« به خاطر ايران | صفحه اصلي | پايان کرشمه »
June 21, 2005
اقبال بد اقبال
دیروز در سالن تحریریه روزنامه اقبال مراسم ختم روزنامه برقرار بود. بعد از صد وخرده ای شماره، بالاخره عمر اقبال هم به سر رسید. بچه های اقبال تمام تلاش- شان این بود که روزنامه ادامه حیات یابد وتعطیل نشود.
خود دوستان چندین ایستگاه "ایست بازرسی" گذاشته بودند تا مبادا کلمه ای چیزی از دست کسی در برود و بهانه ای به دست کسانی که می خواهند در چشم بر هم زدنی در روزنامه را ببندند، بدهند. اما ظاهرا همه این ها در جایی که اراده مافوقی بر بستن روزنامه تعلق گیرد کارساز نیست.
به نظر من روزنامه اقبال یک جرم بیشتر نداشت و آن این که در هفته های اخیر به شدت مورد استقبال مردم واقع شده وتیراژ آورده بود. ستاد تعطیل کننده روزنامه- ها این اندازه شعور دارد که اگر روزنامه ای در شمارگان پایین منتشرمی شود خیلی روی آن حساسیتی نداشته باشند. اما بیچاره روزنامه ای که روی دکه روزنامه فروشی ها برای خودش جا باز کرده وکم کم در ذهن مردم نقش بسته باشد. همین به تنهایی برای جرم او کافی است.
روزنامه اقبال حدود بهمن سال83 در غربت مطلق متولد شد. بعد از چند ماه از توقیف روزنامه وقایع اتفاقیه جای خالی روزنامه ای که افکار طیف مشخصی از سیاسیون و روشنفکران ایرانی را نمایندگی کند به شدت به چشم می خورد. منظورم همان طیفی است که در انتخابات اخیر به عنوان اصلاح طلبان پیشرو به صحنه انتخابات ریاست جمهوری آمدند. روزی که می خواستیم شروع کنیم چندین جلسه با دوستان برگزار کردیم. امکاناتمان به شدت محدود بود. هنوز بدهی روزنامه گذشته باقی مانده بود و بچه های قسمت مالی نتوانسته بودند حساب ها ر ا صاف و صوف کنند. نیروهای تحریریه هم بعد از دو سه ماه بلاتکلیفی هر کدام به سمت وسویی رفته بودند. برخی از آن ها در روزنامه های دیگر به عنوان شهروند درجه دو مشغول کار بودند وبعضی شان هنوز کار درست و حسابی برای خود دست و پا نکرده بودند.
حکایتی است داستان در به دری وبی سر وسامانی نیرو هایی که می خواهند از طریق فکر و قلم خود زندگی کنند. خون دل اهل قلم ایران و بلایی که اندیشه ستیزان بر سر زندگی روزنامه نگاران آورده اند جگر سوز است. این جماعت کارشان کم ارزش نیست و صرف نظر از ارضای معنوی شایانی که در این شغل شریف وجود دارد، اگر چگونگی برخورد با روزنامه ها این طور حسینقلی خانی نباشد، شغل کم در آمدی نیست. اما این بی سر و سامانی و آشفتگی واقعا کلافه کننده است. آدم های عزتمندی که درد دل وضع معیشت وزندگی شان را شاید نزدیک ترین کسان شان هم ندانند هر از چند گاهی باید مثل کولی ها اسباب و اثاث خود را بر دوش گیرند و دوباره در جای دیگری رحل اقامت بیفکنند. انصافا حکایت غمباری است.
از آن طرف نکته ای که وجود دارد آن است که روزنامه به لحاظ کار سازمانی آن مثل یک کارخانه است که در آن واحد های مختلفی باید کاری کنند تا محصول بیرون آید. سرویس های مختلف خبری، نویسندگان وتحلیل گران، شورای سر دبیری، بخش های فنی مربوط به تایپ و صحفه بندی، بخش مالی و بالاخره قسمت چاپ ولیتوگرافی و... . اگر از یک مدیر کارخانه بپرسید سرمایه اصلی ات چیست، در پاسخ خواهد گفت: بخشی از سرمايه، ساختمان ، تاسیسات و مایملک کارخانه است، اما بخش بسیار مهم تر مجموعه نیروی انسانی است که در کار خانه گرد هم آمده اند، هر کدام در کار خود خبره شده اند، در عین حال کار کردن با هم را نیز به مرور زمان آموخته اندو یک مجوعه منظم و جفت وجور را درست کرده اند. در یک روزنامه 95 در صد سرمایه همین بخش انسانی است. مدتها زمان می برد تا عده ای بتوانند زبان هم را بفهمند و با یکدیگر روزنامه ای هماهنگ وسازگار بيرون بدهند، نه اینکه این مجموعه چند برگ کاغذ به دست مشتری بدهند که یک طرفش به شمال بکشد یک طرفش ته جنوب و کیفیت محتوایی لازم نداشته باشد.
