« قدر اين روزها | صفحه اصلي | بازي «مياد-نمياد» »
May 08, 2005
لبخند بزن
«كاركنان اين پرواز خيلي زحمت كشيدند. اما نميدانم چرا اصلاً لبخند نميزنند؟ آيا لبخند زدن خلاف حجاب اسلامي است؟ خلاف مقررات بينالمللي هوانوردي است، خلاف قانون جمهوري اسلامي است، خلاف عرف سازمان هواپيمايي جمهوري اسلامي است؟ خلاصه خلاف چيست كه برخي از همكاران شما آن را دريغ ميكنند. باور بفرماييد يك صبح بخير شما توأم با خوشرويي و مهرباني به مسافر اميد و نشاط ميدهد...»
اين جملات را كه ديديد يكي دو روز پيش كه عازم مسافرت بودم در آخرين دقايق قبل از فرود هواپيما روي كاغذي كه براي انتقادات و پيشنهادات مسافران در اختيارشان ميگذارند نوشتم و دادم به مهماندار پرواز نميدانم چقدر طول ميكشد تا يك مسؤولي آن را بخواند يا نخوانده بيندازد كنار. با خود گفتم شايد بد نباشد اين مسأله اجتماعي را در اينجا نيز مطرح كنم شايد زودتر كساني به آن توجه كنند.
موضوع، قيافه اخمو و عبوس برخي كارمندان و مسؤولاني است كه در موقعيتهاي مختلف با مردم سر و كار دارند. راستي چه ميشود اگر حتي زماني كه نميشود كاري براي مراجعه كننده انجام داد به او لبخند زد و با خوشرويي او را بدرقه كرد. چي از آدم كم ميشود اگر با لطف و مهرباني با ديگران برخورد كند؟ البته بيانصافي است اگر اين رفتار را به همه كارمندان تعميم دهيم. فراوانند كساني كه باروي گشاده با ديگران برخورد دارند. به خصوص احساس من اين است كه نسل جوانتر برخوردي شادمانهتر با ديگران دارد. اما به هر حال در مقابل نيز كم نيستند كساني كه با شش من عسل نميتوان آنها را خورد. براي يك سؤال ساده بايد دستكش طبي به دست كرد و با رعايت احتياط و به كمك دستمال كاغذي به موضوع نزديك شد و اگر خداي ناكرده همان سؤال احتياط آميز با غرش و اعتراض مسؤول مربوطه همراه بود بايد دقايقي متمادي را به عذرخواهي پرداخت تا نكند كار اداري آدم دچار مخمصه و دردسر شود. البته من ترديد ندارم كه كثيري از مراجعهكنندگان به دستگاههاي مختلف نيز به هنگام طرح درخواست خود برخي اصول اخلاقي و آداب معاشرت را رعايت نميكنند و از يك كارمند مظلوم كه اغلب نقشي در ايجاد مشكل براي ارباب رجوع ندارد توقعاتي غيرمنطقي دارند. اما هر چه هست اين است كه چرخهاي از اوقات تلخي و بداخلاقي از صبح عليالطلوع آغاز ميشود و هر كه از راه ميرسد فيسبيلالله حال چند نفر ديگر را ميگيرد تا ترشرويي و بدخلقي در جامعه گسترش يابد.
واكاوي علل و انگيزههاي متعدد اين اخمها و عصبانيتهاي متقابل در اين مجال نميگنجد و هزاران دليل دارد. اين را هم قبول دارم كه خوشاخلاقي و لبخند يك عادت دستوري و فرمايشي نيست كه از روي اجبار و اكراه هر كسي با سردي و تلخي از باب انجام وظيفه نيشش را باز كند و به ديگري «لبخند رسمي» تحويل دهد. قبول دارم كه نشاط و شادماني بايد در رگ و ريشه مردم جا گرفته باشد و حداقلي از روحيه رضايت و دلخوشي پشتوانه آن باشد. قبول دارم كه در اين دو سه دهه فقط گريه و زاري را در جامعه نهادينه كرديم و شادي و خرمي را بر مردم حرام كرديم. همه اينها درست. اما باز هم ميتوان لبخند زد و سختيهاي زندگي را با شيريني محبت به يكديگر آسان كرد. ديگران گناهي ندارند اگر من و شما در زندگي خود كم و كاستي داريم. ارباب رجوع مقصر نيست اگر حقوق كارمند تكافوي زندگي او را نميكند يا مدير مربوطه با او برخورد شايستهاي ندارد. بيماري كه به يك مركز درماني مراجعه كرده تقصيري ندارد اگر كسي از پرسنل آنجا دو سه شيفت پشت سر هم كار كرده است و متقابلاً آن پرستار زحمتكش نيز گناهي ندارد اگر همراه بيمار دارويي را گير نياورده و سر او داد ميكشد.
بعضي وقتها نيز انصافاً هيچكدام از اين اتفاقها نيفتاده است، اما همينطور از روي عادت عضلات صورت منقبض است و مثل كوه يخ با ديگران برخورد ميكنيم. مثل اينكه از شرم و حيا نسبت به ديگران فقط اخم كردنش را ياد گرفتهايم. فكر ميكنيم ابهت و وقار در اين است كه با همه خلايق به صورت خشك و عصا قورت داده رفتار كنيم.
