهيم.
اين روند كه براي يك شهروند معمولي ذكر شد، به شكل كم و بيش مشابهي در احزاب و جريانهاي سياسي نيز مصداق دارد، با اين تفاوت كه روند چند روزه در چند ماه طي ميشود. در هر حال خلاصه داستان آن است كه اگر واقع بينانه نگاه كنيم انتخاب هر نامزد چه توسط فرد رأيدهنده و چه توسط جريان سياسي بر مبناي ترجيحهاي واقعي است كه او نسبت به ديگران دارد وگرنه نامزد ايدهآل هيچ كس و هيچ جريان سياسي را خدا نيافريده است.
طي 8 سال اصلاحات دوران آقاي خاتمي همه ما بر مبناي تفكرات متفاوت خويش در وجود شخص ايشان وجوه كافي براي برآورده ساختن آرمانهاي خود را به طور نسبي ميديديم. اكنون به خوبي حس ميكنيم كه خاتمي چه نعمتي بود. او با ايدهآل همه ما تفاوت داشت. هر كدام از جريانهاي سياسي به سهم خود نكاتي داشتند كه از او گلايه كنند.
اما در عين حال خاتمي به تنهايي خصوصيات برجستهاي داشت كه ميتوانست قدر مشترك تمام گرايشهاي اصلاحطلبانه باشد. به اين ترتيب براي مدت دو دوره رياست جمهوري او تجلي وحدت و اجماع جبهه دوم خرداد و حتي بسياري از گرايشهاي آزاديخواهانه ديگر بود.
اكنون با آشكار شدن نتيجه مرحله اول انتخابات رياست جمهوري واقعيت به گونه ديگري در برابر چشم ما ظاهر شده است. از هم گسيختگي طرفداران سابق خاتمي از يك سو و يكپارچگي جناح راست در پرتو نظام اطاعت خاصي كه آنها دارند از سوي ديگر، شرايطي ايجاد كرد كه بيش از پيش ما را به واقعيتهاي عرصه سياسي ايران واقف ميكند. به بيان ديگر اكنون خوب درك ميكنيم كه آن خاتمي كه قادر نيست به مطالبات سياسي همه به طور كامل جواب دهد و گاه با كوتاه آمدنهايش حرص همه را درآورده است، در عوض آنچنان خاتمي است كه قادر است به بخشي از مطالبات هر طيف اجتماعي جواب دهد و از پرتو همين فراگيري شخصيت او اجماع قابل توجهي را پشت سر خويش شكل دهد.
ما در مرحله اول انتخابات دوره نهم رياست جمهوري تقسيم شديم. سه طيف اصلي گرايشات اصلاحطلبانه و تحولخواهانه به ترتيب در پشت سه كانديداي مطرح معين، كروبي و هاشمي شكل گرفتند كه نفر سوم به واسطه پيشينه سياسي خويش بخشي از جريان راست سنتي را نيز به همراه داشت. اين سه نفر مجموعه آراي متمايل به اصلاحات را كه اگر بر فرض خاتمي در صحنه بود همه به سبد او ريخته ميشد به سه قسمت تقريباً مساوي تقسيم كردند. اكنون فرصت نقد اين تقسيم و رخدادهاي ماههاي گذشته نيست. همين قدر اشاره كنيم كه در اين تقسيم ما به مزيتهايي نيز دست يافتيم. ما توانستيم از بار سنگين به دنبال كشيدن يك جبهه بسيار متشتت و متنوع خود را رها كنيم و سبكبال در عرصه تبليغات برنامه ايدهآل خود را عرضه كنيم. كنده شدن از اين بار سنگين به ما قدرت مانور سياسي ويژهاي داد. ما توانستيم موج گستردهاي در پشت سر خويش در ارتباط با شعارهايي نظير حقوق بشر، آزادي بيان، توسعه سياسي و... به راه اندازيم.
موفقيت در كسب چهار ميليون رأي با همين شعارها آن هم با روشهاي ساده و متعارف سياسي كار سادهاي نيست. اما تنها اشكال كار در اين است كه اين ميزان از آرا براي به دست گرفتن قدرت كافي نيست.
چگونگي تقسيم آرا در انتخابات اخير نشان ميدهد كه در عرصه واقعيتها ما چارهاي نداريم كه در همان چارچوبهاي ائتلافي عمل كنيم. چارچوبهايي كه قطعاً دوباره ما را با مشكل عدم پاسخگويي كافي به شعارها و مطالبات طرفدارانمان مواجه خواهد ساخت. اما اگر غير از اين كنيم به هيچ چيز دست نخواهيم يافت. اين انتخاب سختي است. وقت زيادي هم براي فكر كردن نداريم. ما فقط همين سه چهار روز را فرصت داريم. ميتوانيم در عالم ايدهآلهاي خود سير كنيم، ميتوانيم هميشه ژست زيباي روشنفكرانه خود را حفظ كنيم و در قالب يك اپوزيسيون مظلوم و محروم از عمل سياسي به حضور اجتماعي خود ادامه دهيم. ميتوانيم منتظر بمانيم تا اگر امكان بود و شرايط اجازه داد تنها با برخي فشارهاي سياسي مطالباتمان را از دستگاه يكدست شده جناح راست بگيريم و براي هميشه امكان استفاده از ابزارهاي حكومت را منحصراً به رقيب واگذار كنيم.