در هر صورت، وقتی می خواستیم اقبال را راه اندازی کنیم وضعیت هیات مدیره کارخانه ای را داشتیم که یک بار کارخانه اش مورد هجوم قرار گرفته و لای تمام چر خهایش چوب فرو کرده اند و بعد هم با جلوگیری از ادامه کار کارخانه کارگر ها ومهندسان اش هر کدام راهشان را گرفته اند وبه سویی رفته اند. حال باید دور شهر بچرخی و یکی یکی آنها را پیدا کنی و یا نیروی جایگزین بیاوری.
البته آنها که روزنامه ها را می بندند یا اصلا این چیزها حالی شان نیست و یا معتقدند: " به درک که کار برای شما سخت است. اصلا نباشید بهتر" ! در آن زمان به دلیل چشم ترس بودن از بستن دوباره روزنامه و هزینه های هنگفتی که در این حالت صرفنظر از ضربات انسانی بر دوش مجموعه می افتاد تلاش داشتیم کا را طور ی آغاز کنیم که اگر روزنامه بسته شد، ضربات کمتری متحمل شویم.
در غربت مطلق شروع کرديم. در جلساتی که روزهای اول با مدير مسئول داشتيم قرار شد روزنامه در 8 صفحه و با حد اقل پرسنل شروع به کا ر کند. برای کاستن از هزینه ها دخمه ای را در کوچه نوید اجاره کردند که انصافا اگر چهار تا سوسک هم می خواستند در آن با هم کار کنند خفه می شدند. روز های اول با کمترین تعداد روزنامه نگار که برخی از آنها هم با وجود آن که بچه های با استعدادی بودند اما سابقه چندانی در این حرفه نداشتند، کار شروع شد. تلاش ها در بدترین شرایط ادامه داشت. هر روز منتظر بودیم از جایی حکم تعطیل روزنامه برسد. عادت کرده بوديم که برای این کار چندان نیازی به دلایل حقوقی وجود ندارد. اگر مشیت سیاسی آقایان بر تعطیلی روزنامه ای تعلق گرفت، کسانی هستند که به طرفه العین دلایلی برای آن می تراشند. مگر یادمان رفته روزنامه "روز نو" فقط به دلیل اسمش در نيامده تعطیل شد، يا روزنامه های دیگری که بعد از 4-5 شماره با یک بهانه هایی تعطیل شدند، یا روزنامه وقایع اتفاقیه که تنها به دلیل افرادی که در آن کار می کردند بدون ذکر مستندی تعطیل شد.
به هر حال دو سه هفته ای در هول و ولا گذشت و روزنامه تعطیل نشد. تازه به فکر افتادیم کمی جدی تر کا رکنیم. بالاخره با هر قرض وقوله ای بود یک ساختمان دیگری پیدا شد. در این فاصله یکی دو جای دیگر هم موقت طی کردیم. زبان بسته ها این بچه های بخش خدمات روزنامه چهار پنج بار ظرف یک ماه اثاث را این طرف به آن طرف به کول کشیدند. سرانجام در همین ساختمان فعلی روزنامه مستقر شدیم. شاید یادتان بیاید یادداشتهايی که وحید پور استاد می نوشت تحت عنوان پلاک 230 که مکرر می گفت: ما آخر امکاناتیم! چیز هایی که می نوشت جدا اغراق نبود. يادم نيست وحید رویش شده بود بنویسد یا نه، اما بد نیست بدانید تا چند روز در ساختمان روزنامه دستشویی هم نداشتیم. و باید به ساختمانهای آشنا در نزدیکی مان مراجعه می کردیم. نبود یا کمبود صندلی و کامپیوتر و سایر امکانات که سهل است . یک روز یادم هست که یکی از بچه ها ی تازه کار گروه اقتصادی چند ساعتی بيکار مانده بود چون سرويس اینترنت برقرار نبود. آ خرش یکی از دوستان قدیمی تر خط داد که بابا بپر سر خیابا ن دو سه تا کارت اينترنت از بقالی بخر بیا تا کار ادامه پیدا کند. بد نیست بدانید همین دیروز که مجلس ختم اقبال برقرار بود تازه داشت کولر خریداری شده برای سالن تحریریه وصل می شد. ( البته منظور از سالن، محلی است با وسعت تقریبی 100متر مربع یعنی یک آپارتمان دو اتاقه که در هایش را کنده اند تا به هم وصل شود!)
