« سخنراني حيثيتي | صفحه اصلي | پشت صحنه سخنرانيها »
June 09, 2005
شبي در اردكان
شامگاه سه شنبه دهم خرداد قرار بود پس از نماز مغرب و عشا در اردكان يزد سخنراني كنم. اردكان شهر خاتميهاست. شهري كويري در تقريباً 60 كيلومتري شمال غربي يزد، چسبيده به شهرستان ميبد. هر دو شهر پرورشدهنده مردان پرآوازهاي در ايران هستند، با طبيعتي مشابه يكديگر و فرهنگ سختكوش كويري. اهالي دو شهر از شدت محبت به يكديگر چشم ندارند هم را ببينند! هر چند رقابتها هرگز از حد حرف و شوخي فراتر نرفته است.
همان روز قبل از نماز مغرب و عشا يكي از كانديداهاي جناح راست آمده بود در
سخنرانيام در مسجدي (كه نامش را فراموش كردهام)، در حاشيه ميدان 15 خرداد اين شهر انجام شد. تقريباً شبستان مسجد پر بود و جمعيتي در حدود 400 تا 500 نفر از آقايان و تعداد نامعيني از خانمها تا يكي دو ساعت بعد از نماز مغرب و عشا در مسجد ماندند و به صحبتها و پرسشها و پاسخها گوش دادند. اين امر به نظر من نشان ميدهد كه جامعه كاملاً حساس و پرسشگر شده و به شدت تشنه شنيدن تحليلها و نظرات طيفهاي مختلف است.
در حين سخنراني يك دو نفر شروع كردند به سر و صداكردن و چيزهايي گفتن. من ميكروفن را محكم چسبيدم و يك روند به سخن گفتن ادامه دادم. طبيعتاً نميتوانستم بفهمم آنها چه ميگويند. در همين حال از محل خانمها در طبقه بالا نيز صداي خانمي ميآمد كه با حالتي جيغگونه يك چيزهايي در راستاي همان نوع صحبتها ميگفت. من به سخنراني ادامه دادم. برگزاركنندگان نيز يكي يكي سر وقت اينهايي كه سر و صدا ميكردند، رفتند و آنها را آرام كردند. يكي را هم دوره كردند و به حياط مسجد بردند و با صحبت و بحث از به هم ريختن جلسه منعاش كردند. آرام آرام جلسه در كنترل درآمد و فضا بدون اخلال در اختيار ما بود. آخر سخنراني هم يك آقاي ميانسال به عنوان تريبون آزاد آمد و درست شبيه همان حرفهايي كه آن پسر جوان در سخنراني يزد اظهار كرده بود را تكرار كرد: چقدر سوءاستفاده مالي صورت گرفته، اسرار هستهاي كشور را فروختهاند و...!
مسجدي كه صدمتري مسجد محل سخنراني ما بود و با مردم و طرفدارانش صحبت ميكرد. بعد از نماز تعدادي از شنوندگان او از همان مسجد پا شدند و آمدند اين يكي مسجد براي شنيدن حرفهاي ما. ميگفتند موقع ورود به شهر يك كسي خواسته است جلوي ايشان شتر قرباني كند، كه جلويش را گرفته و گفته: «نه نه نكشيدش، من دو برابر پول آن را ميدهم، اين كار را نكنيد. بعد از اين هم هرگز كسي حق ندارد جلوي من شتر بكشد.» چه احساس سبزي!
بعد از سخنراني جلسهاي غيررسمي و دوستانه با بچههاي اردكان و ميبد داشتيم. بحث بنا به موقعيت مكاني به آقاي خاتمي و خانواده بزرگ ايشان در شهر اردكان رسيد. پزشكي در جلسه بود كه در نزديكي من نشسته بود. به آهستگي شروع به صحبت كرد و گفت: چه كسي باور ميكند كه مادر رئيسجمهور مملكت بدون هيچگونه همراه و خدم و حشم خودش سوار تاكسي شده و آمده به درمانگاه دولتي كه من پزشك كشيك آن بودم تا به مشكل ناراحتي ريه او رسيدگي كنم. يكي ديگر از دوستان گفت: يك بار ديگر هم كه ناراحتي ايشان شديدتر بود به بيمارستاني در يزد مراجعه كرده بودند و تا هنگام ارائه دفترچه بيمه كه در آن نام بيمهگذار اصلي سيدمحمد خاتمي ذكر شده بود كسي ايشان را نشناخته بود.
اين هم رفتاري است براي خودش كه احتمالاً از ديد خانواده خاتمي كاملاً طبيعي است. بعضيها هم ادعاي ساده زيستيشان گوش فلك را پر ميكند و هر بار كه جلوي آينه «محاسن» تنظيم نشده خود را همراه با لباس اسپرتي كه براي پرهيز از كت و شلوار به تن ميكنند ملاحظه ميفرمايند با خود ميگويند: «عجب زاهدي هستيم ما!»
