« مجوز از گروه فشار | صفحه اصلي | شبي در اردكان »
June 08, 2005
سخنراني حيثيتي
سهشنبه دهم خرداد برنامه سخنراني در يزد و اردكان داشتم. بعد از ظهر پرواز داشتم و در گرماي نه چندان شديد كويري يزد رسيدم آنجا. رفتيم ستاد. يك ساختمان بزرگ قديمي با معماري كويري از نوع حياط مركزي. دور تا دور اتاق بود و هشتي. ديوارهاي كاگلي قديمي جاي خود را به مخلوطي از گچ و خاك دادهاند كه اين روزها براي نوسازي ساختمانهاي قديمي يزد به كار ميروند و نمونههاي ديگري از آن را نيز در بازسازي برخي ساختمانهاي تاريخي آنجا ديدهام. كف حياط به جاي آجرهاي سفالي قديمي كه وقتي آب ميپاشيدي رطوبت را نگه ميداشت و فضا را خنك ميكرد از موزاييكهاي بدقوارهاي فرش شده بود كه عرق انسان را درميآورد. ساختمانها ملغمهاي است از مصالح سنتي كويري و مصالح جديد ساختماني.
ستاد انتخاباتي دكتر معين در ميانه بنبستي قرار داشت كه از يكي از كوچههاي قديمي با ديوارهاي بلند كاهگلي منشعب ميشد. تا دم ستاد معلوم نبود كه آنجا كجاست. تابلوي پارچهاي ستاد را هم آنقدر آن بالا زده بودند كه گردن آدم درد ميگرفت تا بخواند. در كوچه پس كوچههاي مسير البته عكسهاي زيبا با لبخندهاي مليح از ساير كانديداها به وفور ديده ميشد. درعوض معمولاً در داخل اين ستادهاي فرعي متعدد، تعدادي صندلي بود پر از خالي! برعكس در ستاد دكتر معين هنوز خبري از عكس و پوستر نبود. سه روز از اعلام آمدن دكتر معين به صحنه انتخابات گذشته بود و هنوز ملزومات تبليغات براي استانها ارسال نشده بود. تازه تعدادي از بيانيه تكثيرشده دكتر معين را فرستاده بودند كه روي كاغذ روزنامه چاپ شده بود و پشت جلد آن عكس رنگ و رو رفتهاي از دكتر معين بود. به ناچار براي حفظ آبرو تعدادي از همان بيانيه را به نيت تصوير دكتر معين به در و ديوار زده بودند. نظير همين صحنه را تا يكي دو روز بعد در ستادهاي شهرستانهاي ديگر هم ديدم تا كم كم مقداري پوستر تبليغاتي از تهران رسيد. خدا را شكر!
بچههاي يزد اول يك كنفرانس مطبوعاتي براي من گذاشته بودند در همان ستاد. راستش را بخواهيد از ترس آنكه برنامه سخنراني من برهم بخورد با خودشان گفته بودند بگذار اقلاً آمدن فلاني يك طنيني داشته باشد. البته اين را به من نگفتند اما حدس من بود. در جلسه مصاحبه، خبرنگاران يكي دو تا رسانههاي سراسري مثل ايسنا و روزنامه آفتاب يزد بودند به اضافه تعدادي از مطبوعات محلي. خبرنگار صدا و سيما هم به همراه فيلمبردار بود اما نميدانم چيزي پخش شد يا نه. به بچههاي ستاد گفتم مهم رسانههاي محلي هستند كه با رغبت بيشتري مطالب را منعكس ميكنند وگرنه رسانههاي سراسري كه بعيد است چندان جايي براي انعكاس اين قبيل مصاحبهها اختصاص دهند.
سخنراني اصلي در سالني بود كه ميگفتند مربوط به دانشگاه يزد است اما بيرون محوطه دانشگاه قرار دارد. سالن رنگ و رو رفته و زهواردررفتهاي بود. گنجايش چندان زيادي هم نداشت. از همان بعد از ظهر شاهد بودم كه بچههاي برگزاركننده نگراني خاصي در مورد انجام بدون حادثه و درگيري سخنراني داشتند. سخنراني من در يزد بيش از آنكه بخواهد جنبه تبليغي داشته باشد براي بچههاي مشاركت يزد و ساير اصلاحطلبان تبديل به امري حيثيتي شده بود.