در انتخابات نهم واقعيت اين است كه ما از ابتدا دنبال يك ايدهآلگرايي نبوديم. انتخاب نخست ما اين نبود كه مجموعه اصلاحطلبان از هم جدا شوند تا بتوانند فارغالبالتر شعار دهند. گزينه مورد اجماع هدف نخست همه ما بود. اما تعداد چهرههايي كه بتوانند در اين نقش ظاهر شوند زياد نبود. آنها كه ميتوانستند نيامدند و امروز بايد ببينند كه حاصل نيامدن آنها چه بود. بعد از استنكاف آنها ديگر راهي براي ما باقي نمانده بود جز آن كه تلاش خودمان را بكنيم.
به زعم ما دكتر معين ميتوانست گزينه قابل اجماعي باشد. انتخاب او كه خارج از چارچوب سازماني احزاب حمايتكننده خويش قرار داشت تنها براي تأييد صلاحيت نبود، بلكه اين نيت نيز وجود داشت كه گروههاي دوم خردادي بتوانند بر سر او توافق كنند. به دلايلي كه اكنون زمان پرداختن به آنها نيست اين اتفاق نيز نيفتاد. ما حركت خود را صادقانه انجام داديم و با تمام وجود تلاش كرديم. اما موج مورد نظر ما نتوانست آنچنان فراگير شود كه بر قدرت سازماندهي متمركز رقيب فايق آيد. تصور من اين است كه آن قدرت سازماندهي چندان بيش از رأي كانديداي اقتدارگراي راهيافته به دور دوم نيست، اما هيچ كدام از سه كانديداي مطرح ذكر شده قادر نبودند به تنهايي يك موج فراگير براي مقابله با آن به راه اندازند.
اكنون ما ماندهايم و تنها يك انتخاب، شرايط بسيار خطير است. ماندن در گرايشهاي بسيار زيبا و ستودني خويش ما را در عالم خيال متوقف ميكند. در واقعيت، تصويري كه در مقابل خود داريم حاكميتي يكدست است كه از هم اكنون اقتدارگرايان خود را براي جشن باشكوه آن آماده كردهاند. نظامي كه در آن به يمن افزايش قيمت نفت مقاديري از درآمد ملي صرف رضايتسازي در سطح توده مردم خواهد شد و بخش عمده آن به مصرف ايجاد يك طبقه حاكم قدرتمند و متشكل در نهادهاي خاص حكومتي خواهد رسيد. آنها پروسه ايجاد يك طبقه متشكل از خوديهاي حكومتي را تكميل خواهند كرد و يك اقليت هفت هشت ميليوني بسيار منسجم و چفتشده با حاكميت انحصاري را شكل خواهند داد. بعد از آن آنها قادرند با سازماندهي نظام انتخابات در فضايي گرفته و وهم آلود كاري كنند كه تا ساليان سال حضور يكدست آنها در حاكميت تضمين شود. در چنين شرايطي براي نخبگان كشور تنها يك راه براي ارتقا وجود دارد و آن نزديكي به حاكميت است.
براي فاصله گرفتن از اين كابوس دهشتناك آخرين فرصتها در حال سپريشدن است. تنها راه گريز از اين سرنوشت وحشتناك آن است كه به عالم خاكي برگرديم و آخرين بازي سياسي كه در چارچوب متكثر دولت اصلاحات امكان آن فراهم است را درست انجام دهيم. هاشمي رفسنجاني آخرين انتخابي است كه ميتواند نقشه طراحي شده را برهم بزند. براي بسياري دور از باور است كه امثال من چنين حرفي بزنند اما ما به عرصه سياست نيامدهايم كه كاخ روياهاي زيباي خود را بلند و بلندتر سازيم. ما خيلي دوست داشتيم ايران زيباي ما به رنگي كه ما پيشنهاد ميكنيم ساخته شود: جامعهاي آزاد، دموكراتيك، فرهنگي، متكثر، توسعه يافته و اخلاقي و داراي حكومتي مردمي، پاسخگو، عادل و برخاسته از اراده ملي. چه كنيم كه نشد. اكنون نگران آن هستيم كه از بابت يكدندگي، خودپسندي و عدم واقعبيني برخي از ما ايران ما تبديل شود به جامعهاي بسته، غيردموكراتيك، داراي فرهنگي فرمايشي و ديكته شده از بالا، يكدست و غيرمتكثر، توسعه نيافته و داراي اخلاقي چاپلوسانه و حكومتي يك سويه، غيرپاسخگو، با دستاني باز براي نقض حقوق شهروندي و غيرمتكي به اراده ملي و مشروعيت مردمي.
روزهاي حساسي است. من به سهم خود دوست ندارم در اين برهه حساس اشتباهي تاريخي مرتكب شوم. اگر نتوانستيم ايران را به شكلي كه دوست داشتيم بسازيم تلاش كنيم نگذاريم ايران ما آن شود كه آنها دوست دارند. ما خود را مادر واقعي ايران ميپنداريم. اگر قرار باشد پيكر ايران ما دو تا شود ما از آمال و آرزوهاي خود چشم ميپوشيم. فقط براي آن كه ايران ما بماند.
حيف است كه اين همه زحمت بعد از هشت سال پياپي از بابت اشتباه ما به باد فنا رود. ايران ما بزرگتر از آن است كه يك جا به كام يك جناح انحصارگراي سياسي فرو رود.
من هم مثل بسياري از دلسوزان و روشنفكران صريح حرف ميزنم صريحتر از هميشه. موقعيت، جاي ناز و عشوه سياسي نيست. هست و نيست ايران و مردم بزرگ آن مطرح است. بيترديد به هاشمي رفسنجاني رأي ميدهم و بدون واهمه از انتقادات، صريحاً همه دوستان و علاقهمندان را به اين تصميم دعوت ميكنم، تنها براي آن كه ايران خوار و خفيف نشود. پس از اين رأي هرگز در انتقاد به هاشمي آنجا كه موضوعيت داشته باشد چه مسأله مربوط به گذشته باشد چه حال، ترديد و واهمه نخواهم كرد. اما امروز بايد از رأي به هاشمي دفاع كرد بدون لحظهاي شك و دو دلي و اين دفاع نيز بايد فعالانه باشد. وقت زيادي نداريم. بايد تا جايي كه امكانپذير است نيروها را بسيج كنيم تا در يك جبهه متحد ضد انحصار برنامه از پيش طراحي شده جبهه ضداصلاحات را خنثي كنند. اين كار عملي است. بجنبيم.