به هر حال روزنامه آرام آرام شکل گرفت. قبل از عید دوستان می گفتند: نصفه نیمه نمی شود، باید روزنامه را 12 صفحه کنیم وقیمتش را هم ببریم روی همان مقدار متعارف 100 تومان تا توزیع آن برای توزیع کنندگان به صرفه باشد. تا قبل از آن روزنامه در 8 صفحه و قیمت 50 تومان عرضه می شد که قیمتش برای خریدار خوب بود، اما متاسفانه به دلیل آن که توزیع کنندگان برایشان صرف نمی کرد، روزنامه درست توزیع نمی شد.
طبیعتا روزنامه 12 صفحه ای دیگر با هيأت تحریریه نيم بند نمی توانست به حیات خود ادامه دهد و باید با کادر روزنامه نگاری و فنی کامل به کار می پرداخت. این کار به ناچار صورت گرفت و تقریبا می توان گفت از بعد از عید 84 روزنامه کاملا شکل گرفت و آرام آرام نیروها هم نسبت به ادامه کار روزنامه امیدوارتر شدند وکار ادامه پیدا کرد. تا مدتها مشکل اساسی ما این بود که کسی روزنامه ما را نمی شناخت. خیلی ها وقتی می فهمیدند که ما داریم روزنامه منتشر می کنیم با تعجب می گفتند: "جدا، اسمش چیه؟" شمارگان روزنامه نیز کم کم افزوده شد و مشکلات توزیع نیز اندکی بهبود یافت. ظرف یک ماه گذشته با اوج گیری فضای انتخابات در کشور و نياز به اطلاع رسانی بيشتر، روزنامه اقبال توانست نقشی ویژ ه در انتشار افکار ونظرات حامیان دکتر معین و مجموعه نیروهای دموکراسی خواه کشور ایفا کند و به همین دلیل رشد شمارگان آن نیز بسیار سریع بود و همین امر به مرگ زود هنگام اش منجر شد.
جالب است بدانید که تلاش دوستان ما این یود که چندان به مسایلی که مورد حساسیت برخی محافل خاص " روزنامه تعطیل کن" است، نپردازیم . حتی به رغم مخالفت بعضی از خوانندگان و دوستان تلاش کردیم برخی واژه ها و عناوین را که تابوی محافظه کاران بود را طوری به کار ببریم که محل حساسیت نباشد. تحلیل دوستان این بود که ارزشی ندارد به خاطر يک واژه يا يک عنوان که آنها اینقدر روی آن حساس هستند، ما از امکان اطلاع رسانی محروم شویم. همچنین، صادقانه اعتراف کنم، رضایت دادیم به اين که از انعکاس برخی خبر های مورد حساسیت چشم پوشی کنیم تا اقلا امکان انعکاس سایر خبر ها و تحلیل ها را از دست ندهیم.
به هر حال گذشت و به این جا رسیدیم. هیچ کس باورش نمی شد که روزگاری چاپ نامه آقای کروبی به رهبری باعث تعطیلی روزنامه شود. البته من که فکر نمی کنم این علت اصلی باشد. شاید آقایان می خواهند تا قبل از تشریف آوردن آقای احمدی نژاد به دفتر ریاست جمهوری جاده را صاف کرده باشند که دیگر همزمان با "قدوم مبارک ایشان " مجبور به تعطیلی روزنامه ها نباشد! تحلیل قبلی ما این بود که لااقل تا پایان انتخابات ریاست جمهوری با روزنامه ها کاری ندارند. البته يادمان بود که سال 82 نیز دو روز قبل از انتخابات مجلس هفتم روزنامه یاس نو را بستند. ظاهرا آنچه وجود ندارد شرم وحیا از زشتی عمل است. متاسفانه شرایط به گونه ای است که ستاد بستن روزنامه ها هیچ نوع نیروی باز دارنده ای را در مقابل خود به حساب نمی آورد. ظاهرا رای سازمان دهی شده به احمدی نژاد در انتخابات مرحله اول، آنها را به این نتیجه رسانده که وضع بد نیست و میتوانند برخی تصمیمات را قاطعانه تر بگیرند. همان طور که بعد از انتخابات شورا ها نیز حس کردند که خیلی کار ها که قبلا برای آن ملاحظه داشتند را می توانند انجام دهند.
