December 15, 2005
استقرار توده پر فشار
خبر اول-
چند روز پيش در حاشيه جلسه شورای مرکزی حزب، يکی دو تا از دوستان گوشی را دادند دست من که: "اخوی يک کمی فتيله حرفها و انتقادها رو بيار پايين، مثل اين که حسابی روی تو زوم کرده اند." پرسيدم: چطور؟ گفتند: "گويا در بولتن های خاص دارند نقل می کنند که فلانی اينجا چی گفته و آنجا چی نوشته و خلاصه از اين حرفها". دوستان آشنا به مراحل عملياتی جناح خاص هم اين هشدار را تاييد می کردند که اگر در بولتن ها زمينه سازی عليه کسی را شروع کنند خيلی خوشايند نيست و بوهای نامطبوعی از آن می آيد.
خبر دوم-
روز سه شنبه به دعوت معاونت پژوهشی دانشگاه کاشان به مناسبت هفته پژوهش و نيز سال جهانی فيزيک در آن دانشگاه سخنرانی داشتم. بنا به ملاحظه ميزبانان تلاش کردم اصلا بحثی در مورد مسائل سياسی روز نکنم و به قول بر و بچه ها کاملا پاستورِيزه حرف بزنم. قبلا يکی دو بار ديگر هم به آن دانشگاه رفته بودم (البته برای برنامه ها و سخنرانی های سياسی) و دوستان آنجا بخصوص دانشجوها با من آشنايی داشتند. وقتی سخنرانی من تمام شد و در حالی که برنامه هنوز ادامه داشت توسط برخی دوستان جوان به يک جلسه خصوصی برای گفتگو و سؤال و جواب خودمانی دعوت شدم. من هم که کاری نداشتم و معمولا (متاسفانه) حين سخنرانی ديگران به شدت خوابم می گيرد قبول کردم. به يک اتاقی در يکی از ساختمان ها رفتيم و حدود يک ساعت و نيم با بچه ها گپ زديم.
گويا در همين حين در مديريت دانشگاه ولوله افتاده بود و به دوستانی که جلسه گذاشته بودند هشدار داده بودند که ادامه حضور فلانی باعث خشم برخی برادران شده است و بايد هر چه زودتر آن برنامه تعطيل و ايشان (يعنی بنده) از دانشگاه خارج شود. بعدا کشف کردم که حقير از ظهر که وارد آنجا شده بودم لحظه به لحظه (حتی به هنگام قضای حاجت) تحت مونيتورينگ حضرات بودم. البته با وجود تشر تلفنی به دوستانی که جلسه گذاشته بودند ما محترمانه و بعد از خداحافظی از ميزبانان به تهران برگشتيم.
خبر سوم-
امروز قبل از ظهر به اتفاق اعضای شورای مرکزی و دفتر سياسی حزب مشارکت رفته بوديم ديدار آقای خاتمی (قول می دهم بعدا گزارش قشنگی از حواشی ديدار با ايشان خدمتتان ارائه کنم).
اما در ادامه دو خبر قبلی، قبل از آمدن آقای خاتمی دوستان خبر دادند که گويا در جلسه ای که روز قبل آقای علی لاريجانی با مديران مسؤل نشريات داشته، ضمن توجيه اين که چی به مصلحت است چی به مصلحت نيست، گفته که فلانی (يعنی بنده) از سر بی اطلاعی حرفهايی می زند که درست نيست، يا به صلاح نيست، خلاصه يک چيزی تو اين مايه ها.
جمع بندی-
ظاهرا علی آقای لاريجانی و اصحاب بولتن های محرمانه به اين نتيجه رسيده اند که همين چهار تا کلمه حرف حقير که با صد تا انا انزلنا و هزار تا احتياط ادا می شود و حداکثر به گوش بخش بسيار کوچکی از جامعه می رسد "دخالت در فراسوی گليم بنده" است و از حد کوپن جناح شکست خورده درانتخابات بالاتر است. شايد تا حدی اين نوع تصور برای ايشان که خودشان شخصا جزو "پيروزمندان عرصه انتخابات" بودند طبيعی باشد. البته فعلا لطف کرده اند هنوز به خود حقير حرفی نزده اند. گويا تقدير بزرگان قوم اين است که خدای ناکرده کسی ساز ناساز با مصالحی که آقايان تشخيص می دهند و تمام رسانه های کشور هم در خدمت پخش آن هستند ننوازد. خدا می داند در شرايطی که همين مقدار محدود از تشکيک نسبت به سياست های رسمی قابل تحمل نيست، چگونه ممکن است ارباب حکومت اشتباهات شان را تصحيح کنند؟
تحليل هواشناسانه-
در هر حال آن طور که هواشناسان (يعنی کسانی که می دانند باد از کدام طرف می وزد) گزارش می دهند، علامتها حاکی از آن است که هوا يک کمی پس است و "استقرار يک توده پر فشار باعث افزايش غلظت آلاينده ها در سطح تهران شده است به طوری که به سختی می توان نفس کشيد. به همين دليل به بيماران قلبی (يعنی آنها که دلشان هُرّی می ريزد پايين) توصيه می شود که اگر کار مهمی ندارند (يعنی از دستشان بر نمی آيد) به منطقه آلوده مرکز شهر نزديک نشوند!
ضمنا تا اطلاع ثانوی محدوده اضطرار (يعنی منطقه ای که نبايد به آن نزديک شويد وگرنه جريمه می شويد) چند برابر وسيع تر شده است!"
قرار بود وقتی آقای لاريجانی رئيس جمهور می شوند "هوای تازه" بيايد. مثل اين که هواشناسی در آن زمان دچار اشتباه در محاسبه شده بود. شايد دليلش اين بود که در آن بهار دل انگيز (که همه حرفهای قشنگ قشنگ و شاعرانه در باره آينده می زدند) کسی باورش نمی شد که چشم به هم بزنی زمستان سرد و سنگين با آن توده های پر فشارش مثل بختک روی سر مردم خواهد افتاد!
حالا کمی صبر کنيد زمستان با همه روسياهی اش می رود کنار.
Posted by shirzad at 04:02 PM | Comments (16)
December 14, 2005
مسدود شدن حساب
يکی از همکاران که مدتی در کشور سويس به تحقيق اشتغال داشت به تازگی نامه ای دريافت کرده از يکی از بانکهای کشور مذکور که قبلاً در آن حساب داشته. در اين نامه مسئول بانک به وی يادآور شده که آنها اخيراً "بعضی از ارتباطات تجاری و داد و ستدهای خود" را مورد بازبينی قرار داده و تصميم گرفته اند که بخشی از سرويس های بانکی خود را از اين پس (با طرف مربوطه) قطع کنند. سپس به او اطلاع داده اند که از تاريخ صدور نامه, آن بانک هر نوع داد و ستد را با وی قطع خواهد کرد و از او خواسته اند که ظرف سی روز، مانده حسابش را منتقل کند.
برای ايرانيانی که به هر دليل با خارج مراوده دارند اينها رخدادهای جديدی است که روز به روز فرا می رسند. شايد دوستانی که مراودات تجاری يا صنعتی بيشتری با خارج دارند نمونه های برجسته تری از تغيير رفتار جهانيان با ايرانيان را بتوانند ذکر کنند. به نظر می رسد روند تحقير و رفتار توهين آميز با هم وطنان ما هر چه می گذرد شدت بيشتری می گيرد. بحمدالله برخی از مسئولان کشور و اصحاب تريبون نيز با تمام قوا در تلاش اند تا توجيهات قابل قبول تری نزد افکار عمومی دنيا برای اين رفتار تحقيرآميز فراهم کنند.
دوست ديگری نقل می کرد که اخيراً رفتار در فرودگاه ها با مسافران ايرانی به طور قابل ملاحظه ای تفاوت کرده است. می گويند مأموران خارجی وقتی پاسپورت ايرانی را دست آدم می بينند انگار جن ديده اند, همکارانشان را صدا می زنند, با هم پچ پچ می کنند, قيافه آدم را ورانداز می کنند و بعد از کلی بررسی و کنجکاوی بالاخره اجازه عبور می دهند. شاهدی می گفت در يکی از پروازهای ايران اير بعد از رسيدن به يک کشور اروپايي مدتی هواپيما را روی باند نگه داشتند و سپس به محل خاصی برای خروج مسافران هدايت کردند که آنها به جای عبور از دالان های متحرک معمول در فرودگاهها, از پله جداگانه خارج شوند و سپس حين خروج, سگ های پليس از فاصله نزديک به بوييدن و وارسی آنها پرداختند.
شايد برخی از فرنگی ها می دانند که بخش اعظم ايرانيان سزاوار اين رفتار نيستند و نمی توان به آنها ظنين بود. اما احتمالاً پس از يک حساب سرانگشتی با خود می گويند اگر به يک ده هزارم ايرانی ها هم بايد مشکوک باشيم بهتر است مراقب همه شان باشيم. اصل برای آنها منافع و امنيت خودشان است و می خواهند احتمال مخاطرات را به صفر برسانند. به همين دليل چندان کک شان نمی گزد که ما از رفتارشان ناراحت شويم. آنها برای برطرف کردن هر احتمال کوچکی حاضرند هزينه دلخوری ايرانی ها و ساير مسلمانان را بپردازند, لااقل فعلاً . اما آيا ما به عنوان ايرانی و مسلمان می توانيم از اين قبيل رخدادها بي تفاوت عبور کنيم؟
Posted by shirzad at 05:23 PM | Comments (7)
November 26, 2005
كلاه سر اصفهاني ها
ما اصفهاني ها اسم مان به زرنگي در رفته است، اما بعضي وقتها حسابي كلاه سرمان مي رود. در يكي از اين روزنامه هاي اقتصادي كه سرشار از آگهي است و در فرودگاه مجاني به مسافران مي دهند، خبري خواندم از قول رئيس دادگستري استان اصفهان كه برايم جالب بود. وي گفته بود: " بدهي دو صندوق كه بيش از 600 ميليارد تومان بود اكنون به 110 ميليارد تومان تقليل يافته است."
شايد بعضي دوستان بحران صندوق هاي قرض الحسنه را يادشان رفته باشد.
يادآوري كنم كه از حدود سالهاي 79 و 80 كه وضع اقتصادي مردم يك تكاني خورده بود تعدادي از صندوق هاي قرض الحسنه در شهرهاي مختلف با تبليغات گسترده سعي در جذب سرمايه هاي كوچك و بزرگ آنها كردند . در آن زمان صندوقهاي ياد شده آنچنان تسهيلاتي را پيشنهاد مي كردند كه چشم هر صاحب پولي گرد مي شد. خاطرم هست حدود سال 81 يك كارشناس جوان اقتصاد پيش من آمد و با عدد و رقم و محاسبه نشان داد كه اين تسهيلاتي که صندوقهاي مذكور پيشنهاد مي دهند با هيچ منطق اقتصادي سازگار نيست و تا وقتي مي تواند دوام داشته باشد كه سيل مراجعه كننده براي سپرده گذاري ادامه داشته باشد. وي پيش بيني مي كرد كه دير يا زود اين حباب ها مي تركد و صندوقهايي كه مثل لوبياي سحر آميز رشد كرده اند قادر به پاسخگويي به تعهداتشان نخواهند بود.
اين اتفاق هم افتاد و سال 83 تقريباً اوج اين داستان را در شهر و استان اصفهان شاهد بوديم. اين را هم اضافه كنم كه ماهها قبل از آنكه گند قضيه در آيد مسوولان وقت در اصفهان تلاش كردند به مردم بگويند كه حساب و كتاب اين صندوقها درست نيست و بي جهت پول بي زبان را دست كساني ندهند كه وعده و وعيدشان قابليت اجرائي ندارند . اما ضمن آنكه از طرفي اطلاعيه هاي استانداري درست از صدا و سيما منتشر نمي شد، و برعكس شب و روز تبليغات چند صندوق قرض الحسنه معروف پخش مي شد؛ مردم هم از پولدار و بي پول هجوم آوردند كه از حلواي خيراتي بي بهره نشوند. عده اي اندك پس اندازشان را وسط گذاشتند، كساني طلاهايشان را فروختند و حتي بعضي ها از صندوقهاي كوچكتر محلي پول قرض كردند و بردند در اين صندوقها سپرده گذاشتند تا بعد از مدتي چند برابر، وام بگيرند. من خودم مراجعه كننده داشتم از كارمندان كم در آمد كه مي گفت: " يك پولي به من قرض بده بروم در يكي از اين صندوقها بگذارم تا وقتي وام گرفتم پول تو را پس دهم و گرهي از كارم باز كنم" !
ماجرا طولاني است و جزئيات زياد دارد. اما هرچه بود به نقل از رئيس دادگستري اصفهان در همان خبري كه اول نوشته ذكر كردم ، روي هم رفته 600 هزار نفر از اهالي محترم اصفهان كلاه سرشان رفت و آلوده به اين ماجرا شدند. خوب دقت فرمائيد عدد چيست: ششصد هزار اصفهاني كه نامشان در زرنگي شهره آفاق است گول چند نفر جوان رند همشهري خود را خوردند و چند سالي براي بازگشت پول زبان بسته خود سماق مكيدند. حالا اگر شما اصرار داشته باشيد كه فقط همين چند نفر آدم به ظاهر زرنگ، سمبل اصفهاني ها هستند و آن ششصد هزار نفر مثلاً از جاي ديگري به اصفهان مهاجرت كرده اند، حرفي نيست! اما واقعيت، ظاهراً همين است كه گفتم، يعني ششصد هزار اصفهاني زرنگ ، كه علي القاعده چندان از پول بدشان نمي آيد، چند سالي حسرت بازگشت اصل پولشان را خوردند و گويا هنوز چهل هزار نفرشان كه احتمالاً حجم سپرده هايشان بيشتر بوده ، در انتظارند.
اين را داشته باشيد تا يك ماجراي كوچك را برايتان نقل كنم . چند هفته پيش در اصفهان از جايي به جاي ديگر مي رفتم . راننده سواري داشت در مورد بدي اوضاع و احوال و نابساماني اجرايي كشور گله و شكايت مي كرد. يكي از مسافران به طعنه گفت: خوب اين از آثار و عوارض همين رأيي است كه خودمان داديم . بعد معلوم شد راننده محترم نيز خودش جزو رأي دهندگان به رئيس جمهور منتخب است. پرسيدم : پس شما با چه انگيزه اي به ايشان راي دادي؟ گفت (با لهجه اصفهاني بخوانيد) " دِ گفتن ارزون مي شِد"!
هنوز كه هنوز است خيلي از تحليل گران در تحليل راي شگفتي ساز اصفهاني ها در انتخابات اخير شگفت زده اند. آقاي كروبي كه به هيچ وجه ول كن قضيه نيست. يك شب (درمهماني سالگرد تاسيس روزنامه شرق) يقه من و آقاي مزروعي را گرفته بود كه بگوييد ببينم ماجراي اين آراء اصفهاني ها در انتخاب رياست جمهوري چي بوده . ايشان و بعضي بزرگان ديگر معتقدند آراء داده شده به اصفهاني ها نمي خورد و حسابي به آن آب بسته اند. البته در كشور ما در اين قبيل موارد نعمت آب، فراوان است ، اما اگر به آراي تهراني هاي محترم هم كه تصور مي كنند قادرند همه بچه شهرستاني ها را سركار بگذارند نگاه كنيم دست كمي از آراء اصفهاني ها ندارد.
به هر حال صرف نظر از تبليغات پرحجم و ويژه اي كه در نواحي خاصي از تهران و اصفهان صورت گرفته بود و عمليات ويژه روزهاي انتخابات ونيز كنار كشيدن حدود نيمي از مردم اين شهرها، گاهي بايد قبول كرد كه مردمي كه به حسابگري معروفند ممكن است يك جاهايي هم حسابشان اشتباه از كار در آيد!
Posted by shirzad at 06:41 PM | Comments (1)
November 23, 2005
آنها مجازند ...اما ...
شنبه همين هفته (28/8/84) به دعوت بچههاي دانشجوي شهر خوانسار قرار بود بروم آنجا سخنراني كنم. شهر كوچكي است در منطقهاي فوق العاده سردسير و كوهستاني. تابستانهاي خوش آب و هوايي دارد و ييلاقي است. در عوض تا دلتان بخواهد زمستانهايش سرد است. بروبچهها گفتند از اول پاييز تا حالا دو سه بار برف آمده و شبها دماي هوا گاهي تا ده درجه زير صفر ميرود. به همين جهت توصيه كردند لباس گرم حسابي بردارم.
قرار بود ماشين بفرستند اصفهان،از آنجا برويم خوانسار. يكي دو ساعت راه است. معمولا شنبهها در اصفهان كلاس دارم. آن روز قرار بود از دانشجوها امتحان بگيرم و بعد از امتحان راهي خوانسار شويم. دقايقي از امتحان نگذشته بود كه يكي از بچههاي خوانسار زنگ زد. گفت: "تا ديروز هيچ مشكلي نداشتيم و قرار بود طبق برنامه سخنراني شما برگزار شود. اما امروز صبح به طور غير منتظره يكي از بچههاي برگزار كننده را به اداره اطلاعات خوانسار احضار كرده و به او اخطار دادهاند كه اين برنامه حساس است و نبايد برگزار شود". ظاهرا طبق روال معمول به آن شخص گفته بودند: "ما دستور نمي دهيم اما توصيه اكيد مي كنيم كه جلسه را لغو كنيد". گويا هشدار داده بودند كه اگر جلسه برگزار شود، گردانندگان جسله بعد از گوشمالي مفصل، آن شب جايشان در بازداشتگاه است و فلاني( يعني بنده) هم با خفت از شهر بيرون خواهد شد.
من در آن موقعيت تصميم خاصي نمي توانستم بگيرم و قادر به تشخيص دقيق موقعيت محل نبودم. در اثناي دو سه ساعتي كه داشتم امتحان ميگرفتم بچههاي خوانسار چندين تماس داشتند و ارزيابيهاي متفاوتي از وضعيت آنجا را بيان ميكردند. گهگاه گفته ميشد كه بعضي از مسئولان محلي (كه مسئولين قبلي هستند چون هنوز سونامي به آنها نرسيده است) نيز به دانشجويان توصيه كردهاند كه بر برگزاري جلسه اصرار نكنند.
در اين شك و ترديد بوديم كه دوستان خوانساري خبر دادند مسئله به صورت ديگري منتفي شده است. از قرار، كساني با مسؤل سالن محل سخنراني تماس گرفته اند و او را تحت فشار قرار دادهاند كه سالن را پس بگيرد. اضافه كنم كه بچههاي برگزار كننده چون نتوانسته بودند براي برگزاري سخنراني از هيأت سه نفره دانشگاه مجوز بگيرند، تلاش كرده بودند تا از سالن ديگري خارج از دانشگاه استفاده كنند. به اين ترتيب مسئله تمام شد و سخراني انجام نشد.
اين ماجرا را به تفصيل شرح دادم چون كم و بيش روالي است كه در جاهاي ديگر هم تكرار شده و به احتمال قوي با از دست رفتن اندك امكانات دولتي كه در اختيار اصلاح طلبان بود در ساير جاها نيز تكرار خواهد شد. فرمول كار اين است: نخست تا جايي كه امكان دارد مسئولين مربوط را تحت فشار ميگذارند تا مجوز ندهند. اگر به هر دليل، مثلا به دليل اصرار جوانهاي دانشجو يا استقلال عمل بعضي از مسئولان، مجوز صادر شد و قرار شد يك سخنراني در محلي برگزار شود، مشابه همين ماجراهايي كه ذكر كردم تكرار ميشود؛ يعني حداكثر هشدار، تهديد، ارعاب و امثال آن، اما بدون بر عهده گرفتن مسئوليت ممانعت از برگزاري سخنراني. اگر در اين مرحله موفق شوند بعد از گذشت دو روز همه چيز را انكار ميكنند، چون هيچ دستور كتبي در كار نيست و همه صحبتها شفاهي انجام شده است. حداكثر لطفي كه ممكن است بكنند اين است كه مثلا مي گويند: "ما گفتيم حساسيت هايي در منطقه وجود دارد كه ممكن است باعث دردسر شود، والا ما كي گفتيم سخنراني را به هم بزنيد؟ خودتان چنين تصميمي گرفتيد". و بالاخره اگر فشارها و تهديدها موثر واقع نشد و برگزار كنندهها بر انجام سخنراني اصرار ورزيدند، قدم بعدي آن است كه يك جوري جلوي رسيدن سخنران را به محل بگيرند و بعدا بگويند سخنران خودش نيامد. و اگر تمام اين تمهيدات كارساز واقع نشد كه ديگر خودتان مي دانيد چه اتفاقي ميافتد... .
اين گذشت و رفت. اما من سعي مي كنم خود را جاي جوانان دانشجويي بگذارم كه در يخبندان خوانسار تلاش كردند شبي گرم داشته باشند. به راستي اصحاب قدرت كه اكنون بادي به دماغ انداختهاند كه توانستهاند جلوي هر چه مورد پسندشان نيست را بگيرند، با خود فكر كردهاند كه براي اين جوانان چه راهي را باز گذاشتهاند. در حال حاضر درصد كمي از دانشجويان در دانشگاههاي پرتحرك شهرهاي بزرگ تحصيل ميكنند. شمار عمده دانشجويان كشور در مراكز كوچك آموزش عالي و در شهرهاي كوچك مشغول به تحصيل اند. فقط وقتي حادثهاي مثل زلزله بم رخ ميدهد و جمعي از آنها زير آوار تلف مي شوند يادمان مي آيد كه آري مثل اينكه در مجتمعهايي از شهرهاي كوچك و متوسط عدهاي دانشجو براي خودشان حيات دارند.
به يمن سياستهاي فرهنگي جمهوري اسلامي، كه اكنون با قرائتهاي ويژه دولت احمدي نژاد در هم آميخته، بحمدالله هزار و يك ممنوعيت براي جوانها گذاشته ايم، به طوري كه چپ بروند و راست بيايند با ديوار كارهاي ممنوع برخورد ميكنند. هيچ نوع برنامه تفريحي برايشان مجاز نيست. اگر بخواهند يك گردش ساده علمي يا گشتي دانشجويي در طبيعت داشته باشند معاونت دانشجويي پولي ندارد به آنها بدهد و مثنوي ميخواند هفتاد من، از نداشتن بودجه و امكانات كه "ما به زور براي شما غذا و خوابگاه تهيه مي كنيم" و قس عليهذا. البته اگر دانشجويان عضو بسيج بخواهند كوه بروند، سفر بروند، براي رهنمود گرفتن از مقامات جايي جمع شوند، در وسط كوير لوت از فناوري هسته اي دفاع كنند، در جايي تظاهرات كنند و ... همه نوع امكانات برايشان فراهم است. اگر بعد از هزاران بالا و پايين كردن و اخذ صنار كمك از معاونت دانشجويي و نهايتا گذاشتن از پول توجيبي و كمك هزينه ناقابل دانشجويي، بيچارهها دل به دريا بزنند، اتوبوسي بگيرند و گردشي بروند، آنگاه است كه از صد جا بايد براي نظارت بر كارشان مجوز بگيرند كه مبادا خطايي سر بزند و مثلا صداي خنده شيطنتآميز دانشجوي مؤنثي دل برادران با ايمان را به لرزه درآورد! اگر هم بروند و برگردند بابت هر دقيقهاش اعلاميهها صادر ميشود و خون داعيهداران ارزشها به جوش ميآيد. گويي برخي مقامات سياسي و مذهبي شهرهاي كوچك هم هيچ كاري ندارند جز اين كه سراپا آماده باش باشند كه مبادا خطايي از جوانان دانشجو سر بزند.
به راستي به خبرها دقت كنيد. چقدر شنيدهايد كه در دانشگاهي برنامه سرگرم كنندهاي باشد؟ گروه تئاتري، پخش فيلمي، برنامه موسيقي و امثال آن؟ شايد گهگاه در دانشگاههاي بزرگ تهران و برخي شهرهاي بزرگ اين قبيل برنامهها و يا فعاليتهاي گروههاي فوق برنامه بتواند بخشي از دانشجوها را به خود مشغول كند، اما هيچ به دختر و پسر دانشجويي كه در بروجرد، آباده، گلپايگان، فيروزآباد ممسني، سبزوار، شيروان و صدها شهر ديگر ايران در يك مجتمع آموزش عالي كوچك كه ساختمان آن چندان با يك دبيرستان تفاوت ندارد، تحصيل می کند، فكر كردهايم. آنها يك صدم همان امكانات محدود دانشجويان شهرهاي بزرگ را هم ندارند. آنها مثل دوستان درس خوان تر يا خوش شانس تر يا پولدارتر خود كه در دانشگاههاي بزرگ درس می خوانند، نمی توانند خارج از وقت تحصيل خود در اين شركت و آن بنگاه كار نيمه وقت كنند و يا به تماشاي مسابقه فوتبال بروند و يا حداقل الكي اتوبوس سوار شوند و در شهر گشتي بزنند.
برخي از اين شهرهاي كوچك حتي سينما هم ندارد، حتي سادهترين امكانات ورزشي هم ندارد و سرتاپاي شهر را ميشود در يك ساعت پياده طي كرد. دست از پا هم خطا كني همه شهر خبردار ميشوند. هيچ فكر كردهايم يك جوان دانشجو كه بعضا از شهر بزرگ هم آمده، در اين شهرها چه كاري براي انجام دادن دارد؟ اكنون چند ماه است مجوز يك كنسرت خشك و خالي و با رعايت تمام ضوابط نظام حتي در شهرهاي بزرگ هم داده نشده است، چه رسد به شهرهاي كوچك.
حال در اين شرايط ويژهاي كه براي جوانها ساختهايم و در حالي كه تمام درها به رويشان بسته است، برخي از آنها كه اتفاقا احساس مسئوليت بيشتري هم دارند و دغدغههاي عمومي جامعه را از زندگي شخصيشان بيرون نكردهاند، با خود فكر ميكنند بسيار خوب، بگذار رو به سياست آوريم تا دستكم بفهميم در دنيا و در كشورمان چه ميگذرد. آنها با اين محاسبه كه گويا انجمنهاي اسلامي تنها دريچههاي بازمانده براي فعاليت جوانان دانشجوست وارد صحنه ميشوند تا شايد انرژي جوانيشان را بر سر اين آخرين دريچه بازمانده براي بروز نشاط جواني تخليه كنند. اما گويي اين در باز است اما فقط براي يك نوع فعاليت!
درست است، از مقامات عالي رتبه نظام نقل كردهاند كه خدا لعنت كسي را كه نميگذارد دانشجوها سياسي باشند؛ اما گويا منظور آن است كه سياسي باشند به نحوي كه بنشينند در مورد آن كه چگونه ميتوان از قدرتمندان نظام حمايت كرد بحث كنند.
بلي آنها بايد در عرصههاي سياسي وارد شوند اما فقط در جايي كه زبان مسئولان نظام به جهت مصالح سياسي براي دادن شعارهاي غليظتر بسته است.
آنها بايد خروش برآورند، اما تنها در مقابب سفارت انگليس!
آنها بايد در هر مسئلهاي وارد شوند اما اگر تنها از نوع اعتراض به قتل ادواردو آنيلي باشد!
آنها بايد مدعي عدالتجويي باشند و خواهان برابري اقتصادي شوند، اما فقط در بحث گرفتن دانشجوي پولي و در اعتراض به رانتخواريهاي ادعايي خاصي كه سمت و سويش مشخص شدهاند!
آنها مجازند و حتي تشويق ميشوند كه در بحث فناوري هستهاي و چالش با دنياي خارج وارد شوند و اظهارنظر كنند اما تنها در صورتي كه اطلاعات كارشناسي مورد نياز را از منابع مطمئن دريافت كرده باشند!
آري آنها مجاز به هر نوع اقدامي هستند اما به شرط آن كه در راستاي حمايت از مواضع رسمي حكومت باشد.
آنها حق دارند هر اتوبوسي را سوار شوند، به شرط آن كه اتوبوس بسيج باشد! آنها ميتوانند دستهايشان را به هم گره بزنند، اما در صورتي كه منظور، تشكيل حلقه انساني در مقابل سايت نطنز باشد!
آنها ميتوانند به مسافرتهاي دسته جمعي به هر شكل كه بخواهند و به هرجا كه بخواهند بروند، اما به شرط آنكه شكل و جايش توسط نهادهاي رسمي تعيين شده باشد!
آنها ميتوانند در هر سخراني شركت كنند، اما به شرط آنكه سخنرانش مثل بعضيها مسئلهدار نباشد!
آنها حق دارند هر سخنراني را كه دوست دارند براي سخنراني به شهر كوچك محل تحصيل خودشان دعوت كنند، اما به شرط آن كه آن سخنران جزو ليست مورد تاييد هيئت سه نفره، مسئول حراست، امام جمعه شهر، بسيج منطقه، نماينده مجلس، اداره اطلاعات و احتمالا در آينده نزديك اداره ارشاد محل باشد.
سخنرانيها و برنامههاي خارج از چارچوب حكومت در شرايطي با سياست حذف و سانسور مواجه ميشوند كه مسئولان عالي رتبه نظام از اعتقاد عميق به اصل آزادي بيان سخن مي گويند. از دو حال خارج نيست يا آن كه بدنه نظام بويژه در شهرهاي كوچك با سياست رأس نظام هماهنگ نيست و از كساني دستور ميگيرد كه وقت نميكنند خطابههاي رسمي مسئولان نظام را گوش دهند. و يا اين كه منظور از آزادي بيان آن نيست كه منتقدان و صاحبان نظرات غيررسمي را نيز در بر بگيرد.
خدا كند احتمال اول درست باشد.
Posted by shirzad at 11:53 AM | Comments (6)
November 14, 2005
کاپشن احمدی نژادی، 5000 تومان
يکی از دوستان از کرج آمده بود. می گفت: چند روز پيش در ورودی کرج يکی از اين وانت هايی که لباس می فروشند ايستاده بود و داد می زد: "کاپشن احمدی نژادی، 5000 تومان"! شايد اين خبر از اساس دروغ باشد و در واقعيت کسی از سر جانش نگذشته باشد که چنين کاری کند. اما نقل اين خبر يا شايعه و کلا اين قبيل گفته ها حکايت از آن دارد که در قضاوت عامه مردم هر کس برای خودش استاندارد هايی به همراه می آورد.
يادم می آيد سه چهار سال پيش می خواستم عينک بخرم. تازه از اين عينک های ظريف طلقی آمده بود که دسته های آن روی شيشه بسته می شد. در عينک فروشی ها اين نوع عينک به مدل خاتمی معروف شده بود، چون آقای خاتمی جزو اولين کسانی بود که از اين مدل استفاده می کرد، آن هم از نوع فوتوکروميک و دارای لايه ضد انعکاس!
تصديق می فرماييد که مقامات محترم گريزی ندارند از آن که حتی در لباس پوشيدن شان مورد قضاوت قرار گيرند و حتی گاهی خواسته يا ناخواسته مدل خاصی از پوشش به نام آنها تمام شود. اماچه بسا در اين فرايند نگاه جامعه نيز در نوعی استاندارد سازی نقش ايفا کند.
Posted by shirzad at 04:00 PM | Comments (5)
November 10, 2005
"هزينه دار" يا "نان دار"
روی تابلوی دانشکده تصوير پيام وزير علوم به مناسبت سالروز 13 آبان توجهم را جلب کرد. نسخه ای از آن تهيه کردم و چند بار با دقت خواندم. در اين پيام آمده بود: "گراميداشت روز 13 آبان, پاسداشت روحيه آزادی خواهی و استکبار ستيزی ملت است ... نماد عدالت خواهی و طاغوت ستيزی است ... لبيک دانشجويان به خروش حضرت امام (ره) با پيشينه حرکت 16 آذر جنبش دانشجويي, نقشی مهم در پيروزی و تداوم اين ندا و رسالت الهی داشت ...". ادبيات متن پيام جناب وزير لحن و سياق بيانيه های انقلابی دو دهه پيش را دارد.
اين پيام و آن ادبيات شايد القاگر آن باشد که آقای وزير در متن حرکت های انقلابی دانشجويي قرا داشته اند. البته به لحاظ سنی ايشان در بحبوحه آن حرکت های پرشور و از جمله ماجرای 13 آبان دانشجو بوده اند. اما راستی نقش ايشان در آن حرکت ها چه بوده است؟
آيا در همان زمان هم به جديت اکنون از حرکت های دانشجويي – انقلابی دفاع می کردند؟ تاريخچه جنبش دانشجويي هرگز نام چهره های مؤثر خويش را از ياد نمی برد. اما چندان کسی از فعالان حرکت های دانشجويي نام آقای وزير را به خاطر نمی آورد. اين که هيچ, برخی از دوستان خاطرات ديگری از ايشان در گرماگرم حرکت های آن روزگار دارند, بگذريم. اما خدا وکيلی چندان دور از صرفه نيست که آدم سالها بعد از "هزينه دار" بودن حرکتها و در زمان "نان دار" بودن آنها از آن حرکتها دفاع کند. شايد هم ما هالو هستيم که در هر مقطعی حرفهايمان و کارهايمان برايمان هزينه ساز است.
راستی اگر وزرا و مديران محترم از اين قبيل پيامها ندهند و به همان کار موظف خويش اکتفا کنند چه می شود؟
Posted by shirzad at 12:34 PM | Comments (5)
November 03, 2005
خسارات نامرئی
همان روزی که آقای احمدی نژاد در کنفرانس "دنيای بدون صهيونيزم" آن جملات خاص را گفته بود از صبح دوستان و همکاران از موج تبليغاتی شديدی که بر ضد ايران در راه بود صحبت می کردند، که همين طور هم شد؛ فقط يکی دو روز بعد در داخل کشور انعکاس يافت.
ظهر همان روز يکی از همکاران ما در مرکز تحقيقات فيزيک که مسؤل بر گزاری يک کنفرانس علمی در بهار سال آينده است گفت: همين امروز يکی از فيزيکدان های بر جسته آمريکايی که قرار بود به عنوان سخنران مدعو به اين کنفرانس بيايد پيام داده که نمی آيد. او قبلا با سفر به ايران موافقت کرده بود و حضورش در تهران برای اعتبار بخشيدن به کنفرانس بسيار مؤثر بود.
نکته اين است که در همان حال که برخی از مسؤلان سخاوتمندانه از کيسه آبروی ملت ايران خرج می کنند، کسانی با هزاران زحمت تلاش می کنند از طرقی نظير دعوت از شخصيت های مستقل علمی و فرهنگی خارجی برای سفر به ايران چهره مثبت تر و واقعی تری از مردم ايران به جهانيان نشان دهند.
چند روز بعد از همکارمان پرسيدم: چی شد، بالاخره شوارتز به تهران می آيد يا نه؟ گفت: فعلا که گفته نمی آيم. پرسيدم: نگفته که علتش چيست؟ جواب داد: صراحتا می گويد در اين اوضاع و احوال می ترسم بيايم ايران.
آيا فکر می کنيد تمام خسارتهای عملکردهای سياسی زمامداران کشور به سادگی و در کوتاه مدت قابل رويت است؟
Posted by shirzad at 02:04 PM | Comments (3)
November 01, 2005
چه احتياجی بود؟
سال 1364 با جمعی از دوستان از جمله مرحوم کيومرث صابری, گل آقا به سفر حج مشرف بوديم. آن سفر و سی چهل روز دمخور بودن با گل آقا برای من خاطرات بياد ماندنی دارد که برخی از آنها را در يادداشتی به مناسبت سالگرد او نوشتم. يکی از آن خاطرات اين بود:
مرحوم گل آقا ضمن مراسم رمی جمرات توسط يک زائر آفريقايي که ناخواسته به دنده های او کوبيده بود مضروب شده بود. هيکل نحيفی داشت و ضربه پذير بود. چند روزی از شدت درد دنده ها به سختی نفس می کشيد. هرکس از او حالش را می پرسيد به تفصيل ماجرای مضروب شدنش را تعريف می کرد و آخرش می گفت: "اما من هر چه فکر می کنم اين بنده خدا برای انجام رمی جمرات خودش اجباری نداشت به سينه من بکوبد"!
حالا قضيه سخنان جنجال برانگيز رئيس جمهور محترم, آقای احمدی نژاد است. چند روزی از ماجرا گذشته اما هنوز همه آبها از آسياب نريخته است. خارجی ها که سوژه چرب و نرمی پيدا کرده اند معلوم نيست به اين زودی ها ول کن مسئله باشند. در داخل هم هر کسی به نوعی سعی کرده موضوع را رفع و رجوع کند.
به هر حال بخواهی نخواهی بخشی از انرژی مملکت بايد صرف حل و فصل اين داستان شود. آخرش هم قسمتی از عوارض سوء آن در صحنه های ديپلماتيک دنيا باقی می ماند. اما هرچه فکر می کنم, مشابه قول مرحوم گل آقا, " آقای احمدی نژاد برای بيان يک خطابه ضد صهيونيستی اجباری نداشت آن جمله کذايي را ادا کند."
معمولاً خطبای حرفه ای وقتی می خواهند جمعيت را به هيجان بياورند, صدايشان را بالا و پايين می برند و با تغيير لحن به شنونده حالی می کنند که دارند با مشت محکم به دهان دشمنان می کوبند. من ترديد دارم که آقای احمدی نژاد قادر به انجام اين نوع خطابه هست يا نه. اما در هر حال اگر نتواند از مانورهای خطيبانه استفاده کند تنها راه جلب توجه همين می شود که يک جاهايی درجه راديکال بودن کلام را (به قول داروسازها دوز راديکال بودن آن را) بالاتر ببرد و قضيه آن می شود که ديديم.
در طول ساليان بعد از انقلاب, مسئولان نظام حرفهای زيادی گفته اند که در ظرف زمانی همان روزها شايد معنادار بوده است. احتمالاً آنها در آن زمان برآوردی در مورد تأثير سخنانشان و عکس العملهای مختلف متناسب با قدرت و نفوذ نظام جمهوری اسلامی داشته اند. اما به مرور زمان مسايل رنگ عوض کرده و آن حرفها به شکل گذشته خود مطرح نمی شوند. نه کسی در صدد احياء دوباره آنهاست و نه کسی ضروری می بيند آن حرفها را پس بگيرد، مثل قضيه سلمان رشدی. هيچ آدم عاقلی در اين موارد در گنجه را باز نمی کند. خارجی ها هم اصراری ندارند که مسئله را دوباره زنده کنند و بگويند پس چی شد. همه به طور ناگفته ای توافق دارند که آن قفسه خاص بسته بماند.
اين داستان درخواست نابودی اسرائيل هم از آن متشابهات تاريخی است که معلوم نيست کی, کجا و چطوری در مورد آن سخنی گفته شده باشد. سياق کلام مسئولان جمهوری اسلامی و موضعگيری های رسمی کشور نيز در ساليان اخير ضمن حفظ رنگ و بوی ضدصهيونيستی آن, هيچگاه طوری نبوده که چنين واکنش هايی را در جهان برانگيزد. حال گيرم قضيه افاضات اخير آقای احمدی نژاد يک طوری رفع و رجوع شد و رفت پی کارش. اما آخر کار مای عوام الناس از خود می پرسيم: " واقعاً چه اجبار و احتياجی بود که اين حرف زده شود؟"
Posted by shirzad at 12:37 PM | Comments (8)
October 31, 2005
درک ارقام کلان
در يک مهمانی افطار چند تا از دوستان مهندس با هم مشغول گفتگو بودند. يکی از آنها می گفت: "ويژگی مشترک اغلب مسئولان دولت جديد آن است که درکی از ارقام کلان ندارند." اما اظهار نظر بنده:
ما در رشته فيزيک می گوييم برای اندازه گيری در هر مقياسی وسيله اندازه گيری خاص آن مقياس را بايد به کار برد. مثلاً نمی شود با متر خياطی فاصله تهران تا قم را اندازه گيری کرد. همان طور که با متر خياطی نمی شود قطر سيلندر موتور را که دقت صدم ميليمتر لازم دارد, اندازه گيری کرد. با انگشت دانه نمی شود آب حوض را پيمايش کرد, و برعکس با پيمانه پلوپز نمی توان دارويی که چند قطره آن برای مداوا لازم است سنجيد.
شبيه چنين داستانی در مديريت هم وجود دارد. کسی که در يک بنگاه يا اداره مثلاً با 5 نفر زيردست خود کار کرده قادر به درک پيچيدگی های مديريتی يک واحد بزرگ توليدی مثلاً با 500 نفر پرسنل نيست. به همان نسبت مدير مدرسه ای که 500 نفر را اداره کرده است نمی تواند وزارت دستگاهی با ميليونها نفر ابواب جمعی را به عهده گيرد. مديری که تا پريروز حداکثر زير چک هايی با رقم مثلاً ده ميليون تومان را امضا کرده اگر يکدفعه در رأس شرکتی قرار گيرد که حداقل اقلام چک هايی که امضا می کند مثلاً يک ميليارد تومان است, سنکوب می کند. او با ديدن چک های درشت رقم تا چهار روز می خواهد مدارک مربوطه را بررسی کند. اين طوری می شود که کارها به سرعت می خوابد. مدتها زمان می برد تا مديرانی که ناگهان ارتقاء يافته اند توان درک کلان محدوده مديريت خود را پيدا کنند. تازه اگر استعدادش را داشته باشند و منافعشان ايجاب کند!
Posted by shirzad at 11:18 AM | Comments (1)
October 30, 2005
واحد مساحت
مگر قرار است همه اش به کله گنده ها بپردازيم. يک بار هم اجازه دهيد به رده های پايين تر نگاهی داشته باشيم.
اوايل هفته قبل خبر کوچولويی در صفحات داخلی روزنامه شرق توجهم را جلب کرد. اين روزنامه در پايين صفحه 26 شماره مورخ 1/8/84 خبری 6 سطری به نقل از خبرگزاری فارس آورده بود با اين مضمون:
"رئيس گروه تربيت بدنی و تندرستی آموزش و پرورش شهر تهران با بيان اينکه هم اکنون سرانه فضای ورزشی دانش آموزان تهرانی 15 سانتی متر است گفت که اين سرانه بايد حداقل به يک متر برسد. ...(وی) در گفتگو با خبرنگار اجتماعی فارس افزود: با توجه به اينکه تعداد دانش آموزان تهرانی يک ميليون و 350 هزار نفر است ما در بخش فضای ورزشی کمبود داريم ..."
اين تقريباً تمام خبر بود. فکر می کنم در کتاب رياضی پنجم دبستان بچه ها ياد می گيرند که واحد مساحت متر مربع يا سانتی متر مربع است. حال اگر يک ورزشکار باشگاهی اين را می گفت توقعی نبود. اما واقعاً قابل تعجب است که فرهنگ کيلويی حرف زدن هنوز رايج باشد و يک مسئول آموزش و پرورش و خبرنگاران دو رسانه حتی در تيتر خبر توجه نکنند که مساحت را با سانتی متر نمی سنجند! اما از اين بدتر فرض کنيم منظور آن آقا "سانتی متر مربع" بوده باشد. همچنين فرض کنيم رقم ذکر شده برای تعداد دانش آموزان تهرانی صحيح باشد. حاصل ضرب اين دو رقم علی القاعده مساوی با کل مساحت فضای ورزشی دانش آموزان تهرانی است. اين حاصل تقريباً می شود دو هزار مترمربع! يعنی به ادعای اين مسئول محترم, کل فضای ورزشی که در اختيار آموزش و پرورش تهران است چيزی در حد يکی دو زمين ورزش معمولی است. شما اين حرف را باور می کنيد؟
جمله آخر اين بود که مسئول مربوطه فرموده اند: "حل اين مشکل مستلزم اختصاص اعتبار زيادی است". اصل قضيه همين است که هر پرت و بلايی بايد سرهم شود تا دو قران پول از مسئولان بالاتر درخواست گردد. حالا هر تصوير خطايی هم از وضع موجود ايجاد شد, شد. تازه هنوز سونامی احمدی نژاد به آموزش و پرورش نرسيده است. اما مثل اينکه تأثيرات آن پيشاپيش مشهود است.
Posted by shirzad at 12:16 PM | Comments (1)
October 29, 2005
اعدام بايد گردد
ٍٍٍِِِاين آقاي رييس جمهور تازگي ها سوژه خور خوبي پيدا كرده و روزي يك بار آشش ته مي گيرد! هفته پيش ايشان صحبتي كرده بود راجع به اعدام صدام حسين كه من يادداشت زير را در مورد آن نوشته بودم. اين يادداشت توي صف بود (چون با خودم قرار گذاشته ام بيشتر از يك نوشته در روز نداشته باشم، چشم مي خورم) كه دسته گل جديد آقاي پرزيدنت انتشار يافت. چون اظهار نظر در مورد صحبتهاي اخير ايشان راجع به ضرورت نابودي اسراييل كه در راستاي حل مشكلات معيشتي مردم مستضعف ايران ايراد شده بود (!) ممكن است همنوايي با صهيونيسم و امپرياليسم تلقي شود فعلا شما همان مطلب قبلي را بخوانيد تا ببينيم بعدا چه مي شود.
تابستان امسال به دليل سرپرستی تيم المپياد فيريک ايران سفر کوتاهی به خارج از کشور داشتم. اين سفر مقارن شد با آن روزهايی که بمب گذاری لندن رخ داده بود. اخبار شبکه های معروف خبری دنيا مکرر روی اين موضوع زوم کرده بودند. در طول روز اصلی حادثه دو سه بار تونی بلر نخست وزير انگليس در حاشيه ديداری که با سران اروپا داشت به جلوی دوربين آمد و برای مردم انگليس و اروپا پيام داد. او خيلی فصيح و گيرا صحبت می کند. نکته ای که برايم جالب بود اين بود که در اوج احساسات ضد تروريستی مردم انگليس و در آن فضای داغ و حساس, او ضمن محکوميت شديد تروريزم هيچگاه از عبارت "مجازات يا سرکوب تروريست ها" استفاده نکرد. تکيه کلام او اين بود که ما عاملين اين جنايات را به دست عدالت می سپاريم, يا به قول ماها به دادگاه صالحه تحويل می دهيم. در فرهنگ سياسی آنها يک مقام سياسی و اجرايی هرگز حق ندارد برای کسی مجازات تعيين کند ولو در حد حرف, ولو در فضای کاملاً احساساتی, ولو اينکه طرف مقابل تروريست ها و آدمکش های مشخص و بی رحم باشند.
اين را داشته باشيد, تا يک سری به کشور خودمان بزنيم. کم نشنيده ايد که مقامات محترم سياسی و حتی قضايی در ضمن مصاحبه ها و صحبت ها به راحتی جرمهايی را به کسانی نسبت می دهند و مدعی مجازات آنها می شوند. يک مورد جالب برای من تيتری بود که روزنامه های مورخ شنبه 30/7/84 به اين مضمون زده بودند: " احمدی نژاد: صدام بايد به اشد مجازات برسد". شايد در ذهن بسياری از ايرانی ها مجرم بودن صدام حسين از روشنی روز آشکار تر است و ترديدی در محکوميت وی نبايد داشت. اما به هر حال عرف جهانی و يا لااقل اراده سياسی در داخل عراق با همه مصيبت زدگی آنها بر اين قرار گرفته که به جای هر پيش فرضی, محکوميت صدام حسين توسط دادگاه تشخيص داده شود.
فراموش نکنيم اگر حتی در مواردی که مجرميت متهمی کاملاً آشکار و اظهر من الشمس به نظر می رسد, عادت نکنيم که تشخيص جرم و مجرميت بايد توسط دادگاه صورت گيرد, آنگاه به مرور ياد می گيريم که وقتی جرم و خيانت کسی برای خودمان کاملاً آشکار است همان طور برخورد کنيم و پيش از هر محاکمه عادلانه ای از پيش خود حکم صادر کنيم.
شايد به نظر برخی کسانی که خود را ارزشمدار می پندارند ما غرب زده و شيفته تمدن غربی ها هستيم که اين حرفها را می زنيم. اما ذکر يک نکته لطيف در داستانی که قرآن مجيد از قضاوت حضرت داود(ع) ميان دو برادر نقل کرده نشان دهد که قضيه کمی متفاوت است. در اين داستان دو برادر به حضرت داود نبی (ع) مراجعه می کنند و از او می خواهند بين آنها داوری کند. يکی از آنها می گويد: برادرم 99 گوسفند دارد و من تنها يک گوسفند دارم, اما او می خواهد همين يک گوسفند را نيز به زور از من بگيرد. داود (ع) بدون آنکه سخن طرف ديگر را بشنود به نفع او حکم صادر می کند و در بيانی کلی اين قبيل تعدی ها را محکوم می کند, اما بلافاصله به اشتباه خود در نحوه قضاوت پی می برد و سر به استغفار می سايد. سپس خداوند تبارک و تعالی او را مورد خطاب قرار می دهد که تو بايد در ميان مردم به عدالت حکم برانی و در اين مسير از خواسته های دل تبعيت نکنی.
بعضی ارزشهای اخلاقی که ريشه در فطرت آدمها و شعور طبيعی آنها دارد در عين حال به شدت مورد تکريم و سفارش منابع اصيل دينی ماست. اما گويا اگر غربی ها به آن عمل کردند ما حق داريم به آنها پشت پا بزنيم! يا شايد چون برخی ها خود را ارزشی قلمداد می کنند جداً باورشان آن است که همه کارهايشان هم ارزشی است.
تک تک رفتار و گفتار مسئولان رده بالای ما مورد قضاوت قرار می گيرد و در ساختن تصوير مثبت يا منفی از ايران تأثير گذار است. خود را به جای يک شهروند معمولی عراقی قرار دهيم. شايد آنها به ما حق دهند به دليل 8 سال رنج و مرارت جنگ مدعی صدام باشيم. اما آيا می شود يک مسئول سياسی از آن طرف مرز برای کسی حکم اشد مجازات صادر کند و آن را با لفظ بايد همراه کند؟
Posted by shirzad at 10:08 AM | Comments (13)
October 26, 2005
دعا کنيم
در اين روزها و شب های نيمه دوم ماه مبارک رمضان فضای دعا و نيايش در بين مردم فراگيرتر است. راستی شما از خدای خود چه می خواهيد. هرکس برای خودش حاجت هايی دارد. بسياری از مردم عوام هم هستند که خيلی خودمانی تر از کسانی که فکر می کنند اهل دين اند خواسته ها و حاجت های خود را با خدايشان در ميان می گذارند.
من فکر می کنم در عرصه آن چيزهايی که آدم برای خودش می خواهد هيچ نعمتی بالاتر از درک حقيقت نيست. از خدا بخواهيم زنگارها و غبارهای دلمان را آنچنان بشويد که در مسير درک درست قرار گيريم و شجاعت قبول حقيقت را داشته باشيم.
مشکلات ما به مسايل فردی مان ختم نمی شود. بسياری از گرفتاری های مردم ريشه اجتماعی دارد. حساب کنيم مثلاً در همين يک ماه گذشته چه تعداد از شهروندان بر اثر بلاهای مختلف جان خود را از دست دادند و چشمهای اشکبار يتيمان شان را گذاشتند و رفتند. چه تعداد بر اثر مشکلات بهداشتی و ندانم به کاری های عمومی به بيماريهای صعب العلاج دچار شدند. چه تعداد از خانواده ها هشت شان گرو نه است و در تأمين حداقل های معيشت درمانده اند. چه تعداد از آدمها بر اثر فساد و انحراف دچار بيماريهای گوناگون روحی اند. چقدر آدمها بر اثر فقدان اخلاق صحيح اجتماعی بی جهت به خون هم تشنه شده اند. و ...
جامعه گرفتاری داريم. موجی از نگرانی نسبت به آينده همه مردم را فرا گرفته است. هرکس به ما می رسد يک سئوال دارد و آن اينکه "وضع چه می شود؟" تازه بعد از چند ماه, يک عده سر حساب شده اند که چه بلايی بر سر کشور آمده است. اول کار همه زخمشان گرم بود و چيزی حس نمی کردند. حالا که آبها از آسياب ريخته است آنها که کمی عقلشان می رسد نگران ماجراجويی های مديران صفر کيلومتر و شعاری هستند.
کافی نيست که شبها دست به دعا برداريم و حل يکی يکی مشکلات افراد خانواده های درمانده را از خدا بخواهيم. خداوند يک بار به ما نعمت عقل داده که در اين چاله ها نيفتيم. اين نمی شود که در اوج نياز به تعقل و رفتار حکمت آميز پی دلمان برويم و عنان اختيار کشور را به دست طوفان خوادث بسپاريم و حال بخواهيم خداوند عوارض کرده های خودمان را يک به يک جبران کند.
همه مان از خدا بخواهيم که بيشتر عقلمان دهد, يا بيشتر کمک مان کند که از عقل خداداد استفاده کنيم. از او بخواهيم در اين شبهای مبارک يک عقل بی غل و غش هم به قدرتمندان کشورمان بدهد تا کمتر با سرنوشت اين مردم فلک زده بازی کنند. از او بخواهيم کشورمان را در آتشی گرفتار نکند که حاصل آن ذلت و خواری و بدبختی برای همه مردم است. آمين.
Posted by shirzad at 02:38 PM | Comments (1)
October 20, 2005
نويسنده را سنجاق کنيد
جسارتاً اين چند حمله را که از متن خبری در روزنامه ايران مورخ شنبه 23/7/84 جدا کرده ام بخوانيد. اگر با يک بار خواندن متوجه منظور نشديد دو سه بار بخوانيد. حتماً اين کار را انجام دهيد و بعد دنباله مطلب مرا بخوانيد, منظوری دارم.
