« خدا مي‌داند | صفحه اصلي | پيمان با ايران زمين »

May 23, 2005

طاعون

«لحظه‌هاي عمر اين سامان، مي‌رود سنگين...» ترنم اين ترانه تلخ ولي زيباي شجريان اين روزها عجب بر دل مي‌نشيند. روزگار غريبي است و چه سخت و سنگين مي‌گذرد. باورم نمي‌شود آن بهار شاداب خرداد 76 اكنون جاي خود را به چنين يخبندان گسترده‌اي داده باشد. هشت سال پيش در چنين روزي دل‌ها مملو از اميد بود. مردي از تاريك و روشن مه‌دودي كه ايران را فرا گرفته بود بيرون آمد، با حرف‌هايي متفاوت و با نگاهي نو. كسي از كسي نمي‌پرسيد فردا چه مي‌شود. همه ترجيح مي‌دادند در ذوق و شادماني همان روز جاودانه بمانند.

قفلي گشوده شده بود بر تالار عظيمي كه كسي را ياراي ورود به آن نبود. كسي نمي‌خواست بداند درون آن تالار چيست. مهم آن بود كه درهاي هزارمني كه هرگز سوداي گشودن آنها در سرها خطور نمي‌كرد آن روز گشوده شدند. از آن دروازه‌هاي فتح شادمانه عبور كرديم تا وزش نسيمي نو در آن شبستان گردگرفته را به وجد نشينيم. رفتيم و رفتيم در هزارتوي دهليزهاي تنگ و تاريك. فضاهاي نويني را گشوديم. دست‌هايمان را قلاب كرديم، بر دوش يكديگر رفتيم، تا دستمان به آن پنجره بالايي برسد. آنها را باز كرديم تا راه بر هواي بهاران باز شود و جاري شود در آن گوشه گوشه صحن و سراي عنكبوت گرفته و سرانجام از پنجره سلامي دوباره كرديم بر آفتاب.

اما تمام داستان اين نبود. بايد جلو مي‌رفتيم و قفل‌ها را يكي بعد از ديگري مي‌گشوديم. كار سترگي كه در عنفوان پيروزي ترجيح مي‌داديم به آن نينديشيم. زمان گذشت، دريچه‌هايي گشوده شد اما بسيار درها مقفول ماند. هر كس به آن ديگري نگريست كه تو بايد پيشتر بتازي. همه نظاره‌گري را ترجيح دادند كه تا ديگري چه كار مي‌كند. نشستيم و خردمندانه به يكديگر رهنمود داديم كه چنين بايد تاخت و چنان بايد كوبيد بر درهاي فروبسته. و بسيار كسان خرد را در اين يافتند كه بنشينند و بگويند «نه خير اين طوري نمي‌شود» و نگفتند كه پس چه طوري «مي‌شود».

اكنون گويا اصلاً فراموش شده است كه چرا هشت سال پيش نهضت كرديم و يخ‌ها را در گرماي بهار ذوب كرديم. دوره‌اي شگرف از نامردمي‌ها را مي‌بينيم در لباس‌هايي رنگارنگ. جماعت كثيري را مي‌بيني سردرگم كه يادشان رفته كه اصلاً براي چه آمدند. شايد هم آنهايند كه دري باز شد و آمدند بدون آنكه بدانند كجا آمدند و بعد بر خوان بهار شريك شدند. اكنون فراوانند كسان كه سرك مي‌كشند تا ببينند باد قدرت از كدام سو وزان است. چون بختك به ميزها و كرسي‌هايشان چسبيده‌اند و منتظرند تا حكم جديد از بالادستي جديد برايشان فرارسد. تنها مشكل‌شان اين است كه در اين شلوغي خط فرصت را گم نكنند و قافله جديد را از دست ندهند.

فسون عجيبي جماعت را فراگرفته است. در عجبم كه چه طلسمي بر ايران زمين فرو افتاده است. گويي از پس امروز فردايي قرار نيست بر اين ملك طلوع كند.
توافق نانوشته‌اي است كه «رها كن تا امروز بگذرد و فردا بيايد». طايفه‌اي از خردمندان نشستند و گفتند و برخاستند تا «نتوانستن» را تئوريزه كنند و بر انفعال و وادادگي پيراهن حريري از شعارهاي دست‌نيافتني و آرمان‌هاي اتوپيايي بپوشانند. بر هر كار كوچك و بزرگي خرده گرفتند تا مبادا وقت بدان رسد كه كارنامه‌ها سبك و سنگين شود. در ارزيابي‌ها حكم بر كاري دادند كه «نمي‌شود» تا توجيهي باشد بر آنكه چرا از جايشان تكان نمي‌خورند.