دیروز بعد از ظهر (30خرداد84)، درست در ساعاتی که همه داشتند مثل روزهای دیگر صفحات را یکی پس از دیگری برای چاپ آماده می کردند، خبر رسید که: دست نگه دارید، نیازی نیست. آقای دکتر فلاح مدیر مسئول، به همراه آقای صالح نیکبخت وکیل روزنامه در راه بودند.
دقایقی به بهت و حیرت گذشت. کسی باورش نمی شد. این بار دیگر چرا، ما که تمام تلاشمان را برای خفظ روزنامه کردیم؟ در تمام این سه چهار ماه حتی یک اخطار کوچک به روزنامه داده نشد، که اگر پایمان از خطوط قرمز آنها آن طرف تر رفته اقلا خودمان بدانیم. فلاح ونیکبخت آمدند. چند دقیقه ای در اتاق سر دبیری ماوقع را گفتند. کار تمام شده بود. تا قبل از آن، همه امید داشتند که شاید مسئله آنها با جلوگیری از چاپ روزنامه در روز گذشته که به هر حال باعث شده بود نامه آقای کروبی به رهبری منتشر نشود، تمام شده است وبا کمی توپ وتشر دست از سرما بر می دارند. ولی ظاهرا اگربه هر دلیلی کار به آقای مرتضوی برسد، با کمتر از تعطیلی روزنامه ختم نمی شود. کم کم بچه های تحریریه یک به یک به اتاق سردبیری که شش هفت متر مربع بیشتر وسعت ندارد می آمدند. ارغنده پور پیشنهاد کرد که برویم به سالن تحریریه و آن جا در جمع همه دوستان صحبت شود. صالح نیکبخت خداحافظی کرد و رفت و توضح داد که تلاش کرده با نوعی ریش سفیدی سعی کند به اصطلاح " نظر اغماض دادستان محترم " را جلب کند که فایده نبخشیده است.
در جمع بچه های روزنامه از تحریریه گرفته تا فنی، دکتر فلاح توضیح داد که در ملاقات او با قاضی مرتضوی چه گذشته است. نامه توقیف را هم ارغنده برای بچه ها خواند که در آن به تکرار تخلفات روزنامه اشاره شده بود و با استناد به اصلی از قانون اساسی که قوه قضایی را مکلف به پیشگیری از وقوع جرم کرده، حکم توقیف موقت روزنامه داده شده بود. فلاح گفت که به آقای مرتضوی گفته آخر در این شرایط حساس و قبل از انتخابات، بستن روزنامه ها به مصلحت کشور نیست و روزنامه دیروز هم که حاوی نامه آقای کروبی بوده به هر شکل منتشر نشده است.
ظاهرا آقای مرتضوی در جواب گفته بوده: "ببین ما حدود چهل پنجاه روزنامه را به همین شکل توقیف کرده ایم و کاری هم به شرایط سیاسی نداریم، ما وظیفه قانونی خود را انجام می دهیم."
بعد بچه های روزنامه از من خواستند حرف بزنم. نيم ساعتی بود بغض گلويم را گرفته بود. انتظار همه اين بود که من به عنوان يک فرد مسن تر و جا افتاده تر به بچه روحیه دهم. درست برعکس بود. شروع کردم حرف بزنم اما نمیتوانستم. دو سه جمله گفتم که از چه غربتی شروع کرديم و با همت بچه های زحمتکش روزنامه در مدت کوتاهی اقبال را به اوج رسانديم. بغضم ترکيد و به گريه افتادم. ادامه دادم: "من مصيبت های زيادی ديده ام و مرگ برخی عزيزان را تجربه کرده ام. اما مرگ يک روزنامه خيلی دردآور است. کشتن روزنامه قتل معرفت است.هرچند جوانه های جديد دوباره رشد می کنند، اما اينها درختان سر سبز و تناور را از بن قطع می کنند."