"ناظران سياسی ديروز در حالی مذاکرات رايس را که همچون گذشته با پيامهای دوگانه تأييد خط مذاکره هسته ای و تکرار خط تهديد تهران همراه بود, اتفاقی غيرمنتظره خواندند که برای تصميم گيران سياسی تهران اين اتفاق در چارچوب معادله روابط دو سوی آتلانتيک امری قابل پيش بينی بود."
خداوکيلی اين طور چيز نوشتن ظلم به خواننده است. او بايد هر جمله که از چندين گزاره تشکيل شده را سه بار از اول تا آخر بخواند تا ببيند منظور نويسنده چيست. آخرش هم می فهمد که ای بابا, چيز مهمی نبوده است. من عمداً يک تکه از روزنامه ايران را انتخاب کردم که شائبه هيچ قصد و غرضی در آن نباشد, روزنامه ای سنگين و رعايت کننده موازين ژورناليستی. همان چند جمله بالا را اين طوری هم می شد نوشت:
"مذاکرات ديروز رايس همچون گذشته با پيامهای دوگانه خط مذاکره هسته ای و تکرار خط تهديد تهران همراه بود. ناظرين سياسی اين مذاکرات را غيرمنتظره خواندند. اما برای تصميم گيرندگان سياسی تهران اين اتفاق در چارچوب معادله روابط دو سوی آتلانتيک قابل پيش بينی بود."
جوان تر که بودم متون قلنبه سلنبه بعضی مقالات يا کتابها را می خواندم و چيزی سر در نمی آوردم. مثل خيلی از دوستان جوان اين را حمل بر بی سوادی و کم بودن قدرت درک خودم می کردم. بعدها که اندکی با ويراستاری آشنا شدم دريافتم که ای عجب, حتی بسياری از آدمهای سرشناس آنقدر غلط و درهم و برهم می نويسند که آدم معمولی حق دارد چيزی از آن نفهمد. بايد خودشان را به نوشته شان سنجاق کرد تا توضيح دهند منظورشان چيست. اين که روزنامه ايران بود, وای به بقيه.
اگر اهالی قلم کمی بيشتر برای وقت خوانندگان خود ارزش قائل باشند قادرند با تميزتر نوشتن به آنها کمک کنند در مدت کمتر مطالب بيشتری بخوانند.
Posted by shirzad at 02:18 PM | Comments (6)
October 10, 2005
هر روز ناگهان...
اگر یادتان بیاید روز 27 خرداد مرحله اول انتخابات ریاست جمهوری بر گزار شد. دم دمای صبح خبر رسید که هاشمی و احمدی نژاد به دور دوم رفته اند. ساعتی از صبح نگذشته بود که عوامل شهرداری (تحت کنترل احمدی نژاد) تمام پوسترها و آگهی های تبلیغاتی را از دم صاف کردند. گویی خبری به نام انتخابات اصلا رخ نداده است. فقط برخی از پلاکاردهای هاشمی و احمدی نژاد باقی مانده بود.
نظیر همین اتفاق در دور دوم هم رخ داد و بلافاصله آثار تبلیغات دور دوم هم محو شد. اگر به خاطر بیاورید در فاصله دو دور انتخابات روی بعضی از دیوارها یا سنگهای کنار جاده ها با یک خط اجق وجق که مثلا نشان از خلقی بودن داشت با اسپری رنگی (بیشتر رنگ سیاه) شعارهایی به نفع احمدی نژاد نوشته بودند. نکته جالب آن است که از چند روز بعد از به پایان رسیدن انتخابات بر خلاف سایر آثار انتخابات این قبیل تبلیغات دیواری برای احمدی نژاد نه تنها از روی دیوارها پاک نشد بلکه بر تعدادشان افزوده هم شد! ظاهر قصه شبیه تبلیغات انتخاباتی است، اما من بعضی از آنها را که سر راهم می بینم به نظر می رسد هر چند وقت یک بار نو میشود.
یکی از این نوشته ها که بدیع است و من قبلا ندیده بودم یکی دو روز پیش در مسیر فرودگاه شهید بهشتی به شهر اصفهان، در حومه شهر اصفهان و در منطقه ای که احمدی نژاد رأی بالایی داشت، توجهم را جلب کرد. نوشته بود: "هر روز ناگهان دوباره متولد می شویم-دکتر احمدی نژاد". خیلی فکر کردم منظور نویسنده از این گفته یا نوشته چیست، عقلم به جایی قد نداد. یکی دو کیلومتر جلوتر شعار دیگری بود به این مضمون: "احمدی نژاد-دولت تحول خواه". البته مفهوم "تولد دوباره" یا "رویش دوباره" در ادبیات و شعارها زیاد می آید. اما "تولد ناگهانی" کمی عجیب جلوه میکند. اهل فن میدانند که بابای صاحاب بچه در می آید تا تولد شود، حالا اگر بعضی ها در عرصه سیاست با یک سزارین تاریخی، در حالت نارس و با پاره شدن شکم ملت به دنیا آمده اند، بسیار خوب! اما لطف کنند هر روز این کار را نکنند، همان یک بار بس است. اجازه دهند همان ها که "ناگهان متولد شده اند" کمی بزرگ شوند، بعد یکی دیگر! ضمنا یکی دو تا بچه بهتره...
Posted by shirzad at 11:19 AM | Comments (11)
August 24, 2005
نان و پنير هسته ای !
" ما نان و پنير خود را می خوريم و روی پای خود می ايستيم", "مرگ بر سه خدمتکار ابليس, فرانسه, آلمان, انگليس", "ما دانشجويان از دولت ايران می خواهيم هر چه زودتر از پيمان ناعادلانه ان پی تی خارج شود" و ...
اينها بخشی از شعارهايي است که گفته می شود تعدادی از دانشجويان دانشگاه تهران پس از آغاز فعاليت مجتمع فرآوری اورانيوم اصفهان (UCF) در مقابل در اصلی دانشگاه داده اند. خبر کمی بيات است, اما حيف است از کنار آن بگذريم. راوی خبر روزنامه کيهان مورخ 19/5/84 است. همين خبر حاکی است که دانشجويان به مناسبت ذکر شده جلوی دانشگاه تهران شيرينی پخش کردند.
روزهای بعد خبرهای ديگری نيز از اين دست ادامه پيدا کرد. سه چهار روز بعد از آن, اخبار شبکه های متعدد تلويزيونی داخل, تشکيل حلقه انسانی به دور تأسيسات UCF اصفهان را نشان دادند. جماعتی از جوانان با پيراهن های سفيد روی شلوار, در زير آفتاب شديد اصفهان دقايقی را به صف ايستاده بودند و دستهايشان را به حالت کشيده به هم گره زده بودند تا دوربين صدا و سيما به سرعت از آنها سان ببيند و کمی آن طرف تر جمعی از خانمها يا دختران با حجاب های مشکی. همت شان برای من قابل تحسين است. از مرکز شهر تا در ورودی تأسيسات هسته ای اصفهان مسافتی حدود 30 کيلومتر است. لااقل بايد از صبح وقت گذاشته باشند تا در يک نقطه جمع شوند و پس از طی ترافيک اصفهان, قبل از ظهر به محل تأسيسات ياد شده برسند و حتماً با احتساب زمان برگشت, آن روز را تا عصر درگير اين تظاهرات بوده اند.
کمتر دانشجويي را سراغ دارم که در اين دوره و زمانه حال و حوصله يک روز وقت گذاشتن داشته باشد به اين نيت که از يک تصميم حکومتی دفاع کند. معمولاً همه جای دنيا دانشجويانی پيدا می شوند که گاه روزها وقت شان را مصروف يک موضع گيری اعتراضی کنند. اما واقعيت اين است که کمتر جايي از دنيا می توان دانشجويانی را سراغ گرفت که تا اين اندازه برای تأييد موضع حکومت از خودشان مايه بگذارند.
اما چند سئوال:
1- در اين ايام که دانشگاه ها تعطيل و دانشجويان پراکنده اند, چگونه می توان اين تعداد دانشجو را برای انجام چنين تظاهراتی بسيج کرد؟
2- اين تعداد دانشجو (در فيلم لااقل حدود 200 تايي را می شد شمرد) کی و کجا قرار گذاشته بودند؟ آيا نقطه شروع و ختم حرکتشان هيچيک از دانشگاههای اصفهان بوده يا نه؟ آيا کسی شاهد اين ماجرا بوده است؟
3- چه کسی تدارکات اين جابجايي را به عهده داشته است؟ قطعاً بچه ها با تاکسی آنجا نرفته اند. آيا دانشگاه ها وسيله نقليه لازم برای عزيمت آنها را فراهم کرده اند, يا نهاد ديگری اين کار را کرده است؟
4- بعيد می دانم اين جمعيت, ظهر گرسنه به خانه برگشته باشند. آنها نهار مهمان چه کسی بوده اند؟ هزينه نهار و ساير پذيرايي ها را چه کسی پرداخته است؟ آيا مسئولان محترم سازمان انرژی اتمی در اصفهان همين طور نشسته اند و تماشا کرده اند تا عده ای دانشجوی فداکار در آفتاب داغ از آنها حمايت کنند؟ يا برعکس, رسم مهمان نوازی را به جا آورده و بعد از انجام فيلمبرداری و ساير مراسم, آنها را به داخل برده و پذيرايي کرده اند؟
بعد از برنامه کشيدن حلقه انسانی به دور تأسيسات UCF اصفهان, طبيعتاً نوبت به حلقه بعدی چرخه سوخت می رسيد. روز بعد از آن مراسم, بار ديگر اخبار صدا و سيما حاکی از تشکيل حلقه انسانی ديگری به دور تأسيسات غنی سازی نطنز بود. اما اين بار جمعيت آب رفته بود و به زحمت دوربين با سه بار مانور و عقب و جلو رفتن توانست جمعيتی بيش از 50 نفر را نشان دهد. واضح است که بعد از برنامه سنگين روز گذشته چندان کسی نمی توانست داوطلب طی کردن مسير يکی دو ساعته اصفهان تا نطنز باشد.
بد نيست يکی دو نکته ظريف را هم اشاره کنم. اولاً اصولاً امکان ندارد که بتوان دور محوطه هايي به بزرگی تأسيسات نطنز و اصفهان حلقه انسانی ايجاد کرد. اين کار شايد احتياج به دهها هزار نفر آدم داشته باشد. بگذريم از اين که تأسيسات نطنز شايد تا ميانه تپه های خشک کويری امتداد داشته باشد و تأسيسات اصفهان نيز از يک طرف به کوه و از طرف ديگر اگر اشتباه نکنم به زمينهای مربوط به دفن زباله شهرداری محصور است. ثانياً آدم عاقل وسط تپه ها و کوهها برای چه بايد حلقه انسانی ايجاد کند؟ تا جايي که ما شنيده ايم مردم در جاهای ديگر دنيا وقتی به ادامه کار يک دستگاهی اعتراض دارند دور آن حلقه انسانی ايجاد می کنند تا به طور نمادين مانع کارش شوند. اتفاقاً در اروپا جمعيتهای طرفدار محيط زيست گهگاه به دور مجتمع های آلاينده از جمله صنايع هسته ای بعضی کشورها حلقه انسانی ايجاد می کنند.
کشور ما از هر لحاظ مظهرالعجايب است. از يک طرف دانشجويانی دارد که وسط چله تابستان از جيب مبارکشان خرج می کنند و بدون داشتن انگيزه اعتراضی می روند با تمام وجود و ايثارگرانه از موضع رسمی حکومت, آن هم وسط کوير دفاع می کنند! از طرف ديگر اين کار آن قدر "خودجوش" و "مردمی" است(!) که شبکه های رسمی کشور ناچارند فيلم و خبر آن را چند بار چندبار پخش کنند. و بالاخره حلقه های انسانی در اين کشور به وفور يافت می شود, اما فقط وقتی تأييد موضع رسمی حکومت مطرح باشد!
برگردم به خبر اول. شيفتگی "دانشجويان دانشگاه تهران" برای داشتن انرژی هسته ای و به راه افتادن مجدد تأسيسات UCF اصفهان اعجاب آور است, آنچنان که از شندرغاز کمک هزينه دانشجويي خود پول خرج می کنند و جلوی دانشگاه تهران شيرينی پخش می کنند! اما از همه تعجب انگيزتر آن است که گويا آقايان فراموش کردند که دو ماه پيش با شعار رسيدگی به معيشت مردم به قول خودشان به دوران مديريت اصلاح طلبانی که با مشکلات زندگی مردم کار نداشتند پايان دادند.
مثل اين که وقتی کار از کار گذشت, بابت دستيابی به "ارزشهای هسته ای" که هنوز روشن نيست چگونه قرار است شکم مردم را سير کند, بايد "نان و پنير خودمان را بخوريم" و سلسله ای از شعارهای مرگ بر اين کشور و آن کشور سر دهيم!
Posted by shirzad at 12:25 PM | Comments (9)
August 04, 2005
بچه-مثبت
توي مجلس كه بوديم ، هركس براي خودش هنري داشت، يا لااقل فكر می كرد دارد. يكی متخصص كشاورزي بود، يكي خود را آشنا به سياست خارجی می دانست، يكی در مسايل بهداشت و درمان حرفی برای زدن داشت، يكی خوب نطق می كرد، يكی سعی می كرد در مسايل اقتصادی وارد شود، يكی در مسائل آب اظهار نظر می كرد،... ،خلاصه هركس براي خودش يك حيطه ای را در نظر می گرفت تا در آن حيطه حرفی برای گفتن داشته باشد و بتواند عرض اندام كند .
اما گهگاه بودند آدمهايی كه هيچ هنری از آنها بر نمی آمد و به هر دری می زدند عرصه ای نمی يافتند كه در آن امكان جولان بيابند . برای اين قبيل افراد تنها كاری كه امکان پذير بود، اين بود كه به هر كس می رسند از دور با آب و تاب سلام و عليك كنند، انواع تعارفات و چاكرم – مخلصم به افراد تحويل دهند، دستشان جلوی همه به نشانه ادب بر سينه باشد، مجموعه ای از جملات تعارف آميز را با مردم رد و بدل كنند، دائم قربان صدقه ارباب رجوع بروند، شركت در مراسم ختم و هفته و چله و سال و نيز عقد و عروسی و ختنه سران هيچيك از موكلين را فراموش نكنند، جواب همه نامه ها را با ادب و احترام بدهند و ...، خلاصه هر آن چيزی كه به قول بچه های امروزی برای "بچه-مثبت" بودن لازم است را انجام دهند. حالا از مجموع اين تك و تعارف ها آبی هم برای كسی گرم می شود يا نه، بماند.
سؤال می فرماييد اين حرف ها چه ربطی دارد؟ عرض می كنم به چه چيز بايد ربط داشته باشد. كمی هوش داشته باشيد ربطش را خودتان می فهميد. فقط يك راهنمايی كوچك می كنم. نمی دانم دقت كرده ايد بعضي وقتها در برنامه های صدا و سيما مجری مربوطه كم می آورد و بعد از بارها ساعت اعلام كردن ديگر چيزی برای گفتن ندارد، در اين حال او شروع مي كند به قربان صدقه شنونده ها و بيننده ها رفتن!. حكايت، چيزی توی همين مايه هاست.
جامعه چشم انتظار است ببيند در اين روزها هر كس چه در چنته دارد. طبيعی است كه با چنته خالی فقط مي شود قربان صدقه مردم رفت و به انحاء شيوه ها ثابت كرد كه "ما بچه-مثبت ايم"!
بعضی ها اگر نتوانند چيز خوبی را برای عرضه بيابند، تنها راهی كه برايشان می ماند اين است كه بگويند: "ما كار بد نمی كنيم"!
Posted by Melody at 02:35 PM | Comments (6)
July 18, 2005
ليسانس بدون ديپلم
مسير من به محل کار از اتوبان صدر می گذرد. يکی دو روز است پارچه نوشته بزرگی را در حوالی خروجی کاوه می بينم که روی آن آگهی بزرگی با اين مضمون درج شده است: "با حفظ کل قرآن می توانيد بدون داشتن ديپلم، مدرک ليسانس بگيريد". امضای اين اطلاعيه درست پيدا نبود، اما آن قدری که می شد در حين رانندگی دقت کرد ظاهراً مربوط به يکی از مساجد محل بود.
در اين که حفظ کردن برخی آيات قرآن با شرايط و لوازمی يک فضيلت به شمار می رود ترديدی نيست. در اين که اين کار را بايد با ابزار و شيوه های مناسب و در حد معقول بين جوانها مورد تشويق قرار داد هم شکی نيست. اما اين که اعطای مدرک ليسانس آن هم بدون داشتن ديپلم در اين مورد چه وجهی می تواند داشته باشد، موضوعی قابل تعمق است.
مدرک ليسانس در کشور ما نوعی گواهی کارشناسی است که دارندة آن علی- القاعده بايد در زمينه ای خاص تخصص داشته باشد و بتواند به تشخيص کارشناسانه دست زند. به همين دليل اصل بر آن است که هر مؤسسه ای که اقدام به صدور مدرک رسمی کارشناسی می کند بايد حسب مورد از يکی از دو وزارت- خانة علوم يا بهداشت و درمان مجوز داشته باشد. هر چند در سال های اخير عليرغم مقاومت سرسختانة اين دو وزارتخانه، با فشارهای گوناگون، مؤسسات و نهادهای زيادی مجوز گرفته اند، اما هنوز وضع به آنجا نرسيده که مؤسسه ای بدون مدرک ديپلم بتواند ليسانس به کسی بدهد، آن هم بدون طی کردن دوره ای و بر اساس يک امتحان که خدا می داند چه استانداردی بر آن حکمفرماست.
در ذهنم تصور می کنم که عده ای آقا يا خانم احتمالاً از اين مؤسسه کذايي مدرک خواهند گرفت و بعد در مراحعه به نهادهايي تقاضای شغل خواهند داشت. آنگاه چه کسی جرأت دارد روی اين مدرک علامت سؤال بگذارد، چرا که به عنوان مخالف قرآن و توهين کنندة به حافظ قرآن سزاوار هر نوع برخوردی خواهد بود!
يادم می آيد در اوايل مجلس ششم طرحی به مجلس آمده بود که بنا بر آن وزارت آموزش و پرورش مکلف بود قريب به سه هزار نفر از فارغ التحصيلان علوم قرآنی مربوط به مؤسسات آموزش عالی وابسته به سازمان اوقاف را به استخدام درآورد و اين تکليف بعد از آن هم برای هميشه ادامه پيدا می کرد. در آن زمان با استناد به مازاد گستردة نيروی انسانی در آموزش و پرورش و وجود معلمانی که توانايي کافی برای آموزش درس قرآن به دانش آموزان را دارند، با اين طرح مخالفت کرديم و رد شد. حال آن که آن بندگان خدا بالاخره يک دوره ای را طی می کردند و مدرک شان هم به تأييد وزارت علوم رسيده بود. گويا در دوران جديدی که در پيش است کسانی احساس می کنند از قيد و بند همة مرزهای قانونی آزاد شده اند و چون آدم های خوب و متعهدی هستند بايد هر امکانی در اختيار آنها باشد.
بگذاريد فرض کنيم اصلاً کسانی که می خواهند به طريق فوق مدرک ليسانس بگيرند هيچ ادعايي هم ندارند و جايي نمی خواهند از طريق اين مدرک نان بخورند يا آن را به رخ کسی بکشانند. بسيار خوب، سؤال اين است که اگر حافظ قرآن بودن به اندازة کافی ارزش است و اين توانايي می تواند در شخص برجستگی خاصی در مقايسه با ديگران ايجاد کند، چه لزومی به اين است که يک برگ کاغذ هم به عنوان ليسانس دستشان بگيرند؟ چه چيز را با يک برگ مدرک اثبات خواهند کرد؟ اگر واقعاً افرادی به دنبال تقويت فضايل اخلاقی و معنوی هستند، چرا پارچه نوشته در خيابان نصب می کنند به عرض دهها متر تا آنها را که حتی نتوانسته اند يک مدرک ديپلم خشک و خالی را هم به دست آورند به سمت خود جذب کنند؟ آيا حتماً بايد همة فضيلت ها در مدارک رسمی مورد گواهی قرار گيرند؟
شايد فردا آگهی را از جا بردارند و بگويند يکی دو نفر سر خود يک کارهايي کرده اند. شايد هم بگويند کسانی توطئه کرده بودند تا نهادهای فرهنگی- مذهبی را بدنام کنند. بالاخره يک کسی بايد رسيدگی کند. خدا رحم کند که کجا می خواهيم برويم!
Posted by shirzad at 12:34 PM | Comments (13)
June 29, 2005
بازی ناجوا نمردانه
بنا به مقتضای سنّ و سال، چندان حال و حوصله ی نشستن پای تلويزيون وفيلم تماشا کردن ندارم. امّا وقت هايی میشود که داستان يک فيلم در حافظه ی آدم حسابی جا خوش می کند و چه بسا بعد از سال ها ميان داستان فيلم و زندگی پيرامونی اش مشابهت ها يی می يابد.
يکی ازاين فيلم ها که چند سال پيش از تلويزيون ديدم، فيلمی به گمانم آمريکايی بود از گروهی زندانی متعلق به متفقين که در يک بازداشتگاه نظامی آلمان های نازی اسير بودند. خوا نندگان عزيزحتماً فيلم های زيادی با اين مضمون را به خاطر دارند. امّا روايت متفاوت اين فيلم از اين قرار بود که بعد از مدّتی فرمانده ی آلمانی بازداشتگاه که از زندگی يکنواخت آن محيط خسته شده بود به ذهنش رسيد که يک مسابقه ی فوتبال بين زندانيان و زندانبانان ترتيب دهد.
او برای اين کار با افسر ارشد نظاميان اسير صحبت کرد و پيشنهادش را با او درميان گذاشت. خاطرم نيست که وعده ی چه امتيازی به آن ها داد که درصورت برنده شدن به آنها عطا کند. می بخشيد اگر شمّ سينمايی من چندان قوی نبوده که جزئيات را به خاطر بسپارم. در هر حال يادم هست که مدّت ها اسرا باهم بحث می کردند که آيا می شود به وعده ی افسر نازی اعتماد کرد يا نه. وآيا اصلاً آنها يعنی زندانبانان آلمانی حاضرند تن به يک بازی قانونی و منصفانه بدهند، يا به انحاء مختلف سعی درجرزنی خواهند کرد. آخر دست نتيجه گيری اسرا اين بود که با همه ی اين عدم اطمينان ها، ما به غيرازاين بازی راه ديگری نداريم.
شاه بيت فيلم صحنه ی مسابقه ی فوتبال بود . امّا قبل از آن ، تيم فوتبال اسيران با چه فلاکتی تمرين می کردند، فقر غذايی و نداشتن امکانات ورزشی با آنها چه می کرد، و بالاخره تحقير ها وتوهين های مداوم زندانبانان و شرايط سخت زندان چه دشواری هايی برايشان ايجاد می کرد، همه بماند؛ اين ها زيبايیهايی است که فقط بايد در فيلم ديد.
روز مسابقه فرا رسيد. يک طرف طول زمين زندانيان برای تشويق تيمشان تحت محاصره ی زندانبانان مسلّح قرار داشتند. آنها آنچنان ذوق زده بودند که فراموش کرده بودند زندانی هستند. روزهای منتهی به مسابقه برای آنها روز های کاملاً متنوعی بود که به زندگی تکراری و هميشگی آنها رنگ و بويی متفاوت بخشيده بود. درطرف ديگر طول زمين جايگاه افسران آلمانی وزندانبانان قرار داشت که بايد تيم خودشان را تشويق میکردند. فرماندهان نازی نيز انتظار يک روز کاملاً تفريحی با پيروزی از پيش تعيين شده ای را داشتند. به همين دليل برخی از آنها، از جمله فرمانده ی بازداشتگاه، زن وبچه شان راهم برای تماشا آورده بودند که با لباس های ترگل ورگل برای تماشا نشسسته بودند ومرتب نيز با خوراکی های مختلف از آن ها پذيرايی می شد .
سرانجام بازی شروع شد. می توانيد حدس بزنيد در چه شرايطی. داور که روشن است از بين زندانبانان توسط فرمانده ی بازداشتگاه منصوب شده بود و از هر نوع نا مردی در قضاوت دريغ نداشت. بازيکنان تيم زندانبانان نيز از هيچ نوع ضرب و شتم و لگد های جانانه پرهيز نداشتند. با اين وجود بيچاره بازيکنان تيم زندانی ها از دل و جان مايه گذاشتند و بازی کردند. آن ها لگد می خوردند و صدايشان در نمی آمد. تاجايی که يادم میآيد يکی دو گل بين طرفين رد و بدل شد که هر بار فرياد شوق و شادی را در يک سمت زمين بلند می کرد.
يواش يواش معلوم شد که با خطا های معمولی و لگد های رايج در يک بازی ناجوانمردانه نمی شود تيم زندانیها را متوقف کرد. فرمانده ی آلمانی بازداشگاه به تدريج عصبانی و عصبانی تر شد. داشت برنامه اش به هم می خورد و ناچار بود در صورت برنده شدن تيم زندانیها به وعده اش عمل کند. کم کم افسران چکمه پوش حاضر برای تماشای بازی که می ديدند تيم شان با وجود تمام مشت ولگد ها و بازی ناجوانمردانه در حال باخت است، از جای خود بلند شدند وتا آستانه ی زمين بازی جلو آمدند. در آن سو نيز جو هيجان و اعتراض در بين زندانی ها بالا گرفت وفضای به ظاهر دوستانه اول بازی به هم خورد. آخرش بازی به خاک و خون کشيده شد . فرمانده ی اردوگاه و برخی معاونانش اسلحه کشيدند و تعدادی از بازيکنان تيم حريف که بر خلاف اراده ی آن ها گل زده بودند را به هلاکت رساندند. بازی نيمه تمام ماند و بازمانده ی تيم زندانیها و تشويق کننده های آن ها در فضايی مملو از آتش و دود، زخمی و از پا افتاده به سلول های خود برگشتند .
خيلی دوست داشتم اين فيلم را دوباره می ديدم . حتی نام فيلم هم يادم نيست. شايد بين دوستانی که اين نوشته را می خوانند کسانی باشند که به تاريخ سينما بيشتر آشنايی دارند و بتوانند با يادآوری های خود مطلب مرا تکميل کنند. زندانیها در آن فيلم در يک بازی وارد شدند که به زحمت می شد امکان پيروزی را در آن تصور کرد. فرمانده ی مقتدر اردوگاه مصمم به بردن تحت هر شرايطی بود، اگر شد در يک بازی قانونی و اگر نشد با هر تمهيد غير قانونی! اما چرا زندانی های اسير تن به اين بازی دادند؟ به نظر من زيباترين نکته در همين است. زندانی ها چاره ای غير از بازی کردن نداشتند. نيامدن در بازی به معنی تن دادن به يک زندگی نکبت بار تکراری بود. آمدن به عرصه بازی اگرچه نتيجه آن يک باخت محتوم بود، برای آنها اين سود را داشت که به زندگی خود، حتی اگر شده به صورت موقت، معنی و مفهوم ببخشند. گفتگوهای فيلم در روزهای خيلی مانده به بازی و روزهای نزديک بازی بين زندانیها تفاوت داشت. در زمان دور از بازی آنها واقع بينانه تر فکر می کردند و احتمال هر نوع دسيسه ای را از نظر دور نمی داشتند. اما هر چه به زمان بازی نزديک می شدند، بازی را جدی تر می گرفتند، احتمال دسيسه را فراموش می کردند و خودشان را به يک پيروزی آبرومند نزديک تر می ديدند. اما وقتی سرانجام با سرکوبی خشونت بار زندانبانان اجازه برنده شدن از آنها گرفته شد، دوباره به همان فاز روزهای دور از زمان بازی برگشتند و ديدند که توقع پيروزی در يک بازی که طرف مقابل بر اساس اصل اقتدار، مصمم به پيروزی به هرقيمت است و برای او برنده شدن يک نياز جدی است، توقعی دور از واقعيت است.
اين روز ها که ما در بازی انتخابات رياست جمهوری باخته ايم، به کرات ياد آن فيلم می افتم. نمی خواهم ياران خود را با زندانيان يک اردوگاه اسرای جنگی و طرف مقابل را با فرماندهان و زندانبانان اردوگاه تشبيه کنم. اين نوع نگاه و تطبيق دادن رخدادهای واقعی با داستان يک فيلم کاری ساده نگرانه است. اما نکته مهم آن است که بدانيم بعضی وقتها آمدن به عرصه يک بازی تنها انتخاب ماست. هر چند قواعد بازی عادلانه نيست و از پيش می دانيم که بی انصافی و سوء استفاده از امکانات متفاوتی که به طور نابرابر در اختيار حريف است، در سرتاسر بازی جريان خواهد داشت، اما از آن سو مطمئن هستيم که نيامدن به بازی برای ما هيچ دستاوردی نخواهد داشت.
ما امروز در يک بازی کاملا نابرابر باخته ايم و اين باخت را هم کتمان نمی کنيم. در اين شرايط نمی توانيم و اخلاقی هم نمی دانيم که پس از روشن شدن باخت خود بگو ييم چون بازی عادلانه نبوده است، نتيجه ی آن برای ما قابل قبول نيست. ما با علم و اطلاع از شرايط نابرابر و غير عادلانه بازی به آن تن داديم و در آن شرکت کرديم. اميد ما به اين بود که با وجود امتيازات پيدا و پنهان حريف بتوانيم آنچنان موجی را در جامعه دامن بزنيم که بتواند بر تمام آن بی انصافی ها غلبه کند، همان طور که در سال 76 نيز چنين اتفاقی افتاد. به هر تقدير اين چنين انتظار و آرزويی به تحقق نپيوست و ما در همان بازی غير منصفانه ای که خود حضور در آن را پذيرفتيم شکست خورديم.
بابت نابرابری شرايط و بی عدالتی که در جريان بازی انتخابات اخير برقرار بود مدعی نيستيم که نتيجه بازی نبايد به رسميت شناخته شود. ما شرافتمندانه نتيجه بازی نابرابری که داوطلبانه به آن وارد شديم را می پذيريم.امّا اين پذيرش ما چيزی از شرايط غير عادلانه بازی فرو نمیکاهد. بالا خره روزی همه خواهند دانست که شرايط مسابقه چندان برابر و جوانمردانه نبوده است.
شکست درانتخابات رياست جمهوری شکننده غرور و بزرگ منشی ما نيست .ما با دست خالی وبا کمترين امکانات در برابر اراده ی منسجم اقتدار سياسی متراکمی شکست خورديم. اين شکست هرگز نمیتواند کتمان کننده ی قابليت ها و صداقت های نيروهايی که قانونمند و شرافتمندانه به صحنه آمدند، باشد!
Posted by shirzad at 03:17 PM | Comments (11)
June 21, 2005
اقبال بد اقبال
دیروز در سالن تحریریه روزنامه اقبال مراسم ختم روزنامه برقرار بود. بعد از صد وخرده ای شماره، بالاخره عمر اقبال هم به سر رسید. بچه های اقبال تمام تلاش- شان این بود که روزنامه ادامه حیات یابد وتعطیل نشود.
خود دوستان چندین ایستگاه "ایست بازرسی" گذاشته بودند تا مبادا کلمه ای چیزی از دست کسی در برود و بهانه ای به دست کسانی که می خواهند در چشم بر هم زدنی در روزنامه را ببندند، بدهند. اما ظاهرا همه این ها در جایی که اراده مافوقی بر بستن روزنامه تعلق گیرد کارساز نیست.
به نظر من روزنامه اقبال یک جرم بیشتر نداشت و آن این که در هفته های اخیر به شدت مورد استقبال مردم واقع شده وتیراژ آورده بود. ستاد تعطیل کننده روزنامه- ها این اندازه شعور دارد که اگر روزنامه ای در شمارگان پایین منتشرمی شود خیلی روی آن حساسیتی نداشته باشند. اما بیچاره روزنامه ای که روی دکه روزنامه فروشی ها برای خودش جا باز کرده وکم کم در ذهن مردم نقش بسته باشد. همین به تنهایی برای جرم او کافی است.
روزنامه اقبال حدود بهمن سال83 در غربت مطلق متولد شد. بعد از چند ماه از توقیف روزنامه وقایع اتفاقیه جای خالی روزنامه ای که افکار طیف مشخصی از سیاسیون و روشنفکران ایرانی را نمایندگی کند به شدت به چشم می خورد. منظورم همان طیفی است که در انتخابات اخیر به عنوان اصلاح طلبان پیشرو به صحنه انتخابات ریاست جمهوری آمدند. روزی که می خواستیم شروع کنیم چندین جلسه با دوستان برگزار کردیم. امکاناتمان به شدت محدود بود. هنوز بدهی روزنامه گذشته باقی مانده بود و بچه های قسمت مالی نتوانسته بودند حساب ها ر ا صاف و صوف کنند. نیروهای تحریریه هم بعد از دو سه ماه بلاتکلیفی هر کدام به سمت وسویی رفته بودند. برخی از آن ها در روزنامه های دیگر به عنوان شهروند درجه دو مشغول کار بودند وبعضی شان هنوز کار درست و حسابی برای خود دست و پا نکرده بودند.
حکایتی است داستان در به دری وبی سر وسامانی نیرو هایی که می خواهند از طریق فکر و قلم خود زندگی کنند. خون دل اهل قلم ایران و بلایی که اندیشه ستیزان بر سر زندگی روزنامه نگاران آورده اند جگر سوز است. این جماعت کارشان کم ارزش نیست و صرف نظر از ارضای معنوی شایانی که در این شغل شریف وجود دارد، اگر چگونگی برخورد با روزنامه ها این طور حسینقلی خانی نباشد، شغل کم در آمدی نیست. اما این بی سر و سامانی و آشفتگی واقعا کلافه کننده است. آدم های عزتمندی که درد دل وضع معیشت وزندگی شان را شاید نزدیک ترین کسان شان هم ندانند هر از چند گاهی باید مثل کولی ها اسباب و اثاث خود را بر دوش گیرند و دوباره در جای دیگری رحل اقامت بیفکنند. انصافا حکایت غمباری است.
از آن طرف نکته ای که وجود دارد آن است که روزنامه به لحاظ کار سازمانی آن مثل یک کارخانه است که در آن واحد های مختلفی باید کاری کنند تا محصول بیرون آید. سرویس های مختلف خبری، نویسندگان وتحلیل گران، شورای سر دبیری، بخش های فنی مربوط به تایپ و صحفه بندی، بخش مالی و بالاخره قسمت چاپ ولیتوگرافی و... . اگر از یک مدیر کارخانه بپرسید سرمایه اصلی ات چیست، در پاسخ خواهد گفت: بخشی از سرمايه، ساختمان ، تاسیسات و مایملک کارخانه است، اما بخش بسیار مهم تر مجموعه نیروی انسانی است که در کار خانه گرد هم آمده اند، هر کدام در کار خود خبره شده اند، در عین حال کار کردن با هم را نیز به مرور زمان آموخته اندو یک مجوعه منظم و جفت وجور را درست کرده اند. در یک روزنامه 95 در صد سرمایه همین بخش انسانی است. مدتها زمان می برد تا عده ای بتوانند زبان هم را بفهمند و با یکدیگر روزنامه ای هماهنگ وسازگار بيرون بدهند، نه اینکه این مجموعه چند برگ کاغذ به دست مشتری بدهند که یک طرفش به شمال بکشد یک طرفش ته جنوب و کیفیت محتوایی لازم نداشته باشد.
در هر صورت، وقتی می خواستیم اقبال را راه اندازی کنیم وضعیت هیات مدیره کارخانه ای را داشتیم که یک بار کارخانه اش مورد هجوم قرار گرفته و لای تمام چر خهایش چوب فرو کرده اند و بعد هم با جلوگیری از ادامه کار کارخانه کارگر ها ومهندسان اش هر کدام راهشان را گرفته اند وبه سویی رفته اند. حال باید دور شهر بچرخی و یکی یکی آنها را پیدا کنی و یا نیروی جایگزین بیاوری.
البته آنها که روزنامه ها را می بندند یا اصلا این چیزها حالی شان نیست و یا معتقدند: " به درک که کار برای شما سخت است. اصلا نباشید بهتر" ! در آن زمان به دلیل چشم ترس بودن از بستن دوباره روزنامه و هزینه های هنگفتی که در این حالت صرفنظر از ضربات انسانی بر دوش مجموعه می افتاد تلاش داشتیم کا را طور ی آغاز کنیم که اگر روزنامه بسته شد، ضربات کمتری متحمل شویم.
در غربت مطلق شروع کرديم. در جلساتی که روزهای اول با مدير مسئول داشتيم قرار شد روزنامه در 8 صفحه و با حد اقل پرسنل شروع به کا ر کند. برای کاستن از هزینه ها دخمه ای را در کوچه نوید اجاره کردند که انصافا اگر چهار تا سوسک هم می خواستند در آن با هم کار کنند خفه می شدند. روز های اول با کمترین تعداد روزنامه نگار که برخی از آنها هم با وجود آن که بچه های با استعدادی بودند اما سابقه چندانی در این حرفه نداشتند، کار شروع شد. تلاش ها در بدترین شرایط ادامه داشت. هر روز منتظر بودیم از جایی حکم تعطیل روزنامه برسد. عادت کرده بوديم که برای این کار چندان نیازی به دلایل حقوقی وجود ندارد. اگر مشیت سیاسی آقایان بر تعطیلی روزنامه ای تعلق گرفت، کسانی هستند که به طرفه العین دلایلی برای آن می تراشند. مگر یادمان رفته روزنامه "روز نو" فقط به دلیل اسمش در نيامده تعطیل شد، يا روزنامه های دیگری که بعد از 4-5 شماره با یک بهانه هایی تعطیل شدند، یا روزنامه وقایع اتفاقیه که تنها به دلیل افرادی که در آن کار می کردند بدون ذکر مستندی تعطیل شد.
به هر حال دو سه هفته ای در هول و ولا گذشت و روزنامه تعطیل نشد. تازه به فکر افتادیم کمی جدی تر کا رکنیم. بالاخره با هر قرض وقوله ای بود یک ساختمان دیگری پیدا شد. در این فاصله یکی دو جای دیگر هم موقت طی کردیم. زبان بسته ها این بچه های بخش خدمات روزنامه چهار پنج بار ظرف یک ماه اثاث را این طرف به آن طرف به کول کشیدند. سرانجام در همین ساختمان فعلی روزنامه مستقر شدیم. شاید یادتان بیاید یادداشتهايی که وحید پور استاد می نوشت تحت عنوان پلاک 230 که مکرر می گفت: ما آخر امکاناتیم! چیز هایی که می نوشت جدا اغراق نبود. يادم نيست وحید رویش شده بود بنویسد یا نه، اما بد نیست بدانید تا چند روز در ساختمان روزنامه دستشویی هم نداشتیم. و باید به ساختمانهای آشنا در نزدیکی مان مراجعه می کردیم. نبود یا کمبود صندلی و کامپیوتر و سایر امکانات که سهل است . یک روز یادم هست که یکی از بچه ها ی تازه کار گروه اقتصادی چند ساعتی بيکار مانده بود چون سرويس اینترنت برقرار نبود. آ خرش یکی از دوستان قدیمی تر خط داد که بابا بپر سر خیابا ن دو سه تا کارت اينترنت از بقالی بخر بیا تا کار ادامه پیدا کند. بد نیست بدانید همین دیروز که مجلس ختم اقبال برقرار بود تازه داشت کولر خریداری شده برای سالن تحریریه وصل می شد. ( البته منظور از سالن، محلی است با وسعت تقریبی 100متر مربع یعنی یک آپارتمان دو اتاقه که در هایش را کنده اند تا به هم وصل شود!)
به هر حال روزنامه آرام آرام شکل گرفت. قبل از عید دوستان می گفتند: نصفه نیمه نمی شود، باید روزنامه را 12 صفحه کنیم وقیمتش را هم ببریم روی همان مقدار متعارف 100 تومان تا توزیع آن برای توزیع کنندگان به صرفه باشد. تا قبل از آن روزنامه در 8 صفحه و قیمت 50 تومان عرضه می شد که قیمتش برای خریدار خوب بود، اما متاسفانه به دلیل آن که توزیع کنندگان برایشان صرف نمی کرد، روزنامه درست توزیع نمی شد.
طبیعتا روزنامه 12 صفحه ای دیگر با هيأت تحریریه نيم بند نمی توانست به حیات خود ادامه دهد و باید با کادر روزنامه نگاری و فنی کامل به کار می پرداخت. این کار به ناچار صورت گرفت و تقریبا می توان گفت از بعد از عید 84 روزنامه کاملا شکل گرفت و آرام آرام نیروها هم نسبت به ادامه کار روزنامه امیدوارتر شدند وکار ادامه پیدا کرد. تا مدتها مشکل اساسی ما این بود که کسی روزنامه ما را نمی شناخت. خیلی ها وقتی می فهمیدند که ما داریم روزنامه منتشر می کنیم با تعجب می گفتند: "جدا، اسمش چیه؟" شمارگان روزنامه نیز کم کم افزوده شد و مشکلات توزیع نیز اندکی بهبود یافت. ظرف یک ماه گذشته با اوج گیری فضای انتخابات در کشور و نياز به اطلاع رسانی بيشتر، روزنامه اقبال توانست نقشی ویژ ه در انتشار افکار ونظرات حامیان دکتر معین و مجموعه نیروهای دموکراسی خواه کشور ایفا کند و به همین دلیل رشد شمارگان آن نیز بسیار سریع بود و همین امر به مرگ زود هنگام اش منجر شد.
جالب است بدانید که تلاش دوستان ما این یود که چندان به مسایلی که مورد حساسیت برخی محافل خاص " روزنامه تعطیل کن" است، نپردازیم . حتی به رغم مخالفت بعضی از خوانندگان و دوستان تلاش کردیم برخی واژه ها و عناوین را که تابوی محافظه کاران بود را طوری به کار ببریم که محل حساسیت نباشد. تحلیل دوستان این بود که ارزشی ندارد به خاطر يک واژه يا يک عنوان که آنها اینقدر روی آن حساس هستند، ما از امکان اطلاع رسانی محروم شویم. همچنین، صادقانه اعتراف کنم، رضایت دادیم به اين که از انعکاس برخی خبر های مورد حساسیت چشم پوشی کنیم تا اقلا امکان انعکاس سایر خبر ها و تحلیل ها را از دست ندهیم.
به هر حال گذشت و به این جا رسیدیم. هیچ کس باورش نمی شد که روزگاری چاپ نامه آقای کروبی به رهبری باعث تعطیلی روزنامه شود. البته من که فکر نمی کنم این علت اصلی باشد. شاید آقایان می خواهند تا قبل از تشریف آوردن آقای احمدی نژاد به دفتر ریاست جمهوری جاده را صاف کرده باشند که دیگر همزمان با "قدوم مبارک ایشان " مجبور به تعطیلی روزنامه ها نباشد! تحلیل قبلی ما این بود که لااقل تا پایان انتخابات ریاست جمهوری با روزنامه ها کاری ندارند. البته يادمان بود که سال 82 نیز دو روز قبل از انتخابات مجلس هفتم روزنامه یاس نو را بستند. ظاهرا آنچه وجود ندارد شرم وحیا از زشتی عمل است. متاسفانه شرایط به گونه ای است که ستاد بستن روزنامه ها هیچ نوع نیروی باز دارنده ای را در مقابل خود به حساب نمی آورد. ظاهرا رای سازمان دهی شده به احمدی نژاد در انتخابات مرحله اول، آنها را به این نتیجه رسانده که وضع بد نیست و میتوانند برخی تصمیمات را قاطعانه تر بگیرند. همان طور که بعد از انتخابات شورا ها نیز حس کردند که خیلی کار ها که قبلا برای آن ملاحظه داشتند را می توانند انجام دهند.
دیروز بعد از ظهر (30خرداد84)، درست در ساعاتی که همه داشتند مثل روزهای دیگر صفحات را یکی پس از دیگری برای چاپ آماده می کردند، خبر رسید که: دست نگه دارید، نیازی نیست. آقای دکتر فلاح مدیر مسئول، به همراه آقای صالح نیکبخت وکیل روزنامه در راه بودند.
دقایقی به بهت و حیرت گذشت. کسی باورش نمی شد. این بار دیگر چرا، ما که تمام تلاشمان را برای خفظ روزنامه کردیم؟ در تمام این سه چهار ماه حتی یک اخطار کوچک به روزنامه داده نشد، که اگر پایمان از خطوط قرمز آنها آن طرف تر رفته اقلا خودمان بدانیم. فلاح ونیکبخت آمدند. چند دقیقه ای در اتاق سر دبیری ماوقع را گفتند. کار تمام شده بود. تا قبل از آن، همه امید داشتند که شاید مسئله آنها با جلوگیری از چاپ روزنامه در روز گذشته که به هر حال باعث شده بود نامه آقای کروبی به رهبری منتشر نشود، تمام شده است وبا کمی توپ وتشر دست از سرما بر می دارند. ولی ظاهرا اگربه هر دلیلی کار به آقای مرتضوی برسد، با کمتر از تعطیلی روزنامه ختم نمی شود. کم کم بچه های تحریریه یک به یک به اتاق سردبیری که شش هفت متر مربع بیشتر وسعت ندارد می آمدند. ارغنده پور پیشنهاد کرد که برویم به سالن تحریریه و آن جا در جمع همه دوستان صحبت شود. صالح نیکبخت خداحافظی کرد و رفت و توضح داد که تلاش کرده با نوعی ریش سفیدی سعی کند به اصطلاح " نظر اغماض دادستان محترم " را جلب کند که فایده نبخشیده است.
در جمع بچه های روزنامه از تحریریه گرفته تا فنی، دکتر فلاح توضیح داد که در ملاقات او با قاضی مرتضوی چه گذشته است. نامه توقیف را هم ارغنده برای بچه ها خواند که در آن به تکرار تخلفات روزنامه اشاره شده بود و با استناد به اصلی از قانون اساسی که قوه قضایی را مکلف به پیشگیری از وقوع جرم کرده، حکم توقیف موقت روزنامه داده شده بود. فلاح گفت که به آقای مرتضوی گفته آخر در این شرایط حساس و قبل از انتخابات، بستن روزنامه ها به مصلحت کشور نیست و روزنامه دیروز هم که حاوی نامه آقای کروبی بوده به هر شکل منتشر نشده است.
ظاهرا آقای مرتضوی در جواب گفته بوده: "ببین ما حدود چهل پنجاه روزنامه را به همین شکل توقیف کرده ایم و کاری هم به شرایط سیاسی نداریم، ما وظیفه قانونی خود را انجام می دهیم."
بعد بچه های روزنامه از من خواستند حرف بزنم. نيم ساعتی بود بغض گلويم را گرفته بود. انتظار همه اين بود که من به عنوان يک فرد مسن تر و جا افتاده تر به بچه روحیه دهم. درست برعکس بود. شروع کردم حرف بزنم اما نمیتوانستم. دو سه جمله گفتم که از چه غربتی شروع کرديم و با همت بچه های زحمتکش روزنامه در مدت کوتاهی اقبال را به اوج رسانديم. بغضم ترکيد و به گريه افتادم. ادامه دادم: "من مصيبت های زيادی ديده ام و مرگ برخی عزيزان را تجربه کرده ام. اما مرگ يک روزنامه خيلی دردآور است. کشتن روزنامه قتل معرفت است.هرچند جوانه های جديد دوباره رشد می کنند، اما اينها درختان سر سبز و تناور را از بن قطع می کنند."
دوستان بعدی کمی فضای غم آلودی را که من ايجاد کرده بودم، تسکين دادند. صحبت ها آميزه ای از شوخی و جدی بود. مثلا هادی حيدری با خنده خاصی که با هميشه اش فرق می کرد چيزهايی گفت و اضافه کرد: "من گاهی وقتی خيلی ناراحتم اين طوری می خندم." يکی دو ساعتی گرد هم بوديم. سه چهار خبرنگار خارجی هم آنجا بودند و گزارش تهيه می کردند. بالاخره بايد می رفتيم. چند عکس يادگاری گرفتيم و از هم موقتا خداحافظی کرديم و رفتيم. البته کسی دلش نمی آمد برود، ولی چاره ای نبود، آن جا دیگر کاری برای انجام دادن وجود نداشت.
بچه ها دیشب زودتر به خانه رفتند، یکی دو ساعت زودتر از هرشب. حتما خانواده هریک از آنها وقتی ديده اند زودتر به خانه آمده خوشحال شده اند، اما خيلی زود لبخندها با ديدن قيافه گرفته و مغموم او تمام شده است:
- چی شده؟
- هيچی تمام شد، اِن يکی را هم بستند.
- خدای ما بزرگ است، نکران نباش.
- خدا از سرشان نگذرد. خدا...
Posted by shirzad at 05:18 PM | Comments (9)
June 19, 2005
شبي از تاريخ
از صبح هزار حال شدند. هر خبري كه ميرسيد وضع روحي بچهها عوض ميشد. ضريب حساسيت آنها آنقدر بالا بود كه اگر كسي ميخواست سر به سرشان بگذارد به راحتي ميتوانست. شوخي نيست،براي بعضي ماها كار و براي بعضي حدود 20 روز پرتنش پشت سر گذاشته شده بود. مگر از يك جوان چقدر ميتوان توقع داشت. شايد تا يك هفته قبل از آن كسي چندان توقع يك پيروزي قطعي نداشت، اما در سه چهار روز آخر موج فراگيري در سراسر كشور به راه افتاده بود و همه جا حرف دكتر معين بود. از بعضي شهرها خبر ميرسيد كه فضا بسيار مناسب است و رقبا اغلب از پيروزي خود نااميد شدهاند. در بعضي ستادها پرنده پر نميزد و عملاً صحنه را واگذار كرده بودند. همين خبرها موجي از اميد بين بچهها در ستادهاي سراسر كشور ايجاد كرده بود.
روز جمعه سراسر اضطراب بود. شب را همه صبح كردند با اين اميد كه موج برپا خاسته روزهاي قبل به ثمر نشيند و اصلاحطلبان و دموكراسي خواهان پيروزي شيريني را تجربه كنند، موفقيتي كه ثمره پشتكار تلاش و جديت در صحنه سياسي بود. دلها در سينه ميتپيد با اين اميد كه جمعه روز چيدن ميوه استقامت و پافشاري بر حقوق مردم است.
قبل از ظهر جمعه كارواني از شوق در پشت سر دكتر معين به راه افتاد،از ستاد خيابان نجاتاللهي تا حوزه رأيگيري دانشگاه اميركبير. رضا خاتمي، خانم كولايي، خانواده دكتر معين، انبوهي خبرنگار و فيلمبردار و جمع كثيري از فعالان ستاد دكتر معين همه همراه بودند. نسيميها و جوانان ستاد با شوق و اميد همراه بودند، همه به هم نويد موفقيت ميدادند. فقط بايد حدود يك شبانهروز ديگر را به سر ميآوردند، همين.
حوالي بعد از ظهر، خبرها حكايت از رويدادهاي ديگري ميداد. بازرسها يك به يك پس از بازديد صندوقها و حوزههاي رأيگيري از راه ميرسيدند. خبرهاي آنها حكايت از آن ميكرد كه تعداد قابل توجهي از آرا به نفع […] است.
خبرهاي اول و دوم را ميشد يك جوري توجيه كرد: «خوب فلان مسجد پايگاه سنتي آنهاست»، «در فلان محل فلان آقا نفوذ دارد» و ... اما تواتر خبرها حكايت ديگري داشت. گويي در همان يك روزي كه ميان دوره تبليغات و زمان رأيگيري فاصله بود شهر از اين رو به آن رو شده بود. مثل اينكه موج ديگري دور از چشم همگان در همان يكي دو روز آخر به راه افتاده بود، موجي كه آهسته و فراگير همه جاي كشور را در برگرفته بود. نياز نبود كه اين موج چندان با سرو صدا همراه باشد. اين از همان سازهايي بود كه به قول ضربالمثل معروف صدايش يك روز بعد به گوش ميرسيد.
حدود 3 بعدازظهر به بعد ستاد شده بود ماتمكده. جوانها گوشه و كنار چرتشان پاره شده بود. هم غمزده بودند هم منتظر و هيجان زده. هر كسي از در وارد ميشد دور او ميريختند تا كسب خبر كنند. هنوز جاي اميد بود. مسنترها دلداري ميدادند كه: صبر كنيد، طرفداران ما معمولاً ياران دقيقه 90 هستند، بسياري از مردم عصر كه شد راهي صندوقها ميشوند. انصافاً جمعه 27 خرداد گرماي كم سابقهاي هم همهجا را در برگرفته بود. طبيعي مينمود كه همه صبر كنند تا هوا خنك شود و بعد بروند رأي دهند.
اين پيشبيني درست بود. از حدود 5 بعدازظهر كمكم خبرهاي خوب رسيد. گفتند حوزهها دارد شلوغ ميشود. تحليل هميشگي دوستان ما اين بود كه افزايش مشاركت مردم آراء خاموش را به صحنه ميآورد و بر درصد آراء آقاي دكتر معين ميافزايد. گزارشها هم كم و بيش همين را تأييد ميكرد.
دوستان حاضر در ستاد به اين جمعبندي رسيدند كه رقيب به شكل سازماندهي شده در ساعتهاي اوليه طرفدارانش را سر صندوقها برده تا براي ساعات باقيمانده موج ايجاد كند، اما مشتريان ما عمدتاً عصري هستند نه صبحي. هر چه زمان ميگذشت خبرهاي بهتري از حوزههاي رأي گيري به گوش ميرسيد. موج نشاط و اميدواري فزوني گرفت. جوانها شاد بودند و اميدوار اما مضطرب و دلنگران.
