« بسامد ويژه | صفحه اصلي | شبي از تاريخ »
June 18, 2005
يا شاسين آذربايجان
شبستر شهري فرهنگي است. سرشب 12 خرداد آنجا سخنراني داشتم. محل سخنراني حسينيه نوسازي بود كه با معماري آجري زيبايي ساخته شده بود. استقبال نسبتاً خوب بود، بيشتر جوان بودند. تعداد كمي از خانمها نيز در همان طبقه پايين در گوشهاي از صحن حسينيه حضور داشتند. طبق معمول جاهاي ديگر آذربايجان، در مورد اصول 15 و 19 قانون اساسي و موضع آقاي دكتر معين سؤال ميكردند. من نيز از قبل آمادگي داشتم و به دليل حساسيت موضوع حتي اگر اين سؤال از قلم ميافتاد يا لابلاي سؤالها گم ميشد. خودم آن را مطرح ميكردم. آذربايجانيها با دقت خاصي به اين موضوع توجه داشتند. بد نيست در اينجا اشارهاي به اين بحث داشته باشم.
اصل 15 قانون اساسي به اين شرح است: «زبان و خط رسمي و مشترك مردم ايران فارسي است. اسناد و مكاتبات و متون رسمي و كتب درسي بايد با اين خط و زبان باشد ولي استفاده از زبانهاي محلي و قومي در مطبوعات و رسانههاي گروهي و تدريس ادبيات آنها در مدارس، در كنار زبان فارسي آزاد است.» صراحت عجيبي در اين اصل وجود دارد. بنابراين اصل ما بايد بتوانيم در مناطق دو زبانه نظير آذربايجان در كنار برنامه درسي آموزش و پرورش ساعاتي را براي آموزش زبان محلي اختصاص دهيم. واقعيت تلخي كه وجود دارد آن است كه تنگنظريها هرگز اجازه چنين كاري را نداده است و اين موضوع براي مردم آذربايجان و نواحي مشابه به يك آرزو تبديل شده است.
براي من قابل درك نيست كه چرا برخي سلايق اجراي اين اصل قانون اساسي را مغاير مصلحت ملي و امنيت و يكپارچگي كشور ميپندارند. من در پاسخ به سؤال كساني كه در ارتباط با اين موضوع و اجرايي شدن اصل 15 سؤال ميكردند معمولاً روي اين نكته تكيه داشتم كه زبان و فرهنگ آذري بخشي از ميراث ادب و فرهنگ سرزمين ماست كه حفظ آن وظيفه همه ايرانيهاست، همان طور كه ساير زبانها و گويشهاي ايرانزمين چنين است. تأكيد داشتم وجود اديباني چون مرحوم شهريار كه همزمان به هر دو زبان فارسي و تركي زيباترين آثار را آفريده است مؤيد آن است كه حفظ فرهنگ و زبان آذري در كنار فرهنگ و ادب پارسي نه تنها ممكن است بلكه به غناي فرهنگي كشور ميانجامد. وقتي در ادامه اين بحث خاطرنشان ميكردم كه آقاي دكتر معين به لحاظ نظري هيچ ترديدي در ضرورت اجراي اين اصل مترقي قانون اساسي ندارند و قول دادهاند كه در جهت اجراي آن تلاش كنند، نوعاً با عكسالعمل رضايت شنوندگان همراه بود. البته اين توضيح نيز يادآوري ميشد كه كارهاي فرهنگي زمانبر است و ظرافت خاصي دارد. علاوه بر اين در خود منطقه هم احتياج به همت و مراقبت دارد تا مثل كرسي ادبيات تركي دانشگاه تبريز نشود كه با همت وزارت علوم برپا شد اما به دليل مشكلات اجرايي بعد از مدتي ادامه آن با دشواري روبهرو شد.
حال كه صحبت به اينجا رسيد بد نيست يادآوري كوتاهي هم از اصل 19 قانون اساسي كنيم كه مقرر ميدارد: «مردم ايران از هر قوم و قبيله كه باشند از حقوق مساوي برخوردارند و رنگ، نژاد، زبان و مانند اينها سبب امتياز نخواهد بود.» اين اصل البته مثل اصل 15 امر به اجراي چيزي يا صدور جواز اجراي چيزي ندارد اما يك راهنماي عمل بسيار جدي است. اتفاقاً اگر دوستان يادشان بيايد آقاي دكتر معين در فيلم تبليغاتي دوم خودش اين اصل را قرائت كرد و تعهد خود را نسبت به نصب العين قرار دادن آن مورد تأكيد قرار داد. براي من بسيار جالب است كه مردم فهميده آذربايجان براي مطالبه حق طبيعي و انساني خود مدنيترين و هوشمندانهترين شكل يعني تأكيد بر اصول قانون اساسي را بر تكيه بر تعصبهاي غيرقابل درك ترجيح ميدهند.