تنها به خاطر ايران.
Posted by shirzad at 07:57 AM | Comments (10)
May 28, 2005
سرشار از گلايه
درحاشيه مصاحبه با آقاي كروبي (روزنامه اقبال 8/3/84)
روز پنجشنبه 22/2/84 به اتفاق دو نفر از همکاران روزنامه اقبال مصاحبه مفصلی با آقای کروبی داشتيم. متن کامل اين مصاحبه را می توانيد در روزنامه اقبال روزهای 8 و 9 خرداد ببينيد.
آنچه در زير می بينيد حاشيه ای است بر آن مصاحبه که در همان شماره اقبال نيز آمده بود
دلي سرشار از گلايه دارد. از همه كس، از همه چيز. گويي از مسيري كه تاريخ بيست و هفت ساله انقلاب طي كرده رضايت ندارد. طوري صحبت ميكند كه انگار ميخواهد تمام گذشتهها را با دستان خودش و با قدرت تمام از خاك بيرون بكشد و رويدادها را به گونه ديگري رقم زند. حافظهاي عجيب دارد. توان ثبت و ضبط رويدادها براي مردي كه بيش از چهل سال است با انقلاب ميزييد و از ريز و درشت آن باخبر است، به او قدرت برخورد ويژهاي داده است. بارها تسلط او به رويدادهاي گذشته به او قدرت استدلال خاصي بخشيده است، چه زماني كه در نوك پيكان مبارزه با بنيصدر قرار گرفته بود و چه آنگاه كه سپر بلاي اصلاحطلبان و خطشكن برخورد با شوراي نگهبان بود.
ريشسفيد اما خسته است. خسته از آن كه در حاشيه بماند و ديگران به زعم او كارها را درست پيش نبرند. دل را به دريا زده و اين بار خود به ميدان آمده است. به نظر نميرسد چندان به برد و باخت انتخابات توجه داشته باشد. ميخواهد حسرتزده نماند كه كاري ميتوانست بكند و نكرد. گوئيا با تمام مهمات و انبان مبارزهاش ميخواهد به يك نبرد ديگر تن دهد، شايد آخرين نبرد، شايد هم نه. به ياد ميآورم صحبتهاي كيانارثي، شيخ آرامي كه سالها با كروبي زيسته است، كه از شهامت ريش سفيد ميگفت آن زماني كه طلبه جواني بود بدون حتي يك موي سفيد، آنگاه كه در صحن مسجد گوهرشاد يك تنه به اعتراض به يك آخوند درباري كه به امام توهين ميكرد برخاست. ميگفت هنوز صداي مهيب كشيدهاي كه بر صورت مهدي كروبي جوان نواخته شد در گوشم پيچيده است. ميگفت و برق قطرات اشك در چشمانش حلقه ميزد.
زمين خوردن و از زمين بلند شدن عادت او شده است. بارها و بارها آن را تجربه كرده است. آخرين روزهاي مجلس ششم كه اصلاحطلبان غريبانه ذبح شده بودند، به دوستان نماينده روزهاي غربت بعد از مجلس سوم را يادآور ميشد كه به مراتب از اين سختتر بود. زماني او و دوستانش حلقهاي از ياران نزديك امام راحل(ره) را تشكيل ميدادند. بعد به مرور فراموشانده شدند و كار به جايي رسيد كه «در سايه و آفتاب انقلاب نشستهها» به او و دوستانش گفتند براي ورود به مجلس خبرگان بايد امتحان فقه بدهند و نهايتاً شبكهاي بيرحم وقيحانه به تخريب چهره آنها پرداختند.
اين افت و خيزها اما يك درس هميشگي به او داده است: اين كه هميشه در صحنه بماند و وجود خود را به حريفان سياسي تحميل كند. خاطرهها به ياد نميآورند كه منفعل شده باشد. بسياري با او بودند و امروز ره سكوت گرفتهاند. او منتظر رويدادها نميماند، با رويدادها حركت ميكند. براي بودن در عرصه سياست هيچ خط قرمزي نميشناسد. تا جايي كه به زور او را حذف نكنند در عرصه ميماند. همين نسخه را براي همه اصلاحطلبان نيز تجويز ميكند. معتقد است آنها بايد با اندك چهرههاي باقيمانده در عرصه انتخابات مجلس هفتم به صحنه ميآمدند و تلاش ميكردند اقليت قدرتمندتري در اين مجلس تشكيل دهند. گهگاه نيز گناه رأي نياوردن آنها كه مانده بودند را به گردن همين كنار كشيدن بقيه اصلاحطلبان مياندازد.
بدينسان در اين زمان دو رود موازي يكديگر از اصلاحطلبان در پهندشت ايران جاري شدهاند. گروهي كه شيخ، آنها را رهبري ميكند، عملگراياني كه تحت هر شرايطي در عرصه ميمانند، معتقدند اين همان چيزي است كه خودمان ساختهايم و با خوب و بدش بايد بسازيم. ميگويند انقلابي است كه خودمان كردهايم و با محصولات متفاوتش كنار ميآييم و گروهي ديگر كه جوانان عصر انقلاب و ميانسالان كنونياند. ميخواهند با ناراستيها جديتر برخورد كنند. معتقدند با تعارف و كنايه نميشود با اراده متراكم باندهاي قدرت مواجه شد. خط قرمز دارند و ميگويند تا جايي در بازي ميمانيم كه خود بازي خود را تعيين كنيم.