حوالي ساعت 8 شب خبرها از تهران و اغلب شهرهاي بزرگ حكايت از آن داشت كه سر صندوق ازدحام است و نوع رأيدهندگان بيشتر طرفدار ما هستند يا حداقل به آن نامزد صبحي رأي نميدهند. نگرانيها از اين بود كه شوراي نگهبان از تمديد مهلت رأيگيري جلوگيري كند. اول خبر رسيد كه تا ده شب تمديد شده و بعد تا يازده شب، بيش از آن هم كه ديگر معقول به نظر نميرسيد، نگرانيها كمتر شد.
خبر رسيد برق ناحيهاي در غرب تهران قطع شده است. بچهها سراسيمه با وزارت نيرو تماس گرفتند، در مدت كوتاهي وصل شد. اما هر چيزي ميتوانست يك دلهره و دلواپسي عميق ايجاد كند.
سر شب دكتر قنبري آمار چند صندوق روستاهاي ناحيه كوهرنگ را براي دوستان اعلام كرد، معين مجموعاً حدود 6 درصد آرا را به دست آورده بود. نا خودآگاه ذهنها اين رأي شگفت را تعميم ميداد، بعضيها ميگفتند شايد در همان دور اول ما ببريم. همه خدا خدا ميكردند حاضران در صفهاي طويلي كه گزارش آن ميرسيد به دكتر معين رأي دهند. آدم ناخودآگاه دلش ميخواست ميتوانست با آنها حرف بزند. اگر ما هم ميتوانستيم صدها هزار نيرو را سازماندهي كنيم و حول و حوش هر صندوق چند نفري از هوادارنمان را بفرستيم چندان غيرممكن نبود كه بتوانيم دو سه ميليوني رأي به نفع كانديدايمان به صندوقها روانه كنيم. اگر ميشد چي ميشد! چيزي كه فراوان است آدم بلاتكليف و كمسواد در اطراف حوزههاي رأيگيري كه تا دم صندوق هنوز تصميم نگرفتهاند كه به چه كسي رأي دهند. كافي است بشود اين رأيها را هدايت كرد. حتي شايد بشود چنان عمل كرد كه تخلف آشكار نيز نباشد.
مهم داشتن يك نيروي چند صدهزار نفري است. با يك حساب سرانگشتي اگر بشود نيرويي چهارصد هزار نفري را سازماندهي كرد و هر كدام بتوانند در طي ده دوازده ساعت رأيگيري حداقل ده رأي جلب كنند، ميشود چهار ميليون رأي. مگر در اين انتخابات شلوغ پلوغ با اين همه كانديدا چقدر رأي براي ايجاد يك شگفتي لازم است!
ساعات رأيگيري تمام شد و دوران دلهره آغاز گشت. از حدود 12 شب تراكم خبرها زيادتر شد. يك خبر، آه سرد را از دل انبوه بچههاي حاضر در ستاد به آسمان ميبرد و خبر ديگر هيجانزده آنها را به كف زدن واميداشت. اندك اندك تعداد خبرهاي بد بيشتر شد.
گزارش رأيها آنقدر درهم و برهم بود كه نميشد فهميد در مجموع چه كسي جلوتر است. مسنترها هنوز ميخواستند اميد بدهند: «شايد در جمع زدن، دكتر معين وضعش بهتر شود، صبر كنيد.» حدود ساعت 3 بامداد عدهاي از پا در آمده بودند. چشمها قرمز شده بود از شدت بيخوابي و خستگي. بعضيها گوشه و كنار چرت ميزدند و هر نيم ساعت يك بار چشمهايشان را باز ميكردند، ببينند معجزهاي اتفاق افتاد يا نه. تعداد كمتري خبرها را دنبال ميكردند.
من رفتم همسرم را كه بازرس يك شعبه رأيگيري بود آوردم و پسرم را كه در گوشهاي از هوش رفته بود بيدار كردم و نوميدانه ستاد را ترك كرديم.
به خانه كه رسيديم اذان صبح شده بود نماز را خوانديم و خوابيديم. تلفن همراهم را خاموش كردم. بچههاي شهرستانها مرتب زنگ ميزدند و خبر ميخواستند. يكي دو ساعت بيشتر نتوانستم بخوابم. به يكي از بچههاي ستاد كه ميدانستم تا آخر كار بيدار ميماند زنگ زدم. كار تمام شده بود. نتيجه حدود 12 ميليون رأي به طور غيررسمي مشخص شده بود. ما با تمام تلاش صادقانه دوستان و جوانان با تفاوت نه چندان زيادي از ديگران عقب مانده بوديم.
اراده بچهها در كار بسيار محكم بود. اما شايد ارادههاي ديگري نيز باشند كه ابزار اعمال آنها مهياتر است. ما در اين انتخابات امتحان خوبي پس داديم. اما همه چيز به تلاش ما بستگي نداشت. عوامل زيادي در نتيجه دخيل بود كه روزهاي بعد بيشتر به آن خواهم پرداخت.
دير يا زود بچهها دوباره خود را باز خواهند يافت. ما از رو نميرويم و در صحنه ميمانيم. اين را مكرر در سخنرانيهايم تكرار كردهام. نسل سياسيون اصلاحطلب جان سختتر از اينها هستند كه با شكستي و قهري از صحنه كنار روند. دنيا آخر نشده است. دوباره ادامه ميدهيم. ده بار ديگر نيز كه به جفا و با استفاده از فنون غيرجوانمردانه زمين بخوريم دوباره به پا ميخيزيم. ما مرد شكست و پيروزي هستيم و درست به همين دليل پيروزيم. اگر عمر ما به سر رسيد جوانهاي ديگري در راهند. آزادي هزينه دارد، ميپردازيم و پاي آن ميايستيم. خواهيم ديد.
Posted by shirzad at 07:29 PM | Comments (5)
June 18, 2005
يا شاسين آذربايجان
شبستر شهري فرهنگي است. سرشب 12 خرداد آنجا سخنراني داشتم. محل سخنراني حسينيه نوسازي بود كه با معماري آجري زيبايي ساخته شده بود. استقبال نسبتاً خوب بود، بيشتر جوان بودند. تعداد كمي از خانمها نيز در همان طبقه پايين در گوشهاي از صحن حسينيه حضور داشتند. طبق معمول جاهاي ديگر آذربايجان، در مورد اصول 15 و 19 قانون اساسي و موضع آقاي دكتر معين سؤال ميكردند. من نيز از قبل آمادگي داشتم و به دليل حساسيت موضوع حتي اگر اين سؤال از قلم ميافتاد يا لابلاي سؤالها گم ميشد. خودم آن را مطرح ميكردم. آذربايجانيها با دقت خاصي به اين موضوع توجه داشتند. بد نيست در اينجا اشارهاي به اين بحث داشته باشم.
اصل 15 قانون اساسي به اين شرح است: «زبان و خط رسمي و مشترك مردم ايران فارسي است. اسناد و مكاتبات و متون رسمي و كتب درسي بايد با اين خط و زبان باشد ولي استفاده از زبانهاي محلي و قومي در مطبوعات و رسانههاي گروهي و تدريس ادبيات آنها در مدارس، در كنار زبان فارسي آزاد است.» صراحت عجيبي در اين اصل وجود دارد. بنابراين اصل ما بايد بتوانيم در مناطق دو زبانه نظير آذربايجان در كنار برنامه درسي آموزش و پرورش ساعاتي را براي آموزش زبان محلي اختصاص دهيم. واقعيت تلخي كه وجود دارد آن است كه تنگنظريها هرگز اجازه چنين كاري را نداده است و اين موضوع براي مردم آذربايجان و نواحي مشابه به يك آرزو تبديل شده است.
براي من قابل درك نيست كه چرا برخي سلايق اجراي اين اصل قانون اساسي را مغاير مصلحت ملي و امنيت و يكپارچگي كشور ميپندارند. من در پاسخ به سؤال كساني كه در ارتباط با اين موضوع و اجرايي شدن اصل 15 سؤال ميكردند معمولاً روي اين نكته تكيه داشتم كه زبان و فرهنگ آذري بخشي از ميراث ادب و فرهنگ سرزمين ماست كه حفظ آن وظيفه همه ايرانيهاست، همان طور كه ساير زبانها و گويشهاي ايرانزمين چنين است. تأكيد داشتم وجود اديباني چون مرحوم شهريار كه همزمان به هر دو زبان فارسي و تركي زيباترين آثار را آفريده است مؤيد آن است كه حفظ فرهنگ و زبان آذري در كنار فرهنگ و ادب پارسي نه تنها ممكن است بلكه به غناي فرهنگي كشور ميانجامد. وقتي در ادامه اين بحث خاطرنشان ميكردم كه آقاي دكتر معين به لحاظ نظري هيچ ترديدي در ضرورت اجراي اين اصل مترقي قانون اساسي ندارند و قول دادهاند كه در جهت اجراي آن تلاش كنند، نوعاً با عكسالعمل رضايت شنوندگان همراه بود. البته اين توضيح نيز يادآوري ميشد كه كارهاي فرهنگي زمانبر است و ظرافت خاصي دارد. علاوه بر اين در خود منطقه هم احتياج به همت و مراقبت دارد تا مثل كرسي ادبيات تركي دانشگاه تبريز نشود كه با همت وزارت علوم برپا شد اما به دليل مشكلات اجرايي بعد از مدتي ادامه آن با دشواري روبهرو شد.
حال كه صحبت به اينجا رسيد بد نيست يادآوري كوتاهي هم از اصل 19 قانون اساسي كنيم كه مقرر ميدارد: «مردم ايران از هر قوم و قبيله كه باشند از حقوق مساوي برخوردارند و رنگ، نژاد، زبان و مانند اينها سبب امتياز نخواهد بود.» اين اصل البته مثل اصل 15 امر به اجراي چيزي يا صدور جواز اجراي چيزي ندارد اما يك راهنماي عمل بسيار جدي است. اتفاقاً اگر دوستان يادشان بيايد آقاي دكتر معين در فيلم تبليغاتي دوم خودش اين اصل را قرائت كرد و تعهد خود را نسبت به نصب العين قرار دادن آن مورد تأكيد قرار داد. براي من بسيار جالب است كه مردم فهميده آذربايجان براي مطالبه حق طبيعي و انساني خود مدنيترين و هوشمندانهترين شكل يعني تأكيد بر اصول قانون اساسي را بر تكيه بر تعصبهاي غيرقابل درك ترجيح ميدهند.
البته هيچكس در عالم نظر و حرف منكر اين اصول نميشود اما عمل مهم است. اقوام مختلف كشور و اقليتهاي ايراني درعمل احساس ميكنند حقوق برابر با ديگران ندارند و در استفاده از امكانات و موقعيتها با آنان با نگاه برابر با ديگران ننگريستهاند. به نظر من دكتر معين و اصلاحطلبان كار دشواري در پيش خواهند داشت تا بتوانند بر ديدگاههايي كه صرفاً از زاويه نگاه امنيتي آن هم نه امنيت درازمدت، بلكه امنيتي ظاهري و كوتاه مدت مسؤولان كشور را از برداشتن گامهاي جدي در زمينه حقوق اقليتها برحذر ميدارند فائق آيند.
در پايان سخنرانيهايي كه در شهرهاي آذربايجان داشتم با مشورت دوستان سخن را با اين شعار تمام ميكردم: «پاينده ايران-ياشاسين آذربايجان». اول كار شك داشتم كه هموطنان آذري اين كار را از طرف يك فارسي، كاري مصنوعي و تقليدي به حساب نياورند اما در عمل بسيار مورد استقبال واقع ميشد و حضار با كف زدن و ابراز احساسات پاسخ ميدادند. يك رابطه غريبي به آنها اين احساس را ميداد كه اين سخن بازي با علايق آنها نيست و صادقانه ابراز ميشود. اين را از رفتار بعدي آنها ميتوانستم ببينم.
بچههاي شبستر اصرار كردند سري به ستاد انتخاباتي آنها بزنم. مغازهاي بود با وسعت حداكثر 20 متر مربع. وقتي من رفتم آنجا تمام مغازه پر از آدم بود. يك چايي خورديم، كمي صحبتهاي دوستانهتر و آمديم بيرون. يكي از بچههاي شبستر ميگفت برادرش دانشجوي من بوده است. يكي از پوسترهايي كه تازه برايشان رسيده بود را آورد تا براي او و برادرش امضا كنم. در خيلي از شهرهاي ديگر نيز با كساني برخورد داشتم كه خودشان يا نزديكانشان در دانشگاه صنعتي اصفهان يا دانشگاه صنعتي شريف دانشجوي من در درس فيزيك پايه بودند. تعداد ديگري از بچهها نيز امضا ميخواستند. يكي دوتا را امضا كردم و بعد به بهانه اينكه پوسترها حيف و ميل ميشود از آنجا در رفتيم. با اصرار يكي دو تا از ميزبانان براي نماز و شام در محلي نزديكي شبستر توقف كرديم. سرانجام پاسي بعد از نيمه شب راه تبريز را در پيش گرفتيم. دو سه ساعتي راه بود. برنامه دوستان اين بود كه از آنجا يك سر برويم اردبيل تا براي چند سخنراني در آن استان كه قرار بود در شهرستانهاي مختلف برگزار شود همان نزديك باشيم. عليالقاعده بايد تمام شب را در راه ميبوديم آن هم با اتومبيل پيكاني كه از بعدازظهر رانندهاش در تكاپو بود. بالاخره خواهش كرديم دوستان بگذارند شب را در تبريز بمانيم و صبح زود به طرف اردبيل برويم، به شرط آن كه نخواهند ما را هتل ببرند. موافقت كردند. از اينجا به بعد جناب اروجعلي محمدي كارگردان اصلي بود. حدود ساعت دو و نيم بامداد رسيديم تبريز و همراه محمد محمدي پسر حاج اروجعلي رفتيم منزل آنها در تبريز. دو سه ساعت بيشتر وقت خواب نداشتيم، البته به جز چرت داخل ماشين. صبح بعد از نماز ساعت حدود 6 خودرو ديگري فرستادند تا ما را ببرد اردبيل...
Posted by shirzad at 07:40 PM | Comments (0)
June 16, 2005
بسامد ويژه
ديروز در كار ما وقفه افتاد و من نتوانستم يادداشتي كه تا نصفه نوشته بودم را تكميل و ارسال كنم. باور ميفرماييد همين مقداري كه تا اينجا رساندم با استفاده از معدود فرصتهي لابهلاي برنامه سفرها بوده است.
بخشهايي از نوشتهها را در خلال سفرهاي جادهاي و درحالي كه ماشين درگذر از دستاندازها و پيچ جادهها مرتب دست را روي كاغذ به اين طرف و آن طرف پرت ميكند، نوشتهام. اگر ميديديد دست نوشته خرچنگ قورباغه همين سطور را خندهتان ميگرفت. چارهاي نيست، اين روزها و شبها ارزش زيادي دارد و دوستان ما در شهرستانهاي كوچك و بزرگ فشار زيادي ميآورند و درخواست سخنران دارند. شبها به زحمت ميتوان زودتر از ساعت 2 يا 3 خوابيد و صبح هم بايد به كارهاي ديگر مشغول شد. به هر حال از اين كه نتوانستم به قولم وفا كنم و ديروز ستون با روزگاران خالي مانده بود پوزش ميخواهم.
البته در همين هفته يك بار ديگر هم به دليل كملطفي دوستان سردبيري مطلب ما را برداشته بودند تا يك خبر مهم آخر وقت را كار كنند. فكر كنم روز شنبه بود عزيزان ما توجه نداشتند كه اگر ميهمان مهمي از راه برسد مستآجر را به خاطر يك شب اقامت او از جايش بلند نميكنند. در شهرستانها برخي دوستان جوان كه مشتري پروپاقرص مطالب ما هستند گله ميكردند كه چرا ستون نامرتب است. به هر حال ما با چنگ و دندان تلاش ميكنيم نظم مطلب را حفظ كنيم.
امروز روز ممنوعيت تبليغات انتخاباتي است. به همين لحاظ موقتاً مطالب مرتبط با سفرهاي تبليغاتي را قطع ميكنم و از شنبه آينده به ياري خدا آن را ادامه ميدهم. نكتهاي به نظرم رسيده در ارتباط با شيوه تبليغات رسمي كشور براي دعوت به انتخابات كه در اين نوشته به آن ميپردازم.
در فيزيك ابزاري داريم به نام مدار تشديد. چيز عجيب و غريبي نيست. همين راديوي شما اصل و اساساش يك مدار تشديد است كه آن را ميتوان روي بسامدهاي مختلف (همان فركانسها) تنظيم كرد. وقتي شما كوك راديو را روي ايستگاه معيني تنظيم ميكنيد. گيرنده شما فقط امواج ارسال شده از آن ايستگاه راديويي را ميگيرد و با بقيه كار ندارد. همين طور است مثلاً اين دستگاههاي بيسيم در آنجا هم يك آنتن مركزي هست كه موج ميفرستد اما مدار تشديد گيرندههاي زيرمجموعه آن دستگاه همه طوري تنظيم شدهاند كه فقط آنها بتوانند موج فرستنده را بگيرند و گيرندههاي ديگر بتوانند آن را بگيرند. حالا حكايت تبليغاتي است كه اين روزها از رسانههاي رسمي براي دعوت مردم به حضور در سر صندوقهاي رأي انجام ميشود. نوع جملات و گفتوگوهايي كه براي اين امر به كار گرفته ميشود بسيار مهم است. اين گفتوگوها و دلايل مورد استفاده در آنها نقش مشابه همان بسامد ويژهاي را دارند كه فقط مدار تشديد گيرندههاي خاصي قادر به دريافت و تقويت آنها هستند. ميتوان جملات و پيامهايي به كار برد كه ظاهر همه آنها تشويق مردم به شركت در انتخابات باشد، اما در عين حال اين دعوت به گونهاي باشد كه در عمل عدهاي را نه فقط تشويق نكند بلكه آنها را زده و بيزار از شركت در انتخابات كند. برعكس همان جملات چه بسا باعث شود گروه ديگري از مردم تشويق شوند كه حتماً در انتخابات نقش ايفا كنند. مهم اين است كه پيامهاي مرتبط با تشويق مردم به شركت در انتخابات به قول مخابراتچيها با چه كدي و بر روي چه بسامدي پخش شود و كدام دسته از مردم مخاطب آن پيامها باشند.
به عنوان مثال يكي از عواملي كه باعث شده است برخي از گروههاي اجتماعي به خصوص بخشهايي از تحصيلكردگان جامعه از صندوقهاي رأي فاصله بگيرند آن است كه پارهاي از جناحهاي سياسي سعي ميكنند درصد بالاي مشاركت مردم در انتخابات را دليلي بر مشروعيت عملكرد و مقبوليت تفكرات خود بگيرند. به همين لحاظ كافي است پيامهاي تبليغاتي به خصوص در آخرين ساعات مانده به انتخابات و در طي انتخابات طوري تنظيم شود كه تشديدكننده همين برداشت نابهجا باشد. مسأله كم و بيش روشن است و خوانندگان خوب ميدانند كه من چه نوع پيامهاي تبليغاتي را ميگويم.
همان طور كه ميدانيد از هم اكنون كه شما اين مطلب را ميخوانيد تا پايان كار انتخابات، منحصراً صدا و سيماي جمهوري اسلامي امكان ارتباط با مردم را دارد و هيچ گرايش سياسي و گروه اجتماعي از جمله طرفداران نامزدهاي مختلف كمترين امكاني براي توضيح و تشريح ديدگاه خود ندارند. به اين لحاظ نقش پيامهاي تبليغاتي اين رسانه در اينكه چگونه، با چه استدلالي و بر مبناي چه محتواي فكري مردم را دعوت به شركت در انتخابات كند بسيار مهم است. برخي از دعوتها ممكن است فيالواقع پيام عدم مشاركت در انتخابات براي بخشهايي از جامعه باشد. ما كه دستمان نميرسد تا جواب گوييم، اما اگر چنين اتفاقي افتاد از هم اكنون براي آن دسته از شهروندان كه با انفعال و كنارهگيري به تصور سلب مشروعيت از برخي اصحاب قدرت و نفوذ، عملاً آب به آسياب همانها خواهند ريخت اين نكته را خاطرنشان ميكنيم كه حواستان باشد گول نخوريد. اين قبيل هموطنان اگر كمي دقت داشته باشند از وراي بعضي از تبليغات به ظاهر مشاركتجويانه و دعوتهاي رسمي ميتوانند جملاتي را بخوانند كه با زبان حال دارد ميگويد: «شما برويد پي كارتان، رأي شما رأي مضر و خطرآفرين است. ما به رأي ياران و دوستداران خود نياز داريم. شما سالهاست همين قدر مورد لطف هستيد كه به شما حق حيات دادهايم. تصميمگيري حق و شأن ياران خالص ما است، نه شما.»
يادتان هست قبل از اينكه خاتمي در انتخابات دوم خرداد پيروز شود بعضيها ميگفتند فقط طاغوتيها و بيبند و بارها به خاتمي رأي ميدهند و بعد كه او رأي آورد سؤال همه ما اين بود كه آيا به راستي هفتاد و چند درصد مردم طاغوتي و بيبند و بار هستند؟
هنوز هم وضع چندان عوض نشده. بسياري كسان هستند كه دوست دارند طوري مردم را دعوت به مشاركت در انتخابات كنند كه به زعم آنها طاغوتيها و بيبند و بارها اصلاً رغبت نكنند پايشان را در حوزه رأيگيري بگذارند، ولو اينكه تعداد اين دسته از شهروندان دهها ميليون باشد.
Posted by shirzad at 05:58 PM | Comments (2)
June 14, 2005
بند كفش
ستاد تبريز بسيار پرشور و حال است. ساختماني معمولي و دو طبقه در خيابان امام خميني تبريز كه دور تا دور اتاقهاي طبقه پايين آن صندلي چيده و در طبقه بالا نيز يكي دو اتاق را براي كار و جلسه اختصاص داده بودند. پنجشنبه دوازدهم خرداد قراربود دو سخنراني داشته باشم يكي در مرند و ديگري در شبستر. مسير نسبتاً طولاني بود و بايد از بعدازظهر راه ميافتاديم. صبح آن روز عليالقاعده كاري نداشتيم. به پيشنهاد خودم و با استقبال دوستان، قبل از ظهر جلسهاي درستاد تبريز گذاشتيم. بچههاي تبريز به اين قبيل جلسات ميگفتند جلسات همانديشي. آنها خودشان هرشب از ساعت 5/6 تا 5/8 در ستاد جلسات همانديشي داشتند. ميگفتند اين جلسات بسيار پررونق است و در بين فعالان سياسي شهر جنب و جوشي ايجاد كرده است. هر شب قرار گذاشته بودند كه لااقل دوسه نفر از افراد سرشناس سياسي در جلسه حاضر باشند. ابتكار خوبي بود.
جلسه آن روز صبح در واقع به شكل فوقالعاده برگزار شد. سعي داشتم بحث دوطرفه باشد. بيشتر شركتكنندگان در جلسه جوان و دانشجو بودند. اول جلسه آنها سخت به حرف ميآمدندو من به ناچار خودم بيشتر صحبت ميكردم. كم كم عده زيادتر شد بهطوري كه سالن جلسات با حدود 50 صندلي تقريباً داشت پرميشد. هرچه رو به آخر جلسه ميرفتيم، بچهها بيشتر سؤال ميكردند و حرف ميزدند.
يكي از سؤالهايي كه بيشتر مورد بحث واقع شد در اين مورد بود كه آقاي دكتر معين چگونه ميخواهد با مجلس هفتم چالش كند. اين سؤال را به طور مكرر در جاهاي ديگر نيز از ما ميپرسند. معمولاً يك جوابي كه من به اين سؤال ميدهم اين است كه معين برخلاف ساير كانديداها با صراحت و شفافيت در مورد همكاران آينده خود سخن گفته است. او معاون اول و سخنگوي خود را معرفي كرده و گروههاي حامي وي كاملاً مشخص و معين هستند. علاوه بر اين در مورد استفاده از زنان، اقوام و محذوفين سياسي در كابينه خويش نيز متعهد شده است. بنابراين برخلاف ديگران كه تنها چهره شخص كانديدا معرفي شده و معلوم نيست فرداي پيروزي احتمالي با چه كساني ميخواهند كاركنند، مجموعه كابينه و تيم همراه معين از همه مشخصترند. بنابراين ترديد نميتوان روا داشت كه رأي مردم به دكتر معين به معناي رأي به مجموعه برنامهها و افكار او و حاميانش و نيز مجموعه تيمي كه با او ميخواهند كار كنند، ميباشد. با اين تعبير بايد از هماكنون اعلام كنيم كه در صورت پيروزي دكتر معين، مردم پيشاپيش به كابينه و تيم همراه او نيز رأي دادهاند. در اين صورت به صلاح مجلس هفتم است كه باتوجه به اما و اگرهاي موجود، به كابينهاي كه مستقيماً از مردم رأي اعتماد گرفته است رأي دهند و كشور را دچارمشكل نكنند. بنابراين به جرأت ميتوان گفت معضل چالش با مجلس به چند و چون پيروزي دكتر معين و اصلاحطلبان پيشرو در انتخابات بستگي دارد و تصور نميكنيم مجلس هفتم در چنان شرايطي وضعيتي مشابه روزهاي نخست تشكيل خود داشته باشد.
افزون بر نكته فوق اين توضيح را نيز اضافه كردم كه اگردر هر حال كساني در مجلس هفتم نخواهند واقعيتهاي موجود در عرصه سياسي وا جتماعي كشور را به رسميت بشناسند و درصدد مقابله با دولت معين برآيند، كار چندان دشوارتر از وضعيتي كه خاتمي در برابر مجلس پنجم داشت نيست و با كار سياسي سازمان يافته ما قطعاً در موضع برتري نسبت به آنها قرار خواهيم داشت. مضافاً اينكه اكنون هم ما قويتر و منسجمتر از گذشتهايم و هم مجلس هفتم حتي در مقايسه با مجلس پنجم فاقد تعداد كافي از چهرههاي برجستهاي است كه امكان تقابل شديدي را به او بدهد.
بعد از نهار و نماز آماده شديم براي رفتن به مرند. آن روز يكي از آن سردردهاي زهرماري عارض من شده بود. يكي دو قرص مسكن قوي هم خوردم و بهشدت دچار ضعف شده بودم. سخنراني مرند در مسجدي تقريباً در مركز شهر برقرار بود. شبستان مسجد تا نيمه پرشده بود، حدود سيصد چهارصد نفري حاضر بودند. چندتايي از خانمها در يكي از اتاقهاي كنار شبستان صحبتهاي من را گوش ميكردند. متأسفانه در جلسات بعضي از شهرستانها هنوز امكان حضور مستقيم خانمها در همان محلي كه سخنران صحبت ميكند وجود ندارد، بهخصوص جلساتي كه در مساجد برگزار ميشود.
من به صراحت به برگزاركنندگان جلسات پيشنهاد ميكردم كه لااقل جايي كه خانمها قرار گرفتهاند، پرده را كمي بالاتر بزنيد تا آنها هم سخنران را ببينند و حس كه كنند در جلسه حضور دارند. نكته جالب آن است كه وقتي مراسم تمام ميشود خانمهايي كه هستند ميآيند بيرون و همراه مردانشان به حركت درميآيند. اما من نميدانم چه حكمتي است كه در مسجد و آن هم در غيرموقع نماز بايد پردهنشين باشند. به هر حال زياد نميشود به پروپاي اينگونه مسائل پيچيد. بخشي از اين چيزها به مرور زمان حل ميشوند. كما اينكه در برخي جلسات نيز خانمها در گوشهاي از سالن محل سخنراني حتي در مسجد و حسينيه مستقر شده بودند و اعتراضي هم نبود.
صحبتهايم در مرند كمو بيش مشابه جاهاي ديگر بود. البته در ريزهكاريها و مصاديق ارائه شده هيچ دو سخنراني مثل هم در نميآيد، اما در كليت بحث به هر حال نكات مشترك هستند. موقع اتمام سخنراني و بيرون آمدن از مسجد طبق معمول تعدادي از مستمعين دوشادوش من راه ميآمدند، برخي ابراز لطف ميكردند و برخي سؤالها و بحثهايي داشتند.
آمديم سوار شويم به قصد شبستر كه چشمم افتاد به پيرمرد پينهدوزي كه همان دم مسجد بساطي داشت و لوزام كفاشي ميفروخت. تعداد زيادي نيز بندكفش آويزان كرده بود. مدت زيادي بود كه بندكفشم ريشريش شده بود و تكهتكه كنده ميشد. منظره كفشهايم به همين خاطر خيلي نامناسب شده بود، هرچند مرا مطمئن ميكرد كه موقع برگشت از سخنراني صاحب كفشهايم هستم! هر چه خواستم بگذرم ديدم نميشود. بندكفشهاي حاضر و آماده به من كه مدتها بود از دست اين داود كرمي حتي فرصت يك كفش خريدن هم نداشتم، چشمك ميزد. با خود گفتم تا ماشين حاضر شود سريع يك جفت بندكفش برميدارم. از دسته بندكفشهاي آويزان اولي را كشيدم.خوب بود و به كفشهاي من ميخورد. خواستم بعدي را بردارم، هر كدام را ميكشيدم يا خيلي كوتاه بود، يا خيلي بلند. تا آمدم به خودم بجنبم ديدم جماعتي كه براي سخنراني من آمده بودند دور من و پيرمرد كفاش حلقه زدهاند و طبيعتاً جمع شدن آنها عده ديگري را هم به محل جذب ميكرد، مثل اينكه در كانون جمعيت اتفاق مهمي در جريان است! بالاخره بعد از يكي دو دقيقه بندكفش دوم پيدا شد. حالا از اطراف ملت تعارف ميكردند تا پولش را بدهند، پيرمرد كفاش هم هاج و واج به تركي با من تعارف كرد. هر طوري بود يك پانصدي كه از قبل دستم بود دادم دستش. هنوز هاج و واج بود، گفتم بقيهاش، بلافاصله يكي دو تا دويستي زهوار دررفته به من پس داد و ماجرا ختم شد. به شوخي به دوستان گفتم بالاخره بايد معلوم شود كه يك اصفهاني از او خريد كرده يا نه؟
Posted by Melody at 09:29 AM | Comments (8)
ولايت باصفاي آذربايجان
آذربايجان براي خودش دنيايي است. در سير و سفرهاي تبليغاتي انتخابات روزهاي 11 و 12 خرداد را در آذربايجان شرقي و 13 و 14 خرداد در استان اردبيل گذراندم. بعد از ظهر چهارشنبه 11 خرداد طبق برنامه قرار بود ساعت دو و ربع بعدازظهر پرواز داشته باشم به تبريز. عصر آن روز ساعت 5/5 در مراغه و ساعت 8 در بناب برنامه سخنراني گذاشته بودند. از تبريز تا مراغه يكي دو ساعتي هم راه بود. پرواز به تبريز تأخير داشت. بيچاره سيدباقر نبوي دور سالن فرودگاه ميچرخيد از ليست انتظار هواپيمايي آسمان به دفتر ايراناير و از آن طرف دفتر ترافيك و در تمام مدت موبايل به دست تا هرچه زودتر ما را راهي تبريز كند. بالاخره با پرواز 5/3 بعد از ظهر ايراناير رفتيم تبريز و از خير پروازهاي سرشار از پوزش آسمان گذشتيم.
در تبريز اولين چهرهاي كه ديدم محمد محمدي پسر اروجعلي محمدي چهره سرشناس سياسي اردبيل و آذربايجان بود. جوان 20 سالهاي كه سه چهار روز با مهرباني تمام همراه من بود و هرجور ميتوانست سعي داشت ما را تر و خشك كند. پدرش هم بياغراق روزي بيست، سي بار تلفن ميزد و ساعت به ساعت كنترل ميكرد كه بر ما چه ميگذرد. از تبريز بچهها ما را با يك پيكان مدل عقب درب و داغون كه از آژانس كرايه كرده بودند به مراغه بردند. همين باعث شد حدود نيم ساعتي هم تأخير اضافه داشته باشيم. سخنراني به جاي 5/5 حدود 7 بعدازظهر شروع شد. جمعيت نسبتاً خوبي آمده بود. بحثم در مورد نهضت عدالتخواهي مردم ايران از مشروطه تاكنون بود. با تأكيد بر نقش ويژه آذربايجان در جنبش مشروطه، يادآور شدم كه شعار بنيادين آن جنبش درخواست تأسيس عدالتخانه بود، كه در لغت معنايي جز همان دادگستري فعلي ندارد اما در محتوا به معناي وجود قوه قضائيهاي است كه در واقع كلمه مستقل از حكومت و مستقل از مناسبات قدرت باشد.
در اين چند روز اين بحث را به انحاي مختلف و در شهرهاي متعددي كه سخنراني داشتم مورد تأكيد قرار دادم. اين كه قوه قضائيه و عدالتخانه مستقل در دعاوي و پروندههاي معمولي و پيشپاافتاده كه بخش عمدهاي از پروندههاست، امتحان پس نميدهد. بلكه آنچه مهم است آن دسته از دعواهاست كه يك طرف آن قدرت و حكومت است. مهم اين است كه محكمه در اين قبيل پروندهها از خود چه آزموني به جا ميگذارد. مهم آن است كه اگر يك شهروند ضعيف و بيدفاع در معرض دعوايي قرار گرفت كه سمت مقابل آن حاكميت و متنفذين و زورمداران يا زورداران جامعه هستند، دادگاه يا عدالتخانه طرف چه كسي را ميگيرد.
اين بحث به زعم من يكي از چالشهاي اساسي است كه هنوز بعد از يكصد سال كه از انقلاب مشروطه گذشته است زنده است. در سخنراني خود تأكيد داشتم كه هنوز جا دارد شعارهاي يكصد سال پيش را زنده نگه داريم و جنبش آزاديخواهي و عدالتخواهي را تمام شده نپنداريم. اضافه كردم كه عدالت را نميتوان در مفهوم تنگ برخي مطالبات اقتصادي محدود و منحصر پنداشت. هرچند وجود نابرابريها و تبعيضهاي توجيهناپذير و عدم بهرهمندي بخشهايي از جامعه از حداقلهايي از يك زندگي انساني دردي است مزمن كه همه بايد براي آن چارهجويي كنيم، اما تأكيد داشتم كه معيار عدالت تنها و تنها ميتواند قانون باشد، قانوني كه از مسير مشروع خويش توسط نمايندگان واقعي ملت به مثابه ميثاق اجتماعي به تصويب ميرسد و مهمترين خصلت آن يكي امكان تغيير آن با استفاده از ساز و كارهاي دموكراتيك و ديگري ايجاد حد و حصر براي دستگاهها و مأموران وابسته به قدرت سياسي در جامعه است. وگرنه قانوني كه تنها و تنها كارش ايجاد محدوديت براي شهروندان است و امكان هيچ نوع تغييري در آن از طريق كنشهاي دموكراتيك نيست طبعاً نميتواند برازنده نام قانون باشد. چنين مقرراتي هرگز نميتواند ديرپا باشد و جز «توجيه شرعي نحوه اعمال قدرت» نامي بر آن نميتوان نهاد.
طبق معمول سخنراني در مراغه با پرسش و پاسخ همراه بود. همان طور كه حدس ميزدم سؤالهايي در مورد مسائل قوميتها و به ويژه اجراي اصول 15 و 19 قانون اساسي مطرح شد كه به تفصيل پاسخ دادم كه بناي آقاي دكتر معين بر پايان دادن به اين قبيل تبعيضها در حد مقدورات رئيس جمهوري و قوه اجراييه است. در اين مورد در يادداشتهاي بعدي بيشتر خواهم نوشت.
بعد از پاسخ به چند پرسش باتوجه به تنگناي وقت كه نزديك زمان اقامه نماز در آن مسجد بود ميخواستم صحبت را جمع كنم كه جواني خواست دو سه دقيقهاي صحبت كند. طبق معمول فكر كردم از نيروهاي مخالف اصلاحات است، اما اين طور نبود. جوان مذكور كه فارسي را با ته لهجه تركي اما با سرعت و فصاحت صحبت ميكرد شروع كرد به ايراد نطقي غرا در مورد ستمهايي كه به خطه آذربايجان و به خصوص شهر مراغه صورت گرفته است. او مدعي بود غير از يك كارخانه نه چندان مهم هيچ صنعتي در آن منطقه رشد نكرده است. طبعاً من اطلاعاتي در اين زمينه نداشتم كه بتوانم به او پاسخ دهم. كم كم شروع كرد به مناطق ديگر كشور بپردازد. مدعي بود در حالي كه هر روز اخبار رسانهها حاكي از افتتاح طرحهاي عمراني در يزد و اردكان و اصفهان است، از تبريز خبر از طرحهاي پيش پا افتاده و كم ارزش به گوش ميرسد.
صحبتهايش برايم تعجبآور بود. چه جوري ميشود با جواني كه آن طور پرشور و حال و حماسي از آبادي ديگر مناطق كشور و عدم رسيدگي به آذربايجان سخن ميگويد، با زبان استدلالهاي اقتصادي و مستند به آمار و ارقام سخن گفت. البته ترديدي در وجود مناطق محروم و توزيع نه چندان عادلانه بودجهها وجود ندارد. اما نكته جالب آن است كه تقريباً بدون استثناء مسؤولان هر شهر و استاني در كشور مدعياند به منطقه آنها ظلم شده و پولها در جاهاي ديگر خرج شده است.
ما در مجلس به اين قبيل حرفها زياد عادت داشتيم. معمولاً تكيه بر محروميتهاي منطقهاي در انتخابات مجلس يكي از ابزارهاي رايج جلب آراي مردم است. تعجب كرده بودم كه آن جوان با چه هدفي روي اين قبيل مسائل دست ميگذارد. تصور اوليه من اين بود كه ميخواهد از اصلاحطلبان قولهاي جديتر در مورد رسيدگي بيشتر به آذربايجان بگيرد. جواب خاصي به او ندادم. به طور كلي در مورد ضرورت رسيدگي به مناطق محروم و توسعه متوازن اشارهاي كردم و جلسه را تمام كردم.
موقع خروج، دوستان مراغهاي ندا دادن كه جواني كه صحبت كرد از طرفداران دو آتشه يكي از نامزدهاست كه زادگاه او همان شهر است. آن طور كه ميگفتند و شواهد ظاهري نيز نشان ميداد كانديداي مذكور در تبليغات خود در آن منطقه به شدت روي مسائل قومي و منطقهاي دست گذاشته بود. معلوم شد صحبتهايي از قبيل آنكه همه اعتبارات درگذشته در برخي استانهاي مركزي مثل يزد و اصفهان هزينه شده است كم و بيش منشأ انتخاباتي دارد. جالب است كه اعتراضي به صرف بودجه ها در خراسان و تهران صورت نميگرفت! روزهاي بعد كه در ادامه سفرها در اصفهان بودم برايم جالب بود كه از اتفاق همان آقا تلاش تبليغاتي قابل توجهي در آن استان نيز كرده بود. اين هم هنري است كه آدم تصور كند هم ميتواند رأي برخي استانها را بگيرد و هم با زدن پنبه آنها نزد مردم ديگر استانها رأي آنها را هم به دست بياورد. هرچند بعضي معتقدند سياست پدر و مادر ندارد اما انصاف داستان اين است كه آنقدرها هم شهر در هم ريخته نيست كه هر تبليغي اثر كند. بچههاي آذربايجان با درك عميقي تكيه داشتند كه مطالبات بر حق قومي جز در چارچوب يك دموكراسي فراگير براي تمام ايرانيان دست يافتني نيست. در اين باره بيشتر خواهم گفت. از مراغه به بناب رفتم. نيم ساعتي بيش فاصله نداشت. ستاد بناب تازه همان روز برپا شده بود و امكان برگزاري سخنراني عمومي نداشتند. در بين دوستان ستاد آنجا يك ساعتي را نشستيم و در مورد مسائل روز بحث كرديم. انصافاً دوستان روشن، آگاه و با صفايي بودند. شام نيز مهمان آنها بوديم و سرانجام پاسي بعد از نيمه شب به تبريز آمديم اول رفتيم ستاد. هنوز تعدادي از دوستان آنجا بودند و با ذوق و شوق كار ميكردند. برخورد بسيار گرمي با من داشتند. تازه در آن موقع شب دوست داشتند بنشينيم و گپ سياسي بزنيم. آقاي كريمزاده به جاي من از آنها پوزش خواست و مرا براي استراحت به يك هتل بردند. اصرار كردم همانجا در ستاد يك گوشهاي را تا صبح طي ميكنيم. واقعيت آن بود كه امكاني براي استراحت در آنجا نبود و با روح مهماننوازي تركها هم جور نميآمد. به هر حال آن شب به صبح رسيد.
Posted by Melody at 09:26 AM | Comments (1)
June 11, 2005
پشت صحنه سخنرانيها
اين روزها در پشت صحنه سخنرانيهاي متعددي كه شما در صفحه اول اقبال آگهي آن را ميبينيد تلاش وصفناپذيري در جريان است. برنامه سخنرانيها يك كارگردان اصلي دارد كه كمكم دارد تبديل به يك شخصيت ملي ميشود. تمام بچههاي شهرستانها او را ميشناسند و ميدانند كه بدون هماهنگي با او امكان ندارد بتوانند كسي را به عنوان سخنران از مركز دعوت كنند. داوود كرمي را ميگويم. از فعالان سابق دانشگاه تبريز، بچه ابهر و از كتك خوردههاي ماجراهاي سال 78 است. فعلاً در يكي از دستگاههاي دولتي كار ميكند اما پتانسيل اجرايي بسيار بالايي دارد. با شش من عسل نميشود خوردش. به محض اينكه مثلاً بشنود از شهرستان، جايي خواستهاند زيرآبي خودشان با يك سخنران قرار برنامه بگذارند داد و بيدادش را زمين ميگذارد و بلايي بر سرشان ميآورد كه ديگر هماهنگ نشده كار نكنند. تمام سخنرانها نيز از او حساب ميبرند.
بنده حقير بايد با هزار ترس و لرز از او مرخصي بگيرم تا در اين روزهاي شلوغ پلوغي كار تبليغات يك روز را هم به كارهاي ديگر خودم برسم. اوايل سخنرانيها كه من سخت درگير كارهاي تحقيقي خودم در مركز از طرفي و اشتغالات روزنامه از طرف ديگر بودم با اوقات تلخي گفت من ديگه اسمتو به كلي از ليست سخنرانها خط زدم، تا آخر هم باهات كاري ندارم. بعد هم چند روزي با من قهر كرد. من هم خداخواسته به كارهاي خودم رسيدم. اما معلوم بود كه بالاخره دوباره سراغ من ميآيد. هر چه بود دوباره آشتي كرديم اما به قيمت آنكه چهار نعل داريم ميدويم.
كار داوود منحصر به فرد است. شوخي نيست سازماندهي اين همه سخنراني در شهرهاي مختلف و استفاده بهينه از نيروها در عين اينكه هر لحظه يك اتفاقي ميافتد و برنامههايش به هم ميريزد. در انتخابات رياست جمهوري سال 80 بچهها بيلان دادند كه قريب به 950 سخنراني در اقصي نقاط كشور داشتند. مديريت آن كار عظيم هم با داوود كرمي بود. آن زمان نيز فضاي دو سه ماه مانده به انتخابات يك نوع سردي خاص داشت و كشاندن مردم به پاي صندوق رأي چندان هم كار آساني نبود. صداوسيما در آن زمان در يك بازي تقريباً 9 به يك به كار «مقدس» تخريب دولت ميپرداخت، چون 10 تاكانديدا بودند كه سياست تبليغاتي 9 تاشان طبيعتاً ميبايست انتقاد به دولت خاتمي باشد. روند دلسردي مردم نيز از اواسط سال 79 كه بحران توقيف فلهاي مطبوعات به وقوع پيوسته بود، آغاز شده بود. به هر حال تنها رسانهاي كه داشتيم همين رفتن به ميان مردم و برخورد چهره به چهره بود.
در آن سال من خودم جزو ركورددارهاي تعداد سخنراني بودم. نميدانم سومي بودم يا چهارمي. تمام ارديبهشت و خرداد سال 80 را به دور بودم. بعد هم دستمزدم اين شد كه بلافاصله بعد از انتخاب مجدد آقاي خاتمي ما در كميسيون آموزش و تحقيقات مجلس ششم انتخابات هيأت رئيسه داشتيم كه من رأي نياوردم و از رياست كميسيون رفتم كنار. معلوم شد در همان مدت يك عده ديگر كارشان لابي بود كه بگذارند توي كار ما و ما هم كه سرگرم يك كار ديگر بوديم. از سخنرانيهاي آن سال خاطرات زيادي داشتم كه متأسفانه وقتي براي ثبت آنها نبود.
در پشت صحنه اين سخنرانيها كار خستگيناپذيري است كه برخي دوستان جوان يا نيمه جوان مشاركت براي راه انداختن سخنرانها و تهيه بليت يا ماشين و راننده براي آنها انجام ميدهند. بچههاي گمنامي مثل سيدباقر نبوي، شمسآبادي و كسان ديگري كه شايد من در سفرهاي خودم با آنها تماسي نداشتم. گاهي روزها سيدباقر از 5 صبح تا نيمه شب در فرودگاه مستقر است، به هر دري ميزند تا براي سخنرانها بليت تهيه كند. شايد در بيش از نيمي از برنامهها همان روز قبل معلوم ميشود كه بايد كي كجا برود. او يا شمسآبادي مشتري ثابت ليست انتظارها هستند البته به اسامي سخنرانها. يك روز درد دل ميكرد كه: اين اصولگرايي اخلاقي مديران مشاركتي كشت ما را، هر كدام يك جا نفوذ دارند اما هيچ كدام درست مايه نميگذارند تا ما بتوانيم چهار تا بليت تهيه كنيم. سيدباقر بچه شمال و دبير فيزيك است، كارش هم بد نيست. وقتهاي اضافهاش را براي مشاركت كار ميكند و با تمام شدن كلاسها هر روز به اندازه چند روز براي موفقيت اصلاحطلبان كار ميكند.
وقتي اين شور و شوق تمام ناشدني را ميبينم خيلي اميدوار ميشوم. كم و بيش دارد باورم ميشود كه ما پيروز نهايي اين عرصه هستيم. ديگران در ستادهاي انتخاباتيشان همه جور نعمتي ديده ميشود اما تصور ميكنم حسرت يكي از نيروهاي مؤمن و كارآمد ما دارند. در ستادهاي انتخاباتي شهرستانها نيز نظاير اين امر به وفور ديده ميشود. اگر توفيق داشتم در مورد آنها اشاراتي ميكنم.
Posted by Melody at 09:02 AM | Comments (6)
June 09, 2005
شبي در اردكان
شامگاه سه شنبه دهم خرداد قرار بود پس از نماز مغرب و عشا در اردكان يزد سخنراني كنم. اردكان شهر خاتميهاست. شهري كويري در تقريباً 60 كيلومتري شمال غربي يزد، چسبيده به شهرستان ميبد. هر دو شهر پرورشدهنده مردان پرآوازهاي در ايران هستند، با طبيعتي مشابه يكديگر و فرهنگ سختكوش كويري. اهالي دو شهر از شدت محبت به يكديگر چشم ندارند هم را ببينند! هر چند رقابتها هرگز از حد حرف و شوخي فراتر نرفته است.
همان روز قبل از نماز مغرب و عشا يكي از كانديداهاي جناح راست آمده بود در
سخنرانيام در مسجدي (كه نامش را فراموش كردهام)، در حاشيه ميدان 15 خرداد اين شهر انجام شد. تقريباً شبستان مسجد پر بود و جمعيتي در حدود 400 تا 500 نفر از آقايان و تعداد نامعيني از خانمها تا يكي دو ساعت بعد از نماز مغرب و عشا در مسجد ماندند و به صحبتها و پرسشها و پاسخها گوش دادند. اين امر به نظر من نشان ميدهد كه جامعه كاملاً حساس و پرسشگر شده و به شدت تشنه شنيدن تحليلها و نظرات طيفهاي مختلف است.
در حين سخنراني يك دو نفر شروع كردند به سر و صداكردن و چيزهايي گفتن. من ميكروفن را محكم چسبيدم و يك روند به سخن گفتن ادامه دادم. طبيعتاً نميتوانستم بفهمم آنها چه ميگويند. در همين حال از محل خانمها در طبقه بالا نيز صداي خانمي ميآمد كه با حالتي جيغگونه يك چيزهايي در راستاي همان نوع صحبتها ميگفت. من به سخنراني ادامه دادم. برگزاركنندگان نيز يكي يكي سر وقت اينهايي كه سر و صدا ميكردند، رفتند و آنها را آرام كردند. يكي را هم دوره كردند و به حياط مسجد بردند و با صحبت و بحث از به هم ريختن جلسه منعاش كردند. آرام آرام جلسه در كنترل درآمد و فضا بدون اخلال در اختيار ما بود. آخر سخنراني هم يك آقاي ميانسال به عنوان تريبون آزاد آمد و درست شبيه همان حرفهايي كه آن پسر جوان در سخنراني يزد اظهار كرده بود را تكرار كرد: چقدر سوءاستفاده مالي صورت گرفته، اسرار هستهاي كشور را فروختهاند و...!
مسجدي كه صدمتري مسجد محل سخنراني ما بود و با مردم و طرفدارانش صحبت ميكرد. بعد از نماز تعدادي از شنوندگان او از همان مسجد پا شدند و آمدند اين يكي مسجد براي شنيدن حرفهاي ما. ميگفتند موقع ورود به شهر يك كسي خواسته است جلوي ايشان شتر قرباني كند، كه جلويش را گرفته و گفته: «نه نه نكشيدش، من دو برابر پول آن را ميدهم، اين كار را نكنيد. بعد از اين هم هرگز كسي حق ندارد جلوي من شتر بكشد.» چه احساس سبزي!
بعد از سخنراني جلسهاي غيررسمي و دوستانه با بچههاي اردكان و ميبد داشتيم. بحث بنا به موقعيت مكاني به آقاي خاتمي و خانواده بزرگ ايشان در شهر اردكان رسيد. پزشكي در جلسه بود كه در نزديكي من نشسته بود. به آهستگي شروع به صحبت كرد و گفت: چه كسي باور ميكند كه مادر رئيسجمهور مملكت بدون هيچگونه همراه و خدم و حشم خودش سوار تاكسي شده و آمده به درمانگاه دولتي كه من پزشك كشيك آن بودم تا به مشكل ناراحتي ريه او رسيدگي كنم. يكي ديگر از دوستان گفت: يك بار ديگر هم كه ناراحتي ايشان شديدتر بود به بيمارستاني در يزد مراجعه كرده بودند و تا هنگام ارائه دفترچه بيمه كه در آن نام بيمهگذار اصلي سيدمحمد خاتمي ذكر شده بود كسي ايشان را نشناخته بود.
اين هم رفتاري است براي خودش كه احتمالاً از ديد خانواده خاتمي كاملاً طبيعي است. بعضيها هم ادعاي ساده زيستيشان گوش فلك را پر ميكند و هر بار كه جلوي آينه «محاسن» تنظيم نشده خود را همراه با لباس اسپرتي كه براي پرهيز از كت و شلوار به تن ميكنند ملاحظه ميفرمايند با خود ميگويند: «عجب زاهدي هستيم ما!»
يكي از حاضران جلسه كه روحاني ميانسالي بود دنبال بحث را گرفت و گفت: اين خانم (مادر آقاي خاتمي) صرف نظر از همسري آيتالله روح الله خاتمي و مادري خاتميها، دختر يكي از علماي معروف اردكان به نام ناظمالعلما بودهاند كه از رجال بسيار معروف و محترم آن منطقه به شمار ميرفته است. او توضيح داد كه ايشان عليرغم آنكه درس طلبگي را تا سطوح بالايي خوانده بود اما با كت و شلوار و كلاه شاپو در جامعه ظاهر ميشد. كنجكاو شدم و پرسيدم اين شيكپوشي و تميزي آقاي خاتمي به كداميك از اينها رفته است. آن آقا پاسخ داد: به همين مرحوم ناظمالعلما، و مجدداً افزود: آن مرحوم به اندازهاي به تركيب لباساش توجه داشت كه مثلاً وقتي مجلس عروسي ميرفت لباس يكدست سفيد ميپوشيد، كلاه شاپوي سفيدي هم بر سر ميگذاشت و حتي دستكش و عصاي سفيد برميداشت. و وقتي به مجلس ختم ميرفت همه اينها را به رنگ سياه انتخاب ميكرد.
تازه يك چيزهايي برايم روشن شد. سالها پيش پنجشنبهها با بچههاي روزنامه اطلاعات ميرفتيم كيهان و جلسه مشتركي داشتيم بين اعضاي شوراي سردبيري و سرپرستان دو روزنامه. آقاي خاتمي چند ماهي بود آمده بود به ايران و هنوز ما درست نميشناختيمش. تنها صحنههايي كه از آن جلسات يادم مانده برخي شوخيهاي جلال رفيع است و خوشروييهايي آقاي خاتمي. يك بار يادم هست كه بستني آوردند؛ مشغول خوردن بوديم كه يك تكه بستني از قاشق آقاي خاتمي سقوط كرد روي پيراهنشان. فاجعهاي بزرگ رخ داد و پيراهن لك شد! از خاطرم نميگذرد كه تا آخر جلسه ديگر آقاي خاتمي به صحبتها توجه نداشت و يك ريز با دستمال كاغذي سعي داشت پيراهنش را لكبري كند، كه البته فايدهاي نداشت!