دوستان بعدی کمی فضای غم آلودی را که من ايجاد کرده بودم، تسکين دادند. صحبت ها آميزه ای از شوخی و جدی بود. مثلا هادی حيدری با خنده خاصی که با هميشه اش فرق می کرد چيزهايی گفت و اضافه کرد: "من گاهی وقتی خيلی ناراحتم اين طوری می خندم." يکی دو ساعتی گرد هم بوديم. سه چهار خبرنگار خارجی هم آنجا بودند و گزارش تهيه می کردند. بالاخره بايد می رفتيم. چند عکس يادگاری گرفتيم و از هم موقتا خداحافظی کرديم و رفتيم. البته کسی دلش نمی آمد برود، ولی چاره ای نبود، آن جا دیگر کاری برای انجام دادن وجود نداشت.
بچه ها دیشب زودتر به خانه رفتند، یکی دو ساعت زودتر از هرشب. حتما خانواده هریک از آنها وقتی ديده اند زودتر به خانه آمده خوشحال شده اند، اما خيلی زود لبخندها با ديدن قيافه گرفته و مغموم او تمام شده است:
- چی شده؟
- هيچی تمام شد، اِن يکی را هم بستند.
- خدای ما بزرگ است، نکران نباش.
- خدا از سرشان نگذرد. خدا...
June 21, 2005 05:18 PM
نظرات
در منزل دکتر یزدی بر تابلویی خواندم : طوطی و مرغ و قناری به قفس محبوسند کاین جهان در خور آزادی زاغ و مگس است . . .
نوشته شده توسط: م.خندان درJune 25, 2005 01:52 AM
نمیدانم واقعا در شرایطی هستیم که همه چیز برایمان حکم مرگ و زندگی را دارد شاید چاره کار تنها انتخاب کسی باشد که گرچه با او مخالفم اما گویا راه دیگری نیست...
نوشته شده توسط: sepehr درJune 23, 2005 12:25 AM
باشد که شنبه مراسم خاکسپاری هر آنچه که در این مدت بدست آورده ایم را برگزار نکنیم!!
نوشته شده توسط: صادق جم درJune 22, 2005 11:11 PM
نام ویاد روزنامه اقبال مانند سایر روزنامه های توقیف شده در ذهن همه ایرانیان روشن فکر و روشن ضمیر باقی خواهد ماند.از مقالات زیبا و بسیار صمیمی شما بسیار لذت و استفاده بردیم. به امید روزنامه ای جدید .به قول خودتان ما اصلاح طلبان ÷وست کلفت تر از این حرفها هستیم.
نوشته شده توسط: وحید-آ درJune 22, 2005 01:39 PM
خدا از سرشان نگذرد. آخرين جمله شماست. آيا بايد همه چيز را به خدا واگذار کنيم. من براستی از بستن اقبال همان اندازه ناراحت شدم که از نتيجه انتخابات. در واقع به خشم آمدم. من به زحمت از کسی متنفر می شوم اما واقعا اين بار احساس تنفر تا ته قلبم نفوذ کرد. چرا در اين هشت سال هيچ گاه پتانسيل مردم را به کار نگرفتيد؟ يادتان باشد که ما پوزه گردن کشان تاريخ را به خاک ماليديم. ربنا اغفر علينا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علی قوم الکافرين.
نوشته شده توسط: علی درJune 22, 2005 10:58 AM
تا کی باید برای بسته شدن روزنامه ها و دستگیری آدمهاو انواع و اقسام کارهای غیر قانونی گریست؟
نوشته شده توسط: ساناز درJune 22, 2005 10:52 AM
این هم نامه ای که دیروز برای ستاد انتخابات فرستادم ولی توجهی نکردند
ستاد انتخابات کل کشور
با سلام
به دنبال درج آمار اولین دور انتخابات نهم ریاست جمهوری در سایت وزارت کشور به تفکیک شهرستان و تحلیل آماری آن مشاهده می شود
الف) مجموع آرای اعلام شده در گزارش نهایی وزارت کشور که در کلیه جراید کشور به عنوان نتیجه نهایی انتخایات درج شده با مجموع آرای شهرستانهای کل کشور ( استخراج شده از سایت وزارت کشور) مطابقت ندارد. جزییات آن به شرح زیر است :
آرای اعلام شده :
1 اكبر هاشمي بهرماني 6159453
2 محمود احمدي نژاد 5710354
3 مهدي كروبي 5066316
4 محمد باقر قاليباف 4075189
5 مصطفي معين 4054304
6 علي اردشير لاريجاني 1740163
7 محسن مهر عليزاده 1289323
مجموع آرای شهرستانها:
1 اكبر هاشمي بهرماني 6179653
2 محمود احمدي نژاد 5710354
3 مهدي كروبي 5056686
4 محمد باقر قاليباف 4075189
5 مصطفي معين 4069699
6 علي اردشير لاريجاني 1716081
7 محسن مهر عليزاده 1287440
تفاوت :
اكبر هاشمي بهرماني 20200
2 محمود احمدي نژاد 0
3 مهدي كروبي 9630
4 محمد باقر قاليباف 0
5 مصطفي معين 15395
6 علي اردشير لاريجاني 24082
7 محسن مهر عليزاده 1883
خوشبحتانه امروز مشاهده شد که آمار مندرج در سایت تصحیح گردیده ولی لازم است که این نکته از طریق جراید عمومی به اطلاع کلیه مردم قرار داده شود .