مصاحبه با ريش سفيد در اين عرصه پرچالش كاري است دشوار. نميخواستيم به تعارف و تمجيد بگذرد. در عين آن كه نميخواستيم به شكافهايي كه ضرورتي براي تعميق آنها نيست دامن بزنيم. اصلاحطلبان در سالي كه گذشت و اندكي از سالي كه در آن هستيم رفتار باكرامتي با يكديگر داشتند. اختلافات واقعي با يكديگر را به رسميت شناختند و دامنه آن را محدود ساختند و در همين حال روابطي احترامآميز و مدني با يكديگر را در پيش گرفتند. از اين آزمون سخت كمي بيش از يك ماه در پيش است، اما يك ماهي كه به مراتب دشوارتر از تمام زمان گذشته است.
در چنين شرايطي در محضر شيخ نشستيم و با او از همه چيز گفتيم و شنيديم. قريب به 5/2 ساعت به طول انجاميد. بارها گفت ضبط را خاموش كنيد ميخواهم يك چيزي بگويم. سپس در مدت خاموش بودن ضبط آزاد و بيمحابا اسامي مختلفي را گفت و گلايههايي كه چنين كردند و چنان شد. سياستمدار عجيبي است شيخ. به كرات هوشمنديهاي كمنظيري از خود نشان ميدهد كه لباسي پشمين و ناصاف از صراحت لهجه لري بر آن پوشانده شده است. زبان ديپلماتيك به كار نميبرد. نميتواند مكنونات خود را در لفافي از جملات چندپهلو بپوشاند. هر سخني كه ميخواهد بگويد برقي از ذهنش عبور ميكند كه اين ممكن است به فلان شخصيت يا بهمان كانديدا برخورد كند. حالا دشواري سخن گفتن خاتمي را بهتر ميتواند درك كند. راهي كه در پيش ميگيرد اين است كه از ما بخواهد دقايقي ضبطصوت را خاموش كنيم. در مورد گفتههاي ضبط شده نيز هرازگاهي از ما ميخواهد مطلب را در تنظيم روزنامهاي تلطيف كنيم و ما به او قول ميدهيم كه در هر صورت گفتههايش را با نظر او چاپ خواهيم كرد.
مصاحبهاي بود و مصاحبتي. شيخ چونان هميشه گرم و صميمي است. محبت بخشي از استراتژي سياسي اوست و بخشي از وجود او. نميتواند گهگاه عصباني نشود اما رنجش ديگران را سخت برميتابد. من اين را بيش از همه درك كردهام.
Posted by shirzad at 02:26 PM | Comments (0)
May 23, 2005
پيمان با ايران زمين
نقدى بر ديدگاه هاى خشايار ديهيمى
منتشر شده در روزنامه شرق مورخ 1/3/84
از ضديه نويسى و پاسخگويى به نوشته هاى اين و آن خوشم نمى آيد. اما چند روز پيش كه نوشته جناب خشايار ديهيمى را در شرق خواندم ذهنم حسابى درگير شد.
مترصد نوشتن چيزى بودم نه در پاسخ ايشان بلكه كلامى در همان باب كه ايشان گشوده اند لكن از منظرى ديگر و از دريچه اى متفاوت. راستش نمى دانم تا چه حد امثال من مخاطب ايشان هستند و چه كسانى بايد به طريقى سعى كنند اعتماد از دست رفته كسانى كه آقاى ديهيمى آنها را «ما» مى خوانند جلب كنند. احساس ايشان براى من بسيار قابل درك است، احساس مرغى كه در عزا و عروسى سربريده مى شود، احساس آدم هايى كه در هر شرايط مغضوب واقع مى شوند، احساس كسانى كه همواره بدهكارند، احساس كسانى كه شادكامى هايشان بسيار زود گذر است و محروميت شان بسيار ديرپا، احساس آنهايى كه ديگر نمى دانند چگونه خود را به سيخ بكشند و كباب كنند تا برخى به آنان اعتماد كنند و آنها را در دايره خودى هايشان راه دهند، احساس كسانى كه شايد قابل نقد باشند اما مستحق لعن نيستند. روى هم رفته احساس مظلوميت و محروميت از آنكه حداقل مورد درك ديگران واقع شوند. مى خواهم بگويم احساس ما نيز درست شبيه احساس امثال آقاى ديهيمى است اما از زاويه اى كاملاً متفاوت، شايد درست زاويه روبه روى منظرى كه ايشان توصيف كرده اند. بگذاريد خوانندگان از اين زاويه احساس هم به مسائل نگاهى بيندازند.
تا آنجا كه عمر سياسى من قد مى دهد از قريب به سه دهه پيش كه خود و دوستانم را در عرصه مبارزه اى سياسى يافتم هميشه ما محكوم بوديم و مورد تمسخر، فقط از اين رو كه بچه مسلمان بوديم. در مدرسه و دانشگاه روشنفكرانى كه خود را حقيقت محض مبارزه با امپرياليسم و سرمايه دارى مى شناختند ما را دست مى انداختند كه دچار توهمات خرده بورژوازى هستيم. تنها جرممان اين بود كه ته ريشى داشتيم، نماز مى خوانديم و دخترانمان حجاب داشتند. در آن روزگار فرض اوليه اين بود كه مذهبى ها ساده لوحانى هستند كه در مبارزه كم مى آورند. درست چيزى شبيه همان تلقى اعلام نشده اى كه امروز برخى در دل دارند و برخى در لابه لاى حرف هايشان ديده مى شود كه نهايتاً اين مذهبى ها نمى توانند منادى دموكراسى باشند.