آن شب برگشتيم يزد تا بخوابيم و صبح به تهران برگرديم. تا رسيديم به يزد حدود يك نيمه شب بود. شب قرار بود در منزل دكتر وحيدي نماينده مردم تفت در مجلس ششم اقامت داشته باشيم و تا يكي دو ساعت بعد از آن نيز با دكتر به گپ و گفتوگو پرداختيم. انسان آرام و والايي است، كه رياست ستاد دكتر معين را به عهده گرفته است. در سال آخر مجلس ششم او رئيس كميسيون بهداشت و درمان بود و من رئيس كميسيون آموزش و تحقيقات. يك هفته در ميان سهشنبهها با هم به جلسه شوراي انقلاب فرهنگي ميرفتيم و از آنجا مرافقتي داشتيم. صبح، با عجله خودش مرا به فرودگاه رساند. در فرودگاه طبق معمول يزديها يك كيسه پشمك و قطاب و ديگر شيرينيهاي يزدي خريد و دمراهي به من داد. به اين ترتيب با دستي پر به خانه برگشتم، اگرچه به جلسه مهم آن روز صبح نرسيدم.
Posted by Melody at 10:25 AM | Comments (4)
June 08, 2005
سخنراني حيثيتي
سهشنبه دهم خرداد برنامه سخنراني در يزد و اردكان داشتم. بعد از ظهر پرواز داشتم و در گرماي نه چندان شديد كويري يزد رسيدم آنجا. رفتيم ستاد. يك ساختمان بزرگ قديمي با معماري كويري از نوع حياط مركزي. دور تا دور اتاق بود و هشتي. ديوارهاي كاگلي قديمي جاي خود را به مخلوطي از گچ و خاك دادهاند كه اين روزها براي نوسازي ساختمانهاي قديمي يزد به كار ميروند و نمونههاي ديگري از آن را نيز در بازسازي برخي ساختمانهاي تاريخي آنجا ديدهام. كف حياط به جاي آجرهاي سفالي قديمي كه وقتي آب ميپاشيدي رطوبت را نگه ميداشت و فضا را خنك ميكرد از موزاييكهاي بدقوارهاي فرش شده بود كه عرق انسان را درميآورد. ساختمانها ملغمهاي است از مصالح سنتي كويري و مصالح جديد ساختماني.
ستاد انتخاباتي دكتر معين در ميانه بنبستي قرار داشت كه از يكي از كوچههاي قديمي با ديوارهاي بلند كاهگلي منشعب ميشد. تا دم ستاد معلوم نبود كه آنجا كجاست. تابلوي پارچهاي ستاد را هم آنقدر آن بالا زده بودند كه گردن آدم درد ميگرفت تا بخواند. در كوچه پس كوچههاي مسير البته عكسهاي زيبا با لبخندهاي مليح از ساير كانديداها به وفور ديده ميشد. درعوض معمولاً در داخل اين ستادهاي فرعي متعدد، تعدادي صندلي بود پر از خالي! برعكس در ستاد دكتر معين هنوز خبري از عكس و پوستر نبود. سه روز از اعلام آمدن دكتر معين به صحنه انتخابات گذشته بود و هنوز ملزومات تبليغات براي استانها ارسال نشده بود. تازه تعدادي از بيانيه تكثيرشده دكتر معين را فرستاده بودند كه روي كاغذ روزنامه چاپ شده بود و پشت جلد آن عكس رنگ و رو رفتهاي از دكتر معين بود. به ناچار براي حفظ آبرو تعدادي از همان بيانيه را به نيت تصوير دكتر معين به در و ديوار زده بودند. نظير همين صحنه را تا يكي دو روز بعد در ستادهاي شهرستانهاي ديگر هم ديدم تا كم كم مقداري پوستر تبليغاتي از تهران رسيد. خدا را شكر!
بچههاي يزد اول يك كنفرانس مطبوعاتي براي من گذاشته بودند در همان ستاد. راستش را بخواهيد از ترس آنكه برنامه سخنراني من برهم بخورد با خودشان گفته بودند بگذار اقلاً آمدن فلاني يك طنيني داشته باشد. البته اين را به من نگفتند اما حدس من بود. در جلسه مصاحبه، خبرنگاران يكي دو تا رسانههاي سراسري مثل ايسنا و روزنامه آفتاب يزد بودند به اضافه تعدادي از مطبوعات محلي. خبرنگار صدا و سيما هم به همراه فيلمبردار بود اما نميدانم چيزي پخش شد يا نه. به بچههاي ستاد گفتم مهم رسانههاي محلي هستند كه با رغبت بيشتري مطالب را منعكس ميكنند وگرنه رسانههاي سراسري كه بعيد است چندان جايي براي انعكاس اين قبيل مصاحبهها اختصاص دهند.
سخنراني اصلي در سالني بود كه ميگفتند مربوط به دانشگاه يزد است اما بيرون محوطه دانشگاه قرار دارد. سالن رنگ و رو رفته و زهواردررفتهاي بود. گنجايش چندان زيادي هم نداشت. از همان بعد از ظهر شاهد بودم كه بچههاي برگزاركننده نگراني خاصي در مورد انجام بدون حادثه و درگيري سخنراني داشتند. سخنراني من در يزد بيش از آنكه بخواهد جنبه تبليغي داشته باشد براي بچههاي مشاركت يزد و ساير اصلاحطلبان تبديل به امري حيثيتي شده بود.
سال گذشته آنها براي من سخنراني گذاشته بودند، فكر ميكنم در همان سالن. در آن زمان گروههاي فشار به شدت تهديد كرده بودند كه فلاني نبايد حرف بزند و اگر بيايد به او حمله ميكنيم. واضح است كه در چنين شرايطي نه من اصفهاني حاضر به خطر كردن بودم نه بچههاي يزدي! قرار شد من نروم و به جاي من محسن ميردامادي برود. آنطور كه اين دفعه دوستان يزدي تعريف ميكردند در آن زمان دوسه برابر شركتكنندگان در سخنراني فشاريها آمدهبودند. گويا موتورشان براي يك عمليات شجاعانه روشن شده بود و رمز عمليات را ابلاغ كرده بودند، بهطوري كه ديگر با تغيير سخنران امكان خاموش كردن آن نبود. شايد حيفشان آمده بود اين همه نيرو بسيج شده باشد و سخنران مشاركتي قسر در برود. ريخته بودند و در همان اوايل سخنراني تعدادي از شركتكنندگان را ضربوشتم كرده بودند و سر محسن را هم به نيت حقير شكسته بودند. شاهدان عيني نقل ميكردند كه در حين عمليات قهرمانانه فشاريها و مضروب كردن محسن، ناسزاهاي چندي هم نسبت به نمايندهاي كه به «مقدسات هستهاي» آنها جسارت كرده بود (يعني بنده) نثار كرده بودند. هنوز معلوم نيست كه آنها واقعاً فرق ميردامادي را با من نميدانستند يا صلاح ميدانستند كه خود را به نداستن بزنند. در اين زمينه بين مورخين اختلاف نظر است!
عقده اين داستان از پارسال سردل بچههاي يزد مانده بود و دوست داشتند به هر قيمتي هست من يك سخنراني آنجا داشته باشم. طبيعتاً انتخابات فرصت مناسبي بود. از سه روز قبل از برنامه پارچهها و آگهيهايي در ميادين و گوشه و كنار شهر نصب كرده بودند. آنطور كه ميگفتند نصب كردن همان و كنده شدن توسط مرغان هوا(!) همان. بهطوري كه بعد از يكي دو ساعت اثري از آگهيها نبود.
غير از آن، روز قبل نيز عناصر فشار دور هم جمع شده بودند و ضمن تأكيد بر يكي از كانديداهاي بهاصطلاح ارزشي گفته بودند كه فلاني نبايد سخنراني كند. صبح همان روز هم تلفنهاي متعددي زده بودند و تهديد كرده بودند كه برنامه را برهم ميزنند.
ظاهراً يا اختلالي در سيستمهاي مخابراتي بوده كه آقايان متوجه نشده بودند كه فعلاً خط اين نيست و يا گيرندههاي آنها پيام «دست نگهداريد، الان صلاح نيست» را درست نميگيرد. شايد هم در مواردي خود فشاري ها جدي جدي باورشان ميشود كه خودسرند! هرچه بود با وجود نگراني نسبي بچههاي برگزار كننده، سخنراني به خوبي برگزار شد. جمعيت شركتكننده نيز باوجود سلب امكان اطلاعرساني نسبتاً بدنبود.
در اواخر جلسه و بعد از چند پرسش و پاسخ، جواني اجازه تريبون آزاد گرفت. گفت نامش طباطبايي است و از مخالفان ماست. گفتيم بسمالله. گفت: من براي شما احترامي قائل نيستم و نميخواهم شما را آقاي دكتر صدا بزنم. گفتيم اشكالي ندارد. همانطور كه پشت تريبون ايستاده بود گفت حتي نميخواهم بگويم شما و ميگويم تو. چيزي نگفتيم و او حرفهايش را زد. البته واقعاً نتوانست از لفظ «تو» استفاده كند و ناخودآگاه از همان لفظ «شما» استفاده ميكرد. سهچهار دقيقهاي سخن راند و افشاگري كرد. از سوءاستفادههاي كلان مالي توسط اصلاحطلبان، فروش اطلاعات هستهاي كشور، همراهي با بيگانگان و از اين قبيل اطلاعاتي كه نوعاً در بولتنهاي خاص به خورد بچههاي خوشباور ميدهند، گفت. در يك جا از صحبتهايش نيز با لفظ توهينآميزي از عباس عبدي ياد كرد كه با اعتراض شديد يكي از حضار جلسه در آن پايين مواجه شد و براي يكي دو دقيقه هم جلسه دچار اندكي اغتشاش گرديد. در اين حين فرد معترض در آن پايين نيز سيلي جانانهاي از يكي از فشاريها دريافت كرد كه با اصرار من و دوستان برگزاركننده آرام شد. بعد از استقرار و آرامش حضار به جاي پاسخ، آن جوان را نصيحت كردم كه: «پسرم تو آنقدر آلوده نيستي كه بتواني تمام دستورهايي كه دادهاند را اجرا كني و به من بيحرمتي كني.
چه چيز در ذهنهاي شما فرو كردهاند؟ منشأ اين اطلاعات مخدوش كجاست؟ آخر آنها كه به كمترين بهانههايي امثال همين عبدي و ديگران را آنطور محاكمه كردهاند مگر ممكن است اين موارد كه به تو گفته اند اتفاق افتاده باشد و آنها هيچ استفادهاي از آن نكرده باشند.»
Posted by Melody at 07:52 AM | Comments (5)
June 07, 2005
مجوز از گروه فشار
دردسرهايي كه بچههاي ستادها براي برگزاري جلسات بايد تحمل كنند تمام ناشدني است. اگر نبود پشتكار و جديت آنها هر كسي كه بود خسته مي شد و آن را رها ميكرد. واقعيت تلخي است كه گهگاه مسؤولاني كه نان اصلاحات را خوردهاند و بر پشت ميزي تكيه زده اند به غايت راه نامردي در پيش گرفتهاند و به تنها چيزي كه فكر ميكنند اين است كه چه در و تختهاي بايد با هم چفت شود تا آنها درسمت خويش ماندگار شوند يا خدا را چه ديدي ميز بزرگتري نصيبشان شود.
برخي آقايان فراموش كردهاند كه براي برگزاري آزادانه جلسات و گردهماييهاي مربوط به گرايشها و نامزدهاي مختلف آنها وظيفه دارند كه امكانات و امنيت لازم را تأمين كنند، نه اينكه به محض وزش كمترين نسيم تهديد مخالف، از دادن مجوز برگزاري امتناع كنند و يا حتي مجوزهاي خودشان را لغو كنند. اوضاع طوري است كه برخي فرمانداريها و بهخصوص برخي هيأتهاي سهنفره در دانشگاهها براي اعطاي مجوز مراسم، ظاهراً اول خودشان بايد از گروههاي فشار مجوز بگيرند!
اين روزها زياد ميشنويم كه براي سخنراني فلاني مجوز صادر نشد و يا سخنراني فلان شخص با صدتا اما و اگر، چك و چانه و شرط و شروط مجوز گرفت. متأسفانه براي خود ما اين قبيل محدوديتها عادي شده است و چندان وقت و حوصله نداريم كه دنبال اين داستان را بگيريم. اما واقعيت اين است كه دوستانمان در شهرستانها به شدت تحت فشارند و كاري شبيه دويدن بر روي سنگلاخ را انجام ميدهند.
ظاهر قضيه اين است كه آقاي معين مثل كانديداهاي ديگر در عرصه مشغول رقابت تبليغاتي است، اما واقع امر چيز ديگري است. تابهحال بهندرت ديده شده است كه برگزاري جلسات كانديداهاي ديگر بهخصوص نامزدهاي اصولگرا با مشكل و فشاري همراه باشد، درحالي كه دوستان آقاي معين در شهرستانها گاه بايد ساعتها براي گرفتن مجوز سخنراني دوندگي كنند و آخردست هم گهگاه تنشان بلرزد كه آيا سروكله فشاريها پيدا ميشود يا نه و اگر پيدا شود آيا نيروي انتظامي از خودش تحركي نشان ميدهد يا نه.
خلاصه، اين است اوضاع دوستان در شهرستانها. البته شايد دولت و وزارت كشور در مدح آزادي انتخابات و آزادي تبليغات مصاحبه هاي پرشوري انجام دهند و دستورهاي كاغذي قاطعي هم صادر كنند، اما ظاهراً برخي مديران آن پايينتر ترجيح ميدهند به جاي امتثال امر دولت مستعجل ببينند باد قدرت از كدام طرف ميآيد!
در پرانتز اضافه كنم كه در مورد خود اين حقير امكان سخنراني و حضور در محافل مردمي زمان تا زمان متفاوت بوده است. يك وقت يادم هست كه جز يكي دو مورد كه رؤساي دانشگاهها شهامت به خرج دادند، هرجا دانشجوها از من دعوت ميكردند بعد از دوسهروزي زنگ ميزدند و عذرخواهي ميكردند كه ببخشيد هيأت سه نفره مجوز نداد. در يك دورانهايي هم سختگيري در دادن مجوز چندان زياد نبوده است اما فشاريها دستبردار نبودند.
سال پيش در آخرين ماههاي مجلس ششم، دانشجويان كرمان براي سخنراني از من دعوت كردند. دوبار مسؤولان دانشگاه به دلايلي كه چندان قابل درك نبود برنامه را لغو كردند و گفتند مصلحت نيست. بار سوم هم من و هم دانشجويان مصر ايستاديم كه برنامه بايد برگزار شود. دانشجويان كرمان تضمين دادند كه امنيت كار را حفظ ميكنند. آنها از همان دم در هواپيما مرا در پناه خود گرفتند و پس از پايان برنامه نيز تا در هواپيما بدرقه كردند. برنامه بدون كمترين تنشي برگزار شد و هيچ اتفاقي نيفتاد.
تجربه نشان داده است كه بهانه دستگاههايي كه مدعياند ممكن است تشنج رخ دهد و به همين دليل براي دادن مجوز ايجاد شك و ترديد ميكنند چندان پرو پايهاي ندارد. من شخصاً وقتي بچه هاي دانشجو ضامن امنيتام هستند بيشتر احساس آرامش دارم.
تجربههاي متعدد نشان داده كه آنها با تيزهوشي و چابكي خاصي بهتر قادر به حفظ سلامت سخنران هستند. خاطرات خوبي در اين مورد دارم كه ميگذارم براي فرصتهاي ديگر.
Posted by Melody at 11:28 AM | Comments (1)
June 06, 2005
جنبشي نو
اين روزها كار ما سفر به اين شهر و آن شهر است براي سخنراني. بعضي دوستان يكي دو ماه است كه كارشان همين است. حضور در انتخابات شوخي بردار نيست. رأي مردم هم با سحر و جادو به دست نميآيد. كار دشواري است كه آدم بخواهد يخبندان حاصل از عملكرد مشعشع محافظهكاران را در كوتاهمدتي تبديل به رودي خروشان كند، مگر آنكه عنايتي الهي در كار باشد اما مثل اينكه دارد چنين اتفاقي ميافتد. آرام آرام شور و حال بچهها در گوشهوكنار شهرها و ستادها بيشتر ميشود. دارم باور ميكنم معجزه پايداري را. صبوري در راه حق گاهي طاقت انسان را طاق ميكند اما بالاخره روزي به ثمر مينشيند. مهم اين است كه آن روزي كه آهسته آهسته يخها شروع به ذوب كردند و جويبارهاي كوچك به راه افتادند، در آن زمان در صحنه باشي و بتواني آن را در جهت مناسب هدايت كني. اين روزها به تدريج خيليها دارد باورشان ميشود كه دكتر معين ميتواند شاخص و علامت حركتي باشد كه مدتي است بر جاي خودش خشكش زده است.
مثل اينكه همه منتظر يك نام بودند، يك علم و يك نشانه، تا راه بيفتند. من چند روز پيش گله كردم از آن طاعونزدگي كه گويي تمام خون و نشاط را از رگهاي مردم خارج ساخته است و آنها را بيجان، بيحركت, منفعل و مأيوس از ظهور اميد ساخته است. اكنون دارد باورم ميشود كه اميدهايي هست، اميدهايي كه خيلي هم جدي است. كمي همت ميخواهد و حركت. فقط دو هفتهاي باقي مانده است،زماني كوتاه اما حساس و سرنوشتساز.
در گوشهوكنار شهرها ميبينم همان اخگرهايي كه آتشگيرانه شعلههاي عظيم اجتماعي هستند فروزان شدهاند و دارند تلاش ميكنند تا حرارت وجودشان را تكثير كنند. فقط بايد اميد داشت و جدي بود. موفقيت بسيار محتمل است اما تلاش سختي ميخواهد. امواج مردمي به راه خواهد افتاد اما در شروع، نيروي دهها مرد مرد ميخواهد. كاري سترگ در پيش داريم و هر لحظه موقعيتي است و سرمايهاي خطير كه نبايد ارزان از دست داد.
هر يك از سفرها كه ميروم و حشر و نشر با بچههاي شهرستانها براي خودش عالمي دارد و خاطراتي ماندني. گاه دوست دارم نكاتي بازگو كنم و گاه حس ميكنم شايد در قالب سفرنامههاي تكراري لطف چنداني براي خوانندگان نداشته باشد. موقعيتهاي زيادي پيش ميآيد كه بايد در آنها بود و حسشان كرد. كار سختي است ثبت و ضبط درست و كامل ديدهها و شنيدهها و روحيات زندهاي كه در بطن آنها جاري است. از هماكنون نيز برايم روشن است كه بسياري از دست- نوشتههاي كوتاه را هرگز فرصت تدوين و تفصيل دست نخواهد داد و به مرور جزئيات آنها فراموش ميشوند مگر بخشي از لطايف ماندني.
در اين يكي دو هفته گرماي نه چندان سخت بندرعباس را چشيدم كه با محبت خالصانه بچههاي بندر همراه بود و آبشارهاي آرامشبخش لطف آنها. به شهرهاي با صفاي ازنا و بروجرد در استان لرستان رفتم، در ايلام رنج كشيده حضور داشتم، در جمع پر شور دانشجويان و فعالان سياسي كرمانشاه جاي گرفتم و بالاخره يكي دو روز را در جمع صميمي و كويري يزديها و اردكانيها صحبت كردم، سه چهار روزي را در آذربايجان سبز حضور داشتم و اين داستان همچنان ادامه دارد. گفتنيها از مردم هر كدام از اين خطهها كه نمونهاي از ملت بزرگ ايران هستند در مجال اين مقال نيست. آنچه براي من محسوس است قدرشناسي و معرفت مردم در جاي جاي شهرهاست كه گاه به پاس قدمهايي كوچك كه در مجلس پيش برداشتيم و سخنهايي كه احساس ميكنند بخشي از حرف دل آنها بوده است، آنچنان سپاس و ستايش بيرياي خود را به انسان اهدا ميكنند كه به هيچوجه خود را لايق آن نميدانيم.
* اين روزها مطلب براي گفتن زياد است. با اجازه شما و جناب سردبير مطلب را تا اطلاع ثانوي هر روزي ميكنم.
Posted by shirzad at 09:52 AM | Comments (5)
June 01, 2005
ايران شيرين و دوستداشتني
يك روحيه منفيگرايي عجيبي بين ما ايرانيهاست كه گهگاه بيداد ميكند. اين روحيه كم و بيش بين عوام كوچه و بازار و اقشار تحصيلكردهتر و به خصوص قشر ميانه كشور مشترك است. گاه اين خصلت باعث ميشود قضاوتهاي به غايت غيرمنصفانهاي داشته باشيم. مسأله اين است كه در مواقعي مرجع سنجش يا قضاوت ما كاملاً ايدهآلي و آرماني است. مثلاً ميخواهيم عملكرد يك مدير يا دستگاهي را ارزيابي كنيم، فهرستي از تمام مشكلات سابق و لاحق را برميشماريم و بعد ميگوييم: «خوب، فلاني چه گلي به سر ما زد؟» درواقع با اين طرز قضاوت هيچ بني بشري در روي كره خاكي پيدا نميشود كه بتوان او را موفق ارزيابي كرد.
لابد اين سؤال تكراري را شما هم شنيدهايد كه «خاتمي چه گلي به سر ما زد كه حالا معين ميخواهد بيايد.» انصافاً در برابر اين قبيل پرسشها آدم ميماند كه پاسخ را از كجا شروع كند. بعضي وقتها پيش ميآيد كه در مقابل يك سؤال چكشي مثل سؤال فوق يك جواب چكشي در يك جمله پيدا ميشود كه البته نميشود آن را پاسخ ناميد، اما به هر حال جوابي است درخور و همسنگ همان طرز سؤال. اما خيلي وقتها اين طور جوابهاي چكشي هم نميتوان يافت. مثلاً در برابر سؤال فوق يك مثنوي هفتادمن لازم است كه پاسخدهنده شروع كند به تحليل عملكرد دولت آقاي خاتمي و با ذكر مسائل به صورت تفصيلي و كارشناسي شده و با عدد و رقم موارد پيشرفت را يادآوري كند، ميزان موفقيت را ارزيابي كند و بالاخره دلايل عدم پيشرفت را هم تجزيه و تحليل كند. بعد اگر شنونده خوش انصاف صدبار وسط حرفش نپرد و يك يك موارد مورد بررسي را با نيش و كنايه مورد تمسخر قرار ندهد، تازه نوبت ميرسد به اينكه شرح داده شود كه آقاي معين با چه رويكردي ميخواهد وارد عرصه شود، كجاي كارش ادامه برنامه خاتمي است و كجاي برنامهاش در مقايسه با عملكرد دولت خاتمي يك خيزش به سمت جلو است و...
انصاف دهيد كه پاسخ دهنده اگر علامه دهر هم باشد با اين طرز سؤال كردن و با اين نحو قضاوت كردن كم ميآورد.
در اين نوع گفتوگو هميشه ايرادگيرنده در موقعيت حق به جانب و طلبكار است و پاسخ دهنده در موضع دفاع و توضيح معلوم است كسي كه ناچار باشد ساعتي را در پاسخ به يك سؤال چندثانيهاي توضيح دهد هيچ وقت به اين فرصت دست نمييابد و همواره شروع نكرده ضربه دوم را دريافت ميكند. كار دشواري نيست كه آدم وسط حرف كسي كه براي ارائه يك پاسخ مشروح و مستدل ناچار به چيدن صغري و كبري است بپرد و كلام او را ناتمام گذارد. معمولاً اگر پاسخ دهنده هم شخصيت نجيب و مظلومي باشد و از آن طرف، سؤال كننده هم كمي خرده شيشه داشته باشد به كرات ميتواند لابهلاي صحبتهاي او متلك بپراند و رشته كلام را از دستش خارج كند. واي به وقتي كه تك و توك تماشاچياني هم حضور داشته باشند كه تنها لذتشان خيط كردن ديگران و ايجاد فضاي تخريبي و منفيگرايانه باشد.
واقعيت اين است كه اگر انصاف در كار نباشد و مهمتر از همه اگر مبناي مقايسهاي در كار نباشد هيچ روشي براي ارزيابي اينكه چه كسي موفق بوده و چه كسي ناموفق وجود ندارد. تمام مصلحان بشري آمدند تا زندگي انسان را يك گام آري فقط يك گام ارتقا دهند. در رأس همه اين مصلحان نيز انبياي عظام(ع) قرار داشتند. اگر بنا به اين نوع قضاوت باشد نعوذبالله بايد به آنها نيز ايراد گرفت. آنها نيز بنا به مشيت خدا به غير از معجزات محدود عمدتاً با ابزارهاي بشري نهضتهاي خود را به پيش بردند. هيچكدام از پيامبران الهي يك كادر مديريتي آسماني از ميان فرشتگان براي اداره جامعه به همراه نياوردند. آنها در ميان همان افرادي كه پيرامون ايشان ايمان ميآوردند با تربيت محدودي كه در كوتاه مدت امكان داشت نهضت خويش را اداره كردند. اتفاقاً قرآن مجيد نقل ميكند كه گاه همين امر توسط مشركان موجب تمسخر قرار ميگرفت. آنها از پيامبر ميخواستند نردباني به آسمان برايشان تهيه كند و او را به سخره ميگرفتند كه چرا لشكري از فرشتگان به همراه ندارد. او را مورد طعن قرار ميدادند كه اطرافيانش افرادي عادي و فرودست هستند! از اتفاق، هيچ پيامبري ادعا نكرده است كه در كوتاه مدت و در همان زمان حيات خود بهشت را در روي زمين به ارمغان ميآورد. آنها شيوهاي از زندگي را پيشنهاد ميكنند كه به نسبت گرايش مردم به آن شيوه و به نسبت فراهم بودن شرايط تحقق آن، برايشان سعادت به همراه دارد.
اين داستان در سطح بسيار كوچكتري در جنبشهاي اصلاحطلبان سياسي و اجتماعي نيز مصداق دارد. هر حركت مصلحانهاي با خود شيوهها و برنامههاي جديد را به همراه دارد و اگر واقعاً مسير آن خيرخواهانه و در راستاي فطرت بشري و منافع عمومي مردم باشد طبيعتاً با گذشت زمان آثار خود را ظاهر ميكند. در كوتاه مدت ميتوان در برابر عميقترين تحولات بشري نيز دستي به كمر زد و طلبكارانه سؤال كرد كه چه گلي به سر ما زديد.
در كشور ما قريب به يكصد سال است كه مصلحان اجتماعي تلاش دارند مسير ايران زمين را از سقوط در ورطه استبداد، عقبماندگي، وابستگي و فقر به سمت آبادي، آزادي و هويت انساني لايق اين سرزمين، تغيير دهند. اگر در كوتاه مدت روي هر كدام از مصلحان اين دوران دست بگذاريم و بگوييم چه گلي به سرمان زدند بايد حكم دهيم كه فايدهاي نداشته است. اما واقعيت چيز ديگري است. ما همين امروز به بركت خون شهداي مشروطيت، تلاش مبارزان و روشنفكران راستين اين دوران يكصدساله خون دلها و صدماتي كه عناصر صادق و ميهندوست متحمل شدند، رنجها و مرارتهاي مردم اين سرزمين و بالاخره روشنگري بينظير رهبران سياسي كه تنها به اعتلاي ايران زمين ميانديشيدند از روحاني و غيرروحاني، در وضعيت بسيار متفاوت با نبود اين تلاشها قرار گرفتهايم. همه آنها در كنار ايثارها و تلاشهاي ارزشمند خود اشتباهات زيادي هم داشتهاند و اتفاقاً هر چه بزرگتر بودهاند اشتباهاتشان نيز قابل توجهتر بوده است. اما هيچكدام دليل نميشود كه قدر رخ دادن اين تحولات مثبت را پاس نداريم.
اصلاحات نيز از اين دايره خارج نيست. منصفانه اين است كه اصلاحات را تنها با رخ ندادن آن مقايسه كنيم، آن هم مقايسهاي صادقانه. به قول خاتمي بايد بسنجيم كه بديل اصلاحات چيست و اگر اصلاحات روي نميداد به جاي آن چه چيز بود. كار دشواري نيست كه از فراز 8 سال تاريخ به قضاوت بنشينيم كه چرا اين چنين بود و آن چنان. اما انصاف حكم ميكند كه بسنجيم اگر خاتمي به عرصه نيامده بود عرصه سياسي كشور چگونه بود. البته ميشود تمام اين پرسشها را لجوجانه پاسخي گفت كه شأن قضاوت نداشته باشد. اما دير يا زود با محك وجدان و انصاف قضاوتها چيز ديگري خواهد بود.
به نظر من در يك كلام ايران دوران اصلاحات و ايران دوران خاتمي، ايران لايقتري براي دفاع بود و هست. حركت خاتمي و اصلاحطلبان هر كاري نكرده باشد شخصيت و هويت ديگري به ايران بخشيد، آن هم با كمترين هزينه و خسارت.
و اكنون آمدن معين نيز حكمي مشابه آن دارد. يك لحظه با خود فكر كنيم اگر معين و حاميانش در عرصه اين انتخابات نبودند آيا چندان آبرويي براي دفاع از انتخابات و دفاع از ايران برايمان باقي مانده بود. شايد عدهاي طعم تلخ يك فضاي بسته و اختناقآميز را بيشتر بپسندند اما من فكر ميكنم ايران شيرين و دوست داشتني بهتر است.
Posted by shirzad at 09:57 AM | Comments (9)
May 31, 2005
آهاي فعال سياسي خريداريم!
اين روزها بساط انتخابات به راه است. هنوز ستادها كامل شكل نگرفتهاند. اوايل كار است و تنور خوب داغ نشده است. بعضي از كانديداها از اين بخت برخوردار بودهاند كه از مدتها پيش تكليفشان روشن بوده و همه برنامههايشان عليالقاعده آماده است. تيمهايشان را چيدهاند، افرادي را به كار گرفتهاند و احياناً پول كافي فراهم كرده و مواد تبليغاتي از قبيل پوستر و زندگينامه به ميزان كافي چاپ و انبار كردهاند. حدس من اين است كه نگرانند همان روزهاي اول اگر پوسترها را به در و ديوار بچسبانند به تاراج برود و يا به دليل زمان زياد تا هنگام انتخابات اثر آن از بين برود، اگر اثر معكوس نگذارد.
اين را ميشود مقايسه كرد با انتخابات مجلس كه زمان تبليغات آن بسيار كوتاه است و كانديداها وقت خيلي كمي براي شناساندن خود به مردم دارند. در آن انتخابات همان شبي كه تبليغات آزاد ميشود، از نيمه شب اكيپهاي پوستر چسبان در خيابانها به راه ميافتند و هر كدام تلاش ميكنند زودتر نقاط چشمگير معابر را به خود اختصاص دهند. در شهر ما مد شده كه پوسترها را با نخ به شاخههاي درختان آويزان مي كنند، البته اين از مزيتهاي نسبي شهري است كه داراي فضاي سبز مناسب در سطح تمام معابر باشد.
اما به هر حال هنوز در اين دوره بستر تبليغات در سطح خيابانها گسترده نشده است. قابل پيش بيني است كه اين كار در آخرين هفته منتهي به انتخابات صورت گيرد.
يك نكته جالب در سالهاي اخير حرفهاي شدن كار تبليغات است. قبلاً تبليغات سياسي به نفع يك نامزد انتخاباتي بيشتر توسط نيروهاي هوادار و جوانان و مشتاقاني كه تحقق بخشي از ايدهآلهايشان را در پيروزي آن نامزد ميديدند، انجام ميشد. هنوز هم در موارد زيادي اين نيروهاي داوطلب، سرمايه اصلي سياسي هر نامزد انتخاباتي به حساب ميآيند و در واقع يكي از شاخصهاي مهم تعيين كننده احتمال پيروزي يا شكست او محسوب ميشوند اما واقعيت اين است كه ديگر كمتر كسي اين بخش از نيروهايش را براي نصب پوستر به ديوارها به كار ميگيرد. براي اين كار شركتهاي خدماتي نام و نشاندار يا بينام و نشان متعددي ايجاد شده كه با گرفتن پول همين كار را انجام ميدهند.
در تهيه فيلمها و برنامههاي تبليغاتي هم اظهر منالشمس است كه پول حرف اساسي را ميزند. اين روزها شنيدهايد كه بازار كارگردانان حرفهاي و فيلمسازان مشهور براي تهيه فيلمهاي تبليغاتي نامزدها حسابي گرم است. واقعاً نميدانم كه آيا يك هنرمند براي روح بخشيدن به اثر هنرياي كه ميخواهد خلق كند نياز ندارد كه به آن كار ايمان و اعتقاد داشته باشد؟ بديهي است كه بخشي از كارهاي تكنيكي فيلمسازي را به هر حال همه بلدند و از آن استفاده ميكنند اما تصور نميكنم كارگرداني كه صرفاً به خاطر پول براي نامزد انتخاباتي فيلم تهيه ميكند، درحالي كه به مشي و مرام او چندان اعتقادي ندارد، قادر باشد اثر با ارزش و تأثيرگذاري را به عرصه آورد. به بيان ديگر فكر ميكنم با وجود حرفهاي شدن كار تبليغات و به كارگيري انواع و اقسام شيوههاي هنري در اين امر اما آنجا كه هنرمند، حال چه هنرمند واقعي و چه هنرمند اسمي، صرفاً براي كسب مزد وارد صحنه ميشود قادر نيست به خاطر پيامي كه به آن باور ندارد به كار خويش روح و محتوا دهد. قالبي خواهد شد ساخته و پرداخته كه انواع زيورها بر آن پوشيده شده اما فاقد هر نوع احساس و پيامي است. بگذريم كه اين بحث دامنهدار است.
اما اصل مطلبي كه ميخواستم بگويم يك پله آن طرفتر از نيروهاي عملياتي تبليغات انتخاباتي و نيروهاي حرفهاي و هنري مربوط به اين كار است و آن نيروهاي اجرايي و عناصر فعال ستادها هستند كه در واقع اصليترين بخش مربوط به هدايت و عملي كردن امور تبليغاتي هر نامزد را تشکيل می دهند. در حال حاضر عمده تلاش نامزدها با كمي تقدم و تأخر در اين بخش متمركز است. در واقع با گرم شدن تدريجي فضاي انتخاباتي نيروهاي بيشتري انگيزهدار ميشوند و به صحنه ميآيند. بخشي از موفقيت هر نامزد معطوف است به اينكه تا چه حد بتواند نيروهاي فعال سياسي به خصوص جوانان پرشور را به خودش جذب كند و در كار مديريت و فعالسازي ستادهاي انتخاباتياش آنها را به كار گيرد. شايد به همين دليل باشد كه هنوز صحنه كوچه و خيابان چندان حال و هواي انتخاباتي به خود نگرفته است. در اصل تلاش گستردهاي براي جذب و فعال كردن عناصر سياسي كه بايد كانونهاي فعاليت تبليغاتي روزهاي بعد باشند، در جريان است.
نكته اين است كه به تازگي اين كار نيز دارد براي خودش يك بازار حرفهاي درست ميكند. بعد از به كارگيري نيروهاي عملياتي پوستر چسبان و نظاير آن و نيز هنرمندان و متخصصان تبليغات چشممان به اين يكي روشن. اين موضوع شايد قبلاً در مواردي از انتخابات نامزدهاي نمايندگي مجلس يا شوراها سابقه داشته باشد اما در مورد انتخابات رياست جمهوري انصافاً امري تازه و بديع است. در دوره اول رياست جمهوري آقاي خاتمي آمدن به ستادهاي انتخاباتي ايشان جز كار شبانهروزي به همراه سنگ و چوب مهاجمان به ستادها و احياناً نوش جان كردن كتك چيز ديگري نداشت. كسي هم تا يك هفته قبل از آن فكرش را نميكرد كه ممكن است خاتمي پيروز شود و براي او نان و آبي حاصل شود. در آن هنگام حضور در ستادهاي انتخاباتي خاتمي معنايي جز شركت در يك مبارزه سياسي قانوني براي دستيابي به مطالبات مردم كه زبان نوين اصلاحات را يافته بودند، نداشت. قبل از آن دوره نيز اصولاً انتخابات رياست جمهوري شكل و شمايل ديگري داشت و چندان رقابت جدي در كار نبود. در دوره دوم انتخابات آقاي خاتمي نيز يادمان ميآيد كه مهمترين مشكل، غلبه بر فضاي دلسردي و نااميدي مرتبط با ضربات سال 79 بر پيكر اصلاحات بود و باز صحنه رقابت به گونهاي نبود كه كسي بخواهد روي دست ديگري بلند شود تا نيروهاي سياسي فعال را از چنگ او درآورد.
اما در اين دوره وضع در هر دو جناح به گونه ديگري است. تقسيم شدن هر كدام از جناحها به بخشهاي كوچكتر باعث شده كه بخش زيادي از نيروها در هر دو اردوگاه تا اين اواخر تكليف خود را تعيين نكرده باشند. به همين لحاظ يكي دو ماه اخير رقابت اصلي بر سر جذب اين نيروهاي بلاتكليف به اردوي تداركاتي كانديداها بوده است. تا اينجاي كار البته طبيعي است و هيچ ايرادي ندارد، رقابت سياسي يعني همين. در اين كارزار هر كسي بتواند با دلايل و شيوههاي سياسي خود افراد پرنفوذ و فعالان سياسي بيشتري را به سمت خود جذب كند طبيعتاً موفقتر است. به عنوان مثال شنيدهها حاكي است كه برخي كانديداها شخصاً با تلفن زدن و تماس مستقيم تعدادي از نيروهاي مطرح سياسي و افراد پرنفوذ را به سمت خود جذب كردهاند.
اما نكته جالب اينجاست كه اخيراً برخي سعي كردهاند كه با پول به خريداري نيروهاي فعال سياسي به خصوص در سطح نيروهاي جوان اداره كننده ستادها بپردازند. پريروز يكي از دانشجويان آشنا به من پيام داده بود و با نگراني اظهار ميداشت كه از ستاد يكي از كانديداها آمدهاند و با وعدههاي پولي نامتعارف سعي در خريداري دانشجويان فعال دارند، كه در جواب به شوخي پيامش دادم «مواظب باش شيطان گولت نزند».
البته پرداخت يك دستمزد متعارف به برخي از نيروها كه مجبورند مدتي از كار معمول خود مرخصي بگيرند، يا از ساعات اضافهكاري خود چشم بپوشند و يا برخي كساني كه در حواشي ستادها خدمات معمولي ارائه ميكنند كار مرسومي است. اما متأسفانه در اين دوره شاهديم برخي كانديداها كه قدرت جذب كمكهاي مادي آنها از هوادارانشان بيشتر است موفق شدهاند نيروهايي را به سمت خود جذب كنند كه هرگز كسي تصورش را نميكرد. قدرت است ديگر كارياش نميشود كرد. لابد مشكل از ماست كه فكر ميكنيم تنها با استدلال و مواضع سياسي درست و اصولي ميشود همه فعالان سياسي را جذب كرد. هر چند تعداد آنها زياد نيست اما متأسفانه در مواردي آدم ميشنود كه مثلاً فلان آقا كه تا همين چندي پيش راديكالترين مواضع را در جلسات ميگرفت و به اصلاحطلبان يا آقاي خاتمي ميتاخت كه چرا در برابر قدرت كوتاه ميآيند، الان به سادگي جذب كساني شدهاند كه مدعياند قدرت دارند.
يك ضربالمثل قديمي اصفهاني داريم كه ميگويد: «نه به آن زينب و كلثوم شدنت-نه به اين داريه و تنبك زدنت»!
به هر حال اين هم براي خودش بازار پيدا كرده است. لابد بايد خوشحال باشيم كه خيلي توسعه يافته شدهايم. به طوري كه فعاليت سياسيمان هم در يك بازار اقتصادي رقابتي قابل خريد و فروش است. البته من قبول دارم كه اينها عوارض طبيعي دموكراسي است. بابت اينكه يك آقايي يا معدود افرادي با پول موضع سياسي عوض كردهاند هم نه مدعي هستيم كه بايد كسي را به دار آويخت و نه فكر ميكنيم كه دنيا آخر ميشود. تا دنيا دنيا بوده همين بوده است. تاريخ پر است از مواردي كه آدمهاي پرنفوذ با پول نظرات ديگران را عوض كردهاند، ديگر چه رسد به موارد معدودي كه عناصر متوسط از اين راه توسط برخي نامزدها جذب شده باشند. مشكل هم از دموكراسي نيست، آنچنان كه برخي به اين نتيجه برسند هر كس براي هر كس تبليغ ميكند اجير شده است. اما به هر حال همان دموكراسي به ما هم اين حق را ميدهد كه با چشم باز به عملكرد افراد نگاه كنيم و مواضع فعلي افرادي كه يكشبه عملگرا شدهاند و در مشي سياسي خود بنا دارند به «واقعيتهاي قدرت در عرصه سياسي» نگاهي عملگرايانه داشته باشند را با مواضع سوپر راديكال گذشتهشان كه خاتمي بيچاره را به خاطر برخي ملاحظات آن طور به باد حمله ميگرفتند، مقايسه كنيم. اين دوران ميگذرد و وقت زيادي براي اين بررسيها هست.
Posted by shirzad at 08:10 AM | Comments (6)
May 30, 2005
به طور پيش گزيده
عجب يك هفتهاي گذشت و عجب سه هفتهاي را در پيش داريم. گاهي آرزو ميكنم هر چه سريعتر اين دو سه هفته هم بگذرد تا تكليف همه يكسره شود. در اين يك هفته گذشته مسير عجيبي را طي كرديم از تبديل شدن به نيروهاي رانده شده از حاكميت كه چارهاي جز سازماندهي يك حركت و جنبش مدني براي فشار بر نظام ندارند، تا قرار گرفتن در رأس يك حركت رقابتي در انتخابات و ايفاي نقش مشاركتجويانه در اين عرصه فاصله اين دو نقش بسيار متفاوت در تصميم حساس و تعيينكننده شوراي نگهبان بود. اين دو سه روز آخر را هم همهاش در التهاب بوديم تا ببينيم اجماع غالب حاميان معين به كدام سمت شكل ميگيرد و پس از آن آقاي معين خودش چه تصميمي ميگيرد. انصافاً تصميم دشواري بود. هر كس ديگري هم جاي معين بود نصفالعمر ميشد تا به يك جمعبندي روشن برسد.
هفته پيش با تأكيد گفتم حالا هم دوباره تكرار ميكنم مشكل اصلي در اينجاست كه هيچ كس نميداند جهتگيريهاي اساسي نظام به كدام سمت ميخواهد برود. نگاه كنيد در همين هفت هشت روزه كه ما سرمان به مسأله رد يا تأييد معين و سپس آمدن و نيامدن او گرم بود، از آن طرف يكدفعه مسؤولان كشورمان همچون خيز گرفتند كه انگار فردا ميخواهند سوئيچ كارخانه فراوري اورانيوم اصفهان را بزنند بعد سر بزنگاه يكدفعه عقب كشيدند، سپس مذاكرات ادامه يافت البته توأم با شاخ و شانه كشيدن، بعد يكدفعه عضويت ما در WTO پذيرفته شد و از آن طرف هم اعلام شد تعليق غنيسازي دو ماه ديگر نيز ادامه خواهد يافت.
شما را به خدا نگاه كنيد يك سر اين رويدادها درگيري كامل با قدرتمندان دنياست و يك سر ديگرش تعامل و تساهل با آنهاست. چه ميگذرد در محافل تصميمگير، والله ما كه درماندهايم. به ياد تحليل مشعشع استراتژيست جناح راست ميافتم كه ميگفت همين مبهم گذاشتن جهتگيريها و تصميمها نقطه قوت ماست، يعني بايد كاري كنيم كه هيچ كس نتواند پيشبيني كند كه ما فردا ميخواهيم چكار كنيم. البته گاهي فكر ميكنم با اخلاق و رفتار ما كه بعضي وقتها راست راستي نميدانيم فردا ميخواهيم چكار كنيم شايد همين استراتژي سازگارتر باشد.
گذشت رفت و آقاي معين تأييد صلاحيت شد و به هر شكل قرار است بيايد توي صحنه. اما آدم از خودش ميپرسد آيا واقعاً از قبل معلوم نبود كه شوراي نگهبان «به طور پيش گزيده» (اين اصطلاح را از بر و بچههاي دانشكده پرسيدم و به عنوان ترجمه اصطلاح by default به كار ميبرم) روي مود رد صلاحيت همه نامزدها به جز همان 6 نفر تأييد شده در اول كار است؟ يعني اين دستگاه را وقتي روشن ميكني به طور طبيعي جوابش ردصلاحيت همه كساني است كه باعث ميشوند بدن آقاي جنتي از نگراني بلرزد. مثل راديويي كه فقط يك ايستگاه به خصوص را ميگيرد، معلوم بود كه گيرنده اين شورا هيچ موج ديگري به جز آنها كه از قبل هم قابل حدس بودند را تقويت نميكند. واقعاً پيشبيني اينكه شوراي نگهبان اگر هيچ پيغامي به او نرسد و هيچ توصيه خاصي به او نكنند «به طور پيشگزيده» معين را ردصلاحيت ميكند، كار دشواري نبود.
خوب حالا سؤال اينجاست كه پس چرا آقاياني كه به رهبري توصيه كردند كه از شوراي نگهبان تأييد صلاحيت معين را درخواست كند دست روي دست گذاشتند تا اين اتفاق بيفتد و اين وضعيت غيرقابل دفاع براي نظام پيش بيايد. يا بايد بپذيريم كه آقايان از سر بيخيالي و بيمسؤوليتي گفتند «به ما چه كه بخواهيم در كار شوراي نگهبان دخالت كنيم» اما بعد كه ديدند ممكن است آبروريزي جبرانناپذيري به بار آيد به اين نتيجه رسيدند كه نميشود نشست و تماشا كرد. يا بايد بپذيريم كه عمدي در كار بوده است كه نظر اوليه شوراي نگهبان در خبرها منعكس شود و بعد مشخص شود كه اين نظر به دليل عنايات صورت گرفته اصلاح شده است، تا بعداً طرف خيلي رويش زياد نشود. و بالاخره تنها احتمال ديگري كه به ذهن من ميرسد اين است كه فرض كنيم قبلاً به شوراي نگهبان گفتهاند تأييد كن اما اين شورا استنكاف كرده و مصر بوده كه نظر خودش را بدهد و تنها با دستور صريح رهبري حاضر به تغيير آن بوده است.
هر طرف قضيه را بگيريد يك جاي كار ايراد دارد. در اين بالا و پايين شدن تصميم شوراي نگهبان بخشي از آبروي نظام به تاراج ميرود. خيال نكنيم تمام شد و رفت. تازه اول ماجراست. شوراي نگهبان ناچار است در قبال ردصلاحيتها و به قول خودشان عدم احراز صلاحيتها پاسخگو باشد. مظنهاي نيست كه بگويند اين آقا مظنهاش به اندازه رياست جمهوري بود و آن يكي نبود. در آنچه رخ داد مجموعاً جناح راست بسيار متضرر شد. جامعه اكنون نسبت به اصلاح طلبان و كانديداي ويژه آنان يعني دكتر معين حساس شده است. اين همان موجي بود كه اصلاحطلبان براي ورود به عرصه انتخابات به آن احتياج داشتند. ردصلاحيت غيرقانوني و بدون توجيه معين و سپس كوتاه آمدن از آن، موجي را در جامعه دامن زد كه دير يا زود مردم را به تفكر واميدارد. آنها نياز به اين داشتند كه بدانند كه آيا اصلاحات هنوز امري جدي است يا حركتي است فراموش شده. داستاني كه رخ داد نشان داد كه آري هنوز اصلاحطلبان چالشي جدي در عرصه سياسي كشورند كه راستيها نميتوانند نسبت به حضور آنها دغدغه و نگراني نداشته باشند.
به نظر من جناح راست توان مديريت خود بر عرصه سياسي كشور را از دست داده است، هر روز بيشتر از ديروز. اين جناح نه توانست در درون خودش سازماندهي سياسي درستي داشته باشد، نه قادر شد با جوسازيها مانع حضور هاشمي در انتخابات شود و نه توانست از قدرت ويژه ردصلاحيت خود، يعني سلاحي كه تنها در شرايط انفعال جامعه كاربرد دارد، براي كنار زدن معين بهرهبرداري كند. براي من همين يك علامت كوچك كافي است كه به قضاوت فوق برسم. آن علامت اين است كه: اولاًـ از قبل (لااقل براي خود آنها) معلوم بود كه شوراي نگهبان معين را رد ميكند و ثانياً ـ معلوم بود كه تأييد صلاحيت مجدد دكتر معين به نفع اصلاحطلبان تمام ميشود، پس چرا با تمام اين اوصاف پيش از اعلام نظر شوراي نگهبان كسي با آنها رايزني نكرده بود؟
Posted by shirzad at 11:11 AM | Comments (1)
May 28, 2005
گردن نامرديه!
بچه كه بودم در دوران ابتدايي گاهگاهي همكلاسهايي داشتيم كه احساس ميكردند زود در بازويشان ترش شده است. مرتب به سر و كول يكديگر ميپريدند و حريف ميطلبيدند. بعضي روزها در حاشيه زنگ ورزش كه معلم ما را به حال خود رها ميكرد بين مدعيان مسابقه برگزار ميشد تا ببينيم چه كسي «زور كلاس» است.
مسابقه معمولاً در حاشيه باغچه خاكي نهالكاري شده ته مدرسه انجام ميشد كه آن زمان با چشم بچگي به نظر ما يك جنگل انبوه ميآمد. به اين محوطه ميگفتيم «قلمهها». معمولاً دور دونفري كه كشتي ميگرفتند حائل ميشديم تا به كمك درختهاي نورس صحنه از چشم ناظم مدرسه پنهان بماند. يادم ميآيد كه يكي از مهيجترين كشتيها بين «دهقان» و «خيرمند» بود كه فكر كنم هر دو بعد از دوران ابتدايي تحصيل را رها كردند. معمولاً ضمن مسابقه كار به رجزخواني و ناسزا هم ميكشيد. دو طرف قرمز و برافروخته ميشدند و اغلب با پيراهن و شلوار خاكي و جر خورده به خانه برميگشتند و حتماً كتكي هم آنجا نوش جان ميكردند.
يك اتفاق جالب حين كشتي كه در آن از تمام فنون دعوا هم استفاده ميشد، مسألهاي بود به نام «نامردي». آن زمان، هنوز كلمه فول يا خطا را ياد نگرفته بوديم. گاهي يكي از طرفين مبارزه ميپريد مثلاً گردن طرف مقابل را ميگرفت و بناي كشيدن يا فشار دادن را ميگذاشت. در اين موارد حريفي كه در آستانه شكست بود با تمام قوا فرياد ميزد: «ول كن، ول كن، گردن نامرديه!» و جالب اين بود كه حريف اغلب وقتي اين حرف را ميشنيد كه با اعتراض تماشاچيان طرفدار رقيب همراه ميشد تحت تأثير فريادهاي «ول كن نامرد»، طرف مقابل را رها ميكرد تا به او نگويند كارت نامردي بود! در آن روزگار هيچ قرار و قاعدهاي جايي نوشته نشده بود كه ما بدانيم گرفتن كدام عضو مصداق «نامردي» است و استفاده از كدام فن، «مردي» به حساب ميآيد. در اين وضعيت يك وقت ميديدي گرفتن زير يك خم يا دو خم حريف هم با فريادهاي «ول كن نامرديه» روبهرو ميشد و در عالم بچگي كشتيگيري كه در موقعيت برتري قرار داشت به خاطر جوسازي و شلوغ بازي ديگران از موقعيت خود دست ميكشيد.
اين را به تفصيل گفتم تا برسم به موقعيت فعلي خودمان. داستان به روايت حقير از اين قرار است كه بعد از انتخابات مجلس هفتم كه ما با نامردي مطلق حريفان اصولگرا خاك شديم، دوباره اندك اندك تنور مبارزه سياسي گرم شد. چند ماه بود كه دور هم ميچرخيديم تا براي اين روزهاي اوج هماوردي خود را آماده كنيم. همان طور كه قابل پيشبيني هم بود در حساسترين زمان، شوراي نگهبان از فن معروف «ردصلاحيت» (كه نميگويم حاكي از جوانمردي است يا نامردي، قضاوتش با خودتان و عموم مردم ايران) استفاده كرد. اما خوشبختانه شرايط با اوضاع مظلومانه سال 82 فرق داشت و آنها نتوانستند با اين به اصطلاح «گردنگيري» ادامه كشتي را مديريت كنند.
شواهد نشان ميداد به دليل استفاده مكرر از يك فن نامردي (به قول امروزيها خطا) صحنه تبديل به مسابقه بيمعنايي ميشد كه قطعاً با سروصدا و اعتراضات تماشاچيان روبهرو ميگرديد. به هر حال از آنجا كه استفاده از فن خطا آخر و عاقبت ندارد آقايان مجبور شدند در اولين فرصت و با اولين اخطار گردن حريف را رها كنند و به مبارزهاي منطقيتر تن دهند. طبيعي است كه براي حفظ حرمت، يك ژستي هم بگيرند كه ما زورمان ميرسيد اما لطف كرديم اين دفعه را فرصت داديم ببينيم چه كار ميكنيد. غافل از آنكه در چنين فضايي ما به عنوان حريف تازه نفسي كه روحيه گرفته وارد عرصه ميشويم و قطعاً در شرايط بهتري به مسابقه ادامه ميدهيم.