سال گذشته آنها براي من سخنراني گذاشته بودند، فكر ميكنم در همان سالن. در آن زمان گروههاي فشار به شدت تهديد كرده بودند كه فلاني نبايد حرف بزند و اگر بيايد به او حمله ميكنيم. واضح است كه در چنين شرايطي نه من اصفهاني حاضر به خطر كردن بودم نه بچههاي يزدي! قرار شد من نروم و به جاي من محسن ميردامادي برود. آنطور كه اين دفعه دوستان يزدي تعريف ميكردند در آن زمان دوسه برابر شركتكنندگان در سخنراني فشاريها آمدهبودند. گويا موتورشان براي يك عمليات شجاعانه روشن شده بود و رمز عمليات را ابلاغ كرده بودند، بهطوري كه ديگر با تغيير سخنران امكان خاموش كردن آن نبود. شايد حيفشان آمده بود اين همه نيرو بسيج شده باشد و سخنران مشاركتي قسر در برود. ريخته بودند و در همان اوايل سخنراني تعدادي از شركتكنندگان را ضربوشتم كرده بودند و سر محسن را هم به نيت حقير شكسته بودند. شاهدان عيني نقل ميكردند كه در حين عمليات قهرمانانه فشاريها و مضروب كردن محسن، ناسزاهاي چندي هم نسبت به نمايندهاي كه به «مقدسات هستهاي» آنها جسارت كرده بود (يعني بنده) نثار كرده بودند. هنوز معلوم نيست كه آنها واقعاً فرق ميردامادي را با من نميدانستند يا صلاح ميدانستند كه خود را به نداستن بزنند. در اين زمينه بين مورخين اختلاف نظر است!
عقده اين داستان از پارسال سردل بچههاي يزد مانده بود و دوست داشتند به هر قيمتي هست من يك سخنراني آنجا داشته باشم. طبيعتاً انتخابات فرصت مناسبي بود. از سه روز قبل از برنامه پارچهها و آگهيهايي در ميادين و گوشه و كنار شهر نصب كرده بودند. آنطور كه ميگفتند نصب كردن همان و كنده شدن توسط مرغان هوا(!) همان. بهطوري كه بعد از يكي دو ساعت اثري از آگهيها نبود.
غير از آن، روز قبل نيز عناصر فشار دور هم جمع شده بودند و ضمن تأكيد بر يكي از كانديداهاي بهاصطلاح ارزشي گفته بودند كه فلاني نبايد سخنراني كند. صبح همان روز هم تلفنهاي متعددي زده بودند و تهديد كرده بودند كه برنامه را برهم ميزنند.
ظاهراً يا اختلالي در سيستمهاي مخابراتي بوده كه آقايان متوجه نشده بودند كه فعلاً خط اين نيست و يا گيرندههاي آنها پيام «دست نگهداريد، الان صلاح نيست» را درست نميگيرد. شايد هم در مواردي خود فشاري ها جدي جدي باورشان ميشود كه خودسرند! هرچه بود با وجود نگراني نسبي بچههاي برگزار كننده، سخنراني به خوبي برگزار شد. جمعيت شركتكننده نيز باوجود سلب امكان اطلاعرساني نسبتاً بدنبود.
در اواخر جلسه و بعد از چند پرسش و پاسخ، جواني اجازه تريبون آزاد گرفت. گفت نامش طباطبايي است و از مخالفان ماست. گفتيم بسمالله. گفت: من براي شما احترامي قائل نيستم و نميخواهم شما را آقاي دكتر صدا بزنم. گفتيم اشكالي ندارد. همانطور كه پشت تريبون ايستاده بود گفت حتي نميخواهم بگويم شما و ميگويم تو. چيزي نگفتيم و او حرفهايش را زد. البته واقعاً نتوانست از لفظ «تو» استفاده كند و ناخودآگاه از همان لفظ «شما» استفاده ميكرد. سهچهار دقيقهاي سخن راند و افشاگري كرد. از سوءاستفادههاي كلان مالي توسط اصلاحطلبان، فروش اطلاعات هستهاي كشور، همراهي با بيگانگان و از اين قبيل اطلاعاتي كه نوعاً در بولتنهاي خاص به خورد بچههاي خوشباور ميدهند، گفت. در يك جا از صحبتهايش نيز با لفظ توهينآميزي از عباس عبدي ياد كرد كه با اعتراض شديد يكي از حضار جلسه در آن پايين مواجه شد و براي يكي دو دقيقه هم جلسه دچار اندكي اغتشاش گرديد. در اين حين فرد معترض در آن پايين نيز سيلي جانانهاي از يكي از فشاريها دريافت كرد كه با اصرار من و دوستان برگزاركننده آرام شد. بعد از استقرار و آرامش حضار به جاي پاسخ، آن جوان را نصيحت كردم كه: «پسرم تو آنقدر آلوده نيستي كه بتواني تمام دستورهايي كه دادهاند را اجرا كني و به من بيحرمتي كني.