دلم سخت گرفته است از جفاكاراني كه توجيه و اثبات بي‌عملي و سردي و فسردگي خويش را در آن ديدند كه هر آتشي را فرونشانند. در يك فضاي سرد و تاريك كسي، كسي را نمي‌بيند كه از او توقع داشته باشد. و سرانجام نظريه‌اي به غايت عاميانه و رندانه شكل گرفت كه «امروز را رها كن، فردا يك طوري مي‌شود». و كساني از بابت اين ژست به ظاهر سياستمدارانه جلو افتادند و بذر يأس و دلسردي را در پهندشت خشكسالي‌زده اين كشور سبز فروپاشاندند.

افسوس مي‌خورم از آنها كه كارها مي‌توانستند بكنند اما نكردند. نشستند و از راه دور رهنمود دادند كه بايد چنين مي‌كرديد و چنان مي‌ايستاديد و معلوم نشد كه خود كجا ايستاده بودند.

اكنون در غياب نيروي تعيين كننده مردم، سكان حساس‌ترين تصميم‌ها به روزگار سپرده شده است. كه تا امواج توفان‌ها اين كشتي موج‌زده را به كدام سمت بكشانند. نشسته‌ايم و تماشا مي‌كنيم كه تا چه تصميم مي‌گيرند. آنها حق دارند براي ما تصميم بگيرند چون خود براي خود چنين حقي قائل نيستيم. آنها حق دارند حركت‌هاي خودشان را آن طور كه مي‌خواهند سامان دهند چون ما قائل به هيچ حركتي نيستيم. كه را سرزنش كنيم؟ قدرت‌خواهان در تمام تاريخ بشر كي با كسي بر سر قدرت تعارف كرده‌اند؟ آنها در راه بازمي‌تازند و پيش مي‌روند.
نسل‌هاي بعد خواهند نشست و بر كار اين نسل نقد خواهند كرد، همچنان كه ما پيشينيان خود را به نقد مي‌كشيم. گاه اندك ترديدي در لحظه‌هايي كه هريك به اندازه يك تاريخ مي‌ارزند، ده‌ها سال سرنوشت يك كشور را به سمت و سويي ديگر مي‌كشاند. اكنون نشسته‌ايم و بر سر چيزهايي بر يكديگر ايراد مي‌گيريم كه آيندگان ما براي كج‌سليقگي ما خواهند خنديد و آه تأسف برخواهند آورد. امروز زمان عزم است و تصميم. آنها كه زودتر تصميم بگيرند و جدي‌تر به صحنه بيايند شانس پيروزي بيشتري دارند.

و ما نشسته‌ايم تا پرياني از بهشت بر ما درآيند كه خداوند هيچ نقص و خللي در آنها نيافريده باشد. نشسته‌ايم تا انسان‌هاي ايده‌آلي كه بري از هر عيب و ايرادي باشند زمام ما را به دست گيرند تا ما برايشان پشت چشمي نازك كنيم و حركت‌شان را به زيب تأييد خويش با هزاران منت بياراييم. نشسته‌ايم با هزاران كرشمه كه مردان حركت بيايند، خود را پيش ما خوار كنند و صدها بوسه بر دست پايمان زنند بلكه شور و شوقي پديد آيد و اندك تكاني بخوريم.
به شهرها كه مي‌روي همه مي‌نالند از سردي. خدايا اين چه طاعوني است كه بر مردم ايران زمين فرو افتاده است. گويي تمام خون و گرما را از بدن‌ها بيرون كشيده‌اند. هر روز به انتظار مي‌مانيم تا شايد فردا نشاطي حاصل شود و دقايق چون قطاري بي‌امان از جلو چشم ما عبور مي‌كنند و با هر عبور پتكي بر پيشاني بداقبال ما فرو مي‌كوبند. آنها كه اخگرهاي برافروختن آتش‌ها بودند خود سرد و خاموش مانده‌اند. هريك مانده است تا ديگري زير بالش را بگيرد و هيكل فربهش را از زمين تكان دهد. آنچنان كه خداي ما فرموده است كه «چرا ثقل سهمگين بي‌حركتي‌تان را بر زمين فروكوفته‌ايد».