موج ناشي از نظر اوليه شوراي نگهبان و عدول از اين نظر به دليل واقعيتهاي موجود در عرصه هماوردي، آنچنان در اين دو سه روز كشور را به وجد آورده كه اصلاً قابل پيشبيني نبود. حالا راست راستي زير دوخم حريف دست ماست و بايد با يك ياعلي آن را بالا بكشيم تا امتياز حسابي بگيريم اما حكايت اينجاست كه درست در چنين اوضاع و احوالي شگرد قديمي بچههاي رند مدرسه ما كه در آستانه خاك شدن بودند دارد رو ميشود. يك دفعه سر اين بزنگاه از اين طرف و آن طرف داد ميزنند: «نامرديه» وقتي ميپرسيم آخه چه جور نامرديه؟ ميگويند: «اين استفاده از حكم حكومتي است كه شما گفتيد قبول نداريد.»!
حالا آقاي معين در حالي كه زير دوخم حريف را گرفته مانده است هاج و واج كه نكند مرتكب نامردي شود. قضيه شده است مثل نجابتهاي آقاي خاتمي كه تا ميگفتند خلاف مصالح نظام است، دست و دلش ميلرزيد كه نكند به نظام لطمهاي وارد كند. مزهدار اينجاست كه در اين يكي دوروزه رسانههاي راست و برخي روزنامهها فهميدهاند كه انگار اين موضوع بد چيزي نيست و اين امكان وجود دارد كه با كمي سر و صدا كه اين «نامرديه» و آن «حكم حكومتيه» حريف در آستانه امتياز گرفتن را مفت و مسلم از صحنه خارج ساخت. اين است كه مرتب اصرار دارند بگويند آقاي معين با حكم حكومتي و با «عنايت خاص» در موقعيت بهتري قرار گرفت. از آن طرف هم صرف نظر از برخي دوستان كه نجابتشان ما را كشته و نگرانند كه «يك وقت آقاي معين اصول خودش را زير پا نگذارد»، عده ديگري هم كه از اول ميخواستند بازي را چپه كنند و كاري كنند كه اصلاً مسابقه پرشوري اتفاق نيفتد اصرار دارند كه «اگر معين بيايد نامردي كرده».
اين صحنهاي است كه فعلاً با آن روبهروييم.
ما هم به عنوان يك تماشاچي به آقاي معين عرض ميكنيم: «اخوي اول كار است، از اين بند و بساطها زياد اتفاق ميافتد. اگر زير دوخم را گرفتي ترديد نكن, بگير و بكش بالا. دير بجنبي زير دوخم خودت را ميگيرند. از اين مچگيريها زياد اتفاق ميافتد كه بگويند شما كه اين را گفتي حالا اين كار را بايد بكني و آن كار را نبايد بكني. توي اين كشمكش بالاخره چهار نفر هم آدم را مسخره ميكنند، يك جايي هم ممكن است دكمه پيراهنمان كنده شود. مواظب باش مفت و مسلم موقعيت برتري را كه در بازي به دست آوردهاي از دست ندهي. فرصتها هميشه تكرار نميشوند. شما زير دوخم را محكم بگير، بگذار هر چه دلشان ميخواهد بگويند نامردي بود. بعداً ميشود فهميد علت اين فريادها چه بوده است.»
خداوكيلي بد ميگويم من؟
Posted by shirzad at 08:25 AM | Comments (6)
May 25, 2005
عبور از قله
حكايتي بود به يادماندني، بيست و چهار ساعتي كه از سرشب يكشنبه اول خرداد جاري شروع شد و ساعتي مانده به مغرب دوشنبه دوم خرداد پايان يافت.
التهابي نبود. هيجاني هم نبود. حتي بهت و تعجب هم نبود. بيشتر همه حالتي از تأسف داشتند و حسرت بر روزگار ازدست رفته. در فاصله زماني ميان اعلام كانديداهاي «احراز صلاحيت شده از سوي شوراي نگهبان» تا زمان اعلام تجديدنظر در اين تصميم از سوي مقام رهبري، نظام جمهوري اسلامي نقطه عطف بسيار حساسي را طي كرد. اين نقطه حساس تاريخي در مرز ميان اصلاحپذيري يا اصلاحناپذيري نظام قرار گرفته بود.
هماكنون در كشور ما چه در ميان نخبگان فكري جامعه و چه در ميان مردم كوچه و بازار كم نيستند كساني كه قائل به اصلاحناپذيري حكومت از طريق ساز و كارهاي قانوني هستند. در واقع اگر آراي خاموش قريب به 50 درصدي از جمعيت كه هنوز تمايلي به شركت در انتخابات از خود نشان ندادهاند را تجزيه و تحليل كنيم درصد عمدهاي از آنها به كساني تعلق دارد كه معتقدند «فايدهاي ندارد». حتي در ميان نخبگان سياسي و كساني كه زماني هر كدام سردمدار تحولي و حركتي بودهاند چهرههاي برجستهاي را ميبينيم كه به صحنه نميآيند، اغلب از ميان زندان رفتهها يا زخم خوردههاي دستگاه قضايي و شبه قضايي.
طي يك سال گذشته از بعد از شوك ناشي از انتخابات مجلس هفتم تا آغاز فعاليتهاي جدي انتخابات رياست جمهوري و به خصوص در چند ماه اخير، جامعه ما شاهد يكي از جديترين چالشهاي فكري-سياسي خود در عرصه نخبگان و مجامع فكري بوده است، چالش ميان حركت اصلاحي در عرصه حكومت يا رفتن به سمت تغيير بنيادي و سريع در مباني حاكميت. در هر دو طيف فكري افراد، جريانها و نيروهاي شاخصي نيز حضور داشتند، هر چند در طيف دوم يعني طرفداران تغيير اساسي و ريشهاي در نظام بسياري از افراد صريحاً به عرصه اين چالش فكري نيامدند اما روي هم رفته رفتاري را از خود نشان دادند كه معنايي جز اين نميتوان از آن دريافت.
در هر حال اين چالش بسيار عميق آرام آرام و با دشواري و مشقت بسيار به سمت تفوق ايده اصلاحپذيري نظام پيش رفت، ايدهاي كه حداقل شرط پذيرش آن از سوي مشكلپسندان طيف دوم امكان حضور حداقلي در عرصه انتخابات رياست جمهوري تلقي ميشد. طرفداران نظريه اصلاحناپذيري، البته برخيشان يا بهتر بگوييم بسياريشان، نجابت به خرج دادند و سنگي هم در مسير اصلاحطلباني كه ميرفتند تا آخرين بخت خود را براي امكان تحقق نظريه اصلاحپذيري از طريق حضور در حاكميت بيازمايند، نينداختند. عده معدودي نيز كه گويي در دنيا هيچ رسالتي نداشتند جز اينكه تابيدههاي ديگران را واتابند، تمام تلاش خود را به خرج دادند تا جلوي هر حركتي را از سوي اصلاحطلبان سد كنند. بگذريم.
در چنين هنگامهاي نظام جمهوري اسلامي در معرض آزمون تعيينكننده اصلاحپذيري يا اصلاحناپذيري قرار گرفت و اين آزمون كه البته نخستين و آخرين آزمون از اين نوع نيست چيزي نبود جز موضوع بررسي صلاحيت كانديداهاي رياست جمهوري. در رشته ما (فيزيك) گاهي سرنوشت دونظريه مهم و متقابل يا حداقل متفاوت به نتيجه يك آزمايش گره ميخورد. به اين قبيل آزمونها «آزمون فيصلهبخش» يا «آزمون حساس» ميگوييم، مثل آزمايش معروف مايكسون و مورلي كه به تثبيت تئوري نسبت خاص در برابر نظريه قديمي اتر منجر شد. بلا تشبيه، زبانم لال، اگر بعضي جامعهشناسان و سياستشناسان فكر نكنند جامعه را هم به بساطت و سادگي يك سيستم فيزيكي ميپنداريم، اما از اين حيث گاهي شرايط جامعه و سياست نيز طوري است كه همه چيز به نتيجه يك آزمون حساس گره ميخورد.
البته اين را بگويم كه به لحاظ نظري آسمان به زمين نميآمد اگر نتيجه برعكس آن چيزي كه الان اتفاق افتاده است ميبود، هرچند سرنوشت كشور بسيار متفاوت با وضعيت فعلي بود. عرض من اين است كه اين ماجرا درست در نقطه قله منحني اصلاحپذيري و اصلاحناپذيري قرار داشت به طوري كه به قول بچهها با يك تلنگر به سمت اصلاحناپذيري ميرفت و با تلنگر ديگري در خلاف جهت آن مسير را در پيش ميگرفت. در ماجراي تأييد صلاحيتهاي مجلس هفتم اين تلنگر از آن طرف بود و سيستم رفت توي گودال اصلاحناپذيري. در روزهاي حساس بهمن ماه 82 و درست مقارن با تحصن نمايندگان معترض در مجلس به چنين نقطه اوجي نزديك شديم و متأسفانه به بليهاي دچار شديم كه ميدانيد. در اين انتخابات اصلاحطلبان تمام تلاششان را به خرج دادند كه دوباره سيستم را از ماندن در ته چاه اصلاحناپذيري بالا بكشند و با هر تلاشي كه امكانپذير هست حداقل به نقطه عطفي برسانند كه در معرض يك انتخاب حساس بين اين دو وضعيت قرار گيرد. از قبل قابل پيشبيني بود كه اين نقطه، نقطه بسيار تعيينكنندهاي است. همه منتظر چنين روزي بوديم و به هر حال سر رسيد.
من شخصاً فكر ميكنم سرنوشت انتخابات به هر سمتي برود، در اين نقطه به يك نتيجه مطلوب رسيديم و آن برملا كردن اينكه هنوز نظام ظرفيت اصلاحپذيري قابل قبولي دارد.
حساسيت افكار عمومي در روزهاي اخير، پيامهاي متعدد، همدلي اصلاحطلبان، توان بسيج سياسي آنها، گرفتن مواضع اصولي و منطقي از سوي آنان، برخورد از سر كرامت و عزت نفس و بالاخره تحركات دانشجويان و امثال آنان كه طليعه ايجاد اعتراضات گستردهتر بود، همه و همه فضايي ايجاد كرد كه نظام را به سوي ظرفيتهاي اصلاحپذيري خود سوق داد و اين امر مثبتي است، هر چند به معناي آن نيست كه ما كاملاً در يك سراشيبي قرار گرفتهايم.
Posted by shirzad at 12:02 PM | Comments (9)
May 23, 2005
طاعون
«لحظههاي عمر اين سامان، ميرود سنگين...» ترنم اين ترانه تلخ ولي زيباي شجريان اين روزها عجب بر دل مينشيند. روزگار غريبي است و چه سخت و سنگين ميگذرد. باورم نميشود آن بهار شاداب خرداد 76 اكنون جاي خود را به چنين يخبندان گستردهاي داده باشد. هشت سال پيش در چنين روزي دلها مملو از اميد بود. مردي از تاريك و روشن مهدودي كه ايران را فرا گرفته بود بيرون آمد، با حرفهايي متفاوت و با نگاهي نو. كسي از كسي نميپرسيد فردا چه ميشود. همه ترجيح ميدادند در ذوق و شادماني همان روز جاودانه بمانند.
قفلي گشوده شده بود بر تالار عظيمي كه كسي را ياراي ورود به آن نبود. كسي نميخواست بداند درون آن تالار چيست. مهم آن بود كه درهاي هزارمني كه هرگز سوداي گشودن آنها در سرها خطور نميكرد آن روز گشوده شدند. از آن دروازههاي فتح شادمانه عبور كرديم تا وزش نسيمي نو در آن شبستان گردگرفته را به وجد نشينيم. رفتيم و رفتيم در هزارتوي دهليزهاي تنگ و تاريك. فضاهاي نويني را گشوديم. دستهايمان را قلاب كرديم، بر دوش يكديگر رفتيم، تا دستمان به آن پنجره بالايي برسد. آنها را باز كرديم تا راه بر هواي بهاران باز شود و جاري شود در آن گوشه گوشه صحن و سراي عنكبوت گرفته و سرانجام از پنجره سلامي دوباره كرديم بر آفتاب.
اما تمام داستان اين نبود. بايد جلو ميرفتيم و قفلها را يكي بعد از ديگري ميگشوديم. كار سترگي كه در عنفوان پيروزي ترجيح ميداديم به آن نينديشيم. زمان گذشت، دريچههايي گشوده شد اما بسيار درها مقفول ماند. هر كس به آن ديگري نگريست كه تو بايد پيشتر بتازي. همه نظارهگري را ترجيح دادند كه تا ديگري چه كار ميكند. نشستيم و خردمندانه به يكديگر رهنمود داديم كه چنين بايد تاخت و چنان بايد كوبيد بر درهاي فروبسته. و بسيار كسان خرد را در اين يافتند كه بنشينند و بگويند «نه خير اين طوري نميشود» و نگفتند كه پس چه طوري «ميشود».
اكنون گويا اصلاً فراموش شده است كه چرا هشت سال پيش نهضت كرديم و يخها را در گرماي بهار ذوب كرديم. دورهاي شگرف از نامردميها را ميبينيم در لباسهايي رنگارنگ. جماعت كثيري را ميبيني سردرگم كه يادشان رفته كه اصلاً براي چه آمدند. شايد هم آنهايند كه دري باز شد و آمدند بدون آنكه بدانند كجا آمدند و بعد بر خوان بهار شريك شدند. اكنون فراوانند كسان كه سرك ميكشند تا ببينند باد قدرت از كدام سو وزان است. چون بختك به ميزها و كرسيهايشان چسبيدهاند و منتظرند تا حكم جديد از بالادستي جديد برايشان فرارسد. تنها مشكلشان اين است كه در اين شلوغي خط فرصت را گم نكنند و قافله جديد را از دست ندهند.
فسون عجيبي جماعت را فراگرفته است. در عجبم كه چه طلسمي بر ايران زمين فرو افتاده است. گويي از پس امروز فردايي قرار نيست بر اين ملك طلوع كند.
توافق نانوشتهاي است كه «رها كن تا امروز بگذرد و فردا بيايد». طايفهاي از خردمندان نشستند و گفتند و برخاستند تا «نتوانستن» را تئوريزه كنند و بر انفعال و وادادگي پيراهن حريري از شعارهاي دستنيافتني و آرمانهاي اتوپيايي بپوشانند. بر هر كار كوچك و بزرگي خرده گرفتند تا مبادا وقت بدان رسد كه كارنامهها سبك و سنگين شود. در ارزيابيها حكم بر كاري دادند كه «نميشود» تا توجيهي باشد بر آنكه چرا از جايشان تكان نميخورند.
دلم سخت گرفته است از جفاكاراني كه توجيه و اثبات بيعملي و سردي و فسردگي خويش را در آن ديدند كه هر آتشي را فرونشانند. در يك فضاي سرد و تاريك كسي، كسي را نميبيند كه از او توقع داشته باشد. و سرانجام نظريهاي به غايت عاميانه و رندانه شكل گرفت كه «امروز را رها كن، فردا يك طوري ميشود». و كساني از بابت اين ژست به ظاهر سياستمدارانه جلو افتادند و بذر يأس و دلسردي را در پهندشت خشكساليزده اين كشور سبز فروپاشاندند.
افسوس ميخورم از آنها كه كارها ميتوانستند بكنند اما نكردند. نشستند و از راه دور رهنمود دادند كه بايد چنين ميكرديد و چنان ميايستاديد و معلوم نشد كه خود كجا ايستاده بودند.
اكنون در غياب نيروي تعيين كننده مردم، سكان حساسترين تصميمها به روزگار سپرده شده است. كه تا امواج توفانها اين كشتي موجزده را به كدام سمت بكشانند. نشستهايم و تماشا ميكنيم كه تا چه تصميم ميگيرند. آنها حق دارند براي ما تصميم بگيرند چون خود براي خود چنين حقي قائل نيستيم. آنها حق دارند حركتهاي خودشان را آن طور كه ميخواهند سامان دهند چون ما قائل به هيچ حركتي نيستيم. كه را سرزنش كنيم؟ قدرتخواهان در تمام تاريخ بشر كي با كسي بر سر قدرت تعارف كردهاند؟ آنها در راه بازميتازند و پيش ميروند.
نسلهاي بعد خواهند نشست و بر كار اين نسل نقد خواهند كرد، همچنان كه ما پيشينيان خود را به نقد ميكشيم. گاه اندك ترديدي در لحظههايي كه هريك به اندازه يك تاريخ ميارزند، دهها سال سرنوشت يك كشور را به سمت و سويي ديگر ميكشاند. اكنون نشستهايم و بر سر چيزهايي بر يكديگر ايراد ميگيريم كه آيندگان ما براي كجسليقگي ما خواهند خنديد و آه تأسف برخواهند آورد. امروز زمان عزم است و تصميم. آنها كه زودتر تصميم بگيرند و جديتر به صحنه بيايند شانس پيروزي بيشتري دارند.
و ما نشستهايم تا پرياني از بهشت بر ما درآيند كه خداوند هيچ نقص و خللي در آنها نيافريده باشد. نشستهايم تا انسانهاي ايدهآلي كه بري از هر عيب و ايرادي باشند زمام ما را به دست گيرند تا ما برايشان پشت چشمي نازك كنيم و حركتشان را به زيب تأييد خويش با هزاران منت بياراييم. نشستهايم با هزاران كرشمه كه مردان حركت بيايند، خود را پيش ما خوار كنند و صدها بوسه بر دست پايمان زنند بلكه شور و شوقي پديد آيد و اندك تكاني بخوريم.
به شهرها كه ميروي همه مينالند از سردي. خدايا اين چه طاعوني است كه بر مردم ايران زمين فرو افتاده است. گويي تمام خون و گرما را از بدنها بيرون كشيدهاند. هر روز به انتظار ميمانيم تا شايد فردا نشاطي حاصل شود و دقايق چون قطاري بيامان از جلو چشم ما عبور ميكنند و با هر عبور پتكي بر پيشاني بداقبال ما فرو ميكوبند. آنها كه اخگرهاي برافروختن آتشها بودند خود سرد و خاموش ماندهاند. هريك مانده است تا ديگري زير بالش را بگيرد و هيكل فربهش را از زمين تكان دهد. آنچنان كه خداي ما فرموده است كه «چرا ثقل سهمگين بيحركتيتان را بر زمين فروكوفتهايد».
خداي ما بر ما رحمتي نخواهد كرد اگر خود به حال خويش دل نسوزانيم. ايران زمين و مردم بزرگ ايران زمين اينك در معرض آزموني سهمگين قرار دارند. گاه درنگ و ترديد نيست. بايد بپا خاست. فردا بر فرصتهاي ازدست رفته امروز رشك خواهيم برد.
فردا كه پردههاي راز فروافتاد خواهيم ديد كه حريفان آنچنان كه ما ميپنداشتيم مقتدر نبودند. درخواهيم يافت كه سايههاي شك و دودلي و ترس ازخروش و حركت مردم همواره بر تصميمهاي آنان سيطره داشته است و نگران بودهاند از اينكه چه زمان كردههاي آنان با پژواكي سخت از سوي مردم مواجه شود. در آن هنگام است كه ميفهميم آنچه مايه اصلي قدرت نفوذناپذير حريفان بوده است فقط ترديد و بيحركتي ما بود. و مشغول شدنمان به دغدغههاي روشنفكرانه خويش و تضعيف يكديگر و پيچيدن به پاي هم كه چرا اين چون بود و آن چون. ولي افسوس كه زماني اين را درخواهيم يافت كه فرصتها از دست رفته است. مينشينيم و بر يكديگر ميتازيم كه چرا فرصتها را از دست داديد و در همان حال فرصتهاي ديگري را از دست ميدهيم. رندانه بر يكديگر خرده ميگيريم كه چرا قدر حمايتها و فرصتهاي ايجادشده را ندانستيد و درست در همان هنگامهاي كه بايد با يك «ياعلي» سنگهاي فروافتاده بر مسير را از سر راه برداشت به سرزنش يكديگر ميپردازيم.
خدايا ما را چه ميشود؟ جوانهاي پرشور و شري كه در هر شهر شرارهاي بودند از آتش و نشاط كه چون قلبهاي تپنده، مردم را به حركت واميداشتند كجا رفتهاند؟ آيا دنبال آن هستند كه سر خويش گيرند و به دريوزگي ويزاي فلان كشور درجه سوم اروپا را طلب كنند و آنجا به سان شهروندان درجه دوم زندگي حقيرانه و فردي خويش را ادامه دهند و دلخوش باشند؟ پس ايران زمين را چه كسي آباد كند؟
زمان بس خطير است و سخت گذرا. به سان برق و باد فرصتها ميروند و ما نشستهايم به تماشايي سرد و بيروح مثال محتضراني كه در انتظار مرگ حقيرانهاي هستند.
«آه از اين دم سرديها، خدايا»
* * *
اما افسوس دارم كه اينگونه اين دردنامه را به پايان برم، با اين تلخي. بگذار اضافه كنم كه ميتوان بپا خاست. هنوز آتش آرمانخواهي ما كاملاً فرونخفته است. دريغ كه بنشينيم.
«گاه سفر آمد برادر، گام بردار»
Posted by shirzad at 12:02 AM | Comments (9)
May 21, 2005
خدا ميداند
بازي «مياد، نمياد» بالاخره هفته پيش تمام شد و معلوم شد «كي مياد، كي نمياد».
در دو، سه يادداشت قبل عرض كردم ابهام در اينكه چه كساني كانديداي رياست جمهوري هستند به شدت برضد مشاركت مردم در فرايند انتخابات است. عرض من اين بود كه جامعه گسترده ايران مثل بسياري از كشورهاي ديگري كه جمعيت، وسعت و تنوع قومي و فرهنگيشان شبيه ايران است زمان ميخواهد تا بتواند نسبت به كساني كه خود را نامزد پست رياست جمهوري كردهاند احساس گرايش پيدا كند و اين كار مستلزم آن است كه از ماهها قبل تكليف كساني كه توي صحنه ميآيند روشن شود.
واقعيت آن است كه رئيسجمهور و قوه اجرايي تنها بخشي از قدرت را در كشور تشكيل ميدهد. دولت، نيرويي است كه به طور قطع تأثيرگذار است و تعادل قوا در عرصه سياست را تغيير ميدهد، اما آن طور هم نيست كه بتواند تمام فرايندهاي سياسي را در كشور مشخص كند. نكته اساسي آن است كه كساني كه به عرصه ميآيند قادر نيستند حتي حدس بزنند كه مسير تحولات كشور به كدام سمت ميخواهد برود. در اين ميان پرسشهايي وجود دارد كه كسي جواب آنها را نميداند. فيالمثل:
آيا عناصر اصلي مؤثر بر تصميمات كليدي كشور قصد دارند فضا را بازتر كنند يا بستهتر؟ خداميداند!
اگر بنايشان بازشدن فضاست اين فقط شامل فضاي اجتماعي و فرهنگي است يا فضاي سياسي را هم شامل ميشود؟ خدا ميداند!
آيا قرار است در سياست خارجي همچنان مسير معارضه با دنيا و انزواطلبي در پيش گرفته شود يا به جبر روزگار امكان دارد روي خوشي به دنيا نشان دهيم؟ خدا ميداند!
آيا اگر قرار به حصول توافقي با خارجيهاست، اين از نوع وادادگي يك جريان سياسي در خفا به بهاي حفظ شعارهاي قبلي درفضاي تبليغاتي داخلي است يا برعكس حاضريم در فضاي شفاف از موضع منافع ملي و از منظري غيرايدئولوژيك مسائل سياسيمان را با جهان حل و فصل كنيم؟ خدا ميداند!
آيا سياست شوراي نگهبان در برابر هر مسيري كه نگاهي به جلو داشته باشد ادامه خواهد يافت يا عناصر تأثيرگذار قادرند از فشار اين شورا در برابر موج تحولخواهي بكاهند؟ خدا ميداند!
آيا مجلس هفتم مسير پرمخاطره آزمون و خطاهاي ماجراجويانه و بازي با اقتصاد نحيف مملكت براي رسيدن به اهداف زودگذر سياسي و ايجاد رفاه موقت و كاذب را ادامه خواهد داد يا محافلي كه بر رفتار نمايندگان كنترل دارند سرانجام سعي خواهند كرد آنها را در وضعيت تعديل شدهاي قرار دهند؟ خدا ميداند!
آيا قرار است انتخابات آينده مجلس خبرگان و شوراها كه در آينده نزديكي برگزار خواهد شد كماكان به شيوه بسته و استصوابي گذشته برگزار شود يا برعكس اهداف ذكر شده در مورد مشاركت عمومي و همبستگي ملي جدي است و قرار است به اين منظور مردم نقش جدي ايفا كنند؟ خدا ميداند!
آيا... خدا مي داند و...
خداوكيلي جامعه ما با وضعيت بسيار پرابهامي روبهروست و تكليف خود را درست نميداند. البته همه قبول دارند كه تعيين تكليف بسياري از اين آياها تماماً به دست يك عده محدود يا گروه خاصي نيست و نتيجه به تعاملات كلي جامعه و حتي تأثيرگذاريهاي خارجي بستگي دارد. احزاب و گروههايي كه خط مشي معيني دارند و از طريق ساز و كار انتخابات ميخواهند آنها را جلو ببرند نوعاً تكليف خود را مشخص كردهاند و ميدانند چه ميخواهند اما متأسفانه آن بخشهاي تأثيرگذاري كه شايد سنگيني كفه قدرت هم با آنها باشد مشخص نيست كه ميخواهند كشور را به كدام سمت پيش ببرند.
اجازه دهيد مثال روشني بزنم هيچكدام از ما حدس ميزديم در همين هفتههاي اخير آقاي هاشمي شاهرودي چنين مواضعي بگيرد؟ اينها موضوعاتي حاشيهاي نيست كه بشود راحت از كنار آنهاگذشت. براي همه ما روشن است كه مباحث مهمي از قبيل آزادي بيان، آزادي احزاب و فعاليت مطبوعات آزاد كاملاً گره خورده است به اينكه در ماجراهاي قوه قضائيه كفه به كدام طرف سنگين شود. وضعيت شكننده است و هر آن ممكن است دوباره در اين قوه حاصل شود و آش همان آش باشد و كاسه همان. در اين صورت است كه دوباره ميتوان انتظار داشت اين قوه به ابزار دست برخي طيفهاي افراطي اقتدارگرا تبديل شود. (زبانم لال!)
به هر حال در اين فضاي پر از ابهام مرحله مقدماتي بازي انتخابات تمام شده است. فشارها و تعاملات سياسي عدهاي را به صحنه آورده و عدهاي را هم به اين نتيجه رسانده كه مثلاً بنشينند كنار ببينند اوضاع چه ميشود. حالا در اين بخش از بازي، نوبت يكي از اصليترين بازيگران عرصه سياست ايران يعني شوراي نگهبان است كه همه منتظرند ببينند چه كار ميخواهند بكنند.
اين را عرض كنم كه خبرهترين تحليلگران سياسي در حال حاضر قادر نيستند پيشبيني كنند كه اين شوراي محترم تا چندروز ديگر چه كار خواهد كرد. طيف پيشبينيها بسيار گسترده است. از بستهترين حالت گرفته تا بازترين حالت. در مجلس كه بوديم به يكي از حقوقدانان ميانسال شوراي نگهبان كه گهگاه در مجلس ديده مي شد، ميگفتيم: «آخر خدا خيرتان دهد، فلان چيز را كه خودتان بارها در قوانين قبلي تأييد كردهايد، چه طور حالا رد ميكنيد؟» و ايشان با خنده مليحي ميفرمودند: به قول آقايان «كل يوم هو في شأن»
راست راستي كه همين طور است. خدا ميداند كه در محافل دربسته كه صلاح و مصلحت كشور بالا و پايين ميشود چه ميشود. بعيد ميدانم از رمل و اسطرلاب و پيشگوييهاي نوستراداموس هم كاري برآيد. شايد هم واقعاً وضعيت مشابه چيزي باشد كه آقاي جنتي در يكي صحبتهايش گفته بود با اين مضمون كه «خدا را شكر كه چنين مجلس نوراني]اشاره به مجلس هفتم[ شكل گرفت. هر روز دلمان ميلرزيد كه چه ميشود اما خدا خواست و درست شد. (يعني ردصلاحيت گسترده كرديم آب هم از آب تكان نخورد!)».
منظورم اين است كه يك وقت ميبينيد راز اين جعبه دربسته چيزي باشد كه خود آقايان هم ندانند. يعني اوضاع را از امروز به فردا سپري كنند و سر موعد بالاخره به دلايلي نامعلوم كفه تصميم به يك سمت سنگين شود. شايد واقعاً معقول همين باشد كه نبايد آنقدرها هم دنبال حساب و كتاب و محاسبات سياسي در تصميمهاي شوراي نگهبان بگرديم. به هر حال الان در حال سپري كردن بازي «ميذارن-نميذارن» هستيم. هشت سال پيش آن طور كه ميگويند نتيجه چنين بازياي آن شد كه بنابر روايتي آقاي خاتمي با يك رأي ناپلئوني تأييد صلاحيت شد، يعني اگر حتي يك نفر آن طرفي رأي داده بود تاريخ ايران يك طور ديگري نوشته ميشد. حالا هم خدا ميداند اين آقايان و كساني كه در تصميمشان نقش دارند چه برنامهاي براي آينده دارند. اين چند روز را هم دندان سر جگر بگذاريم ببينيم چه ميشود.
* * *
از خوانندگان عزيز بابت حذف مطلب باروزگاران در روز چهارشنبه قبل پوزش ميخواهم. مشكل خاصي نبود. در سفر بودم با مشكلات زيادي مطلب را فاكس كردم اما متأسفانه خوانا نبود و دوستان نتوانستند آن را چاپ كنند.
Posted by shirzad at 12:42 PM | Comments (2)
May 15, 2005
يك حاشيه مهم
يادداشت قبلي را برخلاف روال معمول رفته بودم در عالم تخصصي خودمان و نكاتي را از بعضي بزرگان فيزيك كشور به بهانه كنفرانسي كه در اواخر هفته گذشته در مركز تحقيقات فيزيك و رياضي برگزار شده بود به قلم آورده بودم. هرچند مخاطبان زيادي در جامعه علمي كشور وجود دارند كه ممكن است به اين قبيل مطالب علاقهمند باشند، اما به عقيده من بايد درهاي جوامع تخصصي را به روي عموم مردم نيز گشود تا كم و بيش اطلاع داشته باشند كه در درون آنها چه ميگذرد. مطلبي كه امروز مينويسم هرچند به ظاهر به رويدادي در همان كنفرانس علمي برميگردد اما فيالواقع وراي بعد تخصصي آن حاوي نكاتي است كه براي عموم خوانندگان نيز ميتواند قابل توجه باشد.
در بين اسامي سخنرانان كنفرانس نام متخصصي ديده ميشد كه در گردهماييهاي علمي مشابه كمتر ديده شده است، يا لااقل من زياد سراغ ندارم. دكتر قنادي مراغه، معاونت سوخت سازمان انرژي اتمي، متخصص شيمي، مسؤول چند پروژه در مجتمع UCF اصفهان و مرد قدرتمند سازمان انرژي اتمي، نخستين سخنران جلسه بعدازظهر روز دوم بود. مرد خوشمشربي كه عليرغم داشتن سمت اجرايي به قول خودش هنوز دل در گرو حضور در مجامع علمي دارد. موهاي كوتاه و ريشهاي جوگندمي نه چندان كوتاه كه تمام سطح صورت گرد او را پوشانده چهرهاي تقريباً مذهبي به او داده بود، چيزي شبيه حاجياني كه مثلاً يكي دو ماه پيش از سفر حج تمتع برگشتهاند. لهجه تمامعيار آذري داشت كه عليالقاعده بايد به منطقه مراغه مربوط باشد، اما هرچه بود شباهت زيادي به گويش آقاي آقازاده داشت.
به همراه سه نفر ديگر آمده بود، كه نفهميديم چه سمتي دارند. شايد كارشناس يا مشاور بودند. شايد هم نه. يكي از آنها در طول سخنراني دكتر قنادي پشت رايانه نشسته بود و با اشاره او تصاوير را عقب و جلو ميكرد. پديدهاي كه در كنفرانسها اصلاً رايج نيست. به ندرت ممكن است يك سخنران علمي براي نمايش چيزي از كسي كمك بگيرد مگر آن كه وسايلي براي نمايش لازم باشد. معمولاً در حد استفاده از رايانه خود سخنران ضمن صحبت، تصاوير را جلو و عقب ميبرد. البته من به چنين صحنهاي آشنا بودم. معمولاً «مقامات محترم» در سخنرانيهايشان يكي را دنبالشان ميبرند كه كارش زين كردن اسب رايانه است تا ايشان سوارش شوند، بعد هم بايد دهانهاش را بگيرد و تا مقصد، آن را هدايت كند.
سخنراني با تشكر از ميزبانان كنفرانس به خاطر دعوت از ايشان شروع شد. صحبتها در مورد اعجابي بود كه به دست متخصصان ايراني صنعت هستهاي در كشور رخ داده است. چيزي در مايه همين فيلمهاي تبليغاتي اخير صدا و سيما كه اين شبها همزمان از همه كانالها پخش ميشود، فقط يك كمي تخصصيتر. سخنران هرچه ميكرد نميتوانست از بيان ستايش خود نسبت به كساني كه به قول او اين حماسهها را خلق كردهاند، فاصله بگيرد. با تمام احساسش از معجزه توليد سوخت هستهاي در كشور سخن ميگفت.
نميشود به او حق نداد. براي او چرخه سوخت مثل فرزندش است. نسبت به آن علقه عاطفي دارد. او فقط يك شريك در اين پروژه نيست، شايد يكي از خالقان اصلي آن باشد شايد هم چون احساس دلسوزي و تعلق بيشتري دارد اين طور نسبت به آن تعصب دارد. كمسابقه است كه يك مسؤول اجرايي خودش درخواست شركت در يك كنفرانس را بدهد تا براي يك گروه علمي گزارش كاري داده باشد. به هر حال رويدادهاي يكي دو سال گذشته باعث شد كه درهاي سازمان انرژي اتمي به روي همه باز شود و پروژههايي كه تا همين گذشته نزديك محرمترين افراد هم از آن اطلاعي نداشتند در معرض ديد عموم قرار گيرد.
به خاطر ميآورم در دو بازديدي كه در آخرين ماههاي كار مجلس ششم (شايد حدود يك سال پيش) از مراكز هستهاي اصفهان، نطنز و اراك داشتيم و در آن مسؤولان مربوطه با حرارت سعي داشتند عظمت كارهاي انجام شده را به اطلاع نمايندههاي مجلس برسانند، حداقل دو تا از معاونان مهم سازمان انرژي اتمي كشور نيز همراه ما بودند. در اواسط بازديد، من كه عقبتر از ديگران قرار داشتم يكي دو سؤال از اين معاونين كردم؛ به من گفتند: ما هم براي اولين بار است از اين مراكز بازديد ميكنيم! واقعيت آن بود كه تنها اقبال بلند دكتر قنادي به او اجازه داده بود در جريان پروژههاي حساسي قرار داشته باشد كه شايد تنها معدودي از مسؤولان كشور از آن مطلع بودند.
به هر حال امروز روزي ديگر شده و مسؤولان سازمان انرژي اتمي درست مسيري برعكس گذشته را دنبال ميكنند. آنان به جاي مخفي كردن پروژهها در اعماق خاك كوير نطنز تلاش ميكنند حتي براي خبرنگاران نيز تور بگذارند و پروژههاي انجام شده را به آنان نشان دهند. دستگاههايي كه روزي چشم آفتاب و مهتاب آنها را نميديد اكنون موضوع فيلمهاي تبليغاتي تلويزيوني است و مسؤولاني كه هيچ كس نميدانست چه كار ميكنند داوطلبانه تقاضاي شركت در كنفرانسهاي علمي ميدهند تا از عملكرد خويش دفاع كنند.
در انتهاي سخنراني دكتر قنادي، رئيس جلسه تنها اجازه يكي دو سؤال داد. از او اجازه خواستم چند سؤال كوتاه از سخنران بكنم. از دكتر قنادي پرسيدم: ميزان مصرف ساليانه نيروگاه بوشهر چقدر اورانيوم غني شده است؟ جواب داد: حدود 23 تا 27 تن. ادامه دادم: براي اين ميزان اورانيوم غنيشده چقدر كيك زرد (خاك تغليظ شده اورانيوم) بايد در كارخانه UCF اصفهان به مصرف برسد؟ او با اشاره به محاسبات سادهاي گفت: حدود 247 تن UF6 لازم است. (محاسبه سرانگشتي خودم نشان ميدهد حدود 350 تن كيك زرد بايد مصرف شود) سپس پرسيدم: ذخيره اورانيوم معدن ساغند (كه تنها معدن در حال عمليات حفاري است) حدوداً چقدر برآورد ميشود؟ جواب داد: حدود 1100 تن. افزودم: يعني چيزي در حدود مصرف سه سال نيروگاه بوشهر. ايشان بلافاصله توضيح داد كه: اولاً معادن ديگري نيز شناسايي شده كه تا آن زمان مورد بهرهبرداري قرار ميگيرد و ثانياً كيك زرد مثل بشكه نفت در دنيا خريد و فروش ميشود (كه البته سخن درستي است اما حتي يك گرم آن را به ما نميدهند!) يك سؤال ديگر هم كردم كه دكتر قنادي مثل بقيه سؤالها با خوشرويي پاسخ داد. پرسيدم: كيك زرد الان در دنيا چه قيمتي دارد؟ گفت: تقريباً هر كيلو 45 دلار. بلافاصله پرسيدم: اگر محصول اورانيوم ما از معدن ساغند استخراج شود و در اردكان به كيك زرد تبديل شود، هر كيلوگرم آن براي ما چقدر درميآيد؟ او عددي نگفت اما تصريح كرد: حتماً گرانتر.
شب در خانه تلويزيون روشن بود و كانالهاي 1 و 2 هر دو فيلم تبليغاتي انرژي اتمي را پخش ميكرد. ضمناً فيلم تأكيد داشت كه تا سال 1400 بايد بيست نيروگاه هستهاي داشته باشيم. نميدانم آيا با همت متخصصان ميتوان صدها معدن اورانيوم را در كشوري كه به لحاظ منابع اين ماده بسيار فقير است خلق كرد يا نه؟
Posted by Melody at 09:19 PM | Comments (9)
May 14, 2005
پير فيزيك ايران
موهايش هنوز جوگندمي است و تا بالاي پيشاني امتداد دارد. اما چهرهاش پيرتر شده است. موقعي كه ميخواهد حضار را نگاه كند بايد عضلات پيشاني را تا جايي كه ممكن است بالا بكشد تا پلكهاي سنگينش از جلوي نگاه او عقب بروند. هنوز نگاهي نافذ دارد، به خصوص وقتي كه از پشت عينك پيرچشمياش به يك گوشه از جمعيت زل ميزند. ته لهجه تركي دلنشيني دارد. كلمه كلمه صحبتهايش را به كام شنونده ميريزد. نيازي ندارد تا دشوار و قلنبه سلنبه صحبت كند. سادهترين بيان را براي پيچيدهترين مفاهيم فيزيك روز به كار ميگيرد. ضرورتي نميبيند خود را در پشت رياضيات سنگين و دشوار پنهان سازد.
دوست قديمي چاندرا ساكار فيزيكدان هندي برنده جايزه نوبل بود. يادم ميآيد زماني كريميپور همدورهاي ما در دوره دكتراي فيزيك شريف تعريف ميكرد كه با چند تا از فيزيكدانهاي معروف مكاتبه كرده بود و از آنها در مورد شيوه مطالعه و مباحث مهم فيزيك سؤال كرده بود و از جمله با چاندرا ساكار نيز مكاتبه كرده بود. ميگفت او در جواب نوشته بود چرا سراغ ثبوتي نميروي، او «انساني بس دانشمند» (a very Knowledgeable man) است.
همين چهارشنبهاي كه گذشت در روز نخست كنفرانس بهاره فيزيك در مركز تحقيقات فيزيك و رياضي كشور حضور داشت. كنفرانسي كوچك، بسيار كمخرج و جمع و جور كه معمولاً بخشي از نخبهترين دانشجويان دكتراي فيزيك كشور به همراه محققان اين رشته شركت دارند. از دوربينهاي گزارشگران در آن خبري نيست. تنها دوربين موجود، دوربين كوچكي است كه كتابدار مركز براي تكميل آرشيو آنجا از آن استفاده ميكند و از شركت كنندگان عكسهايي تهيه ميكند. اين كنفرانس خدم و حشم ندارد. كل كارهاي اجرايي آن توسط دو، سه نفر از خانمهاي كارمند كه خبره برگزاري كنفرانسها شدهاند انجام ميشود.
در عين حال يكي از مؤثرترين و جديترين گردهماييهاي علمي كشور است.
طبق معمول، دكتر اردلان برنامه را شروع كرد. استاد بلندقامتي كه در طي دو دهه گذشته موتور محركه فيزيك ايران بوده است، از آخرين تحولات فيزيك ذرات بنيادي گفت. اين يعني افتتاحيه بود. در اينجا رسم نيست براي افتتاح كنفرانس از «مقامات محترم» كسي بيايد. فضاي تحقيقاتي مركز به شدت از كارهاي تبليغاتي و رسم و رسومات حكومتي بري است.
ثبوتي دومين سخنران بود. راجع به «ماده تاريك» ميگفت. اتفاقاً دو روز پيش هنگام نوشتن يادداشت قبلي به شدت اين موضوع در خاطرم ميچرخيد و ميخواستم فضاي سياسي ايران را به كهكشاني كه بخش عمده نيروي ثقلياش از «ماده تاريك» نشأت ميگيرد تشبيه كنم. موضوع را اينجا مصرف نميكنم و ميگذارم تا به موقع توضيح دهم. قبل از سخنان اصلياش، ثبوتي تأكيد كرد كه ميخواهد اداي وظيفهاي نسبت به اينشتين كرده باشد. از اتفاق نظر فيزيكدانهاي برجسته اوايل قرن بيستم براي حفظ نظريه منسوخ شده اتر نكاتي را يادآور شد و توضيح داد كه چگونه اينشتين آن ذهنيات را درهم ريخت. جملات زيبايي از او نقل كرد مبتني بر اينكه «اشتباه برخي فيلسوفان علم در اين است كه مشاهدات تجربي را به مفاهيم مجرد علمي و گزارههاي قطعي فلسفي تبديل كردهاند» و باز نقل ميكرد كه «تئوريهاي ما بايد فقط در خدمت توجيه مشاهدات تجربي باشند و نه بيشتر.»
موقعي كه وارد سخنراني اصلي خود شد، نمايشگر ويدئويي را روشن كرد و به قول بچهها از پاورپوينت (نرمافزاري كه براي نمايش متون در سمينارها به كار ميرود) استفاده كرد. كمي از ثبوتي غريب مينمود. اما دو دقيقهاي نگذشت كه خواست از صفحه اول متن به صفحه دوم برود، نميدانست چه كار بايد بكند، با همان شيوه خاص صحبت كردن خود به يكي از بچهها كه جلو نشسته بود گفت: «اين چطوري عوض ميشه؟»!
از اواسط صحبت يك تسبيح ساده نارنجي رنگ از جيبش درآورد و در دست گرفت. يك جا ميخواست به منحنيهاي روي پرده نمايش اشاره كند، گفت يك چوبي چيزي بدهيد به من. دكتر عسگري مسؤول برگزاري كنفرانس امسال به جاي چوب دستگاه كنترل از راه دور نمايشگر ويدئويي را به او داد كه در عين حال داراي يك نشانگر ليزري (پوينتر) نيز بود. هر بار كه ثبوتي ميخواست دكمه چراغ نشانگر را فشار دهد اشتباهاً دكمههاي ديگر را ميفشرد و پنجرهاي روي صفحه باز ميشد كه روي آن انتخابهايي در مورد تنظيم دستگاه نمايشگر ميآمد. بعد از دو سه بار كلافه شد و گفت: «امان از بيسوادي»!، در اينجا بود كه دكتر ارفعي توصيه كرد همان چوب بهتر است.
در بحثاش راجع به «ماده تاريك» فهرستي از انواع مدلها و تئوريهايي كه براي توجيه اين ماده تاريك پيشنهاد شده است را به نقل از همكلاسي سابقاش، استراكل ارائه داد و بعد گفت «خب در اين آشفته بازار چرا، تئوري خودمان را ندهيم». مدلي را پيشنهاد داد كه در آن جملات تصحيحي به كنش همزمان ماده و ميدان گرانشي اضافه شده بود، سپس پارهاي محاسبات و پيشگوييها. راجع به مدل پيشنهادياش آنقدر متواضعانه و بيتكلف سخن گفت كه به همه جوانها بفهماند با فهميدن كمترين مطلبي ذوقزده نشوند و يا با ارائه يك مدل آنچنان شيفته آن نشوند كه فكر كنند تمام حقايق علمي از آن استخراج خواهد شد.
اگر دكتر ثبوتي پسري داشت كه قادر بود در وصف نبوغ علمي او داستانسراييهايي كند، شايد اين مدل خوراك فكري خوبي بود. ثبوتي و معدود پيشكسوتهاي فيزيك پيشه ايران طي چند دهه در سختترين شرايط شعله تحقيق در ايران را روشن نگه داشتند تا امروز خرمن فروزاني از دهها فيزيكدان جوان و فعال به كشور ارزاني شود. اما هيچ كدام ميراثخواري ندارند كه از آب خوردن و راه رفتن ساده گرفته تا فالوده خوردن با فيزيكدانهاي مشهور سوژه داغ درست كنند و موزه برپا كنند و نمايش تلويزيوني بسازند.
اگر هم داشتند، منش آنها جز اين بود كه هر مدحي شادشان كند.
عصر كه شد سهراب راهوار يك محقق جوان اخترفيزيك سخنراني داشت. اطلاعاتي در مورد يكي از مدلهاي فهرست ارائه شده توسط دكتر ثبوتي ارائه كرد. مدلي كه بر مبناي آن ماده تاريك از تودههاي متراكم ماده موسوم به کوتوله هاي قهوهاي درست شده است، كه آثار الكترومغناطيسي ندارند. راهوار از نتايج آزمايشهاي رصدخانهاي در فرانسه توضيح داد كه در آن حدود 50 محقق، مهندس و تكنيسين كار ميكنند. آنها در طي 10 سال قريب به يكصد ميليون ستاره در ابرهاي ماژلان را نورسنجي كردهاند. ميدانيد نتيجه هيجانانگيز اين آزمايش كه سالانه حدود 2 ميليون دلار هزينه داشته است چه بوده؟
نتيجه را سهراب راهوار در جمله كوتاهي توضيح داد: «از ليست دكتر ثبوتي براي كانديداهاي ماده تاريك، کوتولههاي قهوهاي را حذف كنيد»! به نظر شما جالب نيست. قريب به 20 ميليون دلار هزينه (بدون هزينه سرمايهگذاري) و صرف قريب به 10 سال كار فقط براي آنكه فقط يك مدل از دهها مدل كه براي حل يك مسأله اختر فيزيك پيشنهاد شده جوابش منفي باشد. داستان علم همين است. صدها جواب منفي بايد كنار گذاشته شوند تا يك جواب مثبت به دست آيد. براي هركدام از جوابهاي منفي نيز بايد هزينههاي كلان كرد و از همه مهمتر بايد صدها محقق خستگيناپذير مثل ثبوتي شادابي جواني را به پختگي پيري برسانند. پيشرفت آسان به دست نميآيد، خيلي زحمت دارد.
كنفرانس بهاره در فضاي كوچك پاركينگ صدمتر مربعي پژوهشكده فيزيك مركز در وسط درختان كاج، چنار و گردو و در زير چادر برزنتي موقتي كه براي اين برنامه نصب شده برگزار ميشد. چادري كه روي داربست فلزي كثيفي كه حتماً تا دو روز پيش در يك كارگاه ساختماني سرپا بوده قرار گرفته بود و با وزش باد هر آن امكان كنده شدنش ميرفت. از محلي كه نشسته بودم و سخنرانيها را گوش ميكردم نيمي از صحنه روبهرو توسط پرده و تابلوهاي سفيد و وسايل سمعي و بصري مربوطه اشغال بود. از آن نيمه ديگري كه آزاد بود، باغ روبهروي پژوهشكده توجهم را جلب كرد. آن سوي حصار فلزي، نصفهاي از باغ سابق فرمانفرماييان كه زماني همهاش در اختيار مركز تحقيقات بود ديده ميشد. بعداً جواد لاريجاني زورش نرسيد و آن نصفه باغ در اختيار پژوهشكده امام خميني كه زير نظر آقاي مصباح است قرار گرفت. در آن نصفه باغ گهگاه مرغ و خروسهايي كه سرايدار آنجا نگهداري ميكند ديده ميشوند. آن روز باغبان آن طرف داشت درختها را آبياري ميكرد. خدا را شكر كردم كه اقلاً درختهاي آن هنوز خشك نشدهاند!
Posted by Melody at 11:28 PM | Comments (11)
May 10, 2005
بازي «مياد-نمياد»
بالاخره مرحله نهايي (به قول ورزشيها فينال) بازي «مياد-نمياد» از ديروز شروع شد و تا اوايل هفته آينده تكليف اين بخش از بازي مشخص ميشود. چهرههاي اصلي اين بخش از بازي يكي آقاي هاشمي رفسنجاني و ديگري آقاي ميرحسين موسوي بودند. البته غير از اينها نيز چهرههاي زيادي در حاشيه تاريك و روشن صحنه انتخابات راه رفتند تا ببينند بالاخره اوضاع روزگار، آنها را به چه سمت و سويي ميكشاند.
اينكه نتيجه انتخابات به درستي قابل پيشبيني نباشد، رخداد نامطلوبي نيست. اين نشاندهنده نزديكتر شدن جامعه ما به وضعيت بهتري از استقرار مردمسالاري است. چرا كه در يك نظام تمامعيار مردمسالار رقابتها جديتر و نزديكتر است و حوزه نفوذ و تأثير رأي دهندگان بر فعل و انفعالات سياسي و انتخاباتي گستردهتر است.
اما كشور ما از آنجا كه در همه چيز ويژه و استثنايي است در انتخابات رقابتي رياست جمهورياش هم الگويي منحصر به فرد است كه نظيرش را در هيچ جاي دنيا نميشود پيدا كرد! در كشورهاي ديگر يا انتخابات رياست جمهوري يك كار صوري و تشريفاتي است كه در آن از ماهها قبل تنها كانديداي انتخابات مشخص است و كس ديگري هم به اين عرصه راه نمييابد. و يا اينكه انتخابات آزاد و رقابتي است و احزاب و گروهها در چارچوب يك نظام مردمسالار از مدتها پيش كانديداي خودشان را تعيين ميكنند. در نتيجه حداقل از سه چهار ماه مانده به انتخابات مشخص است كه كانديداي احزاب اصلي و تعيين كننده چه كساني هستند.
كشور ما انصافاً وضعيت نوظهوري دارد. حدود 40 روز مانده به انتخابات هنوز تكليف حضور يا عدم حضور كساني معلوم نيست كه بودن هر كدام به طور قطع در آرايش كانديداها و نيروهاي سياسي اثر دارد. آن وقت انتظار داريم در چنين فضاي مه گرفتهاي مردم شور و هيجان هم براي انتخابات داشته باشند. كجاي دنيا اينقدر مردم بلاتكليف هستند؟ مشاركت حداكثري در انتخابات يك شرطش هم اين است كه قدري فضا شفافتر باشد و حداقل بازيگران اصلي رقابت انتخابات مشخص شده باشند.
جامعه 65 ميليوني ايران با اين پراكندگي جغرافيايي و فرهنگي جامعهاي بسيار بزرگ است. به اصطلاح ما فيزيكيها ميگوييم اينرسي اين جامعه زياد است (اينرسي را به فارسي لختي، به فتح لام، ميگويند) يعني به سختي به حركت درميآيد و اگر هم به حركت درآمد به سختي ميايستد. اين توده عظيم جمعيت براي گرم شدن و به راه افتادن انرژي زيادي ميخواهد و از لحظهاي كه شرايط واقعي انتخابات ايجاد شد، مدت زماني طول ميكشد تا گرما و حركت در همه بخشهاي آن ساري و جاري گردد. در وضعيت ابهام و نامعين بودن اوضاع، حركت چندان جدي صورت نميگيرد.
از زماني كه بحث انتخابات در جامعه كم و بيش مطرح شده تاكنون حتي بسياري از گروههاي نخبه سياسي از انجمنهاي صنفي-سياسي تأثيرگذار گرفته تا احزاب سراسري صاحب نام هنوز نميدانند تكليفشان چيست و چه كار ميخواهند بكنند، ديگر مردم عادي كوچه و بازار كه سهل است.
پريروز نتيجه برخي از نظرسنجيهاي دولتي را ميديدم. صرفنظر از بعضي نكات خاص، نتايج آنقدر مغشوش و درهم برهم است كه به سختي ميشود توجيه قابل قبولي براي اين پراكندگي آرا به دست آورد. معلوم ميشود كه جامعه در طي اين مدت تا حدي در معرض هجوم پيامهاي تبليغاتي بوده و يك چيزهايي به گوشش خورده، اما واقعاً بسياري از شهروندان نتوانستهاند تكليف خود را درست معين كنند. در همين نظرسنجيها گزينههاي نميدانم، هنوز تصميم نگرفته ام، احتمالاً چنين ميكنم و امثال اينها از همه بيشتر ديده ميشود.