ما بوديم در ميانه دو تلقى افراطى، يكى (به تعبيرى) روشنفكران رنگ و وارنگى كه با جامعه خويش كمترين پيوندى نداشتند و در اوهام خويش مردم را در قالب هاى محدود و تنگ ذهنى خود تحليل مى كردند و ديگرى متحجرانى كه دين را در قالب هاى تنگ نظرانه خود منجمد ساخته بودند و در عمل جز مناسبات شاهانه و استبدادى راهى را براى اداره جامعه نمى شناختند. انقلاب اسلامى ۵۷ اما حكايت آن بود كه از قضا جامعه در ميانه دو گرايش افراطى مسير ما را مى پسنديد. ايرانيان نه سر آن داشتند كه براى دستيابى به مدينه فاضله ادعايى روشنفكران متمايل به خارج، از چپ و غير چپ، دين و آئين خويش را چون لباسى كهنه از تن درآورند و نه مى توانستند در قالب هاى خشك و رنگ باخته مرتجعان و متحجران به ظاهر ديندار آينده اى براى خود، فرزندان و سرزمين شان تصور كنند. آنان دين آزاديبخش و ضد استبداد را برگزيدند. و بدينسان روشنفكران دينى با نمادها و سمبل هاى اندكى كه داشتند، نظير شريعتى و بازرگان از سويى و روحانيون تحول خواه و متفاوت نگر نظير امام راحل (ره) از سوى ديگر در صدر توجه مردم قرار گرفتند.
اما در تمام اين دوران ها از سوى كسانى كه مبارزه و حركت را حق انحصارى خود مى پنداشتند ما غير خودى بوديم و بدهكار همه. چرا؟ چون بيش و پيش از همه در عرصه عمل قرار داشتيم. نه اقشار و طبقاتى كه نگاه فرهنگى شان به آن سوى دنيا است از ما خوششان مى آمد و نه افراد به ظاهر ديندار. منظورم البته افراطى ترين نقاط طيف هاى فوق است وگرنه انصاف يك باره و به طور ناپيوسته در يك نقطه قطع نمى شود، از بى انصاف مطلق تا آدم هاى منصف نسبى در همه طيف ها يافت مى شوند. ما هم البته فرزندان پاك و بى خطاى خدا نبوديم و نيستيم. آدميم مثل همه، خطا داريم مثل همه و ممكن است مشكلاتى براى جامعه فراهم كنيم مثل همه. اما گويا در اين ميان هيچ كس و هيچ عامل ديگرى وجود نداشته و تاثير نگذاشته است. جامعه اى پرشور و انقلابى مى آيد، مى كوبد و تخريب هايى انجام مى دهد، همه هم سهم دارند از بزرگ و كوچك، از روحانيون عالى مقام تا روشنفكران صاحب نام. اما گويا بعداً همه، خردمندان و ناصحان بودند و هرچه گذشته بود را همان جوانان محدود و انقلابى مسلمان انجام داده بودند و بس. نمى خواهم وارد مصداق ها بشوم، اما در تمام افراط گرى هايى كه در كشور رخ داد آيا مى توان ردپايى از اعلام موضع جريان ها و شخصيت هايى كه امروز خردمندانه آنها را نقد مى كنند كه گويا در هيچ جريانى نبودند، پيدا كرد. نمى گويم هيچ نبود، اما انصاف اين است كه در تمام رخداد هايى كه امروز از وراى دو دهه تجربه و با استفاده از امتياز اطلاع از آينده آنها را نقد مى كنيم، همه شريك بودند، بى استثنا، فقط شايد كم و زياد داشت.
حكايت غريب اينجا است كه در قبال هر رخداد سوء و هر جريان منحرف از مصالح ملى گوئيا ما بايد پيشقدم شويم تا مسير اصلاح شود. خداوند كسانى را آفريده است كه هيچ گاه و تحت هيچ شرايطى مسئوليت و تقصيرى گردن آنها نباشد اما وظيفه داشته باشند كه ديگران را هدايت كنند و از آنها بخواهند كه نسبت به كرده هاى خويش توبه كنند. روشن است، در اين كشور كسانى هستند كه هيچ كرده اى ندارند كه نياز به نقد داشته باشد. آنها فقط گفته دارند، گفته هايى كه البته مى توان آنها را به نقد كشيد اما كسى فرصت اين كار را ندارد. ايران سرشار از كارهاى نكرده است، گستره اى بيكران از زمين هاى بكر است كه بايد كشت شوند. ميليون ها جوانى كه سراپا نيازند، نياز به همه چيز. و كسانى بايد دل به دريا زنند، به عرصه آيند تا ايرانى ديگر بسازند لايق نام ايران، اما در اين ميان گويا فقط معدودى وظيفه دارند و ديگران بايد برى از هر نوع وظيفه اى باشند. ظاهراً فقط بايد چندصد نفر آدم هايى كه به رغم برخى «سر تا پايشان اشتباه» است هميشه به صحنه بيايند. گويا ديگران تماشاچيان زمين فوتبالى هستند كه فقط يا بايد تشويق كنند و يا غر بزنند و فرياد كنند. غريب حكايتى است كه تمام كوتاهى ها را متوجه آنان مى دانند اما زمانى كه بايد كسى به ميدان برود باز هم چشم ها متوجه آنان است! سخن جناب ديهيمى بس تامل برانگيز است كه فرموده اند: «ما حقوق شهروندى برابر مى خواهيم. ما هم در سياست امكان بازى مى خواهيم. ما مى خواهيم باور كنيد كه به اندازه شما در اين مملكت سهم داريم. ما ديگر نمى خواهيم فقط تماشاچى و راى دهنده شما باشيم. ما مى خواهيم بازيگر صحنه اى باشيم كه در آن سرنوشت ما رقم مى خورد. ما حاضريم با شما ائتلاف كنيم، اما ديگر حاضر نيستيم فقط زايده شما باشيم.» اينها سخنانى بس ارزشمند هستند. نقل نكردم كه نقد كنم، اما آوردم كه بگويم اى كاش چنين باشد.