يكي از حاضران جلسه كه روحاني ميانسالي بود دنبال بحث را گرفت و گفت: اين خانم (مادر آقاي خاتمي) صرف نظر از همسري آيتالله روح الله خاتمي و مادري خاتميها، دختر يكي از علماي معروف اردكان به نام ناظمالعلما بودهاند كه از رجال بسيار معروف و محترم آن منطقه به شمار ميرفته است. او توضيح داد كه ايشان عليرغم آنكه درس طلبگي را تا سطوح بالايي خوانده بود اما با كت و شلوار و كلاه شاپو در جامعه ظاهر ميشد. كنجكاو شدم و پرسيدم اين شيكپوشي و تميزي آقاي خاتمي به كداميك از اينها رفته است. آن آقا پاسخ داد: به همين مرحوم ناظمالعلما، و مجدداً افزود: آن مرحوم به اندازهاي به تركيب لباساش توجه داشت كه مثلاً وقتي مجلس عروسي ميرفت لباس يكدست سفيد ميپوشيد، كلاه شاپوي سفيدي هم بر سر ميگذاشت و حتي دستكش و عصاي سفيد برميداشت. و وقتي به مجلس ختم ميرفت همه اينها را به رنگ سياه انتخاب ميكرد.
تازه يك چيزهايي برايم روشن شد. سالها پيش پنجشنبهها با بچههاي روزنامه اطلاعات ميرفتيم كيهان و جلسه مشتركي داشتيم بين اعضاي شوراي سردبيري و سرپرستان دو روزنامه. آقاي خاتمي چند ماهي بود آمده بود به ايران و هنوز ما درست نميشناختيمش. تنها صحنههايي كه از آن جلسات يادم مانده برخي شوخيهاي جلال رفيع است و خوشروييهايي آقاي خاتمي. يك بار يادم هست كه بستني آوردند؛ مشغول خوردن بوديم كه يك تكه بستني از قاشق آقاي خاتمي سقوط كرد روي پيراهنشان. فاجعهاي بزرگ رخ داد و پيراهن لك شد! از خاطرم نميگذرد كه تا آخر جلسه ديگر آقاي خاتمي به صحبتها توجه نداشت و يك ريز با دستمال كاغذي سعي داشت پيراهنش را لكبري كند، كه البته فايدهاي نداشت!
آن شب برگشتيم يزد تا بخوابيم و صبح به تهران برگرديم. تا رسيديم به يزد حدود يك نيمه شب بود. شب قرار بود در منزل دكتر وحيدي نماينده مردم تفت در مجلس ششم اقامت داشته باشيم و تا يكي دو ساعت بعد از آن نيز با دكتر به گپ و گفتوگو پرداختيم. انسان آرام و والايي است، كه رياست ستاد دكتر معين را به عهده گرفته است. در سال آخر مجلس ششم او رئيس كميسيون بهداشت و درمان بود و من رئيس كميسيون آموزش و تحقيقات. يك هفته در ميان سهشنبهها با هم به جلسه شوراي انقلاب فرهنگي ميرفتيم و از آنجا مرافقتي داشتيم. صبح، با عجله خودش مرا به فرودگاه رساند. در فرودگاه طبق معمول يزديها يك كيسه پشمك و قطاب و ديگر شيرينيهاي يزدي خريد و دمراهي به من داد. به اين ترتيب با دستي پر به خانه برگشتم، اگرچه به جلسه مهم آن روز صبح نرسيدم.
June 9, 2005 10:25 AM
نظرات
اقاي شيرزادباسلام.
آقاي خاتمي خودش خوب بود.ولي بعضي وزراي {...} اورا خراب كردند.
نوشته شده توسط: نسرين درOctober 29, 2005 06:41 AM
اقا شما مجبور نيستيد دروغ بگوييد.همه شما ها دروغ گو هستيد
جمهوري به ظاهر اسلامي هيچ گلي به سر مردم نزد.اقاي خاتمي نيز تا [...] وايساده هيچ كاري نمي تواند بكند .نه او نه هيچ كس دير.
اصلا در ايران قبلا ريس جمهور توسط دولت [...] انتخاب شده ومردم هيچ كاره اند
دولت دولت امپراتوري است نه جمهوري
لطفا ما [...] دم از اسلام نزنيم
نوشته شده توسط: هيوا درJuly 22, 2005 12:16 AM
شما و اقاي خاتمي كه هميشه ريش خود را انكارد مي كنيد و به قول استاد مصباح يزدي(حفظه الله)اتو مي كشيدحه كلي بر سر مردم ايران زديد كه حالا شهردار محبوب تهران (به كوري شما) را مسخره ميكنيد.استهزاي ديكران نشانه ضعف و نشانه بي تقوايي شماست.ما ر’يس جمهور خوشكل ولي ناكار امد مثل 8 سال كذشته نمي خواهيم. مهدي وكيلي از شهريار
نوشته شده توسط: مهدي وكيلي درJune 11, 2005 12:26 AM
آقای دکتر شیرزاد عزیز نمی دانم چرا وقتی می خوانم که شما با بچه های "اطلا عات" رفته بودید به "روزنامه کیهان" پشتم تیر می کشد. این حرکات عنیف از شما بعید است!!!
مبادا این شوخی ما را جدی بگیرید.
شيرزاد:
همه را برق می گيره ما را چرغ نفتی. توی اين حکومت فخيمه از اطلاعاتی بودن فقط روزنامه اطلاعات نصيب ما شد. با عرض پوزش از جريده شريفه اطلاعات که 5 سال افتخار روزنامه نگاری در آن را داشتم.
نوشته شده توسط: سلطان ذبیح خرم درJune 10, 2005 03:44 PM