خداي ما بر ما رحمتي نخواهد كرد اگر خود به حال خويش دل نسوزانيم. ايران زمين و مردم بزرگ ايران زمين اينك در معرض آزموني سهمگين قرار دارند. گاه درنگ و ترديد نيست. بايد بپا خاست. فردا بر فرصت‌هاي ازدست رفته امروز رشك خواهيم برد.

فردا كه پرده‌هاي راز فروافتاد خواهيم ديد كه حريفان آنچنان كه ما مي‌پنداشتيم مقتدر نبودند. درخواهيم يافت كه سايه‌هاي شك و دودلي و ترس ازخروش و حركت مردم همواره بر تصميم‌هاي آنان سيطره داشته است و نگران بوده‌اند از اينكه چه زمان كرده‌هاي آنان با پژواكي سخت از سوي مردم مواجه شود. در آن هنگام است كه مي‌فهميم آنچه مايه اصلي قدرت نفوذناپذير حريفان بوده است فقط ترديد و بي‌حركتي ما بود. و مشغول شدنمان به دغدغه‌هاي روشنفكرانه خويش و تضعيف يكديگر و پيچيدن به پاي هم كه چرا اين چون بود و آن چون. ولي افسوس كه زماني اين را درخواهيم يافت كه فرصت‌ها از دست رفته است. مي‌نشينيم و بر يكديگر مي‌تازيم كه چرا فرصت‌ها را از دست داديد و در همان حال فرصت‌هاي ديگري را از دست مي‌دهيم. رندانه بر يكديگر خرده مي‌گيريم كه چرا قدر حمايت‌ها و فرصت‌هاي ايجادشده را ندانستيد و درست در همان هنگامه‌اي كه بايد با يك «ياعلي» سنگ‌هاي فروافتاده بر مسير را از سر راه برداشت به سرزنش يكديگر مي‌پردازيم.

خدايا ما را چه مي‌شود؟ جوان‌هاي پرشور و شري كه در هر شهر شراره‌اي بودند از آتش و نشاط كه چون قلب‌هاي تپنده، مردم را به حركت وامي‌داشتند كجا رفته‌اند؟ آيا دنبال آن هستند كه سر خويش گيرند و به دريوزگي ويزاي فلان كشور درجه سوم اروپا را طلب كنند و آنجا به سان شهروندان درجه دوم زندگي حقيرانه و فردي خويش را ادامه دهند و دلخوش باشند؟ پس ايران زمين را چه كسي آباد كند؟

زمان بس خطير است و سخت گذرا. به سان برق و باد فرصت‌ها مي‌روند و ما نشسته‌ايم به تماشايي سرد و بي‌روح مثال محتضراني كه در انتظار مرگ حقيرانه‌اي هستند.

«آه از اين دم سردي‌ها، خدايا»

* * *

اما افسوس دارم كه اينگونه اين دردنامه را به پايان برم، با اين تلخي. بگذار اضافه كنم كه مي‌توان بپا خاست. هنوز آتش آرمان‌خواهي ما كاملاً فرونخفته است. دريغ كه بنشينيم.
«گاه سفر آمد برادر، گام بردار»