ما هم خسته شده ايم از اينكه كسانى براى احقاق حقوق شهروندى شان راهى جز توسل به ما نداشته باشند. ما هم خوشايند مان نيست كه كسانى به سهم خود در اداره مملكت باور نداشته باشند. اين سخنان براى ما بسيار گوشنواز است كه كسانى به جاى توقع صرف از ما و به جاى آويختن در دامان ما خود به صحنه بيايند و نقش شايسته خويش را ايفا كنند. خداى خود را شاهد مى گيريم كه ما از حضور ديگران در صحنه استقبال مى كنيم و به سهم خود در اين راه تلاش مى كنيم، همچنان كه كرده ايم. اگر تا به اين حد حاضر شديم براى دفاع از حقوق شهروندى و حق فعاليت سياسى ملى مذهبى ها هزينه دهيم تنها براى اثبات همين ادعاى صادقانه است كه ما نمى خواهيم تنها بازيگر صحنه سياسى ايران باشيم. اما دريغ كه بسيار كسان خودشان نمى خواهند به صحنه بيايند، چون كنار نشستن و از ديگران تقاضاى توبه كردن هم كم هزينه تر است و هم پر وجهه تر. تاسف ما اين است كه جز همين گروه هاى محدود سياسى (ملى- مذهبى ها) كه از اتفاق آنها هم از نسل روشنفكران دين هستند كس ديگرى به صحنه نمى آيد. ما هم خسته شده ايم از اينكه جمع كثيرى از روشنفكرانى كه به عقيده من با روشنفكران بريده از مردم دهه هاى گذشته تفاوت هاى بنيادين دارند محدوده تصميم گيرى شان اين است كه به ما راى بدهند يا به ما راى ندهند. ما نيز نيازمند موتلف سياسى هستيم نه دنباله روى سياسى. ما به صراحت و صداقت اعلام كرده ايم و اعلام مى كنيم كه قادر نيستيم احزاب ميليونى فراگير در سطح احزاب پيشرفته اروپايى در كوتاه مدت را سازمان دهيم. توان تشكيلاتى و سازماندهى ما بسيار محدود تر از انرژى عظيم و متراكمى است كه در جوان ها و عموم مردم ايران بكر و دست نخورده مانده است. چرا هميشه منتظر ما هستيد كه كارى بكنيم. به صحنه درآئيد و هر كارى كه مى توانيد بكنيد. چرا ما هميشه بايد مخاطب اين سئوال باشيم كه اصلاح طلبان نتوانستند جامعه را سازماندهى كنند. ما هيچ ابايى نداريم از اينكه بگوييم توان ما چندان بيشتر از آنى نبود كه شما ديده ايد. اما چرا ديگران نشسته اند و از ما مى خواهند. چرا خود دستى بالا نمى زنند و به عرصه نمى آيند؟ به عقيده من، ما صادقانه ترين آزمون خود را در انتخابات شوراها پس داديم و بعد از آن هر ادعايى مبنى بر آنكه خودى و غير خودى كردن ما مانع حضور ديگران است مسموع نيست. به صراحت مى گويم اين تنها توجيهى بر بى عملى، تنبلى و عافيت طلبانى است كه بسيار كار ها مى توانستند بكنند و نكردند. آنچه در آن انتخابات وظيفه ما بود آن بود كه با قبول همه هزينه ها راه را بر روى همه باز كنيم آنچنان كه هيچ كس بيرون تورى خودى و غير خودى نماند. اما ما ديگر مسئول آن نبوديم كه كسانى نمى خواهند حركتى داشته باشند. ما مسئول آن نيستيم كه بسيارى از روشنفكران فرهيخته ما حتى حاضر نيستند ده نفرشان با هم متحد شوند و بر سر پيمانى توافق كنند. متاسفانه شاهديم كه فرهنگ تشكل گريزى كه در واقع پوششى براى مسئوليت گريزى است باعث شده كه روشنفكران ما حتى از تشكيل گروه هاى كوچك صنفى براى احقاق حقوق محدود شغلى خويش نيز سر باز زنند. شكوه به كجا بريم؟
ما راه را در انتخابات شوراها گشوديم، اما بسيارى از دوستان راه كرشمه برگزيدند و بر ما ناز فروختند و نيامدند، گوئيا شوراى شهر و روستا ارث پدرى ما بوده كه با محروم شدن از آن مجازات مى شويم. شما را به خدا آن ديدگاهى كه در عمل مردم را تشويق به عدم شركت در آن انتخابات كرد در واقع همان ديدگاهى نيست كه به حقوق برابر شهروندى خويش اعتقادى ندارد. آيا اين همان نظرگاهى نيست كه كشور را سهم مشترك و منحصر اصولگرايان و اصلاح طلبان مى پندارد كه هرگاه از اين دلخورى داشتند چشمكى به آن بزنند؟
ما به راستى زايده سياسى نمى خواهيم. زايده تنها وبال گردن است و بلاى جان. زايده تنها به كار سنگين شدن بار مى آيد و جز ترمز و ايجاد اصطكاك نقشى ندارد. ايران به عناصر فعال نياز دارد، عناصرى كه همه واقعاً خود را شهروندان داراى حقوق برابر بپندارند. كسانى كه حاضر باشند مسئوليت عمل سياسى خود را به عهده گيرند. كسانى كه حداقل قادر به متحد كردن يك تشكل ۵۰ نفرى از عناصر مشابه خود باشند. كسانى كه حرفى براى گفتن داشته باشند و وراى نقد ديگران خود راهگشا باشند.