چه چيز در ذهنهاي شما فرو كردهاند؟ منشأ اين اطلاعات مخدوش كجاست؟ آخر آنها كه به كمترين بهانههايي امثال همين عبدي و ديگران را آنطور محاكمه كردهاند مگر ممكن است اين موارد كه به تو گفته اند اتفاق افتاده باشد و آنها هيچ استفادهاي از آن نكرده باشند.»
June 8, 2005 07:52 AM
نظرات
سلام استاد٬
گمان دارم که قبول دارید که انسان موجودی است تحلیل گر که سعی می کند دانسته های خود را تحلیل کند. به حدس من :
بخش اول نوشته ات ثابت می کند که هم فکران تو در گسترش نگاه خود و پخشِ دانسته های خود به صورت خام در شهرشان چندان موفق نبوده اند. پس بهتر نیست که آن جوان پایان نوشته ات را انسانی صادق بشماریم که دانسته های ناکامل خود را پردازش کرده است و به نتیجه ای نادرست رسیده است. نا کارآمدی از هم فکران ما است که داده ها یشان را به مردم منتقل نکرده اند. با تو در نامیدن او به نام یک مزدگیر هم راه نیستم.
استاد عزیر تو یکی از سخنران های نام زد مورد علاقه ی من هستی. هدف این سخنرانیها به دست آوردن رای ی افرادی است که نمی خواهند به معین رای دهند. این سخنرانی ها فقط برای موافقان نیست که همیشه سوت و کف بزنند. من فکر می کنم یک رای را که به سادگی با برخوردی بهتر می توانستی به دست بی آوری سوزاندی. یادمان نرود که هر رای می شمارد
شيرزاد:
متاسفم که متن را با دقت نمی خوانيد و بر مبنای برداشتهای ذهنی خود قضاوت می کنيد. يک بار ديگر دقت کنيد آيا در جايی کلمه مزدگير ديده می شود؟ ضمنا فکر می کنم از نوشته من برمی آيد که آن جوان را صادق اما خوش باور دانسته ام. او حتی مثل شما اين بخت را نداشت که از ورای اينترنت طرف مقابل را به کرات تو خطاب کند، با وجود اين که قصد اين کار را هم داشت.
نوشته شده توسط: قاسم درJune 10, 2005 03:28 PM
واقعاً برخورد درستي داشته ايد احسنت..
يه سئوال
از نظر اصلاح طلبان پيشرو تفاوت آزادي با بي قانوني در چيست؟
مثلاً وقتي مهاجراني و نوري را كتك زدند گفتند ما شكايت نداريم در صورتيكه به حريم آنها تجاوز شده بود
يا كارناوال عصر عاشورا كه خاتمي گفت شكايت ندارم
بنظر شما اين كارها مهاجمين را گستاخ تر نميكند و نكرد؟
و كار آقايان حمايت از وحشيگري و بي قانوني نيست؟
لطفاً اگه شد جوابشو ميل بزنين
با تشكر
نوشته شده توسط: arash درJune 10, 2005 09:38 AM
hi mr shirzad
please ask dr moeen that what does he wants to do for people like naser zarafshan and akbar ganji and all plotical prisoners,right now.
شيرزاد:
تلاش در راه آزادی آنها از طريق دادن لايحه عفو عمومی.
نوشته شده توسط: mohsen درJune 9, 2005 07:41 AM
در وبلاگ مسیح علی نژاد خواندم که"... آهسته و دور از چشم اغيار نامه ای از کازيه شخصی احمد شيرزاد نماينده شجاع اصفهان برداشتم محتوای اين نامه درد دل يک جوان بود که با داشتن مدرک فوق ليسانس به دنبال کار می گشت اين جوان از شعارها و وعده های مسئولان گفته بود تا مرز کفر بستن به پروردگار و نهايتا شماره تلفن و آدرس خود را در پايان برای پيگيری نوشته بود پس از خواندن نامه آن را به کازيه بازگرداندم هر چند که ساعتی بعد پاره های نامه را در صندوق بزرگ مخصوص کاغذ پاره های اضافی نمايندگان يافتم ..."
بسیار علاقمندم بزرگی نموده و به هر نحو ممکن این خاطره را تصدیق ، تکذیب یا تصحیح نمایید
با درود.
شيرزاد:
بايد ببينم دقيقا خانم علی نژاد جی نوشته. من نامه های زيادی را دنبال کردم و نامه های زيادی را هم دور انداختم. بايد ديد دقيقا در آن نامه چی بوده .
نوشته شده توسط: میترا درJune 9, 2005 05:33 AM
اين خاطره کامل نبود، آخرش چی شد؟
نوشته شده توسط: امين درJune 8, 2005 09:18 AM