ب)علاوه بر این در جمع آرای نهایی ، آرای ایرانیان خارج از کشور محسوب نشده است (فایل پیوست را ملاحظه نمایید ) که لازم است این نکته هر جه زودتر اصلاح شود زیرا علاوه بر اینکه در آمار نهایی تعییراتی ایجاد می کند باعث تعییر در رتبه بعضی از کاندیدا ها ( آقای معین از رتبه 5 به 4 و آقای قالیباف از 4 به 5) هم می شود.
نتیجه نهایی پس از در نظر گرفتن آرای ایرانیان خارج از کشور به این صورت حواهد بود
1 اكبر هاشمي بهرماني 6210332
2 محمود احمدي نژاد 5718129
3 مهدي كروبي 5064170
4 مصطفي معين 4090444
5 محمد باقر قاليباف 4083773
6 علي اردشير لاريجاني 1720211
7 محسن مهر عليزاده 1288916
کل آرای ماخوذه = 29400860
آرای صحیح = 28175975
آرای باطله = 1224885
از آنجایی که انتشار آمار قبلی به دلیل غیر واقعی بودن یک تخلف انتخاباتی است خواهشمند است هرچه سریعتر نسبت به اصلاح آنها و اطلاع آمار صحیح به عموم هموطنان اقدام فرمایید.
با تشکر
آدرس سایت = http://www.bandeh.blogspot.com
نوشته شده توسط: بابای وبلاگ بابا و دخترش درJune 22, 2005 05:33 AM
آقای دکتر شیرزاد شما که می گید:"نتيجه انتخابات والله همه را شوکه کرده است. اما اعتراض به سلامت آن بايد مستند باشد. اگر شما موارد مستندی از تقلب در صنوقها سراغ داريد ذکر آن مفيد است..." من الان 3 روزه که دارم به همه می گم آمار وزارت کشور اشتباه داره هیچکدوم از شما حتی اونقدر به خودتون زحمت ندادید اعدادی رو که وزرات کشور اعلام کرده جمع بزنید!!! بابا توی این همه اصلاح طلب کسی پیدا نمی شه جمع زدن بلد باشه؟
علاوه بر این وزارت کشور آرای ایرانیان خارج از کشور رو به جمع کل اضافه نکرده!! اگه اینطوری بخواهید با آرای مردم برخورد بشه دیگه هیچکس رای نمی دهه
آقا جان شما که خودتون محقق دانشگاهی هستید چرا نمی دید کسی در این مورد تحقیق کنه کافیه فقط یکی آمار وزارت کشور رو جمع بزنه تا نتیجه دستگیرش بشه ؟ توی این مرحله این نکته فقط نشون دهنده اشتباه وزارت کشوره ولی اگه همینجوری پیش بره تبدیل به افتضاح انتخاباتی می شه
آگر آمار و جزییات اش رو بخواهید همه در اینجا هست :
http://www.bandeh.blogspot.com/
و همینطور اعداد و ارقام در http://www.20six.co.uk/bandeh
نوشته شده توسط: بابای وبلاگ بابا و دخترش درJune 22, 2005 05:30 AM
همانگونه که فرمودید اگر چه جوانهی دیگری خواهد رویید ولی اینان درخت را از بن قطع میکنند. گاهی از خود میپرسم که آیا روزی خواهد رسید که تبر اینان یا بازوانشان توان حرکت نداشته باشد؟ در هر حال آرزو دارم که نهال ناتوان دموکراسی و آزادی روزی بارور شود.
نوشته شده توسط: محمد درJune 22, 2005 03:54 AM