براى ما شرط و شروط نگذاريد كه بايد چنين و چنان كنيد تا ما به شما اعتماد كنيم. اعتماد شما و كليه روشنفكران ايرانى و هر شهروند معمولى البته براى ما سرمايه اى ارزشمند است. اين حق شما است كه به ما اعتماد بكنيد يا نكنيد. به خود مى باليم اگر حتى براى دوران محدودى كسانى كه خود را همفكر ما نمى دانند به ما اعتماد كرده باشند. اما از ما نخواهيد كه خودمان نباشيم. ما هويت، شخصيت و پيشينه خود را داريم. شايد هنوز آنقدر پير نشده باشيم كه همواره در گذشته زندگى كنيم ولى تجربه سياسى خود را بسيار زود شروع كرديم و اكنون براى خود هويتى ويژه داريم. به گذشته خويش نيز نقد ها داريم، خيلى بيش از آنچه كه ديگران دارند، به گذشته دور و نزديك. اما حاضر نيستيم پوسته هويتى خويش را فروشكنيم. در اين مسير مدعى نيستيم كه همه يا بايد ما را بپذيرند و يا نيروى سياسى معارض ما را. اگر كسى نمى تواند راى دهنده ما باشد بسيار خوب، راى و نظر خود را دنبال كند.
تاسف ما اينجا است كه آن سوى راى ندادن به اصلاح طلبان تنها يك تصوير وجود داشته باشد و آن انفعال و بى عملى يا چشم دوختن به منجيانى از آن سوى مرز ها و يا در غلتيدن به دامن كسانى كه سنخيتى با آنها ندارند، تنها به اين خاطر كه كسانى مى خواهند بر اصلاح طلبان ناز بفروشند. جناب ديهيمى، شايد ما بيش از شما نياز به آن داريم كه باورمان كنيد. باورمان كنيد به همان شكل كه هستيم نه بيش از آن و نه كمتر از آن. ما نياز به يك تصوير واقعى نسبت به اصلاح طلبان به خصوص در فضاى روشنفكرى كشور داريم. ما نه آنچنان هركول و قدرتمند بى منازع سياسى هستيم كه هرچه بخواهيم بتوانيم كرد و نه آنچنان دست بسته و ضعيفيم كه نتوانيم بازيگرى نسبى در عرصه سياست باشيم. ما همچون شما بسيارى كارها را مى توانيم بكنيم و بسيارى كار ها را نمى توانيم بكنيم. هنر سياست ورزى در تشخيص درست و واقع بينانه توانمندى هاى خود و ديگران است. نه آن تصوير پذيرفتنى است كه روزى عاشقانه خاتمى را توانا برهر كارى بپنداريم و نه اين تصوير كه گويى او قادر به هيچ كارى نبوده است.
برادر عزيز و دوست گرامى، ما اميدواريم پيمان نانوشته همه آنها كه دل در گرو آزادى ايران زمين و اعتلاى مردم بزرگ آن دارند، نه گسسته شود و نه حتى سست شود. البته پيمان هاى بسيارى حتى اگر بر برگ هاى فولادين هم نوشته شوند امروز هستند و فردا نيستند. اما از شما و همه آزادى دوستان مى خواهيم كه بر استحكام پيمان خود با ايران زمين و مردم ايران بيفزايند. در اين روزگار، انفعال و بى عملى و رها كردن كشتى ايران به كام امواج توفان ها حاكى از سستى پيمان با اصلاح طلبان نيست. اين كار پيمان با ايران را خدشه دار مى كند. ايران ملك مطلق اصلاح طلبان نيست. ما نسلى هستيم با تبارى معين و محدود، اما به تبار ايران بينديشيم كه از همه ما ريشه دارتر است.
جناب ديهيمى، بسيار كسان هستند كه به پوشيدن لباس محكوميت بر تن خويش خوگرفته اند. آنها هرگز تبرئه نخواهند شد چون خود، خود را بى گناه و صاحب حق نمى پندارند. آنها شهروندان درجه دوم نيستند اما هرگز نخواسته اند در قامت شهروند درجه اول به ميدان بيايند. آنها دوست دارند در بوق و كرنا كنند كه «ما را گناهكار مپنداريد، ما بى گناهيم». اين موضع، در واقع توجيه گر به صحنه نيامدن ها است. كسى كه واقعاً خود را بى گناه و مساوى با ديگران در حقوق شهروندى مى پندارد به دنبال سند تبرئه خويش نيست. او در عمل رفتارى بسان يك شهروند صاحب حق از خود نشان مى دهد. او ادعانامه هاى واهى عليه خود را به رسميت نمى شناسد كه بخواهد به دنبال حكم تبرئه خويش باشد. او خود را ابتدائاً مبرا از هر نقص و مجاز به هر نوع مشاركت در سرنوشت خويش مى بيند.
چرا بايد كسانى حكم تبرئه خويش را از ما بخواهند. چرا ما بايد روزى چند بار ذكروار بگوئيم كه از ديد ما ايران براى همه ايرانيان است. آيا اين ما نيستيم كه در دادگاهى غيابى محكوم شده ايم به اينكه به همه ايرانيان به يك ديد نگاه نمى كنيم. و آيا اين ما نيستيم كه حق داريم عتاب آميز از ديگران تقاضاى نگاه منصفانه و واقع بينانه داشته باشيم. آيا تصور نمى فرمائيد كه اين بار نوبت كسان ديگرى است كه «حرف هاى روشن، صريح و تعهد آور بزنند.»
