« خلبانی | صفحه اصلي | طرح حضور ميرحسين »

May 01, 2005

خنده درمانی گل آقا

خدا رحمت كند مرحوم كيومرث صابري، گل آقا را. سال پيش همه در وصف او و به ياد او چيزهايي نوشتند ولي گرفتاري‌هاي آخرين هفته‌هاي مجلس ششم كه درگيرودار تصويب برنامه چهارم توسعه بود به من اين فرصت را نداد. پيش چشمم مانده بود و دلم مي‌خواست نكاتي از او به قلم بياورم.

از امسال هم كه بگذرد معلوم نيست ديگر چندان فضايي براي يادكردن ازگل آقا ايجاد شود. دنياست ديگر، بعد از چند سال جز نامي و خاطره‌اي باقي نمي‌ماند از آدم، حتي اگر گل‌ آقاي ملت ايران باشي كه به شوخي مي‌گفت: «همه بزرگان كشور از من حساب مي‌برند». و اضافه مي‌كرد: « اما من از زنم مي‌ترسم و او هم از سوسك!» با اين وجود به نظر من سبك نگارش صابري و تسلط او بر تشخيص شيوه بيان طنز بي‌شك آثار او را جزو ماندگارترين نوشته هاي تاريخ معاصر ايران خواهد كرد. او بند باز ماهري بود كه بر باريك‌ترين ريسمان‌ها بر فراز دره‌اي كه در‌آن نيزه‌هاي تيز و پرتگاه‌‌هاي خطرناك بود راه مي‌رفت و به همه ياد داد كه در زماني كه به نظر مي‌رسد «نمي‌شود گفت»، باز هم زباني براي گفتن مي‌شود يافت. هرچند من چهار پنج سالي را درروزنامه اطلاعات بودم (فاصله سال‌هاي 59 تا 64) اما آن زمان هنوز ستون «دو كلمه حرف حساب» صابري شكل نگرفته بود و از نزديك خيلي با او دم خور نشده بودم. مي‌دانستم كه زمان شهيد رجايي به عنوان مشاور فرهنگي نخست‌وزير به نخست‌وزيري سابق رفته بود و براي مدت كوتاهي بعد از عزل بني‌صدر همراه چند نفر ديگر از مشاوران شهيد رجايي به ساختمان رياست‌جمهوري آن زمان نقل مكان كرده بود.
بعد از شهادت مرحوم رجايي مدتي سعي كرد در نهاد رياست‌جمهوري كه مسؤوليت اداره‌اش به آقاي ميرسلم سپرده شده بود بماند و به همكاري ادامه دهد، كه هرچه كرد دير نمي‌شود. به ناچار با چند نفر ديگر زد بيرون و به تدريج همكاري در عرصه نشر و مطبوعات را آغاز كرد. مي‌شود گفت آن رخداد نه‌تنها به ضرر وي تمام نشد بلكه تازه باعث تولد و رويش فرهنگي او شد. آنچه صابري از دنياي سياست به همراه برد تنها سلام عليكي بود با بزرگان و سياستمداران كشور كه دانسته بودند در كوله‌بار او جز صداقت و صفا چيزي يافت نمي‌شود. قلم به دست لطيفي كه به شوخي مي‌گفت از نسل طاغوتي‌هاي ريش زده است اما تمام ريش‌دارها نيز از دوستي و رفاقت با وي لذت مي‌بردند.
يادم مي‌آيد حوالي سال‌هاي 70 كه نجفي وزير آموزش و پرورش بود و حداد عادل نيز معاون پژوهشي آن وزارتخانه بود در يكي از مراسم المپياد كه حضور داشتم نجفي به آهستگي از حداد مي‌پرسيد اين هفته گل آقا چيزي راجع به ما ننوشته؟ گويا نيشگون‌هاي گل‌آقا نه تنها درد نداشت، نوعي پرستيژ سياسي هم حساب مي‌شد!
سال 64 در سفر حج همراه صابري بودم براي يك دوره طولاني 45 روزه. آن سال براي نخستين بار آقاي كروبي به جاي آقاي موسوي خوئيني‌ها مسؤول حج شده بود و ما هم جزو همراهان بعثه امام بوديم. يك سفر حج كه در ازايش بايد كارهايي انجام مي‌داديم. ماها همه جزو اكيپ خبرنامه بعثه بوديم؛ روزنامه‌اي بود ديواري در تيراژ حدود چندهزار كه در كاروان‌هاي حجاج ايراني نصب مي‌شد. رئيس اين گروه ابراهيم اصغرزاده بود. رضا خاتمي هم جزو مسؤولان بعثه بود كه گهگاه به گروه ما سرمي‌زد، يادم نيست چه كاره بود اما سمت مهمي داشت. محسن ميردامادي هم همه كاره بعثه بود و از سال‌ها قبل به منظور كمك به آقاي موسوي خوئيني‌ها كارهاي حج را سامان دهي مي‌كرد.
مرحوم صابري يك ستون ثابت طنز در اين خبرنامه داشت به نام «خاطرات جعفرآقا» كه در بين حاجي‌هاي ايراني خيلي طرفدار داشت و نمك خبرنامه بود. من هم مسؤول تهيه خبر بودم. يكي دو خبرنگار داشتيم كه از گوشه و كنار مدينه و مكه و به‌خصوص از ايراني‌ها خبر گرد مي‌آوردند، به همراه يكي دو مترجم عربي. يك راديوي چند موج هم داشتيم كه به زحمت ايران را مي‌گرفت. روزي 5-4 ساعت كار مي‌كرديم كه بيشتر سرشب‌ها بود. بعد از تهيه صفحات خبرنامه گروهي مسؤول تكثير و توزيع آن بودند كه به طور مخفي انجام مي‌شد و تا صبح طول مي‌كشيد. يادم هست همين آقاي حسين شريف‌زادگان كه در ايران برو بيايي داشت آنجا جزو توزيع‌كنندگان خبرنامه بود. براي سفر حج هر كس حاضر بود هر سمتي به عهده بگيرد. به همين دليل جاها در مقايسه با داخل كشور بالا و پايين مي‌شد.