اينها كه عرض كردم البته همه معلول بود، لكن معلولي كه به نظر من شناخت واقعبينانه آن اهميت زيادي دارد. بگذاريد گزاره اصلي مورد ادعايم را يك بار ديگر به طور خلاصه بيان كنم. مدعي هستم كه «ابهام در تعيين بازيگرهاي اصلي صحنه انتخابات (كانديداها) يكي از اصليترين عوامل بلاتكليفي شهروندان و تأخير در سمت و سوگيري آراي مردم است»، يعني تداوم بازي «مياد-نمياد» تا آخرين دقايق ممكن.
خوب حالا علت اين قصه چيست؟ چرا شخصيتهاي تراز اول سياسي كه به قول فرنگيها در كاليبر رياست جمهوي هستند يا عقب ميكشند يا تا آخرين لحظه بلاتكليف ميمانند؟ اين خود موضوع بحث جديتري است كه خيلي اينجا ادامهاش نميدهم. اجمال داستان اين است كه تمام عناصر تعيين كننده موازنه سياسي در ايران در صحنه آشكار سياست و در ميدان ظاهري رقابت بين كانديداها و احزاب و گروهها خلاصه نميشود. اتفاقاً اصليترين عناصر تعيين كننده تصميمات سياسي در ايران وراي اين رقابتها قرار دارد و بيشترين ابهامها از همين جا شكل ميگيرد. اگر سياست را عرصه تقابل قدرتها در جامعه بدانيم در كشور ما تمام اين عرصه در رقابت بين جريانهاي سياسي تعيين نميشود.
درست به همين دليل است كه تا آخرين روزهاي مانده به ثبت نام نامزدها برخي از فعالان سياسي و بخشهاي عمدهاي از جامعه نميدانند جهتگيريها و تصميمگيريها در حوزه پنهان سياست ايران به چه سمت و سويي است. اين ميشود كه برخي مثل آقاي ميرحسين موسوي از اول قرص و قايم تصميم ميگيرند در اين فضاي مبهم وارد نشوند و برخي هم بازي «مياد-نمياد»شان تا آخر ادامه پيدا ميكند.
اما در عين حال بيانصافي است اگر اين آخر يك نكته را نگويم. در اين فضاي پرترديد، رفتار مدني تعدادي از احزاب و جريانهاي اصلاحطلب كه از ابتدا نظرشان را واضح و مشخص بيان كردند و در آن بخشي كه به خودشان مربوط ميشود جامعه را دچار بلاتكليفي نكردند، قابل تقدير و كمي از استاندارد موجود سياسي ايران بالاتر است. واقعيت اين است كه ورود در اين عرصه چندان هم بيمخاطره نيست و شجاعت و شهامت سياسي قابل توجهي ميخواهد. به خصوص به نظر من شخص دكتر معين به لحاظ جسارت و قاطعيتي كه در ورود به عرصه و اعلام نظرات و ديدگاههاي خود به خرج داد قابل ستايش است. به هر حال اين دو سه روز ديگر را هم دندان روي جگر ميگذاريم تا ببينيم سرانجام بازي «مياد-نمياد» چه ميشود. از هفته بعد يك بازي ديگر شروع ميشود، يعني درواقع به مراحل پاياني ميرسد كه فعلاً اسمش را نميگويم. بعداً راجع به آن حرف ميزنم.
Posted by Melody at 09:47 PM | Comments (3)
May 08, 2005
لبخند بزن
«كاركنان اين پرواز خيلي زحمت كشيدند. اما نميدانم چرا اصلاً لبخند نميزنند؟ آيا لبخند زدن خلاف حجاب اسلامي است؟ خلاف مقررات بينالمللي هوانوردي است، خلاف قانون جمهوري اسلامي است، خلاف عرف سازمان هواپيمايي جمهوري اسلامي است؟ خلاصه خلاف چيست كه برخي از همكاران شما آن را دريغ ميكنند. باور بفرماييد يك صبح بخير شما توأم با خوشرويي و مهرباني به مسافر اميد و نشاط ميدهد...»
اين جملات را كه ديديد يكي دو روز پيش كه عازم مسافرت بودم در آخرين دقايق قبل از فرود هواپيما روي كاغذي كه براي انتقادات و پيشنهادات مسافران در اختيارشان ميگذارند نوشتم و دادم به مهماندار پرواز نميدانم چقدر طول ميكشد تا يك مسؤولي آن را بخواند يا نخوانده بيندازد كنار. با خود گفتم شايد بد نباشد اين مسأله اجتماعي را در اينجا نيز مطرح كنم شايد زودتر كساني به آن توجه كنند.
موضوع، قيافه اخمو و عبوس برخي كارمندان و مسؤولاني است كه در موقعيتهاي مختلف با مردم سر و كار دارند. راستي چه ميشود اگر حتي زماني كه نميشود كاري براي مراجعه كننده انجام داد به او لبخند زد و با خوشرويي او را بدرقه كرد. چي از آدم كم ميشود اگر با لطف و مهرباني با ديگران برخورد كند؟ البته بيانصافي است اگر اين رفتار را به همه كارمندان تعميم دهيم. فراوانند كساني كه باروي گشاده با ديگران برخورد دارند. به خصوص احساس من اين است كه نسل جوانتر برخوردي شادمانهتر با ديگران دارد. اما به هر حال در مقابل نيز كم نيستند كساني كه با شش من عسل نميتوان آنها را خورد. براي يك سؤال ساده بايد دستكش طبي به دست كرد و با رعايت احتياط و به كمك دستمال كاغذي به موضوع نزديك شد و اگر خداي ناكرده همان سؤال احتياط آميز با غرش و اعتراض مسؤول مربوطه همراه بود بايد دقايقي متمادي را به عذرخواهي پرداخت تا نكند كار اداري آدم دچار مخمصه و دردسر شود. البته من ترديد ندارم كه كثيري از مراجعهكنندگان به دستگاههاي مختلف نيز به هنگام طرح درخواست خود برخي اصول اخلاقي و آداب معاشرت را رعايت نميكنند و از يك كارمند مظلوم كه اغلب نقشي در ايجاد مشكل براي ارباب رجوع ندارد توقعاتي غيرمنطقي دارند. اما هر چه هست اين است كه چرخهاي از اوقات تلخي و بداخلاقي از صبح عليالطلوع آغاز ميشود و هر كه از راه ميرسد فيسبيلالله حال چند نفر ديگر را ميگيرد تا ترشرويي و بدخلقي در جامعه گسترش يابد.
واكاوي علل و انگيزههاي متعدد اين اخمها و عصبانيتهاي متقابل در اين مجال نميگنجد و هزاران دليل دارد. اين را هم قبول دارم كه خوشاخلاقي و لبخند يك عادت دستوري و فرمايشي نيست كه از روي اجبار و اكراه هر كسي با سردي و تلخي از باب انجام وظيفه نيشش را باز كند و به ديگري «لبخند رسمي» تحويل دهد. قبول دارم كه نشاط و شادماني بايد در رگ و ريشه مردم جا گرفته باشد و حداقلي از روحيه رضايت و دلخوشي پشتوانه آن باشد. قبول دارم كه در اين دو سه دهه فقط گريه و زاري را در جامعه نهادينه كرديم و شادي و خرمي را بر مردم حرام كرديم. همه اينها درست. اما باز هم ميتوان لبخند زد و سختيهاي زندگي را با شيريني محبت به يكديگر آسان كرد. ديگران گناهي ندارند اگر من و شما در زندگي خود كم و كاستي داريم. ارباب رجوع مقصر نيست اگر حقوق كارمند تكافوي زندگي او را نميكند يا مدير مربوطه با او برخورد شايستهاي ندارد. بيماري كه به يك مركز درماني مراجعه كرده تقصيري ندارد اگر كسي از پرسنل آنجا دو سه شيفت پشت سر هم كار كرده است و متقابلاً آن پرستار زحمتكش نيز گناهي ندارد اگر همراه بيمار دارويي را گير نياورده و سر او داد ميكشد.
بعضي وقتها نيز انصافاً هيچكدام از اين اتفاقها نيفتاده است، اما همينطور از روي عادت عضلات صورت منقبض است و مثل كوه يخ با ديگران برخورد ميكنيم. مثل اينكه از شرم و حيا نسبت به ديگران فقط اخم كردنش را ياد گرفتهايم. فكر ميكنيم ابهت و وقار در اين است كه با همه خلايق به صورت خشك و عصا قورت داده رفتار كنيم.
نشاط و شادي نياز غيرقابل انكار همه ماست، از كودك و بزرگ و پير و جوان، هر كس درهر موقعيت اجتماعي. نميتوان براي ايجاد يك فضاي با نشاط صبر كرد تا اوضاع به طور كلي درست شود. ما چه ميدانيم كه چه چيزي چه موقع درست ميشود. اصلاً شايد بعضي چيزها به اين سادگيها درست نشود. ما كه نميتوانيم تا ظهور امام زمان (عج) زانوي غم به بغل بگيريم و با قيافه درهم كشيده خود اخلاق يكديگر را برهم بزنيم. مگر عمر ما چقدر است و چه ميزان از كارهاي دنيا در زمان حيات ما سامان ميپذيرد. اصلاً يك حرف ديگر، فكر ميكنيد در آن سوي دنيا كه بسياري از آدمها براي دقايق زندگي خودشان و اطرافيانشان ارزش قائل هستند، احساس كاملاً خوشايندي از زندگيشان دارند؟ ما پيش خودمان فكر ميكنيم آنها در بهشت زندگي ميكنند و خيلي سرخوشاند و به همين دليل هميشه لبخند بر روي لبانشان است. نه خير اين طور نيست. ما در موقعيت آنها نيستيم كه مشكلات و ناراحتيهاي آنها را لمس كنيم. اما به نظر ميرسد بسياري از آنها به اين نتيجه رسيدهاند كه براي حيات دو روزه اين زندگاني ارزش قائل باشند و فرصت محدود عمر را به مكدر كردن خود و ديگران سپري نكنند.
ميدانم بعضي از آدمهاي زمخت با خود ميگويند اين باباهم دلش خوش است. دارد واره را به آب ميبرد اين ميگويد لبخند بزن. ميگويم، برادر گرامي، خواهر محترم قطعاً با اين قيافه در هم كشيده، با اين چهره گرفته، با اين پيشاني چروك انداخته، با اين لحن تو ذوق زننده، با اين چشمهاي توگود افتاده، و با اين برخوردهاي سرد و بيروح جنابعالي هيچ كدام از مشكلات بزرگ يا كوچك جامعه حل نميشود، فقط حال چهار نفر ديگر گرفته ميشود. اگر قبول داري، اخمهات رو باز كن بابا، لبخند بزن.
Posted by Melody at 09:26 PM | Comments (3)
May 07, 2005
قدر اين روزها
چيز عجيبي است كه نمايشگاه كتاب امسال بدون جنگ و دعوا با شهرداري برگزار شد. خوب حتماً برگزاركنندگان نمايشگاه با نهادهاي ذيربط مثل پليس راهنمايي و رانندگي و شهرداري تهران تماسهاي مفصل داشتهاند و در مورد نحوه برگزاري نمايشگاه به توافق رسيدهاند. دستشان درد نكند. اما نكته جالب اينجاست كه مگر سالهاي پيش و براي نمايشگاههاي قبلي نميشد همين كار را كرد.
همين يكسال پيش آنچنان درباره ترافيك خيابانهاي اطراف صحبت ميشد و شكايات مردم تهران را بهانه تعطيلي نمايشگاه ميكردند كه گويي فردا با برگزاري اولين نمايشگاه تخصصي، تهران منفجر ميشود و آوار آن روي سر همه فرو ميريزد. جالب آن است كه همزمان با اين هشدارها به دلايل نامعلومي ترافيك خيابانها طوري به حال خود رها ميشد كه داد همه رانندگان نگونبختي كه از آن حدود رد ميشدند را در ميآورد.
پريروز نوبت من بود كه طبق برنامه تعيين شده در غرفه اقبال در نمايشگاه مطبوعات حضور يابم. مهمترين پديدهاي كه در ارتباط با نمايشگاه امسال به چشم ميخورد همين نكته بود كه عليرغم تراكم جمعيت و هجوم تهرانيها و حتي مسافراني از شهرستانها، راهنمايي و رانندگي تهران موفق به روانسازي و ساماندهي ترافيك اطراف شده بود. معلوم ميشد اگر بخواهند ميتوانند. البته شايد انصاف اين باشد كه به هر حال در درازمدت مكان فعلي نمايشگاهها بايد به محل مناسبتري منتقل شود. اما مسأله اين است كه يك حرفي كه عليالاصول درست است و بايد براي اجراييشدن آن در زمان مناسب برنامهريزي كرد يك دفعه تبديل ميشود به دستاويز كشمكشهايي كه شايد در واقع اهداف ديگري را دنبال ميكنند. ممكن است كسي بگويد حالا كه باسلام و صلوات نمايشگاه برگزار شده و طرفين اعتراض نكردهاند شما چرا زخمهاي بستهشده را باز ميكني. فعلاً كه دعوايي نيست بهتر است چيزي نگوييم.
عرض ميكنم مشكل از همين مقطعي نگاه كردن است. يك روز با تمام قوا شهرداري و وزارتخانهها رودرروي هم ميايستند و كار به هيأت دولت ميكشد و به دنبال آن يكي دو نمايشگاه تخصصي را هم ميفرستند توي بيابانها با كمترين امكانات و بازديدكنندههاي اندك باقي مانده را مجبور ميكنند بروند آنجا. بعد نگاه ميكني و ميبيني پرحجمترين نمايشگاه كشور بعد از نمايشگاه بازرگاني در همان محل هميشگي برگزار ميشود و به جز مشكلات قابل تحمل هميشگي آب از آب تكان نميخورد. اتفاقاً به نظر من بعد از هر دعوايي، اگر صلح برقرار شد بايد نشست و فكر كرد كه اصلاً علت دعوا چه بوده است و آيا اصلاًُ نميشد به گونهاي رفتار كرد كه آن كشمكشها رخ ندهد.
به هر حال اميدواريم كه صلح ادامه يابد. اما آرزو ميكنم ايكاش هميشه در وضعيت ماههاي قبل از انتخابات باشيم. چقدر در اين ايام همه مهربان ميشوند، كسي براي ديگران شاخ و شانه نميكشد، نهادهايي كه ميتوانند در كوتاه مدت حالت رضايتمندي در شهروندان ايجاد كنند با تمام قوا ميآيند وسط، حرفهاي شاعرانهاي زده ميشود، همه از حقوق و شأن مردم سخن ميگويند و خلاصه هر نوع دعوايي به بعد از انتخابات موكول ميشود.
راستي شما با خود فكر نكردهايد چرا امسال برخوردهاي فصلي بر سرمسائل فرهنگي كمتر است و توي خيابانها كمتر شاهد هيبتهاي پليسي آنچناني هستيم، از گشتهاي متعدد و بازرسيها خبري نيست و مردم تا حدودي به حال خود گذاشته شدهاند. دقت كردهايد كه مدتي است خبري از برخورد با اجتماعات و تنش و درگيري به گوش نميرسد.
عجيب انسان فراموشكار است. راست راستي يادتان ميآيد همين خاتمي كه اين روزها كاري به كارش ندارند و در رسانههاي خاص نيز برخورد مثبتي با او ميكنند، همان خاتمي است كه 9 روز يكبار برايش يك بامبول و بند و بساط به راه ميانداختند. جداً چه شد آن همه بحرانها و گردوخاكها. عجيب هستند اين «عناصر خودسر» كه درست و به موقع آن هم به طور هماهنگ و سراسري تشخيص ميدهند كه الان وقت مناسبي براي جولان نيست و بايد همگام با نهادهايي كه مهربان شدهاند آنها نيز فعلاًً ساكت باشند. انتخابات هيچ بركتي نداشته باشد حداقل حسني دارد همين آرامش دو سهماههاي است كه قبل از آن برقرار ميشود. اين روزها را قدر بدانيد.
Posted by Melody at 02:33 PM | Comments (2)
May 03, 2005
نظرات کارشناسی کیلویی
پريروز در چند بخش خبري كه از اتفاق در ترافيك تهران از راديو پيام ميشنيدم آقايي به نام دانشيار، كه گويا رئيس كميسيون انرژي مجلس هفتم هستند داشتند چرتكه ميانداختند در مورد نيازهاي مربوط به توليد برق در كشور و آخرش نتيجه ميگرفتند كه ما بايد تعدادي نيروگاه هستهاي داشته باشيم. نگاهي به محاسبه سرانگشتي ايشان بد نيست.
ميفرمودند: «ما الان حدود 35 هزار مگاوات توليد برق داريم كه ظرف 20 سال آينده چون مصرفمان زياد ميشود، بايد آن را دو برابر كنيم.» ايشان اضافه ميكردند: «نيروگاههاي برق- آبي حداكثر 10 درصد اين نياز را ميتوانند تأمين كنند، 60 درصد را هم ميگذاريم براي نيروگاههاي فسيلي و مابقي را چارهاي نداريم جز آن كه از سوخت هستهاي تأمين كنيم.»
در بين ارقامي كه از ايشان نقل كردم فقط روي آن عدد 20 سال آينده ترديد دارم، بقيه را مطمئنم كه ايشان همين ارقام را فرمودند. اگر فكر ميكنيد حقير از جانم سير شدهام و نسبت به اصل ايدئولوژيك «نياز كشور به انرژي هستهاي» ابراز ترديد خواهم كرد، معاذالله چنين نيست! اما به جاي آن كه پايم خداي ناكرده روي خردهنانها برود و كار دست خودم بدهم، بهتر ميدانم راجع به اين فرهنگ «كيلويي حرف زدن» بعضي آقايان كه شايد تصور نميكنند مردم بيچاره روي حرفهاي آنان حساب باز ميكنند، يكي دو نكته بيان كنم. اول اين كه رقم واقعي توليد انرژي الكتريكي در كشور هنوز به 30 هزار مگاوات نرسيده است. تا جايي كه يادم ميآيد مصرف كشور زير اين رقم و در حدود 28 هزار مگاوات است و تازه اين رقم هم بيشتر به ساعت اوج مصرف برق مربوط ميشود وگرنه ميانگين مصرف در حدود 25 هزار مگاوات ميباشد. البته معمولاً ظرفيت نصب شده درصدي بيشتر از ميزان مصرف است كه باز هم رقم مربوطه همان عددي است كه گفتم يعني حدود 28 هزار مگاوات.
نكتهاي را عرض كنم كه در محاسبهاي كه اين آقا ارائه كردهاند اين طور نيست كه فقط حدود تخميني ارقام مهم باشد. در يك برنامهريزي 20 ساله براي نصب نيروگاههاي مورد نياز كشور، بين 60 هزار مگاوات يا 70 هزار مگاوات تفاوت جدي است و نحوه برنامهريزي براي ساخت و راهاندازي ظرفيت مورد نظر با هر 10 درصد تفاوت در ارقام به كلي متفاوت ميشود.
و اما مطلب دوم، آن كه با كدام محاسبه ظرف مدت مورد نظر نياز ما دو برابر ميشود، چرا دو برابر و نيم نميشود؟ چرا يك برابر و نيم نميشود؟ آخر همين طور كيلويي كه نميشود تخمين زد. در اين محاسبه پارامترهاي متعدد (بهتر است فارسي بگويم «پرمايههاي متعدد») نقش دارند. آهنگ رشد جمعيت، آهنگ سرمايهگذاري در بخشهاي مختلف، آهنگ رشد شهرنشيني و مصرف، الگوي زندگي مردم و دهها عامل مؤثر ديگر دخيل است. من فكر ميكنم براي پيشبيني همين يك قلم بايد دهها كار تحقيقي انجام داد و مرتب نيز نتايج را «بهروز» كرد. البته اين كارها را نهادهاي اجرايي مربوطه مثل وزارت نيرو و سازمان برنامه انجام ميدهند اما حرف بايد به گزارشهاي آنان مستند باشد، نه روي هوا اظهار شود.
و بالاخره از همه مهمتر اين درصدهايي كه ايشان گفتند (10 درصد برق- آبي، 60 درصد فسيلي، 30 درصد هستهاي) از كجا آمده است؟ جالب است كه ارقام تا اين حد گرد (رند) است! يك قلم از اين پيشبيني جناب ايشان را كمي باز كنم، ببينيد چه ميگويند. 30 درصد از 70 هزار مگاوات برق مورد نياز ميشود 21 هزار مگاوات برق (يعني چيزي در حدود سه چهارم ظرفيت فعلي توليد برق در شبكه سراسري) براي اين كه اين ميزان برق از نيروگاههاي هستهاي تأمين شود بايد 21 نيروگاه مشابه نيروگاه اتمي بوشهر بسازيم. حالا دقت بفرماييد كه بعد از حدود 30 سال بالا و پايين رفتن اين همه دعوا داريم بر سر يك نيروگاه هزار مگاواتي در بوشهر، آن وقت ايشان نسخه ميپيچند كه ظرف دو دهه آينده اين يك نيروگاه (اگر راه بيفتد) بيست تاي ديگر را هم تكثير كند. خب، حرف است ديگر، امروز يك كاربرد سياسي داشته باشد، 20 سال ديگر كي مرده است كي زنده، كي سر كار است كي بركنار از كار.
جهت اطلاع ايشان عرض كنم در كشورهايي كه براي هر يك دلار سرمايهگذاري با حساب و كتاب تصميم ميگيرند نه با اراده سياسي، نرمافزارهاي بسيار پيچيدهاي وجود دارد كه فقط همين موضوع به ظاهر ساده را جواب ميدهند، يعني همين كه چند درصد برق توليدي از سوخت فسيلي باشد، چند درصد هستهاي، چند درصد برق- آبي و چند درصد ساير منابع. اين قبيل نرمافزارها دهها پرمايه (پارامتر) ورودي (از قبيل نرخ انواع سوختهاي فسيلي در دسترس، فاصله منابع توليد آنها از قطبهاي مصرف، نرخ حمل و نقل، دستمزد نيروي انساني، نرخ بهره بانكي، وجود و ميزان منابع اورانيوم و...) را ميگيرند و نهايتاً بهترين تركيب ممكن براي انواع نيروگاهها را به كاربر ميدهند. البته اگر اراده سياسي بر امري تعلق گيرد همه چيز را ميشود يك كارياش كرد. اما حداقل بهتر بود يك كمي رنگ و لعاب كارشناسياش را بهتر ميكردند. دانشجويان سال اول مهندسي بهتر از اين بلدند با عددسازي و دستكاري در دادههاي آزمايشي، جواب آزمايش را تر و تميز ارائه دهند.
×××
يك اطلاع- با پوزش از خوانندگان عزيزي كه مطالب اين ستون را دنبال ميكنند، به دليل كثرت اشتغال در كارهاي مختلف، تا اطلاع ثانوي مطالب «با روزگاران» را يك روز در ميان، روزهاي زوج ارائه خواهم كرد. خوشحال خواهم شد كه عزيزان با نظرات سازندهشان مرا بيش از پيش راهنمايي كنند.
Posted by Melody at 09:46 PM | Comments (3)
May 02, 2005
آن ريشهاي بلند بور
حوالي سالهاي 52 به بعد بروبچههاي دانشگاه صنعتي شريف (آريامهر آن دوران) با چهره دانشجويي خاص آشنا بودند. تعداد دانشجويان آن زمان مثل حالا خيلي زياد نبود و كم و بيش خيلي از دانشجويان يكديگر را ميشناختند. جوانك لاغر اندامي كه يك كت بلند بر تن داشت و موهاي بورش تا روي شانهها ميرسيد جزو چهرههايي بود كه به خاطر ميماند. ريشهاي بلندش نيز با موها مسابقه گذاشته بودند رياضي ميخواند. درسش به ظاهر بد نبود. كاري به كار دانشجويان سياسي نداشت و در هيچ فعاليت دانشجويي شركت نميكرد. با اعتصابات نيز همراهي نمي كرد و در دنياي خودش سير ميكرد.
آن زمان جو عمومي دانشجويان نسبت به اين قبيل افراد بسيار حساس بود و آنها را «اعتصابشكن» ميخواند. تربيتمذهبي در خانوادهاي روحاني طبيعتاً رفتار و منش خاصي در او ايجاد كرده كه ميان او و سايرين فاصله ميانداخت. گاهي به شوخي او را ارشميدس ميخواندند. بعداً به تدريج با مجموعهاي از دانشجويان اهل فلسفه جفت و جور شد، با مرحوم مطهري ارتباط پيدا كرد و بالاخره داماد او شد. ارتباطات خاص خانوادگي طبيعتاً زمينه رشد ويژهاي براي او ايجاد كرد. دانشجويان آن دوران دانشگاه شريف هرگز به مخيلهشان خطور نميكرد كه دانشجوي سياستگريز و فلسفهگرايي كه در كمتر عرصه مبارزهاي با رژيم ديده ميشد، روزي كانديداي رياستجمهوري نظام برآمده از انقلاب شود. در رشته فلسفه و در دانشگاهي ديگر دكتري گرفت. سالها نيز عضو يك نهاد نظامي بود. بدون طي كردن مراحل اجرايي و مديريتي در يك فرازونشيب سياسي پس از كنارهگيري سيدمحمد خاتمي از پست وزارت ارشاد به ناگاه ستاره اقبالش طلوع كرد و وزير ارشاد اسلامي شد. حمايت بيدريغ محافل قدرت به او امكان انجام كارهايي را ميداد كه ديگران برايشان دشوار بود. شاهبيت اقداماتش در آن سمت آزادسازي ويدئو بود. ويدئو زخم چركين فرهنگي دهه 60 بود. نظام سالها درگير مبارزه نسنجيدهاي با اين ابزار صوتي-تصويري بود. چقدر از آبروي جمهوري اسلامي و امكانات كشور مصرف شد تا مبادا كسي در پستوي خانهاش فيلم ويدئويي تماشا كند، خدا ميداند.
زمان براي تسليم آماده شده بود و بالاخره در جايي بايد پرونده اين اقدامات بيثمر بسته ميشد. بخشي از تلاش سيدمحمد خاتمي در وزارت ارشاد در برابر جريان فرهنگي كنترلگرايانهاي كه امثال آقاي جنتي چهره شاخص آن بودند معطوف به تبيين اين گزاره ساده براي حكومتگران بود كه شما نه ميتوانيد و نه حق داريد متعرض رفتار انسانها در كنج خانهشان باشيد و فيالمثل منزل آنها را بگرديد كه مبادا دستگاه ويدئو داشته باشند.
اما تسليم به واقعيت بايد طوري انجام ميشد كه ابهت جناح راست حفظ شود. مقدر كردند كه تا خاتمي هست قدمي برداشته نشود اما با رفتن او چهرهاي «مورد اعتماد» با ظاهري «خوشسخن» و «امروزي نما» كه «واقعيتهاي فرهنگي را با حفظ ارزشها درك ميكند» بيايد و قهرمانانه به مثابه «عنصري عاقل» و «قدرتمند» مشكل ويدئو را حل كند، مشكلي كه سرتاپايش را خودشان آفريدند و نگذاشتند آنها كه به واقع براي رفع آن دغدغه داشتند آن را حل كنند. بدينسان ستاره اقبال سردار جوياي نامي كه با طرز تكلم فيلسوفان نيز آشنايي داشت بالا و بالاتر آمد و سرانجام دوران دهساله تسلط بر صداوسيما فرا رسيد، دوراني كه هر مديري نظير آن را فقط بايد در خواب ببيند.
دوراني كه درآن «هر نوع ارادت، موجود» و «هرنوع مانع، مفقود» بود! همه چيز دست به دست هم داده بود تا مدير بلند پرواز، خود را نماد و نشانه بارز عرضه مديريت بداند. بودجه كمنظير، حمايت بيبديل، هماهنگي با گروههاي قدرتمندي كه خدا نكند با كسي چپ بيفتند، تكيه بر دستگاهي كه هيچ رقيبي ندارد (جز چهار روزنامه آسيبپذير كه هر از چند گاهي دودمانش برباد ميرود) و مخاطبان چند ده ميليوني را در سراسر كشور تحت نفوذ قرار ميدهد و خلاصه حكم راندن بر جزيرهاي كه درآن هيچ مزاحمي يافت نميشود، همه و همه او و پشتيبانان او را بر اين باور رساند كه مشكل ديگران در بيعرضگي است و ما خداي عرضهايم!
و اينگونه است كه جوانك محجوب دهه پنجاه كه صورت كوچكش زير انبوه موها و ريشهاي بور و عينك درشت قاب مستطيلي پنهان بود، به يمن پشتيباني قدرتسازان يك جناح، در جمع مستمعيناش در لاهيجان بگويد(1): «به جاي دعواهاي سياسي بايد توان اقتصادي و فناوري كشور را بالا ببريم.» و در مورد قتلهاي زنجيرهاي نيز افاضه كند كه: «اين اتفاق معلول دولت ضعيف است». و بدينسان است كه هم او در جلسه پرسش و پاسخ دانشجويان گيلاني در پاسخ به اينكه «اگر شما با موانع دوران آقاي خاتمي روبهرو بوديد چه ميكرديد؟» ميگويد: «رئيسجمهور شخص دوم كشور است و بايد جلوي موانع را بگيرد و قوي عمل كند و اگر كسي با عرضه و با شجاعت عمل كند، كسي جلودار نيست.»
راستي وقتي تمام قدرتهاي مرئي و نامرئي پشتسر آدم باشد، چقدر احساس قدرت به انسان دست ميدهد. درچنين شرايطي واقعاً نياز نيست كه او نفر دوم كشور هم باشد. مهم آن است كه نفرات واقعي قدرتمند از آدم حمايت كنند. مابقي مشكل را ميشود با اعجاز تبليغات صدا و سيمايي حل كرد. شما بوديد، راست راستي احساس قدرت نميكرديد؟
1-شرق، 11/2/84، صفحه 4
Posted by Melody at 10:38 PM | Comments (0)
May 01, 2005
خنده درمانی گل آقا
خدا رحمت كند مرحوم كيومرث صابري، گل آقا را. سال پيش همه در وصف او و به ياد او چيزهايي نوشتند ولي گرفتاريهاي آخرين هفتههاي مجلس ششم كه درگيرودار تصويب برنامه چهارم توسعه بود به من اين فرصت را نداد. پيش چشمم مانده بود و دلم ميخواست نكاتي از او به قلم بياورم.
از امسال هم كه بگذرد معلوم نيست ديگر چندان فضايي براي يادكردن ازگل آقا ايجاد شود. دنياست ديگر، بعد از چند سال جز نامي و خاطرهاي باقي نميماند از آدم، حتي اگر گل آقاي ملت ايران باشي كه به شوخي ميگفت: «همه بزرگان كشور از من حساب ميبرند». و اضافه ميكرد: « اما من از زنم ميترسم و او هم از سوسك!» با اين وجود به نظر من سبك نگارش صابري و تسلط او بر تشخيص شيوه بيان طنز بيشك آثار او را جزو ماندگارترين نوشته هاي تاريخ معاصر ايران خواهد كرد. او بند باز ماهري بود كه بر باريكترين ريسمانها بر فراز درهاي كه درآن نيزههاي تيز و پرتگاههاي خطرناك بود راه ميرفت و به همه ياد داد كه در زماني كه به نظر ميرسد «نميشود گفت»، باز هم زباني براي گفتن ميشود يافت. هرچند من چهار پنج سالي را درروزنامه اطلاعات بودم (فاصله سالهاي 59 تا 64) اما آن زمان هنوز ستون «دو كلمه حرف حساب» صابري شكل نگرفته بود و از نزديك خيلي با او دم خور نشده بودم. ميدانستم كه زمان شهيد رجايي به عنوان مشاور فرهنگي نخستوزير به نخستوزيري سابق رفته بود و براي مدت كوتاهي بعد از عزل بنيصدر همراه چند نفر ديگر از مشاوران شهيد رجايي به ساختمان رياستجمهوري آن زمان نقل مكان كرده بود.
بعد از شهادت مرحوم رجايي مدتي سعي كرد در نهاد رياستجمهوري كه مسؤوليت ادارهاش به آقاي ميرسلم سپرده شده بود بماند و به همكاري ادامه دهد، كه هرچه كرد دير نميشود. به ناچار با چند نفر ديگر زد بيرون و به تدريج همكاري در عرصه نشر و مطبوعات را آغاز كرد. ميشود گفت آن رخداد نهتنها به ضرر وي تمام نشد بلكه تازه باعث تولد و رويش فرهنگي او شد. آنچه صابري از دنياي سياست به همراه برد تنها سلام عليكي بود با بزرگان و سياستمداران كشور كه دانسته بودند در كولهبار او جز صداقت و صفا چيزي يافت نميشود. قلم به دست لطيفي كه به شوخي ميگفت از نسل طاغوتيهاي ريش زده است اما تمام ريشدارها نيز از دوستي و رفاقت با وي لذت ميبردند.
يادم ميآيد حوالي سالهاي 70 كه نجفي وزير آموزش و پرورش بود و حداد عادل نيز معاون پژوهشي آن وزارتخانه بود در يكي از مراسم المپياد كه حضور داشتم نجفي به آهستگي از حداد ميپرسيد اين هفته گل آقا چيزي راجع به ما ننوشته؟ گويا نيشگونهاي گلآقا نه تنها درد نداشت، نوعي پرستيژ سياسي هم حساب ميشد!
سال 64 در سفر حج همراه صابري بودم براي يك دوره طولاني 45 روزه. آن سال براي نخستين بار آقاي كروبي به جاي آقاي موسوي خوئينيها مسؤول حج شده بود و ما هم جزو همراهان بعثه امام بوديم. يك سفر حج كه در ازايش بايد كارهايي انجام ميداديم. ماها همه جزو اكيپ خبرنامه بعثه بوديم؛ روزنامهاي بود ديواري در تيراژ حدود چندهزار كه در كاروانهاي حجاج ايراني نصب ميشد. رئيس اين گروه ابراهيم اصغرزاده بود. رضا خاتمي هم جزو مسؤولان بعثه بود كه گهگاه به گروه ما سرميزد، يادم نيست چه كاره بود اما سمت مهمي داشت. محسن ميردامادي هم همه كاره بعثه بود و از سالها قبل به منظور كمك به آقاي موسوي خوئينيها كارهاي حج را سامان دهي ميكرد.
مرحوم صابري يك ستون ثابت طنز در اين خبرنامه داشت به نام «خاطرات جعفرآقا» كه در بين حاجيهاي ايراني خيلي طرفدار داشت و نمك خبرنامه بود. من هم مسؤول تهيه خبر بودم. يكي دو خبرنگار داشتيم كه از گوشه و كنار مدينه و مكه و بهخصوص از ايرانيها خبر گرد ميآوردند، به همراه يكي دو مترجم عربي. يك راديوي چند موج هم داشتيم كه به زحمت ايران را ميگرفت. روزي 5-4 ساعت كار ميكرديم كه بيشتر سرشبها بود. بعد از تهيه صفحات خبرنامه گروهي مسؤول تكثير و توزيع آن بودند كه به طور مخفي انجام ميشد و تا صبح طول ميكشيد. يادم هست همين آقاي حسين شريفزادگان كه در ايران برو بيايي داشت آنجا جزو توزيعكنندگان خبرنامه بود. براي سفر حج هر كس حاضر بود هر سمتي به عهده بگيرد. به همين دليل جاها در مقايسه با داخل كشور بالا و پايين ميشد.
من در بدترين شرايط روحي عازم سفر شدهبودم. هنوز مراسم چهلم مرحوم خواهرم كه در تصادف رانندگي به رحمت ايزدي پيوسته بود برگزار نشده بود و من به شدت متأثر بودم. شايد همين باعث شده بود دوستان مرا در ليست بگذارند تا وضعم تغيير كند. از نخستين ساعات سفر با گلآقا دمخور شدم. از لحظهاي كه وضع روحي مرا درك كرد مثل يك دايه مهربان مرا زير بال و پرش گرفت و سعي كرد با شوخي و خنده كه ابزار مبارزه او با هر دردي بود مرا تسكين دهد. در گروه خبرنامه عبوسترين چهرهها بعد ازمدت كوتاهي تحت تأثير گرماي نمكپرانيهاي صابري نرم ميشدند و آرام آرام خنده بر چهرهشان مينشست. شبها تا پاسي از نيمه شب نميگذاشت كسي بخوابد. مثل شمعي در وسط بود و بچهها دورش، از تحليل مسائل سياسي اجتماعي گرفته تا انواع شوخيها. صميميت و ارتباطي كه در آن دور هم نشستنها ايجاد كرده بود سرمايهاي بود براي ارتباطهاي سياسي بعدي دوستان با يكديگر. يادم هست آن زمان مقارن بود با انتخابات رياست جمهوري كه در آن آقاي خامنهاي (مقام معظم رهبري) براي دومين بار به رياست جمهوري انتخاب شدند. ما بايد در ضمن سفر حج در همان مكه مكرمه رأي ميداديم. در آن انتخابات فقط سه كانديدا وجود داشت: آقاي عسگر اولادي مسلمان، دكتر محمود كاشاني و مقام معظم رهبري. در آن روزها هركس به گلآقا ميرسيد و از او ميپرسيد به چه كسي رأي ميدهي بلافاصله ميگفت به «آقاي سيدعلي كاشاني مسلمان»! مرحوم صابري از اين نمك ريزيها زياد داشت كه بخش كوچكي از آن به مجله گلآقا راه مييافت. خدابيامرز ميگفت شوخطبعي را از مرحوم مادرش به ارث برده كه وصيت كرده بود بعد از مردن فقط حق داريد سر قبر من بخنديد. آقاي صابري ميگفت هرچند وقت يكبار با برادرانم مي رويم سر مزار مادر كمي ميگوييم و ميخنديم و براي او خدابيامرزي ميفرستيم و ميرويم.
يك بار در مراسم رمي جمرات توسط يك زائر قوي هيكل آفريقايي كه ناخواسته به دندههاي او كوبيده بود مضروب شده بود، درعين حال سرما هم خورده بود و نميتوانست درست سرفه كند. نفس كشيدن هم برايش سخت بود. بچهها اول فكر ميكردند شوخي ميكنه بعد ديدند نه جدي است، بردنش بيمارستان، دكتر گفته بود پدرجان چته؟ او ضمن شمردن دردهايش نفسزنان گفته بود: «آقاي دكتر يكي از مشكلاتم هم اين است كه نميتوانم بخندم»!
يك خاطره ديگر هم از او هميشه در ذهنم هست. روز عيد قربان كه بايد در آخرين مرحله حلق كرد يعني سر را تراشيد منظره جالبي است پشت چادرها كه حاجيان سر يكديگر را ميتراشند. من دنبال كسي ميگشتم كه سرم را بتراشد. صابري گفت بده من كه ريشم را ميزنم بهتر بلدم، اينها كه به عمرشان تيغ به كار نبردهاند. بعد مشغول شد و هرچند دقيقه يكبار آبي ميريخت روي كله من و با غرغر ميگفت: «... عجب كلهاي داري، از بس كه ناصاف است به هيچ دردي نميخورد.»
از سفر حج كه برگشتيم حدوداً يكي دو ماه بعد تنها پسرش در تصادف رانندگي كشته شد. عجيب احساس همدردي با او داشتم. تألم مرگ فرزند تا دو سه سال قلم صابري را خشكاند. تا اينكه بعدها آرام آرام ستون دو كلمه حرف حساب را از سرگرفت. سپس هفتهنامه گلآقا كه در تاريخ مطبوعات كشور يك كار منحصر به فرد بود را راه انداخت. نشريهاي كه به اوج خود رسيد و در سالهاي بعد از اصلاحات از نفس افتاد. صابري به دلايلي كه براي هيچكس قابل توجيه نبود هفتهنامه گلآقا را تعطيل كرد. اي كاش راهي باز كرده بود تا سبكهاي جديد طنز همراه با نسلهاي تازه گلهاي ديگري را در فرهنگ طنز معاصر به ارمغان ميآوردند. با خاموشي گلآقا همه «از ذناب آبدارخانه» از غضنفر و شاغلام گرفته تا ممصادق و كميته عيال او به تاريخ ادبيات ايران پيوستند. يادش گرامي باد.
Posted by Melody at 09:41 PM | Comments (0)
April 30, 2005
خلبانی
بعضي از دوستان و علاقهمندان توصيه ميكردند كه در نوشتهها بيشتر به خاطرات و مشاهدات بپردازم. اين را ميدانم كه براي خيليها اين سبك نوشتن جذابتر است. ولي مگر من يك نفر چقدر خاطرات دارم، يا مشاهدات حقير چقدر ممكن است متفاوتتر و شنيدنيتر از ديگران باشد. بسياري از آنچه كه در جلسات و زندگي سياسي ماها ميگذرد نيز يا قابل نقل و بازگويي نيست و يا حاوي نكات جذابي براي ديگران نيست. در هر حال مطمئن باشيد اگر سوژه به دردبخوري در رفتوآمدها و حوادث پيراموني بيابم حتماً برايتان نقل خواهم كرد.
شما اين ستون را كشكولي فرض كنيد كه در آن از هر دري سخن ميگوييم، به اميد آن كه براي خوانندگان عزيز مفيد و گيرا باشد، از تحليل مسائل روز گرفته تا آنچه از خاطرات گذشته در ذهن مانده و آنچه در اين روزگاران با آنها مواجه ميشويم. به طور طبيعي در اين روزها اشتغال ذهني اغلب ماها مسأله انتخابات رياست جمهوري است. به همين مناسبت هر روز دهها نكته كوچك و بزرگ از ذهنمان عبور ميكند، كه شايد باز كردن آنها در جمع وسيعتري از خوانندگان بتواند آنها را نيز در معرض توفان فكري كه در اين زمان حساس در ذهن فعالان سياسي ميگذرد، قرار دهد. بسياري وقتها ميشود در جمع كوچكي از دوستان يا افرادي كه به هر طريق با آنها مواجه هستيم، نكتهاي به ذهن ميرسد و در كلام مبادله ميشود كه واقعاً آدم حيفش ميآيد بازگو نكند. بعضي وقتها كه قلم و كاغذ دم دستم باشد يك خلاصهاي از اين نكات را مينويسم. بعضي مواقع نيز سعي ميكنم آن را به ذهن بسپارم تا بعداً موضوع را روي كاغذ بپرورانم. اما باور كنيد بسيار اتفاق ميافتد كه موضوع از ذهن انسان ميپرد و بعداً هر كار ميكند يادش نميآيد كه نكتهاي كه به ذهنش خطور كرده بود يا از دوستي شنيده بود، چه بوده است. بامزه است بدانيد در مواردي نيز نكاتي را به صورت يك عبارت كوتاه يادداشت ميكنم كه بعداً هرچه به ذهنم فشار ميآورم يادم نميآيد تمام مطلب عبور كرده از فكرم چه بوده است. شايد مشكل از حافظه من است، اما تجربه نشان ميدهد كه اگر موضوع جالبي به ذهن خطور كرد حتيالامكان نوشتن آن را نبايد به تأخير انداخت، چون بعيد است در فرصت ديگري تمام آنچه را انسان ميخواسته، بتواند بازگويي كند.
در هر صورت تصور من اين است كه در مورد موضوع خطير انتخابات رياست جمهوري بيشتر بايد نوشت. خيلي حرفهاي ديگر را بعداً نيز در فرصتهاي مناسب ميشود زد. اما همه ما وظيفه داريم در اين ايامي كه به سرعت ميگذرند ذهنهاي مردم را نسبت به اين مقوله مهم حساس كنيم و آنها را به فكر واداريم. بسياري نكات هست كه بايد در مورد تكتك كانديداهاي رياست جمهوري به آن توجه شود. اگر اين كار صورت نگيرد و جامعه با ذهن خالي و سادهانگارانه به سراغ قضاوت در مورد كانديداها برود، چه بسا با معيارهايي ساده و ابتدايي بخشهايي از مردم به كساني گرايش پيدا كنند كه باعث شود سكان مديريت جامعه بازيچه سادهانگاريها شود. مثلاً اين كه كساني بخواهند به واسطه خلبان بودن يا ورزشكار بودن در اقشاري از جامعه جا باز كنند حاكي از آن است كه در جاهايي توجه به مسائل اساسي مديريت كشور و ويژگيهاي ضروري رئيسجمهور منتخب براي اداره آن، جاي خود را به برخي جذابيتهاي فردي داده كه بيشتر به چهرهسازيهاي انتخاباتي در بعضي از كشورهاي سرمايهداري شباهت دارد. گيرم كه يك آقاي خلباني رئيسجمهور شد، برفرض چنين اتفاقي، جناب ايشان بايد از همان فرداي رياست جمهوري مدرك خلباني را در كوزهاي بگذارند و... تا بعد از دوران رياست جمهوري كه اگر بال و پري مانده بود با آن بپرند. البته اگر مهارت خلباني از باب نشان دادن استعداد و توانايي ذاتي افراد باشد يك حرفي. اصلاً بالاتر از اين، پيشنهاد ميكنم همه كانديداها در يك بخش جداگانه از معرفي خود، شرححال علمي (يا به اصطلاح CV) خود را منتشر كنند، تا سيهروي شود هر كه در او غش باشد. چه اشكالي دارد همه بدانند معدل ديپلم آقا چند بوده، كجا درس خوانده، اين تيتر دكتري را در چه سني، در چه شرايطي، از كدام كشور، از كدام دانشگاه و در چه رشتهاي گرفته است. البته جامعه اينقدر شعور دارد كه بداند ميخواهد رئيس قوه اجرايي كشور انتخاب كند، نه استاد دانشگاه، نه پزشك محله، نه خلبان هواپيما، نه كارشناس شاهنامه، نه متخصص فلسفه ارسطو و نه رئيس فدراسيون وزنهبرداري.
بحث در مورد اين كه پس جامعه براي تشخيص كانديداي مناسب چه معيارهايي بايد داشته باشد را بگذاريم براي بعد، اما همين قدر اينجا يادآوري كنم كه اگر به اين موضوع نپردازيم جامعه را رها كردهايم در آشفتهبازاري كه هر كس براي كالايي جار ميزند و او سرسام ميگيرد از سر و صداهاي گوش كركن و چشمش سياهي ميرود از جلوه زرق و برقهاي خيرهكننده كه هيچ كدام پاسخگوي نياز واقعي او نيستند.
بنابراين همه ما وظيفه داريم كه با استفاده از هر فرصتي بگوييم و بنويسيم و به افكار عمومي كمك كنيم تا در مسير انتخابات سرنوشتسازي كه در پيش دارد از نكتههاي اساسي و اصلي غافل نشود. به اين لحاظ از خوانندگان عزيز اين ستون ميخواهم كه با توجه به اين نكته مهم، اجازه دهند و ما را ياري كنند تا در فرصتهاي مناسب بتوانيم در كنار ساير مطالب به مسأله انتخابات به گونهاي خاص و متفاوت با نكات ديگر بپردازيم.
Posted by Melody at 10:22 PM | Comments (2)
خاتمی با صفا
حيفم ميآيد راجع به اظهارات نهچندان دور از انتظار جناب احمدينژاد چند كلمهاي نگويم. قبلاً در اين ستون به برخي از اظهارنظرهاي مشعشع ايشان پرداخته بودم (يادداشت «هر وقت، جايي» ـ اقبال). اين نشان ميدهد كه بعد از برخي ائمه محترم جمعه صحبتهاي ايشان به اصطلاح روزنامهنگارها «سوژه خور» خوبي دارد. به اين ترتيب قابل پيشبيني است كه ايشان نيز آينده خوبي داشته باشد و به كرات مورد توجه نويسندگان روزنامهها و وبلاگها قرار گيرد!
تجزيه و تحليل جملات اظهار شده توسط آقاي احمدينژاد انصافاً ارزش پرداختن ندارد. هركدام از شما كه مطلب را بخوانيد ناخودآگاه شروع خواهيد كرد به پاسخ گفتن. همانها كه شما در دل ميگوييد حرف من هم هست. اما بد نيست به طور كلي به اين موضوع نگاهي داشته باشيم.
شواهد نشان ميدهد كه امثال آقاي احمدينژاد براين تصورند كه حمله صريح و بيپرده به خاتمي برايشان رأي ميآورد. خيالشان ظاهراً راحت است كه بيش از دوسه ماه ديگر با دستگاههاي اجرايي كار ندارند و گمان ميكنند جامعه براي كسي كه شديدتر و بيپردهتر به خاتمي بتازد بيشتر هورا ميكشد. آقاي احمدينژاد در نيشخندهاي ناشيانه خود سعي كرده است از خاتمي چهره يك مسؤول سياسي طاغوتي و «سعدآباد نشين» ترسيم كند كه يك بار برحسب اتفاق «بدون اسكورت» از مسير عادي فاصله سعدآباد تا دانشگاه تهران را طي كرده و تازه متوجه شده كه تهران هم ترافيك دارد. نكته اين است كه مدتهاست جامعه از معيارهاي ظاهري كه «چه كسي به فكر مردم است» و «چه كسي به مردم خدمت ميكند»، و از آن سو «چه كسي بر برج عاج نشسته» و «چه كسي به جاي حل مشكلات مردم دنبال رسيدن به منافع سياسي خود و دوستانش هست» عبور كردهاند و نه پوشيدن لباس رفتگري را دليل به فكر مردم بودن ميدانند و نه سوارشدن برخودرو ويژه و داشتن اسكورت (براي مقامي در حد رياست جمهوري) را دليلي بر دوري از مردم و مشكلات آنها ميدانند.
تصور حقير اين است كه مردم در خطوط چهره افراد، در عمق نگاه آدمها، در لحن كلام آنها، در لبخند مهربانانه آنها، در كلمه كلمه سخنانشان، در نحوه شوخيهايشان و حتي عصبانيتهايشان، در نحوه راهرفتن آنها، و مهمتر از همه در عملكرد صادقانه و صميمانه آنها و لو با هزاران ضعف و كاستي همراه باشد، به خوبي ميتوانند صداقت و صفاي آنها را جستوجو كنند. خاتمي به زودي از عرصه اجرايي كشور كنار خواهد رفت اما گمان ميكنم خاطره صفا و صميميت او هرگز از ياد ايرانيان نخواهد رفت. شايد هزاران ايراد و انتقاد سياسي يا اجرايي بتوان به خاتمي گرفت اما ترديد ندارم كه هميشه چهره يك رئيسجمهور خودماني و مردمي از او در خاطرهها خواهد ماند.
بعضيها ممكن است چهره بسيار ساده و مردمي به خود بگيرند، ظاهر لباس و رفتارشان را نيز با طبقات محروم و فقير جامعه تطبيق دهند، اما با هزار رنگ و لعاب ظاهري، تبختر و غرور از تكتك سلولهاي چهرهشان و تكتك كلماتشان ميبارد. خاتمي با هر وسيلهاي جابهجا شود، مهم آن است كه در برخورد با مردم توانسته است پيوند و ارتباط عميق و هميشگي خود را حفظ كند.
يك خاطره بگويم. عيد همين امسال، هفته دوم فروردين اصفهان بودم. شبي با بچهها رفتيم پارك. يكي دو خانواده بوديم. صداي اسكورت و چندين اتومبيل ويژه رسيد و متوجه شديم كه كسي از مسؤولان از آن مسير عبور ميكند. بعداً فهميديم خاتمي پس از بازديد از نطنز به اصفهان آمده و اتفاقاً همان شب فاصله ميان پل خواجو تا سيوسهپل را پياده طي كرده و مردم به دورش جمع شدهاند، از شهروندان اصفهاني تا ميهمانان نوروزي از ساير شهرستانها. خبرها حكايت از برخورد بسيار صميمانه متقابل ميان او و مردم حاضر در آن صحنه داشت. نمونهها از اين دست زياد است. گمان ميكنم آقاي احمدينژاد كه خود در اين ايام گرفتار سفرهاي نيمهرسمي انتخاباتي است، ادبيات بسيار نامناسبي به كار گرفته است. اگر اين ادبيات گيرايي داشت روزنامههايي كه سالهاست از اين ادبيات استفاده ميكردند جايگاهي داشتند.
Posted by Melody at 10:10 PM | Comments (11)
April 27, 2005
بلا نسبت، بلا تشبيه
قبل از مطلب امروز يادآوري كنم كه دوسه روز بود به دليل نقص فني، سايت شخصي يا وبلاگ ما «به روز» نميشد. الان درست شده ميتوانيد سر بزنيد. ضمناً به زودي تلاش ميكنم مطالبي غير از آنچه در روزنامه ميآيد به آن اضافه كنم. حالا برويم سر مطلب اصلي.
پريروز، عيد تولد پيامبر اكرم (ص) منزل يكي از بزرگان فاميل ناهار مهمان بوديم. نوعيد حاجآقا بود كه يك روزي در اين ستون يادي از آن خدابيامرز كرده بودم. در بين مدعوين يكي از هم سن و سالهاي ما كه سمتي در يكي از دستگاههاي مهم دولتي دارد منبر رفته بود و داشت به تفصيل در مورد برخي از مسائلي كه با مجلس هفتم داشته صحبت ميكرد.