May 23, 2005 12:02 AM

نظرات

با سلام مجدد
ممنون از پاسختان
آقای شیرزاد من نوشته هایم را در حالتی بسیار عصبی نوشته بودم. به من حق دهید. اما هنوز هم یک سوال مثل یک غده در سرم نیشتر میزند. من واقفم که دوره 8 ساله آقای خاتمی برای ایران یک دوره ارتقا سیاسی و فرهنگی محسوب میشود. به قول یکی از این سایت های خارجی ( به نظرم بی بی سی) نامه مقام رهبری به شورای نگهبان نشان داد ایران مسیر غیر قابل بازگشتی را از خرداد 76 تا کنون پیموده است. اما میدانید چقدر از انرژی فعال جامعه ما در این راه صرف شد؟ شما فیزیکدان هستید و بخوبی میدانید باز گرداندن انرژی صرف شده چندان ساده نیست . معتقدم خود اینها هم شعار اصلاحات را باور کرده اند. شاید بخوبی داریم میبینیم. ولی آقای شیرزاد در دوران آقای خاتمی آبروی کشور ما هزینه برخوردهای دوجناح شد. از کلمه نظام برخلاف رسانه های ملی استفاده نمیکنم چون معتقدم نظام فقط داشتن ثبات نیست بلکه نظام صحیح پویا و رو به جلوست . و این همانی است که به نظر من در این دوره هشت سالهوجود نداشت زیرا دو ظرف بیشتر به هم تاخنتد و آنچه این وسط قربانی شد نام ایران و ایرانی بود. یکی از نمونه هایش این هیاهوی اتمی است.باز شما فیزیک دان و در عین حال شخصیت سیاسی هستید ( از این کلمه رجل سیاسی بواقع بیزارم). بخوبی میدانید بحث فعالیت های هسته ای ایران شده یک جنگ جناحی. اگر آن جناح تنها بود کار به اینجا نمیکشید. باز میدانید زمینه های بسیاز زیادی وجود داشت که اگر نصف برتامه های هسته ای سرمایه گزاری میشد حال کشوری بس پیشرفته تر داشتیم. خودمانیم بودجه تحقیقاتی دانشگاه ها با سازمان انرژی اتمی همخوانی دارد؟
متاسفم ولی به این اعتقاد رسیده ام که برای توسعه همه جانبه توسعه سیاسی یک لازمه نیست. چین را ببینید. هنوز هم یک جامعه توتالیتر به حساب میاید. اما یکی از کشورهای رده اول در توسعه اقتصادی است. میدانید از کی این وضع آغاز شد؟ از وقتی انرژی جامعه دیگر صرف انتقاد از حاکمیت نگردید. این هشت سال برای من یکی یک ثمره داشت. به این اعتقاد رسیدم که سیاست کار سیاسیون است. برای من حال ثبات اجتماعی و قدری هم فضای باز تحقیقاتی کافی است.
موفق و پیروز باشید.

نوشته شده توسط: جعفر درMay 24, 2005 02:07 PM

آری
این چنین بود که
بعد از مدتها کوی دانشگاه از خوابی سنگین بیدار شد...
امشب باز صدایی آشنا به گوش می رسد:
"یار دبستانی من...."

استاد؛
دانشجو باز بر آن است تا شعار شما را زمزمه کند:

" بگذار اضافه كنم كه مي‌توان بپا خاست. هنوز آتش آرمان‌خواهي ما كاملاً فرونخفته است. دريغ كه بنشينيم.
«گاه سفر آمد برادر، گام بردار» "
...