Posted by shirzad at 12:51 PM | Comments (5)
May 05, 2005
مخاطبان كيستند؟
سرمقاله روزنامه اقبال 15/2/1384 -احمد شيرزاد
اظهارات ديروز جناب آقاي شاهرودي رئيس محترم قوه قضائيه اهميتي همسطح اظهارنظر چند سال پيش ايشان در مورد «تحويل گرفتن ويرانهاي از قوه قضائيه» دارد. اين سخنان نشان ميدهد كه كماكان آقاي شاهرودي از عملكرد بخشهايي از قوه قضائيه رضايت ندارد. هر چند كه اين بار وي تعبير ويرانه را براي اين دستگاه به كار نبرده است، اما شكايتهاي او از رفتار برخي بخشهاي دستگاه قضايي و ضابطان دادگستري در معنا چيزي كمتر از اين مفهوم را القاء نميكند. سخنان فوق بخشي از حرف دل اصلاحطلبان، حقوقدانان و عموم شهرونداني است كه نسبت به تضييع حقوق شهروندي نگران بودهاند و اينكه ايشان بدين نكات توجه دارند قابل تقدير است و تشكر.
آقاي شاهرودي براي دومين دوره تصدي رياست قوه قضائيه را دارد و ششمين سال خدمت خود را در اين سمت ميگذراند. چه عواملي باعث شده است كه ايشان نتواند در طي اين دوره طولاني بر عملكرد اين دستگاه تأثير راهگشايي داشته باشند؟ محافل و مراجعي كه طرف خطاب ايشان واقع شدهاند چه كساني هستند و چرا تخلفات آنها در طي اين مدت مديد ادامه داشته است؟ چرا رفتارهاي خلاف به قول آقاي شاهرودي «در برخي جاها رويه شده است»؟
محظورات آقاي شاهرودي در اين شش سال اخير چه بوده است كه در اين موقعيت زماني باب دل گشوده و گلايههاي خود را به ناگاه برملا كردهاند؟ آيا در تمام اين مدت رئيس قوه قضائيه از تخلفات رخ داده بيخبر بودهاند يا خبر داشتهاند و از قدرت كافي براي جلوگيري از روند خلافكاريها برخوردار نبودهاند؟
آقاي شاهرودي از «تشكيل پرونده در خارج از دادسرا خبر دادهاند»، گفتهاند «قاضي نبايد وظايف خود را با نيروي انتظامي خلط كند و ريش و قيچي را به دست آنها بسپارد»، ادامه دادهاند: «براي استنطاق و بازجويي يك مجوزي ميگيرند، ميبرند در بازداشتگاههاي خصوصي بدون حضور داديار و قاضي بازجويي انجام ميدهند»!ايشان رفتار با دستگيرشدگان را در مواردي شبيه كارهايي كه آمريكاييها در زندان ابوغريب انجام دادهاند، دانستهاند و نهايتاً دادسرايي كه اين طور عمل ميكند را لايق تخته شدن شمردهاند.
سخنان ديروز آقاي شاهرودي يك نقطه عطف است. اينها را نميتوان صرفاً گلايههايي از سر احساسات و عصبانيت يا گوشه و كنايههايي به كساني كه نميخواهند مستقيماً با آنها برخورد اداري كنند، دانست. اينها مواردي است كه هيچ كس نميتواند آنها را به حساب اهمال، كمتجربگي و ضعف اجرايي عوامل انجام آن به شمار آورد. تك تك اين موارد حتي اگر مصداقهاي محدود و انگشتشمار داشته باشد قابل گذشت نيست. فراموش نكنيم در عدالتي كه امام علي (ع) معيار و مصداق آن است كمترين تعرضي به حقوق يك پيرزن ذمي كه تحت حمايت حكومت او قرار دارد مسلمان را لايق جان دادن به حساب ميآورد.
به نظر ميرسد مسأله جلوگيري از روند خلاف و اصلاح دستگاهها و بخشهايي كه خطاب ايشان هستند يك موضوع است اما قبل از آن موضوع مهمتر آن است كه واقعاً چگونه بايد مصاديق اين امور بازشناسي شوند. چه كسي مسؤول است كه موارد اين خلافها را مشخص كند؟ آيا اينها نيز مصداق بارز فساد به شمار نميروند؟ آيا فساد تنها شامل مواردي نظير رشوه و اختلاس است يا سلب حقوق شهروندان، حتي متهماني كه احياناً تخلفاتي دارند نيز مصداق فساد به شمار ميروند؟ اگر قرار نيست اين سخنان مورد تكذيب واقع شود مردم بيصبرانه منتظرند بدانند موضوع خطاب آقاي شاهرودي چه كساني هستند و اگر قرار نيست آخر سر چند مأمور جزء نيروي انتظامي به عنوان متخلف معرفي شوند، انتظار ميرود عناصري كه در طي سالهاي گذشته بازداشتگاههاي غيرقانوني بر پا كردهاند و با سوءاستفاده از برگههاي سفيد به حقوق شهروندان تجاوز كردهاند معرفي و از كار بركنار شوند. مگر در تمام اين سالها اعتراض اصلاحطلبان به چه چيزي بود كه با حربه «سياسي بودن» به آن وقعي نهاده نميشد؟
مگر آنها غير از همين سخنان، حرف ديگري در زمينه قوه قضائيه داشتند؟
اللهم اصلح كل فاسد من امور المسلمين.
Posted by shirzad at 10:04 AM | Comments (6)