بخشي از حرفهايش برميگشت به اينكه جو غالب حاكم بر مجلس هفتم، جو بياعتمادي نسبت به كارشناسان دولتي است. تلويحاً منظورش اين بود كه اصلاً گوش به حرف ما نميدادند و از قبل تصميمهايشان را گرفته بودند. در اين بين يكي از ميانسالهاي ديگر فاميل كه در يكي از نهادهاي انقلابي نيز كار ميكند احساس كرد كه دارد به مجلس هفتم توهين ميشود، در نتيجه برآشفت و به گوينده اعتراض كرد، تا اينجاي قضيه اتفاق چندان مهمي نيست، چون همه جا از اين بحثها و بگو مگوها پيش ميآيد اما نكتهاي كه براي من نوظهور بود اين بود كه جناب ايشان براي دفاع از مجلس هفتم به ناگهان شروع كرد به نمايندگان مجلس ششم توهين كردن! اين در حالي بود كه من و محمدنعيميپور كه اصلاً طرف صحبت او هم نبوديم، نشسته بوديم. اگر تصور كنيد كه جناب ايشان يك «بلا نسبتي»، «بلا تشبيهي»، چيزي ادا كرده باشند، معاذ الله. بعد از 25 سال نسبت فاميلي و سلام عليك، سر يك بحث بيخودي آن هم با يك كس ديگر ما را به الفاظ نامهربانانهاي نوازش فرمودند. بنده خدا محمد نعيميپور با يك جمله كوتاه كه «خوب مثل اينكه شما از ما خيلي مسلمانتريد» ماجرا را ختم كرد و بعد از آن سرش را به گفتوگو با ديگري بند كرد. من هم به يك جمله اكتفا كردم كه «مشكلي نيست، ما از اين گونه سخنان زياد ميشنويم». بعدش هم يكي دو دقيقه اهل مجلس هاج و واج مانده بودند كه چه شد صبر برادر انقلابي لبريز شد و بالاخره حرف توي حرف آوردند و راجع به چيزهاي بيخاصيت ديگري صحبت شد.
گذشت رفت. اما خودمانيم آقايان بدجوري فكر ميكنند همه حقيقت نزد آنها است. مشكل آقايان اين است كه با كسي حرف نميزنند و اصولاً گفتوگو كردن با ديگران از يادشان رفته است. آنها در فضاي دربستهاي رشد كردهاند كه در آن مرزبندي محكمي بين نيروهاي قابل اعتماد و غيرقابل اعتماد كشيده شده است. دستگاه تفكر آنها چارچوب مشخصي دارد كه در داخل آن چارچوب ميتوانند با ديگران (يعني در واقع با همفكران خودشان) گفتوگو كنند. بيرون از آن چارچوب هر كه ماند فقط ميشود با او مبارزه كرد، حذفش كرد، لعنش كرد و در دوستانهترين حالت بر او برآشفت. درست همان ديدي كه در سياست خارجي نيز از برخي از اين حضرات مشاهده ميشود كه همه دنيا بر ضدما و دشمن ما هستند ( غير از يكي دو كشور دوست و برادر!)، در عرصه داخل كه چه عرض كنم حتي در عرصه جلسات فاميلي نيز خطكشي صورت ميگيرد كه اين با ماست و آن بر ما. من شخصاً از فضاي اخلاقياي كه گاهي وقتها بر جامعه سايه ميافكند نگرانم. در برخورد با بعضي جوانها احساس ميكنم فقط در چارچوب ادبيات معيني ميشود با آنها حرف زد. اين خيلي بد است كه اختلافات فكري باعث شود افراد زبان گفتوگو با يكديگر را از دست بدهند. بسيار خوب لازم نيست حرف طرف مقابلمان را بپذيريم ولي حداقل درست گوش بدهيم و سعي كنيم بفهميم چه ميگويد. اين فضا مختص راستها هم نيست. همان شب گفتوگويي با يكي دو جوان داشتم كه معتقد بودند شركت در انتخابات بيثمر و بيفايده است. به طرز نامحسوسي اخلاق مطلقگرايانه در برخي آدمها و به خصوص جوانها نفوذ كرده است، به طوري كه سخناني كه در خارج از مفاهيم، اصول و پارادايمهاي ذهني آنها است را به سختي ميتوانند درك كنند.
گسترش اصلاحات قبل از هر چيز نياز به گسترش گفتمان اصلاحات دارد. فكر نكنيد اين كار يك امر فانتزي است. به نظر من اين به مراتب مهمتر از چيزهايي است كه به زعم خيليها «موفقيت يا شكست اصلاحات» به آنها بستگي دارد. در پرتو مفاهمه و گفتوگوي دو طرفه است كه آدمها ميتوانند افكار و رفتارشان را اصلاح كنند. وقتي كار به جايي برسد كه در يك جلسه فاميلي يكي برآشوبد اوضاع كمي نگرانكننده است.
البته خيلي نااميدتان نكنم در همان جلسه افرادي بودند با افكاري متفاوت با ما كه ساعتي را با آنها درباره همه چيز حرف زديم. همه يك جور نيستند.
Posted by Melody at 08:31 PM | Comments (1)
April 26, 2005
جن و بسم الله
شما فكر ميكنيد اگر راستيها، مؤدبانهتر بگوييم اصولگرايان، بر كرسي دستگاه اجرايي كشور بنشينند و تمام بخشهاي حاكميت را به زير قدرت خويش بگيرند، وضع اقتصادي كشور رو به راه ميشود؟ اين موضوع خيلي مهمي است. آنها در تبليغات خودشان به طور مكرر روي اين نكته تكيه دارند كه «دغدغه اصلي مردم كوچه و بازار وضع معيشت و اقتصادشان است». سپس از اينجا اين نتيجهگيري را ميكنند كه «اصلاحات سياسي، توسعه فرهنگي و مسائلي از قبيل آزادي انديشه، آزادي مطبوعات و امثال اينها در اولويت مردم نيست.» ما هم عرض ميكنيم بر منكرش لعنت كه اولويت نخست مردم مشكل اقتصاد و وضع مادي زندگيشان است، اما مشكل در مغلطهاي است كه بين موضوع نخست و نتيجهگيري دوم رخ ميدهد.
بگذاريد فعلاً وارد بحثهايي از قبيل اين كه احزاب و مطبوعات بايد آزاد باشند يا نباشند نشويم. موضوع را يك جور ديگر بررسي كنيم. سؤال را خيلي عاميانه و سادهفهم مطرح ميكنم. سؤال اين است كه اگر قرار باشد وضع معيشت و كار و كاسبي مردم درست شود و دو لقمه نان سر سفره آنها باشد، چه كساني با چه مشخصاتي ميتوانند اين كار را انجام دهند؟ من قبل از اين كه هر توضيح ديگري بدهم يا بخواهم نظرم را تشريح كنم همين طور دربسته از رأيدهندگان كوچه و بازار ميپرسم كه اصلاً به تيپ و خلقيات آقاياني كه خود را اصولگرا ميدانند، با آن فرهنگ خاص آنها ميخورد كه قادر باشند اقتصاد را سر و سامان بدهند يا نه؟»
معلوم است كه ادعا از هر طرف زياد است. خوشبختانه يا متأسفانه از اول انقلاب تا به حال يا بهتر بگويم از زماني كه پديدهاي به نام جناح راست در فضاي سياسي ايران شكل گرفت (حوالي سالهاي 60)، هيچ وقت دولت و قواي اجرايي كاملاً دست اين آقايان نيفتاد، هرچند هميشه نفوذ غيرمستقيم در عرصه اقتصاد داشتند كه معمولاً هم آثار آن منفي بوده است. در هر صورت الان كه بنده با شما صحبت ميكنم (البته به صورت نوشتاري) هنوز اينها امتحان تمامعياري پس ندادهاند كه بشود ادعاهاي آنها را باور كرد. به عبارت ديگر صغراي مسأله كه «دغدغه مردم معيشتشان است» درست است اما كبراي آن كه «ما ميتوانيم مشكلات اقتصادي مردم را حل كنيم»، ادعايي است كه تا به اين لحظه كسي نتوانسته است آن را اثبات كند.
اگر به لحاظ عملكرد بگيريم، درست است كه آنها مسؤوليت قوه اجرايي كشور را به طور كامل نداشتهاند (خدا را شكر)، اما بالاخره گوشه و كنار سمتهاي اجرايي داشتهاند، از مديريت دستگاههاي فرهنگي مثل صدا و سيما گرفته تا نهادهاي قضايي، حاكميتي و امثال آن. بنابراين آن طور هم نيست كه كسي توان اجرايي و نحوه تفكر آنها در مديريت را نداند. آقايان اگر ميخواهند ادعايشان اثبات شود بايد به طور مستند بتوانند اثبات كنند كه با كدام شيوه و تفكر قادر به حل مشكلات اقتصادي كشور خواهند بود و در گذشته كدام امتحان عملي را پس دادهاند كه نشان دهد توانايي اين كار را دارند.
نگاه كنيد به قانون برنامه چهارم، ب ي بسمالله اين قانون نوشته ايران «در تعامل با اقتصاد جهاني» ميخواهد به رشد اقتصادي سالانه 8 درصد دست يابد. همين قدم اول، آيا اينها كساني هستند كه بتوانند با اقتصاد جهاني تعامل كنند؟ اقتصاد جهاني بايد شش بار خودش را آب بكشد كه نجس نباشد، هفت بار قسم حضرت عباس بخورد كه اهل سود بردن نيست، شانزده بار دست روي قرآن بگذارد كه غير از خير و صلاح ملت ايران هيچ چيزي در ذهن ندارد، سي و چهار سند امضا كند كه اگر دست از پا خطا كند تا هفت نسلاش بدهكار باشند، آخر سر هم متن همه قول و قرارهايش را بدهند مركز پژوهشهاي مجلس هفتم تا پنبهاش را بزند، آن وقت شايد آقايان پشت چشم نازك كنند و اجازه دهند «اقتصاد جهاني» تعاملكي با «اقتصاد ايران» داشته باشد.
آقا جان، اين بندگان خدا هنوز در حال و هواي شعارهاي خودكفايي 20 سال پيش ماندهاند و فكر ميكنند براي توسعه فناوري بايد «هستههايي از جوانان مدعي حزباللهي بودن» در نهادهاي شبهدولتي و دولتي بودجه عمومي را هزينه كنند تا شايد روزي از دو سطل ماست بشود يك استخر دوغ تهيه كرد. اقتصاد جهاني پيشكش، اينها صاحبان سرمايه و خلاقيت و كارآفرينان داخل را ميتوانند برتابند؟ كارآفرين داخلي و صاحبان صنعت و فناوري، يعني همانها كه ميتوانند براي چهار تا جوان شغل ايجاد كنند و چهار نفر لقمه ناني را از اين طريق عايد خود و خانوادهشان كنند، آيا با اخلاق و رفتار اين آقايان كنار ميآيند؟ از اين طرف قضيه، آيا اين آقايان حاضرند اجازه دهند جامعه يك نفسي بكشد و اين قدر سر در زندگي شخصي افراد نكنند، تا از مسير چنين رفتاري آدمها رغبت كنند سرمايه و فكرشان را در اختيار توسعه كشور قرار دهند؟
اين همه آدمي كه از ايران گذاشتند رفتند و سرمايهشان را آن طرف آبهاي خليج فارس سرمايهگذاري كردند با ما مشكل داشتند يا با اين آقايان؟ اين همه جوان متخصص و مغزهاي كشور كه در آستانه شكوفايي، استعدادشان را برداشتند بردند آن طرف دنيا مسألهشان چه بود؟ همه شان آدمهاي فاسد و خوشگذران بودند يا صرفاً براي دو قران درآمد اضافه رفتند آنجا؟ يا اين كه از دست فضاي بسته و يكسويهاي كه همين آقايان «مدعي معيشت مردم» ايجاد كرده بودند و برخوردهايي كه با جوانانشان كردند عطاي مملكت را به لقايش بخشيدند و رفتند.
درست كردن اقتصاد كشور حكايت كسي است كه نوشت مار و آن يكي عكس مار را كشيد و گفت اين مار است.
با حلوا حلوا كردن كه دهن شيرين نميشود. اگر قرار باشد اقتصاد شكوفا شود و مردم رغبت به كار و توليد داشته باشند اول بايد يك فضاي سالم زندگي كردن در كشور فراهم شود. شما ميدانيد كه اگر نسيم مثبتي در كشور وزيده شود و همين ايرانيهاي مهاجرت كرده (خارجيهايش پيشكش) احساس كنند در كشور كار دست آدمهاي منطقي است كه حداقل براي قول و قرارها و مردم خودشان احترام قايلاند، و به دنبال آن بخشي از سرمايههاي اينها به داخل كشور سرازير شود بودجهاي به مراتب بيش از بودجه عمراني كشور وارد طرحها و برنامههاي توليدي ميشود و از قِبَل آن ميتوان زندگي ميليونها جوان را سر و سامان بخشيد.
ميخواهم بگويم نسبت رشد اقتصادي و رونق كار و توليد در كشور با جناحي كه فعلاً نام اصولگرا بر خودش گذاشته است، نسبت جن و بسمالله است. اينها با هم يك جا جمع نميشوند، قصهاش مثل كچل موفرفري است! با حرف كه نميشود گفت معيشت مردم درست شود، عمل حكومت مهم است. مگر ميشود حكومت در عمل راديكالترين شعارها را بدهد و با همه دنيا سر دعوا داشته باشد و در عمل بگويد معيشت مردم را درست ميكنم. در اين حرفها تناقضات بنيادي است. چرا، فقط يك كار ميشود كرد و آن اين كه درآمد گذراي نفت را بلافاصله تبديل به كالاهاي مصرفي از بين رفتني بكنيم و با قيمت ارزان بدهيم مردم چهار صباحي حال كنند و بعدش كشور هرچه شد، شد.
در اين زمينه حرفهاي زيادي دارم، به مرور خواهم نوشت.
Posted by Melody at 08:27 PM | Comments (2)
April 25, 2005
ريش سفيدي
بالاخره شوراي موسوم به شوراي هماهنگي نيروهاي اصولگرا نظر نهايي خود را داد و گزينهاي كه از مدتها قبل همه ميدانستند قرار است به عنوان كانديداي اين نيروها معرفي شود، معرفي شد. اما بعيد ميدانم اين اعلام را بتوان پايان كشمكشها و منازعات درون جبههاي جناح راست دانست. شايد اين انتخاب، آخرين حلقه از تصميماتي است كه با ساز و كار ريش سفيدي در اين جناح گرفته ميشود.
اختلافات درون اين جناح از يك پرسش كليدي آغاز ميشود و آن اين است كه «ساز و كار تصميمگيري در داخل اين جبهه چيست؟» و نيز «كساني كه به عنوان ريش سفيد و بزرگتر جمع جلو ميافتند و براي ديگران تصميم ميگيرند مشروعيتشان را از كجا به دست آوردهاند و چه كسي به آنها اين مأموريت را داده است؟».
اينها پرسشهايي نيست كه ما از آنها بكنيم تا آنها را به چالش بكشيم، بلكه سؤالهايي است كه به طور طبيعي در ميان اعضا و هواداران جريان اصولگرا جوانه ميزند و رشد ميكند. ميگوييد: از كجا فهميدهاي، مگر شنود داري؟
ميگويم به دو دليل: يكي گفتهها و نوشتههايي كه با تمام احتياطي كه به خرج ميدهند تا مناقشات آنها به دستاويزي براي جناح اصلاحطلب تبديل نشود، با اين وجود در رسانههاي عمومي منعكس ميشود. دليل دوم هم اين است كه در واقع امر در خود جريان اصلاحطب نيز در زماني كه با پيشينه جناح چپ در صحنه سياسي ايران حضور داشت مشابه همين وضعيت تا حدي وجود داشت.
ميخواهم بگويم در غياب ساز و كارهاي شفاف حزبي بروز چنين وضعيتي كاملاً طبيعي است. نخبگان سياسي معمولاً سعي ميكنند به نوعي اراده سياسي خود را در مسير تصميمگيريها جاري كنند. اگر احزاب و تشكلهاي نام و نشان دار وجود نداشته باشند آنها خود را در چارچوب محافل ريش سفيد و قدرتمند و يا به تعبيري باندهاي نفوذ و فشار سياسي جلوهگر ميسازند.
تصميمگيري در هر صورت انجام ميشود، در جمع كوچك و محدودي هم صورت ميگيرد، واضح است كه يك جناح مطرح سياسي نميتواند تمام طرفدارانش را يك جا جمع كند و از آنها رأيگيري كند كه چه كسي كانديدا باشد.
بر فرض چنين تصوري، اين مجموعه حد و مرزشان چيست وكجا عضوگيري شدهاند؟
هر جور كه با مسأله روبهرو شويم براي برقراري ساز و كار مناسب تصميمگيري يك راهحل منطقي بيشتر باقي نميماند و آن اينكه تصميمگيري برعهده شوراي پاسخگوي حزبي قرار داشته باشد؛ آن هم شورايي كه قبلاً با ساز و كارها و آييننامههاي مدون از طريق اعضاي حزب كه آنها نيز محدوده معيني دارند،انتخاب شده باشد. البته اين تصميمها ميتواند به تأييد مجامع بزرگتري از احزاب مثل كنگره آنها نيز برسد. در مواردي كه نياز به يك ائتلاف فرا حزبي هست نيز مذاكرات بين احزاب از طريق نهادهاي توافقي ميان آنها (مثل شوراي هماهنگي جبهه اصلاحات خودمان) صورت ميگيرد و در صورت حصول توافق بر پايه آرمانها و منافع مشترك تصميمگيري ميشود.
واقعيت اين است كه اين فرآيند هماكنون در جبهه اصلاحات به نحو چشمگيري به جلو رفته و در حال تكميل و شكلگيري است. به همين دليل است كه ميبينيم مجموعاً اين جبهه عملكرد بسيار وزين و منطقي را ظرف يك سال گذشته و به ويژه دربرخورد با موضوع انتخابات رياست جمهوري از خود بروز داده است. واقعيت ديگر هم اين است كه جبهه به قول خودشان اصولگرا در اين زمينه خاص، حداقل چند سال از جبهه اصلاحات عقبتر است. روشن است، تا جايي كه حوزه عملكرد محدود باشد به پارهاي سركوبهاي مقطعي وجلوگيري از حركت اصلاحات، مشكل «ساز وكار عادلانه و مشروع تصميمگيري» مطرح نيست، اما نميتوان با روشهاي دربسته و غير پاسخگوي محفلي براي يك جناح بزرگ سياسي كه مدعي است جامعه به او روي آورده كانديداي رياست جمهوري تعيين كرد.
بر اثر توسعه و نفوذ حركت اصلاحات است،يا بر اثر پيشرفت زمانه و افزايش عمومي شعور شهروندان با هر تفكر،يا بر اثر حساسيت بيشتر افراد و گروهها نسبت به حقوق سياسيشان، يا به دليل خودپرستيها و نداشتن روحيه تيمي، بر اثر هرچه كه باشد ظاهراً وضع در بين جناح اصولگرا تغيير كرده و آنها قادر نيستند با روشهاي گذشته در جمعهاي كوچك ريش سفيدي و محفلي كه معلوم نيست چگونه مشروعيت يافتهاند تصميمگيري كنند. خدا رحم كند اگر اينها با اين وضع بخواهند كشور را هم اداره كنند!
در روزهاي آينده ميتوان انتظار داشت گروهها و كانديداهاي معترض به تصميم اين شوراي هماهنگي هر كدام به نوعي و با دلايلي بزنند زير تصميم اين شورا و كار خودشان را ادامه دهند. جالب اينجاست كه در اين ميان كساني از اينها هم بعد از عمري كه نان جناح راست را خوردهاند بيايند بگويند «اصلاً كي گفته ما به اين جناح مربوط بودهايم، ما از اساس از اصلاحطلبها هم اون طرفتريم»!
ضمناً يك نكته گفتني ديگر هم هست. بعضي از دوستان اصلاحطلب پيشبينيشان اين است كه جناح اصولگرا در آن اواخر كار با نوعي ساز و كار ولايي همه چيز را حل ميكند و پشت سر يك نفر متحد ميشود. در اين ديدگاه بدبينانه همه اين اختلافها و دعواها جنگ زرگري به قصه داغ كردن تنور انتخابات است. شايد چنين باشد. اما من خيلي با اين ديدگاه موافق نيستم. چرا كه اولاً دعواهاي درون جناح راست با ادبيات ويژه خودشان چندان جاذبهاي براي مردم ندارد كه بخواهد فضاي به اصطلاح رقابتي ايجاد كند. ثانياً اگر اين جناح تا اين حد مديريت داشت كه بتواند ماهها صحنه جنگ زرگري بين چند كانديداي برخاسته از اين جناح را به طور كنترل شده و هدايت شده پيش ببرد اوضاع ايران بهتر از اين بود كه هست. ثالثاً عقل و مصلحت كشور اقتضا ميكند كه در چنين شرايطي پاي حكم ولايي را به ميان نكشيم و آبروي نظام را وجهالمصالحه مشكلات جناحي نكنيم؛ و من تصورم اين است كه اين عقلانيت هماكنون در جناح راست وجود دارد.
در هر حال زمان، زمان ديگري است و ايران،ايران ديگري. گذشته است زماني كه چند ريش سفيد بتوانند رئيس جمهور تعيين كنند و تلاش كنند تا به هر زوري هست او را از كار درآورند. فعلاً چنين شيوهاي در همان جناح اقتدارگرا هم پيش نميرود، چه برسد در سطح جامعه.
Posted by shirzad at 04:10 PM | Comments (1)
April 24, 2005
يك بازي خوب
اقبال 4/2/84
شما از يك تيم ورزشي خوب مثلاً تيم فوتبال مورد علاقهتان چه توقعي داريد؟
غير از اين كه خوب بازي كند، از قبل تدارك كافي ديده باشد، كار جمعي انجام دهد، اخلاق ورزشي را رعايت كند، از قواعد علمي بازي اطلاع داشته باشد، تمام تلاشش را انجام دهد تا ببرد، با طرفدارانش صادق باشد، قوانين بازي را درست رعايت كند، از خود مايه بگذارد، تا آخرين دقيقه بازي اميدوار و جدي باشد، با عزم و اراده وارد زمين بازي شود، به موقع دفاع و به موقع حمله كند، افراد تيم با هم احساس همبستگي داشته باشند و خلاصه همان كه اول گفتيم، يك بازي خوب و تمام عيار را با تمام قوا به عرصه نمايش بياورد؟
آيا از يك تيم مورد حمايت خود غير از اينها هم انتظاري داريد؟ تصور نميكنم. بگذاريد يك جور ديگر بگويم. اگر تيم مورد علاقه شما همه اينها كه گفتيم را داشت و عمل كرد، اما رفت توي مسابقه و به هر دليل از حريف باخت، آيا بلافاصله از او دل ميكنيد؟ آيا از تيم مورد تشويق خود تنها و تنها به اين شرط حمايت ميكنيد كه تضمين برندهشدن به شما بدهد؟
آيا اگر شرايط مسابقه از قبل طوري تنظيم شده باشد كه معلوم باشد كدام تيم برنده است شما باز هم آن را يك مسابقه واقعي ميدانيد يا يك برنامه نمايشي كه ارزشي براي ديدن و شركت ندارد و در آن از قبل همه چيز براي بردن يك تيم خاص صحنه چيني شده است؟
آيا فكر نميكنيد بازيكنهاي واقعي كساني هستند كه حاضرند با تمام وجود به عرصه مسابقه بيايند در حالي كه پيشاپيش نه آنها و نه هيچكس ديگر نميتواند تضميني براي قهرمانيشان بدهد؟
برعكس آيا به نظر شما بازيكنهايي كه تنها در صورتي به ميدان ميآيند كه تضمين قطعي براي برنده شدن داشته باشند واقعاً اهل بازياند يا يك عده شازده لوس هستند كه فقط دوست دارند تشويق و تمجيد بشوند؟ آيا فكر نميكنيد يك مسابقه ورزشي واقعي و عادلانه مسابقهاي است كه از قبل برنده و بازنده آن قطعي و تضمين شده نيست و در آن هر تيم شركتكننده حق دارد بالقوه احتمال برد نهايي خود را در مسابقه بدهد و به كسب نتيجه اميدوار باشد؟
خوب اگر به همه اين نكات كه براي مسابقههاي ورزشي اموري ملموس و درككردني است دقت كرديد، ميخواهم بگويم «بازي انتخابات» در يك نظام مردمسالار و مبتني بر رأي مردم بسيار شبيه همين است. ميگويم اگر از كانديدايي حمايت ميكنيم بايد مهمترين انتظار ما از او و حاميان اصلياش اين باشد كه خوب بازي كنند، فقط همين و همين. در يك بازي خوب و تمام عيار ممكن است كانديداي مورد نظر ما و تيم همراهش برنده باشند، ممكن هم هست نباشند. اگر نتيجه بازي از قبل معلوم باشد كه ديگر بازي نيست. براي طرفداري از يك كانديدا مهم اين است كه شعارها، اهداف، برنامهها و همكاران او را قبول داشته باشيم (البته به طور نسبي، وگرنه به طور مطلق هيچكس را نميشود دربست پذيرفت)، مهم نيست كه حالا او 5 درصد آرا را با خود دارد يا 95 درصد آنها را. اصلاً اگر قرار باشد اول بياييم ببينيم چه كسي برنده است بعد از همان برنده طرفداري كنيم، اين طرفداري كردن يا نكردن ما چه فرقي دارد و چه لزومي؟ بعضيها وقتي به آدم ميرسند نميپرسند كي به درد رياست جمهوري ميخورد؟ كي افكارش بهتر است؟ كي عملكرد، سوابق، مديريت، هوشمندي و صداقتش در انجام وظيفه بهتر است؟ ميگويند كي رئيسجمهور ميشود؟ خوب اگر قرار است اين طوري معلوم باشد كي رئيسجمهور ميشود ديگر بنده و شما چه كارهايم، خودش رئيسجمهور ميشود ديگر. اتفاقاً در يك حضور آگاهانه اگر خود را به كسي نزديك ميبينيم كه حتي فقط مثلاً دو درصد آرا را با خود دارد مهم آن است بتوانيم با حمايت خود طوري او را كمك كنيم تا اين دو درصد بشود مثلاً سه درصد، چهار درصد يا بيشتر. تنها به اين ترتيب است كه با افزايش هر يك درصد بيشتر به امتياز كانديدايي كه مورد نظر ماست به او كمك كردهايم تا وزن خود را در عرصه توازن قدرت بالاتر ببرد و اهداف مورد نظر ما يك گام به عملي شدن نزديكتر شود.
بازيگر خوب در عرصه سياست آن است كه مردانه (منظور جنسيت نيست) و بدون واهمه از نتايج منفي به صحنه آمدن، ميآيد وسط و خود را براي هرچيز، از شكست مطلق تا پيروزي مطلق آماده ميكند. آنها كه فقط دوست دارند در عرصهاي بيايند كه بردنشان قطعي و محتوم است واقعاً بازيكن نيستند. رفتار آنها مصداق رفتاري است كه ما به آن رفتار اعليحضرتي ميگوييم. مثل شازدههايي كه به عمرشان نفهميدهاند شكست و ناكامي يعني چه. هميشه در صدر نشستهاند و قدر ديدهاند. مثل شاهان قجر به شكارگاه رفتهاند تا چاكران برايشان آهوي وحشي از قبل آمادهاي را به فاصله نزديك بياورند و اعليحضرت از دو متري با شليك تيري «قهرمانانه» حيوان زبانبسته را از پا درآورند و بادي به غبغب بيندازند و مديحهسرايان را فرمان دهند تا در وصف زور بازوي شاه شعر بگويند. اين كه نشد رزمآوري و زورآزمايي.
به نظر من آن كسي كه حاضر ميشود مخلصانه با پذيرش هرآنچه ممكن است رخ دهد به عرصه مسابقه غيرقابل پيشبيني انتخابات بيايد و بازي شايسته خويش را ارائه دهد در دراز مدت برنده است. نتيجه كوتاه مدت هرچه باشد، مهم آن است كه در نهايت نظر جامعه به كساني جلب ميشود كه مردم همواره از آنها بازي تمامعيار و صادقانه ديدهاند. خوشبختانه در اين هماوردي تنها يك هيأت داوري وجود دارد و آن مردم و رأي آنهاست و برنده كسي است كه بتواند لياقتش را به اين داور اثبات كند.
كساني كارشان اين شده كه چرتكه بيندازند ببينند كي رئيسجمهور خواهد شد. اين كار تا جايي كه براي شناخت عرصه و تنظيم نوع بازي و حركت باشد البته خوب است. اما نفس اين كه كي بالاتر است و كي پايينتر به تنهايي تعيين نميكند كه چه رفتاري درست و شايسته است. البته هميشه كساني هستند، حتي در سطح نخبگان فكري و اجتماعي كه ميخواهند نگاه كنند باد از كدام طرف ميوزد تا از همان طرف بادش دهند، در سطح اقشاري از عوام مردم نيز نگاه معطوف به قدرت وجود دارد. اما اين تمام داستان نيست. براي نيروهاي اصيل سياسي كه مدعياند آرمانهاي خودشان را دارند و ميخواهند به هدفهاي بلندي دست يازند مهم ورود جدي و بياما و اگر به صحنه است و آمادگي براي پذيرش نتايج رقابت و هماوردي، هرچه كه باشد.
اتفاقاً نكته جالب اينجاست كه در اين هنگامه ترديدها چه بسا برنده نهايي كسي باشد كه خود را بهتر براي شكست آماده كرده باشد. كشتيگيري كه از زمين خوردن نميترسد بيمحاباتر و جديتر براي گرفتن زير دوخم حريف ميرود. تيم فوتبالي كه نميخواهد دست به عصا در زمين راه برود جديتر به دروازه حريف حمله ميكند. ميخواهم بگويم اين حرفها بوي شكست نميدهد، بلكه حكايت حضوري جدي و تمامعيار است كه از قضا شانس برنده شدن بيشتري را هم به همراه ميآورد. برعكس آنها كه ميخواهند اول برنده را بشناسند بعداً براي او هورا بكشند عليرغم ژست قدرتمندانه ظاهريشان بسيار ترسو هستند. بگذريم.
بنابراين در يك كلام، ما به عرصه انتخابات ميآييم، خيلي جدي. ميخواهيم اهدافمان را دنبال كنيم و در اين مسير از اين كه در نهايت كجاي جدول شركتكنندگان قرار ميگيريم وحشت نداريم.
Posted by Melody at 09:33 PM | Comments (1)
April 22, 2005
میز داغ
با روزگاران - اقبال 3/2/84
نميدانم ميزگرد تلويزيوني اواخر هفته پيش شبكه دو را ديديد يا نه. شكوريراد از مشاركت، زاكاني از جناح اصولگرا و نوبخت از حزب عدالت و توسعه دعوت شده بودند. (لقب دكتر آقايان طلبشان) بحث راجع به انتخابات آينده و چگونگي افزايش مشاركت مردم بود. انصافاً ميزگرد خوبي بود و هر سه طرف ماجرا خيلي جدي و خوب بحث كردند. به نظر من شكوريراد با وجود ملاحظاتي كه اقتضاي چنين برنامهاي بود به خوبي توانست روي اساسيترين موانع مشاركت مردم در انتخابات دست بگذارد. من به شكوري نمره 18 ميدهم، نوبخت يك كمي كمتر، حدود 17 و زاكاني هم با توجه به اينكه ناچار بود از يك چيزهاي غيرقابل دفاعي، دفاع كند ميشود يك نمره 16 داد.
نوبخت سعي داشت از مشي اعتدال و ميانهروي در عرصه سياست به مفهومي كه مشخصاً در رفتار آقاي هاشمي رفسنجاني تجلي مييابد دفاع كند، هر چند كفه گفتمان او بيشتر به ادبيات اصلاحطلبان ميچربيد اما بعضي مواقع سخنانش تجلي مصداق مشخصي در شخص آقاي هاشمي رفسنجاني پيدا ميكرد و اين از برد كلامش ميكاست، براي همين يك نمره كمتر دادم.
زاكاني هم كه زماني رئيس بسيج دانشجويي كشور بود (مطمئن نيستم،شايد حالا هم باشد) و به خاطر دارم تشكل تحت فرماندهياش گهگاه تظاهرات اعتراض آميز عليه مجلس ششم برپا ميكرد و شعارهاي تند و غير دوستانهاي عليه برخي نمايندگان ميداد، بالاخره سعي داشت ادبيات يك گفتوگوي دو طرفه سياسي را رعايت كند.
اين نمره 16 هم به همين خاطر بود كه به نوعي توانسته است زبانش را از زبان رئيس يك تشكل نيمه دانشجويي – نيمه نظامي به زبان يك عنصر سياسي تغيير دهد. به هر حال صندلي مجلس بيتأثير نيست.
اما شكوري به نظر من از اين جهت نمره بيشتري دارد كه ناچار بود طوري صحبت كند كه اين ميزگرد اول و آخر نباشد. به هر حال معلوم است كه در بين مديران سياسي صدا و سيما كساني هم با اين كار مخالف بودهاند و شكوري بايد طوري حرف ميزد كه محافل تصميمگيرنده رسانه فوق به بهانه اين كه اصلاحطلبان اگر پايشان به يك برنامه مستقيم برسد خطوط قرمز را پشت سر ميگذارند، اين روند را همين جا خاتمه ندهند. اگر كمي صحبت عمومي يا مصاحبه كرده باشيد ميدانيد كه طرح نكات اساسي بدون آنكه ديدگاه اصولي اصلاحطلبان خدشهدار شود و در عين حال چارچوبهاي عمومي رسانه ملي حفظ شود كار دشواري است.
اما يك نتيجهگيري مهم اين است كه حداقل يك بار تجربه شد كه حضور اصلاحطلبان يا كليتر بگويم هر نوع ديدگاه متفاوت با آقايان در يك برنامه مستقيم و پربيننده نه آسمان را به زمين ميآورد و نه زمين را به آسمان، نه ستونهاي نظام را به لرزه درميآورد و نه مقدسات مردم را دچار خدشه ميكند. اميدوارم صدا و سيما از اين كار خوب پشيمان نشود و آن را در يكي دو ماه آتي تا زمان برگزاري انتخابات به همين ترتيب ادامه دهد.
اين را بگذاريد كنار برنامههاي يكسويهاي كه به اسم «تا انتخابات» برگزار كرده بودند و جداً هم براي صدا و سيما هم براي كانديداهايي كه از هول حليم در ديگ افتادند و در يك برنامه غيرقانوني شركت كردند مايه آبروريزي شد. من در ايام عيد اتفاقاً يكي از اين برنامهها را ديدم كه در آن رئيس قبلي صدا و سيما بر جايگاه حكيمانهاي نشسته بودند و «افاضه فيض» ميفرمودند. دو سه نفر هم سؤالاتي را با ترتيب از قبل مشخص شده ميپرسيدند كه آقاي كانديدا جواب آنها را از روي نوشتهاي كه از قبل داشت ميخواند. همان وقت به بچهها در خانه اشاره كردم به نكته ظريفي توجه كنند كه وقتي از آن آقا سؤالي ميشد حتي در كاغذ نوشتهها اين طرف آن طرف نميگشت تا نكات مربوط به پاسخ آن سؤال را پيدا كند، به همان ترتيب كه كاغذها دستش بود ادامه ميداد؛ درست مثل ديالوگهاي يك نمايش كه متن آن دست همه اجرا كنندهها باشد و هر كدام به ترتيب جملاتي را كه از قبل معين شده بايد ادا كند! خوب كه چي، آيا اين طوري ميشود از كسي چهره رئيس جمهور ساخت؟ يعني آيا واقعاً مردم اين قدر حواسشان پرت است كه متوجه نميشوند تبليغات جهتداري به نفع يك جناح ممكن است سازماندهي شود؟ آيا ميشود يكدفعه اخبار مربوط به يك آقايي بزرگنمايي شود و با تمهيدات هنري برايش نان داغ، كباب داغ، صندلي داغ و پياز داغ درست كنند و بوي عطرش از راه دور به مشام نرسد؟ اگر اين شيوهها كارساز بود 8 سال پيش در چنين روزهايي كه شب و روز رئيس مجلس وقت به جاي اداره مجلس كلنگ به دست مشغول افتتاح طرحهاي عمراني بود و مقامات اداري سبيل در سبيل در مراسم مختلف از ايشان استقبال ميكردند، نتيجه معكوس نميداد.
مگر آقايان مدعي نيستند كه مردم از اصلاحطلبان رويگردان شدهاند و به ايشان ارادت دارند، مگر مدعي نيستند كه آنها نيازها و خواستهاي مردم را بهتر ميفهمند و مردم به آنها بيشتر اعتماد ميكنند، بسيار خوب من توصيه ميكنم به جاي تبليغات و گفتوگوي يكسويه كه اگر طلا از دهن كسي بيرون بريزد اثرش براي او منفي است، از همين جلسات دو يا چند طرفه تشكيل دهند تا مردم واقعاً راحتتر بتوانند تشخيص دهند كه از چه كسي رويگردانند و از چه كسي خوششان ميآيد. مطمئناً اگر آقايان متاع قابل عرضهاي در چنته داشته باشند (كه ميگويند دارند) اين راه بهتر جواب ميدهد. مگر فكر نميكنند دوستان ما و حرفهايشان رسواي خاص و عام هستند، خوب برنامه دو طرفه تشكيل دهند تا از اين به اصطلاح رسواييها سودي عايد آنها شود.
فكر نميكنند در دراز مدت «ميز داغ» بهتر از «صندلي داغ» است؟
Posted by Melody at 09:28 PM | Comments (3)
April 21, 2005
پرونده کنکور
من كه فكر ميكنم اگر شرلوك هلمز، جاني دالر، خانم مارپل، كارآگاه علوي و ... خلاصه زبردستترين كارآگاههاي دنيا هم جمع شوند سر از كار اين قضيه فروش سؤالات كنكور و تخلفات احتمالي رخ داده در نياورند. روز سهشنبه روزنامهها خبري را به نقل از خبرگزاري فارس (كه معروف است به انتساب به بخشهايي از قوه قضائيه) آورده بودند كه خيلي پيچيده و به «نقل از يك مقام آگاه» نكاتي را در مورد اين «پرونده» توضيح داده بود. تكههايي از خبر را برايتان نقل ميكنم، بامزه است:
«آغاز ماجرا از كنكور سال 82 است.» (در خبر نميگويد كدام كنكور، دانشگاه آزاد يا دولتي) «بعد از مدتي پرونده از بازپرس توفيق و داديار سليماني گرفته ميشود و معلوم نميشود كه كجا ميرود.» (اين قسمت ماجرا را خودم به ياد ميآورم كه داديار نگونبخت كه شايد براي اولين بار يك پرونده جنجالي به پستاش خورده بود آن سال يكي دو تا مصاحبه آتشين كرد و نكاتي از پرونده را كه عموماً عليه دانشگاه آزاد بود بر ملا ساخت. يادم هست كه بعد از مدتي از اين بنده خدا هيچ خبري نشد. به خصوص خبرنگار ايسنا هر چه كرد نتوانست خبري از او بگيرد.)
«منبع آگاه» اضافه ميكند: «سؤالات كنكور دانشگاه آزاد در سال 82 هفتاد و دو ساعت قبل از امتحان فروخته شده بود و حداقل 10 هزار تا 12 هزار نفر اين سؤالات را در اختيار داشتند»، در ضمن در سال 83 معلوم شد كه پرونده فروش سؤالات كنكور دانشگاه آزاد اسلامي در اختيار دادستاني تهران است.» (عيناً نقل از همان خبر). منبع آگاه ذكر شده اضافه ميكند «حجم تخلفات در كنكور سراسري سال 83 بسيار كمتر از دانشگاه آزاد است.»
البته ايشان بدون ذكر جزئيات گفتهاند «در كنكور سراسري سال 83 نيز سؤالات آزمون رشتههاي تجربي 12 ساعت قبل از امتحان از حوزه امتحاني لو رفته بود، در حالي كه در سال 82 سؤالات كنكور دانشگاه آزاد اساساً از قرنطينه بيرون آمده بود.»
تا اينجا را داشته باشيد تا يك چيزهايي را خودم برايتان بگويم. سال 82 من رئيس كميسيون آموزش و تحقيقات مجلس ششم بودم. به محض اينكه سر و صداي تخلفات ياد شده به راه افتاد هم يك بازديد از سازمان سنجش و دم و دستگاه قرنطينه سؤالات به اتفاق اعضاي كميسيون ترتيب دادم و هم جلسهاي در خود كميسيون با حضور مسؤولان سازمان سنجش و نيز مسؤولان كنكور دانشگاه آزاد كه آن زمان مسؤول مربوطه شخصي به نام دكتر انگجي بود برقرار كردم. با ذكر جزئيات خستهتان نكنم فقط در يك جمله عرض كنم كه با وجود تمام اتفاقاتي كه در آن روزها افتاده بود و خود مسؤولان كنكور دانشگاه آزاد سؤالهاي آزمون غيرپزشكيشان را به كل تغيير داده بودند، مسؤل مربوطه منكر هر نوع رخداد سوء در كنكور اين دانشگاه بود، گويي اصلاً اتفاقي نيفتاده و همه چيز طبق برنامه پيش رفته است. در بخش كنكور سراسري نيز مسؤولان سازمان سنجش ضمن بيان اينكه در هر سال مواردي از تخلفات فردي از نوع اينكه كس ديگري به جاي داوطلب خاطي برود، يا مثلاً داوطلب خاطي سعي كند با كسي تماس بگيرد وجود دارد كه با آنها برخورد ميشود. آنها گلايه داشتند از اينكه در خبر رسانيها نوعاً تفكيك بين كنكور دانشگاه آزاد از كنكور سراسري درست صورت نميگيرد و طوري خبر نقل ميشود كه داوطلبان كنكور سراسري نيز دچار نگراني و ترديد ميشوند. در واقع اصل نكتهاي هم كه ميخواهم بگويم همين جاست.
من بنا به علاقه و مسؤوليتم تا حدي اين موضوع را دنبال كردم. بعداً خبرهايي نيز درباره تخلف در آزمون دستياري پزشكي نيز منتشر شد كه ديگر بعد از زمان مسؤوليت ما بود. اين قبيل خبرها نوعاً به جو بياعتمادي نسبت به همه آزمونها دامن ميزند. در حال حاضر نيز آنچه از اخبار منتشره بر ميآيد يك عده از افراد خاطي و سودجو كه در بعضي از آموزشگاههاي آزاد فعال بودهاند باند فروش سؤالات كنكور (ظاهراً هم آزاد و هم سراسري) به راه انداخته بودند. اما اين قسمت خبر از قول همان منبع آگاه در روزنامههاي پريروز حاكي است كه از 250 نفر متهم حدود 25 نفر آنان در ارتباط با سؤالات كنكور سراسري فعال بودهاند!
من نميدانم بررسي قضايي روي موضوعي كه با افكار يك ميليون و خردهاي داوطلب و خانوادههاي آنان سر و كار دارد چقدر بايد طول بكشد. از 82 تا به حال دارد نزديك دو سال ميشود. اين را ميدانم كه كار اطلاعاتي روي قضيه همان تابستان سال 82 تمام شده بود اما به دلايل نامعلومي همچنان موضوع استخوان لاي زخم مانده و هر بار كه آن را يك پيچ و تابي ميدهند زخمش به كنكور سراسري نيز آسيب ميرساند. با دو گوش خودم شنيدم كه رئيس دانشگاه آزاد اسلامي در يك جلسه رسمي اصل لو رفتن سؤالات كنكور سال 82 دانشگاه آزاد را منكر بودند و اكنون مقام آگاه قضايي ميگويد سؤالات از قرنطينه لو رفته بود اما داستان هر چه هست مرتباً پاي كنكور سراسري كه با آبروي حكومت و اعتماد مردم سر و كار دارد همراه با اين پرونده به ميان كشيده ميشود و به عمد يا سهو از موضوع با عنوان «پرونده فروش سؤالات كنكور» ياد ميشود. (حتي تيتر خبر در روزنامه خودمان هم همين بود).
از آن طرف وزارت علوم و سازمان سنجش قبول ندارند كه تخلف سازمان يافتهاي از نوع «انتشار و فروش سؤالها قبل از برگزاري آزمون» رخ داده باشد. نكته مهم ماجرا نيز همين جاست. اينكه 250 متهم ياد شده هر كدام چه جرايمي دارند يك كار قضايي است كه هر چه طول بكشد به ما ربطي ندارد، مثل بقيه پروندههاست. اينكه سؤالهايي هم از سوي كساني با عنوان سؤال كنكور فروش رفته باشد باز امري امكانپذير است؛ تا وقتي سادهلوحاني وجود دارند كه از اين طريق بخواهند وارد دانشگاه شوند شياداني هم پيدا ميشوند كه آنها را سر كيسه كنند. سؤال مهم اينجاست كه «آيا به طور مشخص هيچ يك از پرسشنامههاي كنكور سراسري دانشگاههاي دولتي (و نه آزاد) قبل از برگزاري آزمون در اختيار داوطلبي قرار گرفته است يا نه؟» اين سؤالي است كه يك ميليون و دويست هزار خانواده ميخواهند پاسخ آن را بدانند و قريب به دو سال است ماجراهاي كنكور دانشگاه آزاد و خاطيان درگير درپرونده به آن دامن زدهاند. چه خوب بود به جاي «مقام آگاه» مسؤول مشخصي به طور شفاف و بدون قاطي كردن دانشگاه آزاد و دولتي مسؤوليت پاسخگويي را به عهده ميگرفت و اول تكليف اين موضوع اساسي را مشخص ميكرد.
به نظر ميرسد ابهام و دو پهلوگويي بيش از هر چيز به نفع خاطيان و سهلانگاراني است كه با اعتماد مردم بازي ميكنند. البته خود كنكور دانشگاه آزاد هم براي خود حكايتي است كه يك وقت ديگر به آن ميپردازم.
Posted by Melody at 12:08 AM | Comments (2)
April 20, 2005
سانسور
دوشنبه شب بر حسب اتفاق زودتر از شبهاي ديگر روزنامه را ترك كردم. حوالي ساعت 10 شب يكي از بچههاي روزنامه زنگ زد كه مطلب با روزگاران (كه عنوان آن «بازنشستگي» بود و عليالقاعده بايد در روزنامه ديروز درج ميشد) را از صفحه درآوردهاند. گويا يكي، دو تا از دوستان سردبيري كه اواخر وقت مطلب را با دقت ديده بودند بنا را بر احتياط گذاشته و آن را حذف كرده بودند.
البته از اين جهت كه آن را شلوپل و مثلهشده چاپ نكردند جاي شكرش باقي است. متأسفانه به دليل عدم دسترسي به من و كمبود فرصت، ظاهراً چارهاي غير از اين نبود و روزنامه ديروز بدون ستون «با روزگاران» به چاپ رسيد.
البته اين را بگويم كار بسيار دشواري است كه يك ستون را بشود هميشه پابرجا نگه داشت. هرچند از اين بابت قولي ندادهايم اما تا به حال تلاشمان بر اين بود كه حتيالامكان ستون ثابت باشد. به هر حال اين يك بار را بر ما ببخشيد و من به سهم خود قول ميدهم كه تلاشم را بكنم اگر مطلب بودار بود زودتر تأييدش را از دو سه نفر بگيرم. ضمناً خودتان ميبينيد كه سعي دارم مطالب به مسائل روز نزديك باشد و مثل اين غذاهاي كنسروشدهاي نباشد كه آنقدر مواد نگهدارنده به آنها زدهاند كه تا سالها كپك نميزند اما در عوض از بدمزگي قابل خوردن نيست.
مطلب ديروز در وبلاگ شخصي من دستنخورده قابل ديدن است. همان ديروز آن را در آنجا گذاشتم. به هر حال اجمال قصه اين بود كه چه ميشد اگر يك شرط و شروطي براي آقاياني كه برخي تريبونهاي رسمي در اختيارشان است ميگذاشتند تا اين طور بيمحابا هرچه به نظرشان رسيد را مطرح نكنند. به طور خاص روي شرط سني دست گذاشته بودم. موضوع اصلي بحث اين بود كه احترام سياسي و مذهبي ائمه جمعه سر جاي خود اما آيا براي آنها هيچ وقت بازنشستگي قابل تصور نيست؟
در عين حال چون از خطيب محترم تهران اسم برده شده بود شايد دوستان ملاحظاتي به كار بردند، شايد هم از تعميمهاي نابهجاي مطلب نگران بودند، هرچه بود مطلب سانسور شد رفت. اما واقعاً آدم به حال اين اوضاع مطبوعات افسوس ميخورد كه در چه تنگنايي قرار گرفتهاند. من چندين بار ديگر مطلبم را از سر تا ته خواندم، هرچه فكر ميكنم نميدانم چرا نميشود سؤالاتي تا اين حد طبيعي را در اين جامعه مطرح كرد. اين سؤال كه «آيا تمام بيانات خطبههاي نماز جمعهها هوشمندانه و از موضع منطقي است» آيا تا اين حد حساس است؛ چه عرض كنم؟
اگر سردبير محترم اجازه دهد اين جمله را هم اضافه كنم كه در آنجا سؤال اين بود كه آيا بالاخره يك مسلماني پيدا ميشود در مورد بيانات خطيب محترم هفته پيش نمازجمعه تهران يك توضيحاتي بدهد كه منظور چي بود و كدام مشكل از مشكلات كشور را حل ميكرد، يا همين طور بايد موضوع در ابهام بماند.
Posted by Melody at 09:24 PM | Comments (2)
April 17, 2005
مردان بيادعا
باروزگاران -اقبال 29/1/84
برخي از مناسبتها و سالروزها خيلي كليشهاي شده و براي مردم حالت عادي و روزمره پيدا كرده است، به جز براي برخي اقشار خاص كه شايد مخاطب آن مناسبت و آن سالروز باشند، مثل همين روز 29 فروردين كه به عنوان روز ارتش جمهوري اسلامي معرفي شده است. من خيلي دوست ندارم كه براي سوژه پيدا كردن سراغ مناسبتها بروم و عنوان نوشتههايم را به كمك تقويم تعيين كنم. پرانتز عرض كنم، برخي از گويندگان محترم هستند كه از اين تقويمهاي خاص نهادهاي فرهنگي در جيبشان دارند كه انواع مناسبتها زير آن نوشته شده، بعضيها هم عوض يك روز، يك هفته براي آن اعلام شده است.
ذكر همين مناسبتها خودش هفت، هشت دقيقهاي سخنراني ميشود. در دوره نمايندگي معمولاً هرجا با همكارانم جلسه مشتركي با مردم داشتيم زحمت اين قسمت را آقاي تاجالدين ميكشيد. ما معمولاً آخر كار يادمان ميآمد كه در مورد تبريكها و تسليتها حواسمان پرت شده است.
بگذريم، اما اين ميان واقعاً ارتشيها قشر مظلومي هستند كه خيلي به آنها كمتوجهي ميشود و متأسفانه در حاشيه قرار گرفتهاند، به طوري كه اگر همين چهار تا مراسمي كه در چنين مناسبتهايي برگزار ميشود هم نباشد شايد به آنها كملطفي شود. متأسفانه بعد امنيتي و نظامي موضوع دست آدم را ميبندد كه مسائل اين قشر شريف را نتواند آن طور كه شايسته است موشكافي كند. اما همين طور سربسته ميتوان اشاره كرد كه وضعيت مادي و اقتصادي اينها در مقايسه با اقشار ديگر اجتماعي چندان روبهراهتر نيست. من از وضع امرا و فرماندهان بالاتر چندان اطلاع ندارم، در كس و كار و اطرافيانم هم خداوكيلي هيچ كس نظامي نيست، اما بدنه ارتش كه شامل درجات پايينتر و متوسط باشد شواهد نشان ميدهد كه چندان فرقي با ساير حقوقبگيران دولت ندارند، كه عموماً روبهراه نيست.
فقط يك تفاوت عمده وجود دارد و آن هم اين است كه اين بندگان خدا ديگر نميتوانند مثل معلمها يا پرستارها جلوي مجلس تحصن كنند و مشكلات صنفيشان را مطرح كنند. آنها حتي مثل ساير كارمندان اجازه غرغر در محل كار هم ندارند. گيرم هم كه چنين چيزي امكان داشته باشد، تصديق ميفرماييد كه ارتشي كه در آن زمزمه مشكلات معيشتي و صنفي فراگير باشد از كارآمدياش كاسته خواهد شد. به هر حال هر چيز خوبي مشكلاتي هم دارد. كسوت مقدس سربازي در بين مردم حالتي از افتخار و برجستگي ايجاد ميكند اما در عين حال محدوديتهايي هم براي بيان مشكلات آنها به بار ميآورد كه ناچارند با سيلي صورت خود را سرخ نگه دارند. بايد قبل از آن كه فشار مشكلات باعث شود بالاخره درد دل عزيزان ارتشي باز شود، مسؤولان به مسائل آنها توجه كنند. واقعيت اين است كه هزينههاي دفاعي كشور چندان پايين نيست اما اين موضوع تا چه اندازه در زندگي ارتشيها تأثير داشته است، جاي تأمل دارد. از آن سو ارتش را نميشود خصوصيسازي كرد يا به جايي كنترات داد.
امنيت نياز شماره يك انسانها است و اين امنيت توسط نيروهايي تأمين ميشود كه به حمايت جامعه و قدرشناسي آنها اطمينان داشته باشند. تمام مسأله هم نيازهاي معيشتي نيست. مهمتر از هر چيز شخصيت اجتماعي و جايگاه فرهنگي ارتشيان به عنوان بخش قابل توجهي از توان دفاعي كشور است كه بايد در نظر گرفته شود. اين مهم از همان نخستين روزهاي پيروزي انقلاب توسط رهبر فقيد جمهوري اسلامي، امام راحل(ره) به رسميت شناخته شد و درست در شرايطي كه برخي نيروهاي انقلابي از يك سو و برخي گروههاي شبهروشنفكري راديكال از سوي ديگر به شدت ارتش را در معرض تاخت و تاز قرار داده بودند، امام به ميدان آمد و از شخصيت اجتماعي بدنه خاموش و وظيفهشناس ارتش دفاع كرد.