نشاط و شادي نياز غيرقابل انكار همه ماست، از كودك و بزرگ و پير و جوان، هر كس درهر موقعيت اجتماعي. نميتوان براي ايجاد يك فضاي با نشاط صبر كرد تا اوضاع به طور كلي درست شود. ما چه ميدانيم كه چه چيزي چه موقع درست ميشود. اصلاً شايد بعضي چيزها به اين سادگيها درست نشود. ما كه نميتوانيم تا ظهور امام زمان (عج) زانوي غم به بغل بگيريم و با قيافه درهم كشيده خود اخلاق يكديگر را برهم بزنيم. مگر عمر ما چقدر است و چه ميزان از كارهاي دنيا در زمان حيات ما سامان ميپذيرد. اصلاً يك حرف ديگر، فكر ميكنيد در آن سوي دنيا كه بسياري از آدمها براي دقايق زندگي خودشان و اطرافيانشان ارزش قائل هستند، احساس كاملاً خوشايندي از زندگيشان دارند؟ ما پيش خودمان فكر ميكنيم آنها در بهشت زندگي ميكنند و خيلي سرخوشاند و به همين دليل هميشه لبخند بر روي لبانشان است. نه خير اين طور نيست. ما در موقعيت آنها نيستيم كه مشكلات و ناراحتيهاي آنها را لمس كنيم. اما به نظر ميرسد بسياري از آنها به اين نتيجه رسيدهاند كه براي حيات دو روزه اين زندگاني ارزش قائل باشند و فرصت محدود عمر را به مكدر كردن خود و ديگران سپري نكنند.
ميدانم بعضي از آدمهاي زمخت با خود ميگويند اين باباهم دلش خوش است. دارد واره را به آب ميبرد اين ميگويد لبخند بزن. ميگويم، برادر گرامي، خواهر محترم قطعاً با اين قيافه در هم كشيده، با اين چهره گرفته، با اين پيشاني چروك انداخته، با اين لحن تو ذوق زننده، با اين چشمهاي توگود افتاده، و با اين برخوردهاي سرد و بيروح جنابعالي هيچ كدام از مشكلات بزرگ يا كوچك جامعه حل نميشود، فقط حال چهار نفر ديگر گرفته ميشود. اگر قبول داري، اخمهات رو باز كن بابا، لبخند بزن.
May 8, 2005 09:26 PM
نظرات
سلام عليكم مطلب بسيار خوب وبجايي است چون خنده دواي هر درديه بنظر من شايد بعضيافكر ميكنند اينجوري توي خلوت ذهنشون وتوي فرديت شخصيتشون راحترند چون مردم ازدر واز كه تو نميان از روي واز ميان از آدم كولي ميگيرند...بنابر اينجوري راحتترم من كاري به اونها ندارم اونا هم كاري به من ندارند دلا خو كن به تنهايي كه از تنها بلا خيزد خلاصه: يعني باز بر ميگرده به سالهااستبداد دراين جامعه...وشايد گشاده رو بود ن حكايت از دلخوش بودنه وتوي اين دوره زمونه دل خوش سيري چند؟وبعضيا فكر ميكنندلبخند براي زن سبكيه وبراي مردخلافه وقارو متانته وكلا" آدما بايد سنگين باشند ...به هر حال اينم يكي از مشكلا ته فرهنگيه جامعهء ما ست وباز خورد آموزه هاي غلط ديني وخانوادگيه جامعهء ماست اينم يكي از كارهاييه كه رو دوشه فرهيختگانه جامعه براي درست كردنش سنگيني ميكنه با سپاس وپوزش از اطالهءمقال ...
نوشته شده توسط: محمد حسن محب درMay 10, 2005 11:12 PM
salam aghaye doctor shirzad
man ye soal daram ke rabti be mozu nadare
aya shoma age nunetuno beboran va shekametun mese kheilihaye dige khali bashe bazam az in harfa mizanin?
esalahat chize khubiye vali be sharti ke sardamdaranesham az mardom bashan va darde ounha ro bedunan na inke faghat sue estefade konan
شيرزاد:
غم طلبی دو جور است. يکی از نوع ظاهرا مذهبی آن که نوع بشر همواره بايد از غصهء گناهان خود و ديگران و از ترس آن که مبادا به لذت جويی دنيايی گرفتار شود خود را گرفته و غمگين نگه دارد. نوع ديگر غم طلبی هم از نوع روشنفکری به اصطلاح سوسياليستی آن است که آدمها هميشه بايد خود را از بابت فقدان عدالت اقتصادی و گرسنگی بخشهايی از جامعه بدهکار بدانند و حق شاد بودن ندارند. سؤال من اين است که آيا میِ توان تصور کرد که روزی اين چيزها تمام ميشود؟ شاد بودن با بی تفاوتی نسبت به جامعه تفاوت دارد.
کی گفته که خوشرويی و خوش اخلاقی پديده ای منحط و از دلخوشی های پولدارهاست؟ آيا همان فقرا حق ندارند که وقتی به يک اداره مراجعه می کنند با قيافه عبوس و اخم آلود مسئول مربوطه مواجه نشوند؟
نوشته شده توسط: پژمان درMay 10, 2005 06:21 PM
عالی بود.مرسی
نوشته شده توسط: صادق درMay 9, 2005 04:25 AM