من در بدترين شرايط روحي عازم سفر شده‌بودم. هنوز مراسم چهلم مرحوم خواهرم كه در تصادف رانندگي به رحمت ايزدي پيوسته بود برگزار نشده بود و من به شدت متأثر بودم. شايد همين باعث شده بود دوستان مرا در ليست بگذارند تا وضعم تغيير كند. از نخستين ساعات سفر با گل‌آقا دمخور شدم. از لحظه‌اي كه وضع روحي مرا درك كرد مثل يك دايه مهربان مرا زير بال و پرش گرفت و سعي كرد با شوخي و خنده كه ابزار مبارزه او با هر دردي بود مرا تسكين دهد. در گروه خبرنامه عبوس‌ترين چهره‌ها بعد ازمدت كوتاهي تحت تأثير گرماي نمك‌پراني‌هاي صابري نرم مي‌شدند و آرام آرام خنده بر چهره‌شان مي‌نشست. شب‌ها تا پاسي از نيمه شب نمي‌گذاشت كسي بخوابد. مثل شمعي در وسط بود و بچه‌ها دورش، از تحليل مسائل سياسي اجتماعي گرفته تا انواع شوخي‌ها. صميميت و ارتباطي كه در آن دور هم نشستن‌ها ايجاد كرده بود سرمايه‌اي بود براي ارتباط‌هاي سياسي بعدي دوستان با يكديگر. يادم هست آن زمان مقارن بود با انتخابات رياست جمهوري كه در آن آقاي خامنه‌اي (مقام معظم رهبري) براي دومين بار به رياست جمهوري انتخاب شدند. ما بايد در ضمن سفر حج در همان مكه مكرمه رأي مي‌داديم. در آن انتخابات فقط سه كانديدا وجود داشت: آقاي عسگر اولادي مسلمان، دكتر محمود كاشاني و مقام معظم رهبري. در آن روزها هركس به گل‌آقا مي‌رسيد و از او مي‌پرسيد به چه كسي رأي مي‌دهي بلافاصله مي‌گفت به «آقاي سيدعلي كاشاني مسلمان»! مرحوم صابري از اين نمك ريزي‌ها زياد داشت كه‌ بخش‌ كوچكي از آن به مجله گل‌آقا راه مي‌يافت. خدابيامرز مي‌گفت شوخ‌طبعي را از مرحوم مادرش به ارث برده كه وصيت كرده بود بعد از مردن فقط حق داريد سر قبر من بخنديد. آقاي صابري مي‌گفت هرچند وقت يك‌بار با برادرانم مي رويم سر مزار مادر كمي مي‌گوييم و مي‌خنديم و براي او خدابيامرزي مي‌فرستيم و مي‌رويم.
يك بار در مراسم رمي جمرات توسط يك زائر قوي هيكل آفريقايي كه ناخواسته به دنده‌هاي او كوبيده بود مضروب شده بود، درعين حال سرما هم خورده بود و نمي‌توانست درست سرفه كند. نفس كشيدن هم برايش سخت بود. بچه‌ها اول فكر مي‌كردند شوخي مي‌كنه بعد ديدند نه جدي است، بردنش بيمارستان، دكتر گفته بود پدرجان چته؟ او ضمن شمردن دردهايش نفس‌زنان گفته بود: «آقاي دكتر يكي از مشكلاتم هم اين است كه نمي‌توانم بخندم»!
يك خاطره ديگر هم از او هميشه در ذهنم هست. روز عيد قربان كه بايد در آخرين مرحله حلق كرد يعني سر را تراشيد منظره جالبي است پشت چادرها كه حاجيان سر يكديگر را مي‌تراشند. من دنبال كسي مي‌گشتم كه سرم را بتراشد. صابري گفت بده من كه ريشم را مي‌زنم بهتر بلدم، اينها كه به عمرشان تيغ به كار نبرده‌اند. بعد مشغول شد و هرچند دقيقه يكبار آبي مي‌ريخت روي كله من و با غرغر مي‌گفت: «... عجب كله‌اي داري، از بس كه ناصاف است به هيچ دردي نمي‌خورد.»
از سفر حج كه برگشتيم حدوداً يكي دو ماه بعد تنها پسرش در تصادف رانندگي كشته شد. عجيب احساس همدردي با او داشتم. تألم مرگ فرزند تا دو سه سال قلم صابري را خشكاند. تا اينكه بعدها آرام آرام ستون دو كلمه حرف حساب را از سرگرفت. سپس هفته‌نامه گل‌آقا كه در تاريخ مطبوعات كشور يك كار منحصر به فرد بود را راه ‌انداخت. نشريه‌اي كه به اوج خود رسيد و در سال‌هاي بعد از اصلاحات از نفس افتاد. صابري به دلايلي كه براي هيچكس قابل توجيه نبود هفته‌نامه گل‌آقا را تعطيل كرد. اي كاش راهي باز كرده بود تا سبك‌هاي جديد طنز همراه با نسل‌هاي تازه گل‌هاي ديگري را در فرهنگ طنز معاصر به ارمغان مي‌آوردند. با خاموشي گل‌آقا همه «از ذناب آبدارخانه» از غضنفر و شاغلام گرفته تا ممصادق و كميته عيال او به تاريخ ادبيات ايران پيوستند. يادش گرامي باد.

May 1, 2005 09:41 PM

نظرات

ارسال نظر





به خاطر بسپار?