ارتشيان در تمام اين سالها هرگز مدعي سياست و قدرت نبودند و من ياد ندارم كه در اقتصاد و فرهنگ نيز داعيه نفوذ و ادعاي حضور داشته باشند. آنها صبورانه جايگاه خود را محدود و منحصر به وظايف قانوني نظاميگرانه خود دانستهاند و در شرايط سخت جنگ و بعد از آن همواره با جامعه و مردم همراه بيادعا بودهاند. به نظر من جا دارد كه در هنگامه غوغاهاي مختلف يادمان باشد كه اين مردان بيادعا فراموش شده و مظلوم واقع نشوند.
Posted by Melody at 09:19 PM | Comments (1)
April 16, 2005
پيكان 70 هزار توماني
با روزگاران - اقبال 28/1/84
بحث بر سر هواشدن آمال و آرزوهاي كساني بود كه مدعياند ميتوانند قيمتها را تثبيت كنند.
ما كه خيلي اقتصاد نخواندهايم، ادعاي اقتصاددان بودن هم نكردهايم. اما به هر حال اقتصاد علم زندگي روزمره آدمها است و تمام گزارههاي آن حاصل تجربه بشري در جوامع مختلف است. تا اين اندازه هم حاليمان ميشود كه تمام اقتصاد، حرفهايي نيست كه مدعيان «تثبيت قيمتها» و تئوريسينهاي به اصطلاح چپگراي مركز پژوهشها ميزنند.
(راجع به اين چپگرايي هم حرف دارم كه به موقعش ميگويم.)
تا همين اندازه كه از اقتصاد ياد گرفتهايم، قيمت كالاها و خدمات امري نيست كه با دستور، مصوبه و امريه تعيين شود. ميدانيد بابت همين يك قلم حرف ساده اين كشور چقدر خسارت پرداخت كرده و چقدر فساد و درهم ريختگي ايجاد شده است. بگذاريد از گذشته بگويم. زماني قيمت پيكان با نرخگذاري دولتي تعيين ميشد. كميتهاي در يك وزارتخانه مينشست و ميگفت قيمت پيكان مثلاً 70 هزار تومان است. خوب بازار خودرو براي خودش منطق ديگري داشت، هزار و يك عامل قيمت را بالا و پايين ميبرد؛ كيفيت توليد، لوازم جانبي، كيفيت خدمات بعدي، وضعيت فعلي و مسافرتها، ورود يا عدم ورود خودرو از خارج و… همه اين عوامل تأثيرگذار بود. همين الان يك سري به ستون تحليل بازار برخي روزنامههاي اقتصادي بزنيد، يك نوع خودرو يك روز صدهزارتومان بالا ميرود، هفته بعد با دلايل مختلف پايين ميآيد. بازار است ديگر، قواعد خاص خودش را دارد و هيچ عنصر خاص يا افراد خاصي بر آن فرمانروايي ندارند.
حالا فرض كنيد همان پيكان 70 هزار توماني رسمي، در بازار ميشد 120 هزار تومان. به اين مسأله از دو زاويه ميشود نگاه كرد. يكي اينكه بگوييم پيكان الا و لابد همان 70 هزارتومان است و اين 50 هزارتومان اضافه به ناحق نصيب دلالها و واسطههاي سودجو ميشود. نگاه ديگر اين است كه اين واقعيت را قبول كنيم كه قيمت پيكان 120 هزار تومان است. اما بپذيريم كه بنا به مصالحي ما ميخواهيم با استفاده از ابزارها و قدرت كنترل دولت آن را 70 هزار تومان نگاهداريم.
معني اين حرف دوم آن است كه بايد براي تأمين اين 50 هزار تومان مابهالتفاوت نرخ واقعي بازار و نرخ رسمي تعيين شده محلي را مشخص كنيم. يا بايد از بودجه دولت بدهيم كه اين نظير همان كاري است كه به عنوان سوبسيد كالاهاي اساسي (نان، روغن، قند و شكر و…) انجام ميشود؛ يا بايد اين خسارت را به شركت توليدكننده تحميل كنيم؛ كه اگر اين دومي را انجام دهيم بايد تا ته كار بايستيم. يعني اينكه اگر نرخ محصول را تعيين كرديم بايد همه مشكلات كارخانه از مشكل مواد اوليه تا مسائل كارگري و فنياش را خودمان (يعني دولت) حل كنيم و اين دوباره يعني پرداخت از كيسه دولت. تازه همه اين كارها را هم كه كرديم آخرش 50 هزار تومان سود بادآورده توي جيب كسي ميرود كه به نحوي از انحا بتواند حواله پيكان دولتي را از يك جايي به دست آورد. اينجا تازه ميشود اول يك فساد گسترده اداري و اجتماعي.
ببينيد، صورت مسأله خيلي روشن است. مسأله اين است كه به طور مستقيم يا غيرمستقيم روي هر پيكان دارد 50 هزار تومان پول از كيسه نفت به جامعه تزريق ميشود. واضح است ديگر، «دونده برنده است»؛ هر كسي كه زودتر بتواند يك پارتي بتراشد و با هر لطايفالحيلي جزو دريافت كنندگان پيكان قرار گيرد اين پول نصيب او شده است. شما اگرخودتان آن روزگار را يادتان نميآيد يك سراغي بگيريد از كساني كه سالهاي دهه شصت و مناسبات اقتصادي آن زمان را يادشان ميآيد و از آنها بپرسيد و يا لابهلاي سطور روزنامههاي آن زمان را نگاه كنيد. اقشار مختلفي بودند كه يا به دليل وابستگي به نهادهاي دولتي و غيردولتي يا صنوف خاص سهميه پيكان دولتي ميگرفتند و درجا پول اين مابهالتفاوت را در عمل نصيبت خود ميكردند.
آن روزگار دهه سهميهها بود، سهميه آهن، سهميه تلفن، سهميه سيمان، سهميه حج عمره و… يك توليد آب باريكه كم كيفيت كه هيچ زمان قادر نبود كمترين اصلاحي در ساختار خودش انجام دهد، يك بازار آشفته و يك فساد گسترده كه ظاهرش توزيع عادلانه و رساندن كالا به دست مصرف كننده بود، در حالي كه در عمل محصول از در كارخانه بيرون نيامده حوالهاش قبلاً فروش رفته و دربازار با همان نرخ آزاد مبادله ميشد.
اين را به تفصيل نوشتم تا بگويم باباجان كشور ما قريب به دو دهه خسارت همين يك جمله را خورد (و پدر مصرف كننده و توليدكننده و اقتصاد كشور درآمد) كه «قيمت كالا را ميتوان نشست و در يك نهاد رسمي تعيين كرد.» يك مثال عبرتآموز ديگر هم در خاطرهام هست كه اشكتان را درميآورد و آن داستان برنج است، ميگذارم براي يك وقت ديگر، چون طولاني ميشود.
حالا داستان اين است كه بعد از اين همه فراز و نشيب و تجربههايي كه بابت آن هزينههاي كلاني از ثروت غيرقابل بازگشت نفت پرداختيم دوباره بايد همان حرفها را تجربه كنيم تا اين دفعه آقاياني كه تا ديروز در برخي نهادهاي ديگر با تفكرات ظاهراً انقلابي خود درگير بودند و مثل همان جوانهاي اول انقلاب فكر ميكردند كه حكومت كه دستشان بيفتد با يك عزم و اراده انقلابي ميتوانند آسمان را به زمين و زمين را به آسمان بدوزند، و با يك دستور قاطع ايران را «آباد» كنند، بيايند و خودشان در عمل ببينند كه اين طوري نميشود.
متأسفانه اگر ما بگوييم كه پدرجان يك وقتي اين شيوهها تجربه شده، نميتوانند اطمينان كنند. اگر هم بگويند در دهها و بلكه صدها جامعه ديگر همين شيوهها تجربه شده و جواب نداده است باز هم آنها را اقتصاد امپرياليستي و سوغات غرب ميپندارند. بايد خودشان بيايند و با دست خودشان تجربه كنند تا ببينند مثل اينكه يك حرفهايي درست است. طوري نيست، هزينه هر كدام از اين تجربهها چند ميليارد دلار ناقابل است. دعا كنيم قيمت نفت تا زماني كه اين تجربهآموزي ادامه دارد پايين نيايد.
به هر حال بالا برويم و پايين بياييم، همان كالاهايي كه آقايان ميگويند دستور دادهاند نرخشان ثابت بماند قيمتي دارند كه با آنچه به طور دستوري و دولتي تعيين شده متفاوت است. درست است كه به علت شدت انحصار در عرضه اين كالاها و خدمات، نرخ دريافت آنها همان نرخ تعيين شده باقي ميماند، اما واقعيت اين است كه اين مابهالتفاوت از جايي دارد پرداخت ميشود و آن ثروت بازگشتناپذير نفت است. همين امروز اگر دولت تصميم بگيرد و مجلس هم تصويب كند كه مثلاً قيمت كت و شلوار بشود دستي ده هزار تومان، خوب اين امكانپذير است، اما از جايي بايد تفاوت اين قيمت را با قيمت واقعي بازار پرداخت كرد. با چنين فرضي البته قيمت كت و شلوار پايين نيامده بلكه بخش عمده پولش را دولت پرداخته است.
اين بنزيني كه داريم به سهولت دود ميكنيم ميفرستيم هوا و از استشمام دودش لذت ميبريم با هر محاسبهاي (غير از محاسبات عجيب و غريب جناب سبحاني رئيس كميسيون بودجه مجلس هفتم و برخي دوستانشان) حداقل ليتري دويست، دويست و پنجاه تومان است، كه در زير اين سقف آسمان فقط و فقط در كشور ما قيمتي بسيار پايينتر دارد. اگر مصالح عاليه نظام اقتضا كرده كه تا آستانه انتخابات قيمت 80 تومان بماند بسيار خوب است، اين را بپذيريم كه قيمت خيلي بيش از اين است اما ما داريم تفاوتاش را از كيسه بيتالمال به ماشين سوارها ميپردازيم.
Posted by Melody at 08:50 PM | Comments (2)
April 15, 2005
حیف نمیشه
باروزگاران-اقبال 27/1/84
عرض ميشود، جناب نايب رئيس مجلس، آقاي باهنر، هفته پيش در يك نشست خبري فرمودهاند: «اصطلاح تثبيت قيمتها براي مصوبه مجلس درست نيست». (ايران – سهشنبه 23/1/84 صفحه 21) اين فرمايش ايشان در حضور آقايان حسن سبحاني و الياس نادران، رئيس و نايب رئيس كميسيون تلفيق اظهار شده است، اما در خبر نيامده بود كه اين آقايان فرمايش جناب باهنر را تأييد كردهاند يا نه.
اين در شرايطي است كه همين شب عيدي با دو گوش مبارك خودمان از رسانه ملي شنيديم كه آقاي حداد عادل رئيس مجلس فرمودند: «مجلس طرح تثبيت قيمتها را به مردم عيدي ميدهد».
به هر حال در شرايطي آقاي باهنر براي رفع و رجوع دستهگلهاي دوستان و همكارانش اين اظهارات را فرمودهاند كه خيلي دير است و كار از كار گذشته. خدا وكيلي خود ايشان يك بازگشتي به گذشته نزديك يعني همين دو سه ماه اخير بكنند ببينند چه كسي يا چه كساني شب و روز علم برداشتند كه مجلس به جنگ تورم آمده است و ميخواهد قيمتها را تثبيت كند. آيا حتي يك روزنامه دوم خردادي در اين كار دخيل بوده است كه اصطلاح ياد شده را بزرگنمايي كند يا دوستان كوچكتر و بزرگتر آقاي باهنر خودشان دچار توهم بودهاند. عجيب است كه گويا تازه بر دوستان معلوم شده كه «طبق طرح يادشده، فقط قيمت هفت يا هشت قلم كالا كه در اختيار دولت است ثابت مانده و حال آن كه در بازار دهها قلم (دقيقترش، دهها هزار قلم) كالا خريد و فروش ميشوند» (نقل به مضمون از آقاي باهنر). حالا كه دو سه ماه گذشته و گند كار درآمده است و معلوم شده كه «تثبيت قيمتها» فقط يك آرزوست كه «اگه بشه چيميشه»، ميفرمايند ما همان هفت هشت قلم را كنترل كردهايم. اتفاقاً از ابتدا دعوا درست بر سر همين نكته بود كه آيا با كنترل قيمت همين چند قلم كالا، تورم مهار ميشود يا نه، وگرنه بر پدرش صلوات اگر كسي منكر اين باشد كه با دستور مجلس قيمت چند كالاي دولتي به هر حال براي مدتي ثابت ميماند و بالا نميرود. اصل دعوا بر سر پاسخ به اين سؤال بود كه «نقش چند خدمت و كالاي اساسي كه در انحصار دولت است در ايجاد تورم چقدر است؟» كارشناسان دولت اين نقش را اساسي نميدانستند و معتقد بودند درهر حال وجود تورم كلي و انتظارات تورمي قيمتها را بالا ميبرد، در حالي كه آقايان در مجلس و به خصوص در مركز پژوهشها بر طبل اين اعتقاد عوامانه ميكوبيدند كه «ريشه همه گرانيها در بنزين است».
خوب با هر قيمتي بود آقايان تئوريهايشان را تاحدي امتحان كردند و ديدند كه «حيف، نميشه»، يعني مردم نتيجه عملي تئوريهاي آنها را امتحان كردند، وگرنه مطمئن باشيد هزار ويك توجيه ميآورند كه «نخير حرف ما درست بود، اما سقف آسمان يك دفعه سوراخ شد و بر اثر توطئههاي شرق و غرب و عوامل استكبار جهاني و دلالان سودجو و سودجويان زالو صفت برخي قيمتها گران شد. اين هم چيزي نيست، الان جلسه غيرعلني ميگيريم و پدرشان را درميآوريم». بسيار خوب نتيجه جلسه غيرعلني را هم خواهيم ديد. فقط مشكل اينجاست كه تا بخواهد تمام اين نظريات مشعشع يك به يك امتحان شود پدر صاحب بچه درميآيد و دمار از اقتصاد كشور برميآيد. آنوقت زماني كه ديگر هيچ توجيهي فايده نخواهد داشت، اثري از نظريه پردازان اصلي مركز پژوهشها كه پوست خربزه زير پاي نمايندگان انداختند تا جايي كه حتي رئيس مجلس هم وعده «عيدي تثبيت قيمتها» داد، ديده نميشود و به جاي آنها بنده خدا باهنر بايد بيايد بگويد كه «آقا كي گفت تثبيت قيمتها، منظورمان همين هفت هشت قلم بود».
ميخواهم كمي دراين زمينه كه اين قصه ثابت نگهداشتن قيمتها چقدر در عمل امكانپذير هست و برخي از تجربههاي گذشته خودمان مطالبي عرض كنم كه بحث نسبتاً مبسوطي را ميطلبد، ميگذارم براي فردا.
Posted by Melody at 09:21 PM | Comments (3)
نمايش شرعي رقص
با روزگاران - 25/1/84
خدا رفتگان همه را بيامرزد، مادر بزرگي داشتم كه سال قبل از انقلاب عمرش را داد به شما. بين نوهها خيلي محبوب بود و به او ميگفتند «آغاباجي». خدابيامرز راجع به هر بيماري طبابت خاصي ميكرد. اعتقاد عجيبي هم به نان و پنير داشت. شيوه خاص او اين بود كه يك لقمه بزرگ ميگرفت و بعد نصفش ميكرد. هرچند به اين ترتيب لقمه قابل خوردن ميشد اما مقداري هم خرده نان و پنير ميريخت توي سفره. حال حكايت يادداشت نوشتن ما شده.
ديروز يادداشتي نوشتم كه متن اوليه آن طولاني بود. ديدم مثل لقمه نان و پنير آقاباجي از گلوي خواننده پايين نميرود. به ناچار گفتم هرچه باداباد آن را از وسط نصف كردم و كلمه ناپسند «ادامه دارد» را ته مطلب قرار دادم (كه سردبير خوش انصاف حذف كرد). حالا ميخواهد در ادامه همان موضوع نكاتي را عرض كنم.
اگر اين وسط بخشي از خردههاي مطلب ريخت و پاش شده به بزرگي خودتان ببخشيد.
ديروز بحثم راجع به اين بود كه يك عدهاي در انتخابات آمدهاند با شعار اين كه ما آدمهاي باعرضهاي هستيم و اگر دستمان به كرسي رياست جمهوري برسد چنين ميكنيم و چنان ميكنيم. يك نكته كه روي آن تأكيد كردم اين بود كه شرايط براي مديراني كه در بخش دولتي يا به قولي بخش انتخاب مستقيم حكومت خدمت كردهاند با آنها كه در نهادهاي ديگر بودهاند واقعاً برابر نبوده است و ما خط كشي براي سنجش اين ادعاي آقايان كه در طي چند سال گذشته جايي بودهاند كه بالاتر از گل نشنيدهاند و ابزار تبليغات رسانه رسمي هم در اختيارشان بوده، نداريم.
و اما نكته دومي كه جاي بحث دارد اين است كه ادعاي مبهم و غيرقابل اثبات يا رد «عرضه داشتن» در مقابل چي مطرح ميشود؟
در اين سو و در جبهه اصلاحات بحث بر سر اصول و موازين معين سياسي، اجتماعي و اخلاقي است كه بر حقوق و مطالبات شهروندان تكيه دارد و اصلاحطلبان سعي دارند براي تحقق آنها استراتژي و برنامه ارائه دهند. مهمترين سرمايه اينها در اين مسير، سرمايه اخلاقي و عملكرد آنها در همين چند ساله است. آنها مدعياند كه صادقانه در مسير شعارهاي خود ايستادگي كردهاند و در عمل هم توانستهاند بخش قابل توجهي از آنها را به طرف مقابل خود تحميل كنند. در واقع پيشينه اصلاحطلبان در همين چندساله نقطه قوتي است كه با آن به عرصه رقابت وارد ميشوند. بايد ديد آيا واقعاً جامعه ميخواهد تمام ارزشهاي اخلاقي و صداقتها و صميميت ها را كنار بزند و به جاي آن «ادعاي كارآمدي و عرضه» را از طرف كساني بپذيرد كه در هيچ عرصه دشواري امتحان پس ندادهاند. به هر حال اينها را نوشتم به بهانه يك خبري كه يكي دو روز پيش در روزنامهها خواندم مبني براينكه جناب «علي لاريجاني» در مسجدجامع شهر زنجان در پاسخ به سؤالي در مورد پخش فيلم «كنفرانس برلين» و خصوصاً پخش صحنههاي رقص يك زن فرموده بودند: «حكم شرعي پخش چنين صحنههايي در صلاحيت فقهاست» و نهايتاً يادآور شدهاند كه آيتالله مشكيني پخش چنين صحنههايي را بلااشكال دانستهاند. البته خدا را شكر ميكنيم كه انتخابات پيش آمد تا اقلاً امثال ايشان بالاخره يك توضيحي بدهند كه چه توجيهي دارند. اما بخش مهمتر داستان اين است كه اگر اين امور را بگذاريم كنار برنامههاي تبليغاتي نظير آنچه توسط دوستان ايشان در برنامه «تا انتخابات» از ايشان پخش شد و در آن تلويحاً همه متهم به بيعرضگي بودند و باز تلويحاً در تبليغات مشابه چنان وانمود ميشود كه برخي كانديداهاي وابسته به جناح محافظهكار خداي عرضه و توانايياند؛ آنگاه نكته ديگري به ذهن متبادر ميشود و آن اينكه اين همه تأكيد و فضاسازي در مورد بيعرضگي ديگران در گذشته و عرضه احتمالي خودشان در آينده براي گريز از نقاط تاريكي است كه در عملكرد گذشته وجود دارد. مسلم است كه با هيچ ترازويي فعالاً نميتوان عرضه كانديداها در آينده را سنجيد، اما وقتي بحث عملكرد گذشته پيش ميآيد بايد يك جوري رتق و فتقاش كرد مثلاً انداخت گردن حكم شرعي آقاي مشكيني براي «حليت پخش رقص يك خانم» در بلاد فرنگ به قصد «تنوير افكار عمومي» و افشاي «توطئه محاكمه انقلاب در كنفرانس برلين».
Posted by Melody at 05:12 PM | Comments (1)
April 13, 2005
باعرضهها
با روزگاران
بعضي رخدادها هست كه هر كارياش بكنيم مثل بختك روي سر آدم ميافتد و گريبان او را رها نميكند. عالم سياست عالم عجيب و غريبي است. ورود به آن خيلي سخت است. مواضع سياسي و به خصوص پيشينه سياسي آدمها جزئي از وجودشان است، آنچنان به آنها چسبيده كه به هيچ قيمت نميشود آن را كند و از خود جدا كرد. ديروز اخبار بيبيسي را گوش ميكردم، ميگفت جورج بوش آقايي به نام جان بولتون را براي نمايندگي آمريكا در سازمان ملل معرفي كرده كه قبلاً همين ايشان اظهارات تندي را عليه سازمان ملل انجام داده است. حالا نمايندههاي سنا يقهاش را گرفتهاند كه آن حرفها چي بود.
در خبر اضافه شده بود كه ايشان ميگفت اگر به سازمان ملل برود با رهبري آمريكا سازمان ملل را به نهادي كارآمد تبديل ميكند و اضافه كرده بود: «نهاد سازمان ملل چقدر مهم است، در صلح جهاني اهميت دارد و... ما 16 سال با كوفيعنان فالوده ميخورديم و...» به زبان بيزباني اين حرفها يعني «بابا جان بر گذشتهها صلوات، يك چيزي گفتيم، دست از سر ما برداريد، حالا اگر بياييم سر كار آسمان را به زمين ميدوزيم و زمين را به آسمان»!
اين شيوه كه البته در جوامع دموكراتيك پذيرفته نيست و محلي از اِعراب ندارد، نوعي فرهنگ و تفكر اقتدارگرايانه را پشت سر دارد كه با ادعاي «كارآمدي» و «عرضه اجرايي» مدعي است: «بابا بيخيال مشروعيت، كسي را انتخاب كنيد كه كار را پيش ببرد، عرضه داشته باشد، بِبُر و قاطع باشد، با هر كس لازم شد سازش كند، هر حرفي براي پيشبرد كار لازم بود بزند، هر اقدامي لازم بود بكند، خودش را در قيد و بند اين كه گوشه و كنار حق كي ضايع شد نكند و با تمام قوا بكوبد و برود جلو. چه فايده كه آدمهايي بيايند احساساتي كه با مختصر رخدادي اشك از چشمشان سرازير شود و وقت دستگاه اجرايي را صرف اين قبيل امور سياسي بيارزش كنند. آقا بايد كار را برد جلو، با هر قيمت.»
بگذاريد از آمريكا بياييم به همين ايران خودمان. در عرصه انتخابات رياست جمهوري صف طويلي از نامزدها تشكيل شده كه به خصوص در جناح محافظهكار مدعي «داشتن عرضه»اند و با شعار «ما ميتوانيم» و «فقط هم ما ميتوانيم» به عرصه آمدهاند. خوب اين هم آزموني است براي جامعه ايران. بايد صبر كنيم و ببينيم آيا واقعاً در انتخابات دو ماه آينده مردم به اين طرز تفكر تمايل نشان ميدهند يا نه.
نكته اول اين است كه عرضه آدمها و قدرت مديريت قاطعانه آنها را با چه متري ميشود اندازهگيري كرد. يك طرف ماجرا مديراني ميروند سر مسؤوليتهايي كه بايد جوابگوي هزار و يك نفر باشند و چپ بروند و راست بيايند ده تا اكيپ بازرسي در دفترشان مستقر شده، يك طرف ديگر ماجرا دست فلك هم بهشان نميرسد كه با اين پول بيزبان نفت كه در اختيارتان بوده چه كردهايد. دستگاه تبليغات رسمي هم با برد دهها ميليوني كه در اختيار آقايان است از آن طرف تو سر مال ميزند و از اين طرف بز كور را آهوي چشم سياه نشان ميدهد. نمونه بارز مديران قاطع و كارآمد در اين جناح (منظورم كرباسچي شهردار اسبق تهران است) را آنچنان بلايي بر سر خود و همكارانش آوردند كه با عرضهترين مديرها هم قبل از هر چيز حواسشان باشد مشكلي برايشان پيش نيايد و به هفت نسل بعدشان وصيت كنند كه بابا جان گول اختياراتتان را نخوريد چون سربزنگاه زنداناش را شما بايد برويد.
آن طرف داستان هم كه گويي هيچ خلافي رخ نميدهد. نه، خدا وكيلي هيچ كدام از شما شنيدهايد كه در اين هفت، هشت ساله پروندهاي از تخلفات مديريتي و ناكارآمديها يا سوءاستفادهها در يك دسته خاص از نهادها مطرح شود. گويي در تمام اين نهادها ملائك معصوم سر كار هستند و سوءاستفادهچيها اصلاً جرأت نميكنند سراغ اين حريمهاي مقدس بروند. تمام باعرضهها آنجا جمعاند و هرچه بيعرضه و بيلياقت و ناتوان است در ادارات و شركتهاي دولتي انبار شدهاند. خلاصه معلوم نيست با چه ابزاري ميشود اين لافهاي عرضه داشتن را اثبات يا رد كرد.
ادامه دارد
Posted by Melody at 10:18 AM | Comments (1)
April 11, 2005
تو نيكي ميكن و ...
با روزگاران
جلسه علني كه تمام شد، هاج و واج ميپرسيديم كجا بايد برويم نهار بخوريم. وسط آن شلوغ پلوغي معلوم نبود نماز هم كجا برگزار شده. كلي پلههاي پيچ در پيچ طي كرديم تا محل نهارخوري نمايندگان را پيدا كرديم، در يكي از زيرزمينها بود. طبيعي بود كه روز اول حضور در محل مجلس جديد از اين آشفتگيها رخ دهد. دارم در ادامه مطلب ديروز مربوط به آخرين جلسه مجلس در سال 79 (1) مينويسم كه استثنائاً در محل بهارستان تشكيل شده بود. بعد از نهار يك دفعه ديدم در گوشه راهرو خبرهايي هست. نمايندهها دور ميزي حلقه زده بودند در چند رديف، به طوري كه آدمي كه آن طرف ميز نشسته بود ديده نميشد. ما هم حسب كنجكاوي رفتيم ببينيم چي تقسيم ميكنند. معمولاً شب عيد چيزهاي خوبي پيدا ميشد، تقويم و سررسيد، چيزهاي هنري و زيبا، يادبودهايي كه تهيه ميشد و امثال اينها.
نزديك كه رفتيم صحنه چندان خوشي نبود. نماينده يكي از ارگانهاي حمايتي نشسته بود و حوالههايي را به اسم نمايندگان مجلس مينوشت كه بروند در محل انبار ارگان و در ازاي آن اجناسي را براي توزيع در ميان نيازمندان حوزه انتخابيه تحويل بگيرند. شك دارم كه كميته امداد بود يا يكي از نهادهاي ديگر، اما به احتمال قريب به يقين همان كميته امداد بود. ظاهراً چون از قبل اين حوالهها نوشته نشده بود يا ميخواستند مقدار آن را مطابق با وضعيت حوزه انتخابيه و تقاضاي نماينده تنظيم كنند، آنجا ازدحامي رخ داده بود و برخي از نمايندهها داشتند با آن آقا چك و چانه ميزدند كه بيشتر بگيرند.
صحنه مشمئزكنندهاي بود، كه به عقيده من حرمت نمايندگان را خدشهدار ميكرد. بسياري از دوستان در اين قبيل موارد كنار ميكشيدند و ديده نميشدند، اما به هر حال برخي از نمايندگان مناطق محروم كه به شدت در معرض فشار مراجعات افرادي بيبضاعت قرار داشتند، چارهاي جز اين نميديدند كه كمكهاي اهدايي اين قبيل ارگانها را ناديده نگيرند. نمايندههاي قديمي برايشان اين چيزها عادي بود، اما براي من يكي خيلي نوظهور جلوه ميكرد. در دوره تبليغات قبل از نمايندگي كه به بخشهاي فقيرنشين يا روستايي اطراف اصفهان ميرفتيم ميديدم كه برخي اهالي التماس دعاهايي دارند؛ شنيده بوديم كه نمايندگان دروههاي قبل معمولاً با گشادهدستي در اين مناطق ظاهر ميشدند. هميشه براي من اين سؤال بود كه اين نمايندگان محترم پول از كجا ميآورند كه با آن اجناس و امكاناتي را بين مردم در اين نواحي تقسيم ميكنند. معلوم بود كه ازمواجب نمايندگي چندان محلي براي اين قبيل ريختو پاشها فراهم نميشود.
بعد از چند ماه و با ديدن چنين صحنههايي بود كه ديديم بله، پشت سر بذل و بخششهاي نمايندگان محترم، امكانات و بودجههاي همين نهادهاي حمايتي، قرار دارد. اتفاقاً در آن زمان كه اوايل مجلس بود نمايندگان ارج و قرب بيشتري هم بين مسؤولان دولتي و حكومتي و عليالخصوص اين نهادهاي حمايتي داشتند، به طوري كه بهزيستي از كميته امداد سبقت ميگرفت، هلال احمر از هر دو و حتي آموزش و پرورش هم به ميدان آمده بود. يكي دو روز بعد از آخرين جلسه، هنوز روزهاي كاري سال تمام نشده بود و مجلس باز بود. در آن يكي دو روز هم گوشهوكنار راهرو و دفتر امور نمايندگان چيزهايي توزيع ميشد، از قبيل حوالههاي اجناس، بنهاي خريد در فروشگاههاي طرف قرارداد با اين نهادها،كتاب، و در موارد محدودي پول نقد كه نماينده با صلاحديد خودش بين نيازمندان توزيع كند.
اين روال سالهاي بعد هم ادامه داشت، اما بيشتر به سمت وجوه نقد جهت پيدا كرد. بعداً از محل بودجهاي كه در اختيار رئيس قوه مقننه قرار داشت نيز وجوهي در اختيار نمايندگان قرار داده ميشد تا بين نيازمندان حوزه انتخابيهشان توزيع كنند و يا در مواردي كه ضروري ميدانند هزينه نمايند.
نميدانم نسبت به اين قضيه چه قضاوتي بايد داشت. خود ما و دوستاني كه خلق و خويشان شبيه ما بود اينها را ميگرفتيم و در اختيار مسؤولان دفترمان ميگذاشتيم تا در موارد مقتضي توزيع كنند، اما معمولاً چندان دنبال گرفتن آنها هم نميرفتيم. مجموع رقم هم خيلي زياد نبود، اما به هر حال واقعيت تلخي بود كه حتي ما كه نماينده يك شهر نسبتاً برخوردار هم بوديم هفتهاي نبود كه مراجعاتي به دفترمان براي گرفتن كمك وجود نداشته باشد.
دوستان اصفهاني ميدانند كه من و مزروعي هميشه در معرض اين انتقاد قرار داشتيم كه نسبت به پارهاي رسيدگيها، پاسخگويي به مراجعات و درخواستهاي مختلف اهميت نميدهيم و وقت نميگذاريم، درست برعكس بعضي وكلاي محترم كه آمار دامهاي هر خانواده در روستاهاي حوزه انتخابيهشان را هم ميدانند و افتخار ميكنند كه مثلاً در ايام نوروز 950 بازديد در حوزه انتخابيه انجام دادهاند. نمايندگاني كه رأيهايشان را يكي يكي با همين وقتگذاريها (در كنار برخي اقدامات ديگر) ساخته اند! بگذريم.
واقعيت اين است كه نميتوانم به خشكي صفايي فراهاني قضاوت كنم كه يك قران پول هم دست نماينده براي هيچ كاري نباشد و همه را بدهند به همان ارگانهاي حمايتي كه خودشان تقسيم كنند (اقبال 18/1/84 صفحه 2)؛ اما اين وضعي هم كه وجود دارد وضع بسيار ناهنجار و نامباركي است كه تاليهاي فاسد بيشماري دارد. اصل موضوع اينجاست كه اين نهادهاي حمايتي به خصوص كميته امداد كه در رأس آنهاست و بيشترين بودجه و امكانات را در اختيار دارد معمولاً جهتگيري سياسي دارند و اين كمكها را با «حساب و كتاب» و به «جهت حفظ مصالح» خاصي به كار ميگيرند. ظاهر مسأله خيلي موجه است: كمك به افراد نيازمند و همكاري با نمايندگان مردم كه در معرض مراجعات آنها قرار دارند. اما واقعيت آن است كه در انتخاب مقدار كمكها، محل توزيع آنها، نحوه توزيع، زمان آن و اينكه به دست چه كسي باشد و خلاصه نانش را كي بخورد تفاوت از زمين تا آسمان است. مثلاً ميتوان كمكها را طوري هدايت كرد كه در زمان مناسب به دست كانديداي معين صورت گيرد و محل توزيع نيز جايي باشد كه طبق برآورد كارشناسان بهتر جواب ميدهد. ما البته كسي را متهم نكرديم ولي گفتيم كه عليالقاعده ميشود اين كار را كرد و قوانين و ضوابط موجود كه برخي نهادها را از هر نوع نظارتي مصون داشته چندان قادر به جلوگيري از اين چيزها نيستند.
طولاني شد اما بگذريم يك چيز بامزه هم آخرش اضافه كنم. آخرين روزهاي سال 82 كه انتخابات مجلس هفتم برگزار شده و آبها از آسياب ريخته بود، به شدت مقدار اين كمكها آب رفت و نهادهاي حمايتي چندان ضروري نميديدند كه هواي نمايندههاي مجلس ششم را داشته باشند. يار نو آمده بود به بازار و ديگر كسي با ردصلاحيت شدهها و كنارماندهها از عرصه رقابت كاري نداشت. بعداً شنيديم كميته محترم امداد به جاي كمكهايي كه هر سال در اختيار نمايندهها ميگذاشت همان مبالغ را در اختيار «نماينده بعد از اين»ها كه هنوز در راه بودند و قدم مباركشان را به مجلس نگذاشته بودند قرار داده بود!اي روزگار... شما به جاي اينها بوديد تصويب نميكرديد كه 700 ميليون دلار از صندوق ذخيره ارزي بردارند در اختيار كميته امداد قرار دهند تا در اين دوره حساس هزينه شود؟ از قديم گفتهاند: تو نيكي ميكن و در دجله انداز-كه ايزد در بيابانت دهد باز.
1- پانويس: در يادداشت ديروز گاف داده بودم و سال آن رويداد را اشتباهاً نوشته بودم سال 80. از قديم در درس تاريخ سالها درست يادم نميماند. ديروز مزروعي زنگ زد و اين را يادآوري كرد. معلوم شد اقلاً يك رفيق داريم كه اينها را بخواند. اما فكري ام ساعات قبل از ظهر و سركار چه جوري رسيده بود روزنامه بخواند؟
Posted by Melody at 09:28 AM | Comments (4)
آن هرم بيقواره
با روزگاران
آخرين جلسه علني مجلس در سال 80 بود. در طول دوران مجلس ششم فقط همان يك روز با فشار آقاي تابش و آقاي كروبي جلسه در محل جديد يعني ميدان بهارستان تشكيل شد؛ به همين جهت خاطره آن بيشتر در ذهنم مانده است. يادم هست در همان روزها ريخته بودند منزل بستهنگار و تعداد زيادي از ملي- مذهبيها را دستگير كرده بودند، همان دستگيري و پرونده طولاني كه شايد تا يكي دو سال بعد هم ماجرايش ادامه داشت و آخرش معلوم نشد چي شد. آن روز دوستان ما در نامهاي (با فكر كنم حدود 170 امضا) به شدت اين قضيه را محكوم كردند كه از تريبون خوانده شد. جمعآوري امضاها به سهولت و در كمترين زمان انجام شد و كمتر كسي از اصلاحطلبان ترديدي در امضا داشت. فكر كنم اين اولين آزمون در اين سطح بود و عاملين آن ماجرا تصور نميكردند كه اصلاحطلبها با اين جديت در حمايت از حقوق شهروندي ملي- مذهبيها وسط بيايند. تصور آنها شايد اين بود كه ما دچار ترديد و تزلزل ميشويم و به دليل برخي پيشينههاي تاريخي مربوط به جناح چپ دو دهه پيش با ملي- مذهبيها چالش سياسي بينمان پيش ميآيد.
يك خاطره ديگر هم از آن روز يادم ميآيد و آن بحثهاي شديدي بود كه بر سر ساختمان مجلس جديد بين نمايندهها رخ داد. اكثر نمايندهها بيتفاوت بودند يا از ساختمان مجهزتر و جديدتر راضي بودند. همه قبول داشتند كه پول بيحسابي در آن محل خرج شده اما ميگفتند به هر حال كاري است كه شده و محل فعلي (در خيابان امام خميني) داراي اشكالات زيادي است. تعدادي از نمايندهها از جمله مجيد انصاري، بهزاد نبوي، حاجآقاي قوامي و خود من از مخالفان شديد جابجايي مجلس و آمدن به آن ساختمان بوديم كه اين دعوا تا مدتي در مجلس ادامه داشت و بعد به دليل نقص در دستگاه صوتي مجلس بهارستان تقريباً تا آخر مجلس ششم بلاموضوع شد. دلايل زيادي براي اين مخالفت داشتيم كه مهمترين آن اين بود كه اين ساختمان تا بخواهد قابل بهرهبرداري به عنوان محل مجلس باشد بايد چندين برابر آنچه خرج شده پول در داخلش ريخته شود. من شخصاً از معماري بيقواره و بيهويت ساختمان خيلي بدم آمده بود. يك هيكل زمخت بتوني مثل اهرام مصر با زواياي خشن و تيز كه فقط فضا اشغال كرده و به شدت ناكارآمد است؛ كاملاً به دور از لطايف و ظرايف هنر شرقي كه از خطوط و سطوح انحنادار و ملايم تشكيل شده و در عين القاي حس پايداري و استحكام بنا، آرامشبخش است. البته بگذاريد اعتراف كنم كه اين حرفها در آن برهوت سياستزده چندان مخاطبي نداشت؛ نوعاً فضاي روحي نمايندگان در آن دوره و همه دورهها در اين حال و هواها نيست كه بخواهند به معماري و لطايف هنري ماندگار توجهي داشته باشند، آنها آنقدر درگير كارهاي جاري حوزه انتخابيه و ساير اشتغالات نمايندگي هستند كه شرط ميبندم كمتر كسي از ميان آنها سرش را بلند كرده ببيند سقف بالاي سرش چه شكلي است.
دو خاطره از آن جلسه گفتم، بدون آن كه قصدم گفتن اين دو خاطره باشد. ميخواستم اين يكي دو نكته را اشاره كنم و به خاطره سومي بپردازم كه هدف اصلي نوشتن اين يادداشت بود. اگر وارد موضوع شوم متن طولاني ميشود يا مطلب شهيد ميشود، ميگذارم براي شماره فردا (به ياري خدا). اما حكايت جالبي دارد اين نوشتن ما. راستش را بخواهيد در اين نوشتهها سعي كردهام خود را اسير هيچ قالبي نكنم. بر خلاف يادداشتهاي جدي و طرحريزي شده كه براي بيان موضوع و نكته خاصي تنظيم ميشود و در آن نويسنده از جايي شروع ميكند و به جاي معيني ختم ميكند و از چارچوب استدلالي خاص خود خارج نميشود، من در اين سري «با روزگاران» سعي كردهام فكرم را كاملاً سيال و راحت رها كنم تا هرچه از او تراويد و هرچه در انبان خاطراتش بود را آزادانه بريزد بيرون. براي من تجربه بسيار جديد و موفقي است.
باور ميكنيد كه وقتي شروع ميكنم به نوشتن حتي يك لحظه قلم آرام نميگيرد، همين طور يك ريز از ابتداي مطلب ميرود جلو. من آزادش ميگذارم تا براي خود بنويسد و بعداً ويراش مختصري ميكنم. كمتر خودم را اسير يافتن يك واژه يا اصطلاح ميكنم، هرچه همان اول به ذهنم رسيد استفاده ميكنم. براي دوستان جواني كه دوست دارند نگارش كنند اين تجربه خود را تأكيد ميكنم كه اتفاقاً هميشه متنهايي كه در آن قلم به سرعت حركت كرده است را خيلي زيباتر يافتهام تا نوشتههايي كه در آن مكرر در تنگناي قافيه ماندهام. جالب اين است كه اين تجربه حتي در مقالات علمي كه به زبان ديگر مينويسم نيز به همين شكل برقرار بوده است. واقعيت اين است كه همه ما وقتي ذهنمان راه ميافتد بايد مجالش بدهيم گفتههايش را بگويد. بسياري نكات است كه فقط يك بار در قلاب انديشه گير ميكند، چه خاطرات قديمي باشد و چه نكات بديع و اگر همان زمان ثبت نشوند، ديگر تكرار نميشوند. براي شما پيش نيامده است كه چيزي به ذهنتان رسيده باشد و بعداً كه ميخواهيد سر فرصت آن را واكاوي و حلاجي كنيد، هرچه تلاش ميكنيد يادتان نميآيد كه چه چيز از ذهنتان عبور كرده است، من كه زياد با اين امر برخورد داشتهام.
در هر حال شايد حاصل اين روش كمي پراكندهگويي است. نميدانم، شايد در همين پراكندهگوييها مطالب بهتري خلق شود شايد هم نه. در هر حال فعلاً اين طوري پيش ميرويم تا ببينيم خوانندگان چه ميگويند. در شماره فردا خاطره سومي كه از آخرين جلسه مجلس در سال 80 ميخواستم بگويم را ذكر ميكنم كه البته بيربط با برخي رخدادهاي اين روزها نيست. پس تا فردا.
Posted by Melody at 12:21 AM | Comments (1)
April 10, 2005
پا توي كفش مزروعي
با روزگاران
اين قضيه ممنوعالخروج كردنها هم از آن حكايتهاست. باز دوباره كساني پايشان را كردند تو كفش مزروعي و كاري كردند كه دوباره دست به قلم شود و نامه سرگشاده به آقاي شاهرودي بنويسد. ميخواهم بدانم كساني كه تا حالا اين كارها را كردند از اينكه سر به سر امثال مزروعي بگذارند، نتيجهاي هم گرفته اند يا فقط خودشان را خسته كردهاند و نظام را بدنام؟ البته ميفرمايند «قانون هيچ تبعيضي بين افراد قائل نيست و اگر قرار باشد كسي احضار يا ممنوعالخروج شود، فرقي نميكند در چه سطحي باشد، مزروعي باشد يا غيرمزروعي تفاوت ندارد. اگر قانون ايجاب كند با خود آقاي خاتمي هم همين طور برخورد خواهد شد.» اين فرمايش قطعاً فرمايش متيني است به شرط آنكه واقعاً مردم مصداقهايش را در هر جانب ديده باشند، نه اينكه قانون فقط براي «بعضي از افراد سرشناس» قاطع و تبعيضناپذير باشد.
اگر نصيحتاً عرض ميكنم كه پا را از كفش مزروعي درآوريد از اين بابت نيست كه براي او و دوستانش امتياز ويژهاي قائلم؛ بلكه از اين باب است كه بايد تجربه تا به حال به آقايان ياد داده باشد كه عليرغم ميل برخيها، آدمهايي وجود دارند كه نميشود سر به سرشان گذاشت و انتظار داشت كه صدايشان درنيايد. خوشبختانه (يا متأسفانه از ديد بعضيها) امثال مزروعي بابت تحديد آزاديهايشان دليل ميطلبند و اعتراض ميكنند. شواهد حاكي از آن است كه براي اين قبيل شهروندان فرقي نميكند كه تريبون مجلس و جايگاه نمايندگي در اختيارشان باشد يا نباشد. آنها به هر نحوي كه تحت فشار قرار گيرند، با هر ابزاري كه داشته باشند سر و صدا ميكنند، مگر آنكه شرايط به قدري بر آنها سخت شود كه... (سانسور شد توسط خودمان).
حالا يك سؤال ديگر. در اين چند ساله بسياري از آدمهاي سياسي دچار دادگاه، پرونده، احضار، بازجويي و امثال اين امور شدهاند. طبيعتاً بسياري از اين افراد هم به مشكل ممنوعالخروجي دچار شدهاند. سؤال اين است كه تا حالا كداميك از آنها اراده كردهاند كه از كشور در بروند تا در خارج جا خوش كنند؟
اين همه نمونه داشتيم از افرادي كه پرونده داشتند، خارج هم بودند اما با پاي خودشان آمدند كشور. همين دكتر يزدي نمونهاش. محسن سازگارا نمونه ديگرش. باباجان، اين گروهها و آدمهايي كه در داخل، در جبهه اصلاحات و ساير تشكلها و حركتها فعاليت ميكنند برنامهشان خروج از كشور نيست، والله بالله در صدد اپوزيسيون خارجي شدن نيستند. يك سفري ميروند براي شركت در كنفرانسي، بازديدي، كار كارشناسي، چيزي و از بعد از قضيه كنفرانس برلين هم شش دانگ حواسشان جمع است كه نكند در شعاع صدمتري آنها فسق و فجوري رخ دهد كه كسي فيلمش را بگيرد و المشنگه راه بيفتد.
عقل هم خوب چيزي است والله.
مثلاً مزروعي كه همه زندگياش ايران است ميرود خارج چه كار كند؟
آن عاقلي كه قانون وضع كرده و محدوديت ممنوعالخروجي را براي برخي پروندهها در نظر گرفته آيا غير از اين است كه براي جلوگيري از خروج مجرمان و عدم دسترسي دادگستري به آنها بوده است. آخر با كدام تحليل و بررسي احتمال رفتن و نيامدن مزروعي، سحرخيز، باقي، درايتي و امثال اينها به ذهن كسي خطور ميكند؟ كمترينشناختي نشان ميدهد كه براي تضمين در دست بودن اين دوستان وثيقه چندميليوني هم كافي است!
خدا داند، شايد ته داستان اين باشد كه به قول بچهها يك جوري حال مزروعي را بگيرند، كه اينقدر سفر نرود.
از ما به آقايان نصيحت كه در اين حالگيري، حلوايي براي قوه قضائيه خير نميشود. خود دانند.
Posted by Melody at 01:15 PM | Comments (2)
April 06, 2005
هر كه گريزد زخرابات شام...
با روزگاران
شنيديد كه يك بابايي پا شده رفته كانادا كه پناهندگي بگيرد و هزار رطب و يابس سرهم كرده تا نمك و آبغوره داستان قتل زهرا كاظمي را بيشتر كند، بلكه بتواند توجه غربيها را جلب كند. تا اينجاي كار داستان مكرري است كه قبلاً هم نظاير آن زياد اتفاق افتاده است. يعني كساني ميروند آن طرف آب و براي آنكه خود را مهم جلوه دهند راست و دروغ را سرهم ميكنند و چيزهايي در رسانههاي غربي و بخشهاي فارسي زبان آنها منتشر ميكنند. غربيها هم كمكم عادت كردهاند و در بسياري موارد اين قبيل ادعاها را باور نميكنند، هر چند ممكن است در كوتاه مدت استفادههاي تبليغاتي مختصري از مسأله ببرند. متأسفانه بيماري خوشباوري و عوامزدگي گهگاه به شدت گريبانگير برخي از گروههاي به اصطلاح اپوزيسيون خارج كشور ميشود و به تصور اينكه هر خبري كه عليه نظام باشد حتماً درست است از هول حليم در ديگ ميافتند و چه بسا مدتها از سوي آدمهاي رند سركار گذاشته ميشوند.
به نظر من اصوليترين حرف، نكتهاي است كه آقاي انصاريراد رئيس كميسيون اصل 90 مجلس ششم در روزهاي اخير گفتهاند و آن اينكه: «در آن زمان اصرار كرديم مسؤولان قوه قضائيه اجازه دهند پزشك معتمد خانواده كاظمي جسد را مورد معاينه قرار دهد تا جايي براي حدس و گمانها، شايعات و ادعاها نباشد. اما متأسفانه مخالفت با اين پيشنهاد و اصرار و شتابزدگي براي دفن متوفي راه را براي اين شايعات باز گذاشت.»
قدر مسلم اين است كه قتلي اتفاق افتاده و روال معمول كار اين دنيا هم اين است كه كسي بر اثر برخورد مؤدبانه و نوازشگرانه راهي آن دنيا نميشود. آنچه تا به حال در داخل كشور بر اين پرونده گذشته حكايت از تلاشي جدي براي سر به مهر نگاه داشتن راز اين قتل و جزئيات آن است. به زبان بيزباني گفته ميشود: «خوب حالا اتفاقي كه نبايد ميافتاد، افتاد. گرد و خاك نكنيد. فاتحهاي برايش بخوانيد، خدا از سر تقصيراتش بگذرد. شلوغ كردن كه ندارد. حالا طرف مگر كه بوده؟ يك زن مشكوكالايمان و مشكوك المليه فضول كه پا را از گليم خودش درازتر كرده و خيلي هم گستاخ و بيادب بوده است. نيروهاي دستاندركار هم متوجه شدهاند كه بايد حواسشان را جمع كنند تا خارجيها جنجال برايمان درست نكنند. صلواتي بفرستيد مسأله ختم شود.»
البته خدا وكيلي من چنين جملاتي را از كسي نشنيدهام، ولي زبان حال رفتاري است كه به عنوان يك شهروند ديدهام. متأسفانه گاهي روحيه ما ايرانيها هم با اين قبيل رفتار همسازي دارد. يعني يك زمان مسألهاي را به شدت بزرگ ميكنيم و مورد توجه قرار ميدهيم اما بعد از مدتي كه كمي آبها از آسياب افتاد موضوع در ذهنمان سرد ميشود و رهايش ميكنيم. اين همان پديدهاي است كه برخي اقتدارگراها خوب دركش كردهاند و از آن به عنوان «جنجال» ياد ميكنند. اين جمله را به كرات از بعضي از آنها شنيدهايم كه «يك مدتي سر و صدا ميكنند و تمام ميشود، ما بايد كار خودمان را بكنيم.»
اخلاق غربيها اغلب خلاف اين روال است. گاهي يك پرونده را سالها در آب نمك نگه ميدارند اما نميبندند. آنها حوصله زيادي دارند. وقتي موضوعي را در دستور كار قرار دادند به اين سادگي كنار نميگذارند. هر چند وقت يك بار مطلبي را علم ميكنند و آن را زنده نگه ميدارند. شايد سر و صداهاي اخير و ادعاهاي پناهنده ايراني نيز تنها همين هدف را دنبال كند، يعني بخواهند نشان دهند كه «پرونده باز است و ما پيگير آن هستيم.»
اگر در آن زمان نگاه دراز مدت در برخي مسؤولان وجود داشت و در همان سال 82 كه رويداد تلخ قتل زهرا كاظمي همزمان با رويدادهاي تلخ ديگر اتفاق افتاده بود، پرونده به طور دقيق و صادقانه موشكافي ميشد و ماجرا تا آخر دنبال ميشد تا مقصران واقعه تمام و كمال معلوم شوند، ما امروز گرفتار اين نبوديم كه هر روز يكي پيدا شود و پيازداغ، روغنداغ داستان را زيادتر كند.
آن زمان يك بنده خدايي از مأموران وزارت اطلاعات را پيدا كردند كاسه كوزهها را سر او شكستند، اما معلوم بود كه اطلاعاتيها نمينشستند دست روي دست بگذارند. مسأله را دنبال كردند و آخر معلوم شد كه كار اين بابا نبوده است. دادگاه او را تبرئه كرد بدون آنكه معلوم شود مرغان هوا زهرا كاظمي را كشتهاند يا سوسكهاي زمين.
حالا كه مدتها از قصه گذشته، فضاي سياسي هم تغيير كرده است. به هر حال قتلي واقع شده كه كلي مدعي در چارگوشه دنيا پشت سرش هست. محل قتل هم كوير لوت يا قلعه الموت نبوده كه كسي نتواند به آن دست يابد. يك مسلماني پيدا شود تكليف داستان را روشن كند وگرنه بختك اين پرونده از سر كشور برداشته نميشود. آن زمان كه بچههاي ما در مجلس ششم حسب وظيفه دنبال روشن شدن ماجرا بودند تصور ميشد كه خرده حساب دارند. بسيار خوب عمر آن مجلس تمام شد و مسأله مجلس به آن شكلي درآمد كه ميدانيد. اما ماجراي اخير و ماجراهايي كه در كميسيون حقوق بشر سازمان ملل داشتيم و داريم نشان ميدهد كه مشكل مجلس ششم نبود، مشكل پروندهاي است كه با هيچ توجيهي نميتوان آن را مبهم گذاشت. بالاخره روزي بايد زواياي تاريك آن را معلوم كرد. اما تا آن روز كشور و مردم ايران چقدر بايد خسارت دهند تا چند نفر مجرم امروز را به فردا برسانند. آري، هر كه گريزد ز خرابات شام، جوركش غول بيابان شود.
Posted by Melody at 01:14 PM | Comments (0)
كي از كي بترسد؟
با روزگاران - اقبال 17/1/84
يكم ـ از ديروز سايت شخصي ما راه افتاد. سردبير نبيند، آدرس آن www.shirzad.ir است. ميترسم فردا قلمچي مسؤول آگهيهاي روزنامه را بفرستد سراغ ما كه در اين ستون سايت شخصيات را آگهي كردهاي. ضمناً شايد فكر كنند تك و توك افرادي كه به اين ستون علاقه داشتهاند به جاي خريد روزنامه از سايت استفاده كنند و يادداشتهاي ما را آنجا بخوانند.
البته اين اتفاق اخير كه نميافتد، چون آنها كه دسترسي مجاني به اينترنت دارند در هر حال پول روزنامه نميدهند. اما اتفاق اول هم