البته هيچكس در عالم نظر و حرف منكر اين اصول نميشود اما عمل مهم است. اقوام مختلف كشور و اقليتهاي ايراني درعمل احساس ميكنند حقوق برابر با ديگران ندارند و در استفاده از امكانات و موقعيتها با آنان با نگاه برابر با ديگران ننگريستهاند. به نظر من دكتر معين و اصلاحطلبان كار دشواري در پيش خواهند داشت تا بتوانند بر ديدگاههايي كه صرفاً از زاويه نگاه امنيتي آن هم نه امنيت درازمدت، بلكه امنيتي ظاهري و كوتاه مدت مسؤولان كشور را از برداشتن گامهاي جدي در زمينه حقوق اقليتها برحذر ميدارند فائق آيند.
در پايان سخنرانيهايي كه در شهرهاي آذربايجان داشتم با مشورت دوستان سخن را با اين شعار تمام ميكردم: «پاينده ايران-ياشاسين آذربايجان». اول كار شك داشتم كه هموطنان آذري اين كار را از طرف يك فارسي، كاري مصنوعي و تقليدي به حساب نياورند اما در عمل بسيار مورد استقبال واقع ميشد و حضار با كف زدن و ابراز احساسات پاسخ ميدادند. يك رابطه غريبي به آنها اين احساس را ميداد كه اين سخن بازي با علايق آنها نيست و صادقانه ابراز ميشود. اين را از رفتار بعدي آنها ميتوانستم ببينم.
بچههاي شبستر اصرار كردند سري به ستاد انتخاباتي آنها بزنم. مغازهاي بود با وسعت حداكثر 20 متر مربع. وقتي من رفتم آنجا تمام مغازه پر از آدم بود. يك چايي خورديم، كمي صحبتهاي دوستانهتر و آمديم بيرون. يكي از بچههاي شبستر ميگفت برادرش دانشجوي من بوده است. يكي از پوسترهايي كه تازه برايشان رسيده بود را آورد تا براي او و برادرش امضا كنم. در خيلي از شهرهاي ديگر نيز با كساني برخورد داشتم كه خودشان يا نزديكانشان در دانشگاه صنعتي اصفهان يا دانشگاه صنعتي شريف دانشجوي من در درس فيزيك پايه بودند. تعداد ديگري از بچهها نيز امضا ميخواستند. يكي دوتا را امضا كردم و بعد به بهانه اينكه پوسترها حيف و ميل ميشود از آنجا در رفتيم. با اصرار يكي دو تا از ميزبانان براي نماز و شام در محلي نزديكي شبستر توقف كرديم. سرانجام پاسي بعد از نيمه شب راه تبريز را در پيش گرفتيم. دو سه ساعتي راه بود. برنامه دوستان اين بود كه از آنجا يك سر برويم اردبيل تا براي چند سخنراني در آن استان كه قرار بود در شهرستانهاي مختلف برگزار شود همان نزديك باشيم. عليالقاعده بايد تمام شب را در راه ميبوديم آن هم با اتومبيل پيكاني كه از بعدازظهر رانندهاش در تكاپو بود. بالاخره خواهش كرديم دوستان بگذارند شب را در تبريز بمانيم و صبح زود به طرف اردبيل برويم، به شرط آن كه نخواهند ما را هتل ببرند. موافقت كردند. از اينجا به بعد جناب اروجعلي محمدي كارگردان اصلي بود. حدود ساعت دو و نيم بامداد رسيديم تبريز و همراه محمد محمدي پسر حاج اروجعلي رفتيم منزل آنها در تبريز. دو سه ساعت بيشتر وقت خواب نداشتيم، البته به جز چرت داخل ماشين. صبح بعد از نماز ساعت حدود 6 خودرو ديگري فرستادند تا ما را ببرد اردبيل...
June 18, 2005 07:40 PM