نوشته شده توسط: هادی درMay 23, 2005 09:31 PM

با سلام و عرض درود
اظهار همدردی صمیمانه مرا بپذیرید. خدایم شاهد است دیشب بعد از خواندن همه روزه اخبار در رسانه های اینترنتی، آنچنان از خود بیخود شدم که گفتم دیگر هرچه شود برایم اهمیتی ندارد. اگر من بر خودم فرمان میرانم من یکی رای نمیدهم.
خوب مقاله شما هم در شرایطی کم و بیش یکسان نگاشته شد. ولی خوب بعد از بازگشت مجدد شرایط روحی لطف نموده به این گفته نظر دهید:
با اینکه انچه پیش آمد افسوس همه را برانگیخت و تا آنجا این آش شور بود که خان را هم بی نصیب نگذاشت (لطفا نامه بسیج دانشجویی دانشگاه امام صادق به شورای نگهبان را در سایت بازتاب بخوانید )اما چندان هم دور از انتظار نبود. معین محبوب است. آنهائیکه در وزارت علوم به هر نحوی در دوران وی بوده اند بخوبی میدانند اهل باج نیست. فکرش کار میکند و طرح قابل قبولی در دوره مسئولیتش ارائه نموده است. آز مخالفان جدی گسترش دانشگاه آزاد بوده است. کدام یک از اینها وی را صاحب صلاحیت میگرداند؟ البته اگر قرار باشد دلیلی بر رد صلاحیت وی ارائه شود (که هیچ لزومی بر آن نمیبینند) میگویند حامیان وی مشارکت بوده اند و یا خاتمی را معاون اول معرفی نموده بود. ولی من و شما خوب میدانیم اینها دلیل سوم یا چهارم هستند.
اما اصل حرف من اینجاست که آقای شیرزاد با آمدن دکتر معین هم اتفاق خاصی نمی افتاد. الان دمتهاست شعار اصول کرایان این است که بگذارید ما هم یک بار امتحان کنیم. در شهر تهران موفقیت مارا دیده اید.
من چندان هم از موفقیت آنها ناراحت نمیشود. به نظر من برای ما راهی جز آن نمانده که حضرات خودشان آنچه را دارند به ظهور برسانند تا شاید دیگر حرفی برای گفتن نماند. میدانم سخن من چه عواقبی دارد. آلان در خارج از ایران گرگان به انتظار نشسته اند.رسما هم اعلام میکنند. باکی هم ندارند. شاید تنها جلودارشان مشکلاتی است که در عراق برایشان پیش آمده. خوب در مقابل مردان دفاعی ما هم تاکتیک جنگ نامتوازن را دارند که حتما موفق است! ببینید آقای شیرزاد مسئولان ما میگویند آمریکا در عراق به باتلاق افتاده است. بگذارید من اماری از این باتلاق را برایتان باز گویم. تا به امروز در عراق قریب 150000 نفر جان باخته اند. آمار آمریکا از این تلفات 600 نفر بوده است. آیا نسبت آعداد را میبینید. در عوض امریکا و انگلیس تمامی قرارداد های نفتی و غیر نفتی عراق را برای نمیدانم چندین دهه ربوده اند. ببینید من اصلا غربگرا نیستم ولی دلم برای کشورمان میسوزد. ارائه کنندگان طرح جنگ نامتقارن الگوئی شبیه عراق را در سر دارند. ولی خواهش میکنم خودشان نظری هم به واقعیت های عراق داشته باشند. الان در مجلس سیاستگذاری خارجی آمریکا بحث تجزیه عراق مطرح است.
از اینها بگذریم آیا عزیزان مسئول ما نظری بر دور تا دور ایران - اکرائین قرقیزستان گرجستان و اخیرا ازبکستان دارند؟
خوب اینها را گفتم تا به این نتیجه برسم. آقای شیرزاد دیگر وقت جدال تمام شد.دارند بواقع دنیا را برای خودشان یکدست میکنند.در این شر و شور نگذاریم در ایران اقلا جنگ بین قوا حاکم مشود تا کل مملکت را آب ببرد.شاید این شرایط برای ما بطور ناخواسته توفیق باشد. اقلا در اینده وقتی وزیر امور خارجه میرود همه درسهایش را قبلا گرفته و برای هر تصمیمش لازم نیست با هزار نفر مشاجره کند.دولت مردان آقای خاتمی از ترس آن یکی جناح خیلی گلها به اب داده اند.
سخن به درازا رفت.برای ایران دیگر وقتی برای تعامل های جناحی نمانده.پس بگذاریم خودشان همه کاره شوند. آگر خواستند با آمریکا مصالحه کنند دیگر خودشانند و بس. کسی مزاحم نیست.اگر خواستند تعامل کنند هم که باز خودشانندو بس. باور کنید آمدن معین در این شرایط کار را خطرناک تر میکرد.

شيرزاد:
معلوم نيست که اين بذل و بخشش قدرت به نفع مردم باشد. هزار و يک دليل می توان آورد که سرنوشت مردم تعارف بردار نيست که آن را به کسی پيشکش کنيم. يکی اش اين که آقايان اگر بر خر مراد سوار شوند با هيچ اناانزلنايی پياده نمی شوند. ببينيد يک کلمه "نظارت" خشک و خالی که در قانون اساسی بود را چه جور اول استصوابی اش کردند وبعد هم جزو مقدسات شد که فلک هم نتواند تکانش بدهد. شما می خواهيد امتحان کنيد، بسم الله.

نوشته شده توسط: جعفر درMay 23, 2005 03:33 PM


آيا معين هم خودی نبود ؟!!
...


نوشته شده توسط: هادی درMay 23, 2005 11:19 AM

آقای شيرزاد در بی‌عملی خيلی از ما حرفی نيست. شما به عنوان دکتر استاد دانشگاه عضو حزب مشارکت نماينده‌ی مجلس به ما گفتيد چه بکنيم؟ يا دائم گفتيد چه نکنيم؟ دائم از ترس شورش خيابانی هر صدای اعتراضی را در گلوی خودتان خفه کرديد و بيشترين مدارا را، دريغا که با دشمنان مدارا روا داشتيد! شما که همواره در جمع دوستان همفکر بوده‌ايد شايد ندانيد جامعه‌ی اتميزه يعنی چه، جايی که چراغ‌های رابطه خاموشند و با آن که درد مشترکی فرياد می‌شود، همه به هم بدگمان‌اند. چه کسی با جامعه‌ی يکدل سال 57 چنين کرد، آيا جز کسانی که به بهانه‌ی اين عقيده و ديگری، بساط مرتجع و التقاطی و انقلابی و ضدانقلابی درست کردند؟ جز آنها که دانشگاهها را که می‌توانست مکان عقلانيت و گفتگو باشد سه سال در بحرانی‌ترين شرايطی که همه به گفتگو نياز داشتند بستند؟ کمی هم خود را نقد کنيد در خلوت خود، باور کنيد در رفتار مشارکتی‌ها، از آقای عبدی گرفته تا آقای زحمتکش، همه چيز خوب است جز اين خودپسندی غيرقابل تحمل که ميراث توفيق‌های پياپی در همه‌ی عرصه‌هاست، يکه‌تازی را از سنين هجده بيست‌سالگی در جامعه شروع کرده‌اند و اقبال آنرا داشته‌اند که از بيست و چند سالگی مدير رده بالا و سفير و وزيرو و معاون وزير و استاندار و نماينده مجلس باشند، حالا ديگر نمی‌فهمند جامعه‌ای که از افراد شکست‌خورده تشکيل‌شده، از جوانانی که بيست و چند ساله‌اند و پشت کنکور، از کسانی که در سن سی سالگی هنوز بچه‌اند و پدر و مادر خرج‌شان را می‌دهند، چه حال و احوالاتی دارد و از سرمای زمستانی و «بي‌روح مثال محتضراني كه در انتظار مرگ حقيرانه‌اي هستند» سخن می‌گويند. واقعا فرصتی بهتر از اين هنگامه‌ی حق‌کشی نيافتيد که تيغ نقد رمانتيک خود را به روی ملت بگشاييد؟

نوشته شده توسط: امين درMay 23, 2005 09:40 AM

سلام آقای دکتر،ضمن همدردی با شما یک بار دیگر توجه شما را به مبدا و منشا این طاعون جلب می کنم. آن زمانی که دوستان شما جوانان خام ولی پاک این سرزمین را فقط به این خاطر که مثل شما نمی اندیشیدند یا حتی به خاطر اینکه مثل شما نمی پوشیدند،به قربانگاه فرستادند با مجبور ترک دیار و زندگی درجه 2 در غربت کردند این طاعون آغاز شد.همانان که شما آنگونه رانده بوده اید 8 سال قبل به امید اصلاحتان شما را برگزیدند تا شاید گذر دوران تاثیری بر آن افکار طاعون زده داشته است. اما دیری نپایید که همه متوجه شدند این همه داد و قال فقط بر سر قدرت و جیب بود.
استاد محترم چرا دوباره جوانان را به هیجان می خوانید؟! یک بار و فقط یک بار هم شده خودتان و عملکرد دوستانتان را نقد کنید.پایدار باشید.

نوشته شده توسط: مستوره درMay 23, 2005 08:07 AM

در این شب پراندوه، فرسنگ‌ها دور از وطن، خواندن نوشته‌تان اندوه را دوچندان می‌کند. باور کردن این‌که برگ سیاه دیگری در تاریخ پردرد ایران معاصر، جلوی چشمم ورق می‌خورد، خیلی مشکل است. نمی‌دانم شاید همان ترانه تسلی بهتری باشد از فکر کردن و زجر کشیدن

نوشته شده توسط: سید بشیر سجاد درMay 23, 2005 05:43 AM

"خدايا: به من توفيق تلاش در شکست -- صبر در نوميدي -- رفتن بي همراه -- جهاد بي سلاح -- کار بي پاداش -- فداکاري در سکوت -- دين بي دنيا -- مذهب بي عوام -- عظمت بي نام -- خدمت بي نان -- ايمان بي ريا -- خوبي بي نمود -- گستاخي بي خامي -- مناعت بي غرور -- عشق بي هوس -- تنهايي در انبوه جمعيت -- و -- دوست داشتن بي آنکه دوست بدارند -- روزي کن."
ع. شريعتي ___________ بوي نامردي مي آيد.

نوشته شده توسط: mohammad درMay 23, 2005 01:28 AM

من متوجه نشدم چه کسانی نتوانستن را تئوريزه کردند؟ آنهايی که نگذاشتند يا آنها که گفتند نمی‌گذارند؟

نوشته شده توسط: امين درMay 23, 2005 01:10 AM

ارسال نظر





به خاطر بسپار?